خانه > عباسعلی فاطمی, مه ولات > جلسه هم اندیشی روحانیون شهرستان مه ولات برگزار شد

جلسه هم اندیشی روحانیون شهرستان مه ولات برگزار شد

فاطمیمسئول روابط عمومی اداره تبلیغات اسلامی شهرستان مه ولات از برگزاری جلسه هم اندیشی روحانیون این شهرستان خبر داد.

به گزارش روابط عمومی اداره تبلیغات اداره کل تبلیغات اسلامی خراسان رضوی،رضا اسماعیل زاده با اعلام این خبر گفت:جلسه هم اندیشی و همفکری روحانیون شهرستان مه ولات با حضور رئیس اداره تبلیغات اسلامی و روحانیون مستقر و هجرت شهرستان برگزار شد.

در این جلسه حجت‌الاسلام فاطمی گفت: روحانیون و مبلغین پرچمدار مبارزه با جنگ نرم می باشند و به همین خاطر در راستای مبارزه با این تهاجم فرهنگی لازم است با برنامه ریزی دقیق و مناسب پیش روی کنیم.

وی در ادامه افزود: روحانیون در برگزاری جلسات و حلقه های معرفت در مسجد هدفشان جذب جوانان و نوجوانان به اهل بیت و قرآن و شناختن راه موفقیت و پیشرفت از منظر قرآن و اهل بیت علیهم السلام باشد.

رئیس اداره تبلیغات اسلامی به برگزاری جلسات مذهبی و دینی در روستا تاکید کرد و افزود:برگزاری جلسات تفسیر و تبیین نهج البلاغه،جلسات تفسیر قرآن کریم،جلسات بیان احکام شرعی،جلسات تلاوت قرآن و روخوانی و رونخوانی قرآن برای جوانان و نوجوانان،برگزاری گفتمان دینی و جلسات هسته های فرهنگی جوان از مهمترین برنامه هایی است که مردم و خصوصا جوانان و نوجوانان به آن نیاز دارند.

در ادامه روحانیون هجرت و مستقر ضمن طرح سوالاتی به بیان ایده هایی برای تبلیغ موفق پرداختند.

  1. ف
    ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ در ۱۸:۱۲ | #1

    شهدا زنده اند (شهید زنگی آبادی )+داستانی عجیب در مورد شهدا

    این داستان به نقل ازآقای انجوی نژاد که در رهپویان وصال شیراز سخنرانی می کنند در وبلاگ نوشته ام.
    داستان از این قرار است که روستایی واقع در کرمان به نام زنگی آباد وجود دارد که شهدای زیادی تقدیم انقلاب کرده است .یکی از شهدای معروف این روستا شهیدی است به نام حاج یونس زنگی آبادی.
    در کرمان از آقایی به نام آقای سعیدی می خواهند که خاطرات این شهیدرا به صورت کتاب در آورد .وآن موقع در حدود ۹۰۰۰۰ تومان به او بدهند .آقای سعیدی به خانه که می آید شروع می کند به خواندن خاطرات شهید اما هر چه فکر می کند به این نتیجه می رسد که خاطرات شهید را برگرداند زیرا همه ی خاطرات شهید از عالم روحانی ومعنوی بوده وبرای نویسنده سخت بوده است که شاید کسی باور نکند.
    لذا خاطرات شهید را در جعبه ای می گذارد تا آن را پس بدهد.
    صدای زنگ تلفن به صدا در می آید وآقای سعیدی که حوصله ی جواب دادن نداشته سراغ گوشی تلفن نمی رود معمولا تلفن کمتر از ۱دقیقه قطع می شود ولی آقای سعیدی زمانی که می بیند تلفن قطع نمی شود .
    گوشی را بر می دارد الو شما؟ سلام علیکم من شهید زنگی آبادی هستم ,آقای سعیدی شما
    می توانید خاطرات مرا به صورت کتاب در آوری هر گاه که نیاز داشتیدمن به شما کمک می کنم .بعد تلفن قطع می شود. بعد از مدتی که آقای سعیدی مقداری از مطالب رانوشته بوده ،با خودش فکر می کند که آیا مطالبی که نوشته ام درست است یا خیر؟
    یک دفعه آقای سعیدی مشاهده می کند که قلم روی کاغذ شروع به نوشتن کرد بسم الله الرحمن الرحیم آقای سعیدی فلان مطلب را حذف واین مطلب را اضافه کن خلاصه اورا راهنمایی می کند ودر آخر برگه امضا می شود بعدا که بررسی می کنند امضا،امضا شهید وخط ،خط شهید بوده است .
    این شهید والا مقام که روحش شاد باشد ,زمانی که می خواسته به جبهه برود به خانمش می گوید :
    به پاهایم خوب نگاه کن روزی این پاهایم به دردت می خورد .روزی که تعدادی شهید به استان کرمان آورده بودند، خانم این شهید از روی پاهایش اورا شناسایی می کند .زیرا حاج یونس نذر کرده بوده است که مثل سیدالشهداء سر در بدن نداشته باشد ومثل قمر بنی هاشم اباالفضل دست در بدن نداشته باشد.
    برای شادی روح تمامی شهدا وامام شهدا صلوات.

    داستان زیبای پیامبر اکرم (ص):

    انگشتر

    حضرت فاطمه از پیامبر درخواست انگشتری کرد ، پیامبر فرمود وقتی نماز صبح خواندی از خداوند تقاضای انگشتری کن ، برآورده می شود. حضرت زهرا ( س ) نیز چنین کردند و درخواست خود را ابراز نمودند ، صدایی شنیدند که آنچه از من خواستی در زیر جانماز است ، بلند کرد دید انگشتری یاقوت و با ارزش است. آن را در انگشت کرد
    شب در خواب دید وارد بهشت شده سه قصر دید که در بهشت مانند نبود ، پرسید این قصرها مال کیست ؟ گفتند مال فاطمه دختر پیغمبر( ص ) وارد یکی از قصرها شد ، دید که در آنجا تختی است که دارای سه پایه است. پرسید چرا این تخت سه پایه دارد ؟
    گفتند: چون صاحب آن انگشتری از خداوند درخواست کرده بود یکی از پایه ها را برای او انگشتر ساخته اند. صبح جریان خواب خود را برای پیامبر نقل کرد :

    پیامبر فرمودند : دنیا مال شما نیست ، آخرت متعلق به شماست.

    شهدا زنده اند؛ داستانی از یک شهید گیلانی

    وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ
    سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۴ – ۰۷:۲۱
    مرتضی عبدالهی

    مدت ها بود که برای بنده و بعضی از رفقا سوال بود که «شهدا زنده‌اند و در حال حیاتند و بر اعمال ما ناظر‌اند.» یعنی چه؟ از افراد مختلف سوال ‌کردیم و حتی بسیاری از آیات و روایات مربوط به این مسئله را زیر و رو کردیم اما دلمان راضی نمی‌شد و در واقع برای ما جا نمی‌افتاد.
    وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ (آل عمران/ ۱۶۹)
    مدت ها بود که برای بنده و بعضی از رفقا سوال بود که «شهدا زنده‌اند و در حال حیاتند و بر اعمال ما ناظر‌اند.» یعنی چه؟ از افراد مختلف سوال ‌کردیم و حتی بسیاری از آیات و روایات مربوط به این مسئله را زیر و رو کردیم اما دلمان راضی نمی‌شد و در واقع برای ما جا نمی‌افتاد.
    تا اینکه در هنگام انجام پروژه‌های مرکز گاهاً به مسائل عجیبی برخورد می‌کردیم؛ مخصوصا وقتی روی پروژه دفاع مقدس و شهدای عزیز انقلاب کار می‌کردیم. یکی از این پروژه‌ها، گردآوری مناجات برخی از شهدای استان بود که به پیشنهاد بنیاد شهید قرار شد انجام بگیرد و در قالب کتاب «شب نشینی با خدا» منتشر گردید.
    بروم سر اصل مطلب؛ کار تحقیق و آماده سازی کتاب به پایان رسیده و صفحه آرایی کتاب هم بسته شد و کتاب رفت برای چاپخانه ولی به دلایل نامعلومی اشکال پیش آمد و کار چند روزی معطل ماند.
    تجربیات گذشته ما نشان می‌داد که وقتی کار بسته شد حتما اشکالی از طرف ما دارد و یا اینکه نکته ای درباره یکی از شهدا رعایت نشده است ـ البته این تجربه از پروژه شهید «عبادالله عزت پژوه» برای ما حاصل شد و در آنجا همه گروه به یقین رسیدند که کار زیر نظر خود شهید انجام گرفته است و داستانش بسیار مفصل و خواندنی است؛ بماند برای بعد ـ قرار شد بنده کار را مجددا ارزیابی کنم.
    به نظرم رسید صفحاتی که مربوط به ساختار است را ابتدا بررسی کنم؛ به صفحه فهرست رسیدم دیدم اسامی شهدا درست است و ناخود آگاه شماره صفحه یک شهید را نگاه کردم، درست بود بعد شهید دیگری را دیدم، آن هم درست بود؛ از آن شهید به بعد صفحات کتاب را تورق کردم دیدم یک شهید شماره صفحه‌اش ۹۳ است ولی در فهرست به اشتباه آمده ۹۲٫ این اولین نکته.
    کتاب باز فرستاده شد برای چاپخانه اما باز هم با اشکال مواجه شد. این بار تصمیم گرفتم شخصا کتاب را بررسی کنم ـ با اینکه گروه تحقیق کتاب را سه بار ویرایش کرده بود و مطمئن بودم اشکال خاصی نباید داشته باشد ـ و یادم نیست که چه کسی پیشنهاد داد ولی قرار شد مشخصات شهدا را هم دوباره تطبیق دهم. بعد از بررسی و ارزیابی نوبت به مشخصات شهدا رسید.
    بنیاد شهید در ابتدا یک متن خام تایپ شده داده بود که همراه یک عکس از هر شهید بود و پایه کار قرار گرفت بعد با درخواست ما پرونده تمام شهدای این پروژه را در اختیار گذاشتند که شامل عکس ها و دستنوشته‌های آنها بود.
    مشخصات تمام شهدا را چک کردم تا اینکه رسیدم به همان صفحه ۹۳٫ این صفحه مربوط بود به شهیدی به نام «عیسی فرهادی»
    دیدم عکس شهید با عکسی که در متن اولیه بود جور در نمی‌آید. به محقق گفتم، او گفت من تمام عکس ها را به صفحه آرا دادم و او جاگذاری کرد.
    از صفحه آرا پرسیدم، او گفت ممکن است جابجا شده باشد؛ پرونده را دید گفت بله اشتباه شده ولی این عکس در پرونده شهید نیست و در پرونده این شهید هم یک عکس سه نفره کنار هم بود که آن عکس هم کیفیتش بسیار پایین بود.

    به هر حال خود صفحه آرا عکس را تطبیق داد ولی آن عکسی که در متن اولیه بود به نفر اول عکس سه نفره بیشتر شبیه بود و محقق کتاب همین را نشانه کرد و به طراح برای طراحی و صفحه آرایی سپرد. اما بنده که دیدم نظر دیگری دادم و قرار شد از بنیاد شهید استعلام کنیم و اگر عکس دیگری هم دارند برای ما بفرستند.
    بنیاد گفت که عکس اصلی شهید، نفر وسطی است و روی آن علامت هم هست و ما هم عکس دیگری نداریم. جالب است در آن چند روز، مسئول امور چاپ ما حضور نداشت و فشار کاری ما هم بسیار بالا بود و چون زمان داشت از دست می‌رفت سر خیابان با صفحه آرا قرار گذاشتیم و بنده نظر نهایی را دادم و قرار شد که خودشان هر طوری هست برای چاپخانه ارسال کنند. بالاخره به هر شکلی بود او همانجا اصلاحات را اعمال کرد و دیگر هیچ اشتباهی در کتاب وجود نداشت. خاطرم جمع شد که دیگر کوتاهی نسبت به هیچ شهیدی وجود ندارد. چند دقیقه بعد خبر دادند با پست الکترونیک برای چاپخانه فرستاده‌اند و بعد از آنجا هم زنگ زدند که کتاب رفت زیر چاپ.
    الحمدلله کتاب هم در دو رنگ و بسیار شکیل بیرون آمد و موجبات خرسندی بسیاری از جمله خانواده و همرزمان این شهدا را فراهم کرد که البته این هم از برکت شهدای عزیز ما است.
    چند ماهی از این قضیه گذشت و بنده این خاطره را فقط به دو سه نفر گفته بودم. یک بار از بنیاد شهید خبر دادند که مادر شهیدی آمده و نامه نوشته که من می‌دانم جنازه پسر شهیدم کجاست. گفتم داستان از چه قرار است. گفتند یک شهید از یکی از روستاهای اطراف لاهیجان است که تا به حال جنازه‌اش نیامده بود؛ به خواب مادرش آمده و گفته که چند شهید گمنام در حیاط یکی از شرکت های وزارت نفت در تهران دفن هستند و من نفر چندم هستم. مادر شهید هم طبق گفته شهیدش چند باری پشت درب وزارت رفته و راهش ندادند و قرار شد از طریق بنیاد پیگیر شود و نامه نگاری‌هایی شده بود…
    با کنجکاوی پرسیدم اسم این شهید چیست؟ گفتند: «شهید عیسی فرهادی.»
    انگار که برق ام گرفت. به یاد داستان کتاب شب نشینی افتادم و این مهر تاییدی شد بر اینکه شهدا زنده‌اند و ناظر بر اعمال ما.

    در سال ۷۳ تعدادی از شهدای گمنام را به معراج شهدا آوردند. در همان شب یکی از کارکنان در خواب می بیند که فردی به او می گوید: من یکی از شهدای گمنامی هستم که امشب آورده اند، سالهاست که خانواده ام خبری از من ندارند. شما زحمت بکش و برو مدارک مرا که شامل پلاک، کارت و چشم مصنوعی من است و در داخل کیسه ای گلی به همراه پیکرم می باشد بردار و بگو که مشخصات مرا ثبت کنند.
    بعد از این که این برادر خوابش را بازگو می کند، کسی باور نمی کند. اما با دیدن مجدد این خواب و با اصرار او، پیکرهای شهدا بررسی می شوند و در کنار یکی از اجساد، کیسه ای پیدا می گردد که چیزهایی که شهید گفته بود درون آن بود. بعد از شناسایی جسد معلوم شد که ایشان در سال ۶۵ مفقودالاثر شده بوده و در سال ۶۱ هم یکی از چشمهایش را از دست داده بود.
    خرین پلاک
    دو ماهی می‌شد که در اطراف پاسگاه سمیه _ منطقه‌ی فکه _ مستقر شده بودیم. هر روز از طلوع تا غروب خورشید، زمین منطقه را جست‌وجو می‌کردیم، ولی حتی یک شهید هم نیافته بودیم. برایمان خیلی سخت بود. در آن هوای گرم با امکانات محدود و هزار مشکل دیگر، فقط روز را به شب می‌رساندیم. روزهای آخر همه ناامید بودند و من از همه بیشتر. دو سال بود که در آتش حضور در گروه تفحص می‌سوختم و پس از التماس بسیار توانسته بودم جزو این گروه شوم، ولی آمدنم بی‌فایده بود. اول فکر می‌کردم آن موقع‌ها سنم کم بوده و نتوانسته‌ام در جبهه‌های جنگ حضور داشته باشم اما حالا جبران مافات می‌کنم ولی…
    روز عید غدیر خم بود، طبق روال هر روز وسایل کارمان را برداشتیم و سوار تویوتا وانت شدیم و راه افتادیم. وقتی به منطقه‌ی مورد نظر رسیدیم، همه پیاده شدیم، ولی حاج صارمی _ مسئول اکیپ تفحص لشکر ۳۱ عاشورا مستقر در منطقه‌ی فکه _ پیاده نشد. وقتی با تعجب نگاهش کردیم، گفت: «من دیگر نمی‌توانم کار کنم؛ چرا باید دو ماه کار کنیم و حتی یک شهید هم پیدا نشود. من از همه شکایت دارم. چرا خدا کمکمان نمی‌کند. مگر این بچه‌ها به عشق امام حسین (ع) و حضرت زهرا (س) نیامده‌اند؟چرا…
    بیل مکانیکی شروع به کار کرد و ما هم چهار چشمی پاکت بیل را می‌پاییدیم تا شاید نشانی از یک شهید بیابیم. دستگاه سومین بیل را پر از خاک کرد که همه با مشاهده‌ی جمجمه‌ی یک شهید در داخل پاکت بیل فریاد سر دادیم. فریاد یا زهرا (س) دشت فکه را پر کرد. پریدیم تو گودال و شروع کردیم به جست‌وجو. بدن شهید زیر خاک بود. آن را درآوردیم. اولین بار بود که با پیکر یک شهید روبه‌رو می‌شدم. حالتی داشتم که وصف‌ناپذیر است.
    به امید یافتن پلاک یا نشان هویتی از جنازه، تمام آن قسمت را زیر و رو کردیم، اما هیچ چیز نیافتیم. خوشحالیمان ناتمام ماند. همه در دل دعا می‌کردیم که پس از ناامیدی دو ماهه، خداوند دلمان را شاد کند. کمی آن سوتر، جنازه‌ی دو شهید دیگر را پیدا کردیم. دومی دارای پلاک و کارت شناسایی بود و سومی بدون هیچ نام و نشانی.
    صارمی که خوشحالی می‌نمود، خاک‌های اطراف را الک می‌کرد تا شاید پلاکش را پیدا کند. تلاشش بی‌نتیجه بود. از یک طرف خوشحال بودیم که عیدیمان را گرفته‌ایم و از طرف دیگر دو شهید بی‌نام و نشان خوشحالی و آرامش را از دل‌هایمان می‌زدود. چاره‌ای نبود. باید با همان وضع می‌ساختیم. پیکر شهیدان را برداشتیم و برگشتیم وبه مقر. هیچ‌کدام روی پاهایمان بند نبودیم. قرار شد نمازمان را بخوانیم و پس از صرف ناهار برگردیم به منطقه‌ی تفحص.
    عصر راه افتادیم. از توی ماشین که پیاده شدیم، ذکر دعا روی لب‌هایمان بود. آرام راه افتادیم تا محل کشف پیکرها. انگار داشتیم روی زمین پر از تیغ راه می‌رفتیم. دل توی دلمان نبود. یکی از بچه‌ها که جلوتر از همه بود، فریاد کشید: «پلاک… پلاک را پیدا کردم».
    دوید و شیرجه رفت روی خاکی که آن‌قدر آن را الک کرده بودیم، نرم نرم بود. برخاست. زنجیر یک پلاک لای انگشتانش بود. شروع کردیم به جست‌وجو. چهار دست و پا روی زمین از این سو به آن سو می‌رفتیم و چشم‌هایمان زمین را می‌کاوید تا این‌که پلاک شهید را پیدا کردیم.
    هوا تاریک شده بود و ما هم‌چنان چشم به زمین داشتیم. هنوز از سومین شهید نشانی برای شناسایی نیافته بودیم و دلمان نمی‌خواست برگردیم به مقر. گریه‌ام گرفته بود. در دل گفتم: «یا علی! عید‌مان را دادی ولی چرا ناقص…».
    صدای صارمی از کنار تویوتا وانت درآمد که اعلام می‌کند کار را تعطیل کنیم.
    بیل‌های دستیمان را برداشتیم و راه افتادیم طرف ماشین. اصلاً دلمان نمی‌خواست از آن‌جا برویم.
    برگشتیم و ولو شدیم توی چادر. هوا گرم بود، یک‌دفعه فریاد عموحسن از بیرون چادر بلند شد: «مژده بدهید. ..».
    آمد و جلوی در چادر ایستاد و پیروزمندانه دست به کمر زد. نگاهش کردیم که یک پلاک را بالا آورد و جلوی صورت گرفت. برخاستیم و کشیده شدیم طرفش. یکی پرسید: «چیه عمو حسن؟ از کجا آوردیش؟» عمو حسن از ته دل خندید و گفت: «مال آن شهید مفقود است. لای استخوان‌های جمجمه‌اش بود….». بچه‌ها خندیدند و من در دل گفتم: «ممنونم آقا! عیدیمان کامل شد».

    منبع :کتاب کرامات شهدا – صفحه: ۱۳۳
    راوی : گروه تفحص لشگر ۳۱ عاشورا
    گزارشی از کرامت
    شهید حسین‌اکبر عرب‌نژاد

    مسجدی است در تهران، خیابان ایران، کوچه شهید فیاض بخش. در محوطه این مسجد، بنایی زیبا پنج نگین را در خود جای داده است؛ پنج شهید گمنام از دوران دفاع‌مقدس.
    شاید برای بعضی‌ها باورش سخت باشد که یکی از این شهدای گمنام در خوابی کسی آمده باشد و خود را معرفی کرده باشد و نشانی خانواده خود را داده باشد. شاید آنها می‌خواهند با این کار حجت را بر ما تمام کنند که ما غرق شدگان دیار ناپیدای دنیا، معنای «عندربهم یرزقون» را بفهمیم. آنجا مامن و جایگاهی است که من و تو به راحتی می‌توانیم تا ملکوت آسمان‌ها با آبروی آن شهیدان و دست‌گیری آنها صعود کنیم و راه را پیدا کنیم. هر چه باشد، بالاخره این واقعیت اتفاق افتاده و این معنا در چشم خیلی‌ها روشن شده که شهدا زنده‌اند و دنیا زدگانی چون ما مرده‌ایم و هفتاد کفن در همین چند روزه دنیا پوشانده‌‌ایم.
    مسجد فائق، خیابان ایران کوچه شهید فیاض‌بخش
    اینکه مردم این محله، برای پنج شهید گمنام مزار و بارگاه زیبایی ساخته‌اند کاری است ستودنی.
    آقای یدالله یزدی‌زاده، ساکن روستای کاظم‌آباد کرمان، مداح اهل بیت علیهم‌السلام است. می‌گوید در شب ۲۲ ماه مبارک رمضان ۱۴۲۷ (۲۴ مهرماه ۱۳۸۵) در شبکه ۳ تلویزیون مراسم تشییع پیکر شهید گمنام را دیدم و با خودم گفتم این شهیدان اهل کجا هستند و چه کسانی هستند؟!
    همان شب در خواب دیدم آن پنج شهید را تشیع می‌کردند و به من گفتند تو باید شهید سوم را تشییع و داخل قبر دفن کنی. گفتم از میان این همه مردم چرا من؟! بالاخره جنازه را برداشتم و داخل قبر رفتم و دیدم که قبر مانند اتاقی بزرگ شد در کنار اتاق تختی بود. شهید را روی تخت گذاشتم با خود گفتم: خدایا چه کنم؟ دیدم شهید از جا برخاست. ترسیدم و از او دور شدم، اما دوباره برگشتم و نزدیک رفتم و با شهید صحبت و درد دل کردم. روضه قتل‌گاه امام حسن علیه‌السلام را خواندم و سینه زدم و شهید هم با من سینه می‌زد شهید گفت: من یک درخواست از تو دارم، برو به روستای خانوک، مرا آنجا به اسم حسین‌اکبر عرب‌نژاد می‌شناسند از قول من به پدر و مادرم بگو من دیروز در تهران در اینجا در قبر سوم دفن شده‌ام. سپس گفت: هر حاجتی داری بگو من برآورده می‌کنم.
    من تو را در روز قیامت شفاعت می‌کنم.
    آقای یدالله یزدی‌زاده در ادامه می‌گوید: صبح برخاستم و نماز صبح را خواندم و در تعجب از خوابی که دیده بودم، آن را برای همسرم تعریف کردم.

    گفتم: به خانوک بروم و چه بگویم؟ بگویم شهید حسین‌اکبر را در خواب دیده‌ام؟ مگر از من قبول می‌کنند! ما خانواده فقیری هستیم. ممکن است فکر کنند این خواب را ساخته‌ام که از آنها کمکی بگیرم. همسرم گفت: شما پیام شهید را برسان، کاری نداشته باش که آنها چه فکر می‌کنند، باور می‌کنند یا نمی‌کنند.
    آقای یزدی‌زاده می‌گوید: موتور خود را برداشتم و به طرف روستای خانوک حرکت کردم. روستای خانوک با کاظم‌آباد، سی‌ کیلومتر فاصله دارد. همسرم را هم سوار کردم و با من آمد و به روستای خانوک رسیدیم. پس از جستجوی بسیار، دایی شهید را پیدا کردیم. در همین حال پدر شهید هم سررسید. خود را معرفی کردم و خواب را برای آنها گفتم. آنها با تعجب به من نگاه می‌کردند می‌خواستم خداحافظی کنم اما آنها مرا به خانه‌شان دعوت کردند.
    آنها مرا به خانه خود بردند و بعد از پذیرایی مختصر از من پرسیدند در خواب صورت شهید ما را دیده‌ای، آیا یادت هست فرزند ما در خواب چه شکلی بود؟ آن‌گاه عکس پنج شهید را آوردند و گفتند اینها شهیدان ما هستند، بگو کدامیک را در خواب دیده‌ای؟ به عکس شهیدان نگاه کردم. پدر شهید هم زیر چشم با دقت به من نگاه می‌کرد. چهره شهیدی را که در خواب دیده بودم، در بین عکس‌ها ندیدم. بالاخره گفتم چهره شهیدی که من در خواب دیدم در میان این عکس‌ها نیست. گویا می‌‌خواستند صداقت مرا بسنجند که چنین روشی را به کار بستند در مرحله دوم رفتند و یک عکس دیگر را آوردند، تا عکس را دیدم گفتم: بله، همین است. اعضای خانواده با چشمان اشک‌بار برای شهیدشان صلوات فرستادند و اظهار خوشنودی و شادی می‌کردند و به این ترتیب صداقت مرا تایید کردند. من هم خدا را شکر کردم که پیام شهید را رساندم. بعداز ساعتی به روستای خود بازگشتم.

    آقای حاج حسین اسدی، همرزم شهید و از خویشاوندان اوست که هم اکنون با درجه سرهنگی در سپاه کرمان خدمت می‌کند و مسئول شهیدان خانوک است. او می‌گوید: از آن روزی که خواب را شنیدم، برای اطمینان بیشتر به تحقیق پرداختم. همه نشانی‌ها با شهید ما، حسین‌اکبر، تطبیق می‌کرد محل شهادت و سن شهید همه مطابقت داشت و شهید در منطقه‌ای پیدا شده بود که لشکر کرمان در آن منطقه عملیات داشته و من نیز در آن عملیات بودم.
    آقای یزدی‌زاده در حضور نمازگزاران مسجد فائق گفت: خدا را شکر می‌کنم که به برکت این شهید، بیماری من و همسرم شفا گرفت. روستای خانوک در فاصله ۵۶ کیلومتری کرمان، نرسیده به شهر زرند قرار دارد و پدر و مادر شهید و اقوام او، مکرراً به زیارت این شهید در تهران آمده‌اند.


3 + = هفت