خانه > دسته‌بندی نشده > موانع تقوا (قرآن).

موانع تقوا (قرآن).

بر اساس فرهنگ قرآن، عوامل بازدارنده تقوا عبارتنداز: اسراف، استکبار، تکذیب، کفر، غرور، جهل، انحراف، کوردلی، سوگند دروغ، دنیاطلبی، گناه و شیطان

تقوا در اصل از ماده “وقی، یقی، وقایه” به معنای قرار دادن خویش در پناهگاه است. [۱] و در اصطلاح شرع، به معنای خویشتن داری در برابر گناهان است. به عبارت دیگر تقوا یک نیروی بازدارنده‌ای است که به صورت یک ملکۀ نفسانی و نیروی درونی در وجود انسان به وجود می‌آید و او را در برابر طغیان شهوات و ارتکاب کارهای خلاف حفظ می‌کند. کمال تقوا آن است که علاوه بر دوری از گناهان و محرمات، از مشتبهات نیز اجتناب شود. در آیات و احادیث، از جمله در کلمات امام علی علیه‌السّلام تشبیهات فراوانی برای تقوا بیان شده است که به بعضی از آنها اشاره می‌شود:
۱- زاد و توشه: قرآن تقوا را به زاد و توشه تشبیه کرده و آن را بهترین زاد و توشه شمرده و می‌فرماید:«و تزودوا فان خیر الزاد التقوی:توشه بر گیرید پس به درستی که بهترین توشه تقوا است» . [۲]
۲- لباس: قرآن تقوا را به لباس تشبیه کرده و آن را بهترین لباس دانسته است:«و لباس التقوی ذلک خیر:لباس تقوا، بهترین لباس برای انسان است» [۳]
۳- دژ نیرومند در برابر خطرات گناه : امام علی علیه‌السّلام می‌فرماید:«اعلموا عباد الله ان التقوی دار حصن عزیز:ای بندگان خدا بدانید که تقوا دژی مستحکم و غیر قابل نفوذ است» [۴]
۴- مرکب راهوار: مولای متقیان در کلام دیگری می‌فرماید:« الا و ان التقوی مطایا ذلل، حمل علیها اهلها و اعطوا ازمتها، فاوردتهم الجنه…:تقوا مانند مرکبی راهوار است که کنترل آن در دست صاحبی است که بر آن سوار است و تا دل بهشت او را پیش می‌برد». [۵]
۵- بعضی از بزرگان، تقوا را به حالت کسی تشبیه کرده‌اند که از یک سرزمین پر از خار عبور می‌کند، سعی دارد دامن خود را کاملا برچیند و با احتیاط گام بردارد مبادا نوک خاری در پایش بنشیند، و یا دامنش را بگیرد. [۶] از این تشبیه به خوبی استفاده می‌شود که تقوا به این نیست که انسان انزوا و گوشه گیری انتخاب کند، بلکه باید در دل اجتماع باشد و اگر اجتماع آلوده بوده خود را حفظ کند. [۷]تقوا، نشانۀ ایمان به مبدء و معاد یعنی خدا و رستاخیز و معیار فضیلت و افتخار انسان و مقیاس سنجش شخصیت او در اسلام محسوب می‌شود.«ان اکرمکم عند الله اتقاکم» [۸]از نظر قرآن تقوا نور الاهی است که هر جا راسخ شود، علم و دانش می‌آفریند.«اتقوا الله و یعلمکم الله» [۹]

عوامل بازدارنده تقوا[ویرایش]


← اسراف
پیروی از اسراف گران، از موانع نیل به تقوای الهی:
•«فاتقوا الله واطیعون ولا تطیعوا امر المسرفین:و فرمان مسرفان را پیروى نکنید.آنان که در زمین فساد مى ‌کنند و (هرگز) به اصلاح نمى ‌پردازند.». [۱۰] [۱۱]
مى ‌دانیم اسراف همان تجاوز از حد قانون آفرینش و قانون تشریع است، این نیز روشن است که در یک نظام صحیح هر گونه تجاوز از حد موجب فساد و از هم گسیختگى مى ‌شود، و به تعبیر دیگر سرچشمه فساد، اسراف است و نتیجه اسراف فساد.البته باید توجه داشت که اسراف معنى گسترده‌ اى دارد، گاه در مسائل ساده‌ اى مانند خوردن و آشامیدن است چنان که در آیه ۳۱ سوره اعراف آمده است. [۱۲] و گاه در انتقام ‌گیرى و قصاص بیش از حد چنان که در آیه ۳۳ سوره اسراء آمده است. [۱۳] و گاه در انفاق و بذل و بخشش بیش از اندازه چنان که در آیه ۶۷ سوره فرقان آمده است. [۱۴]و گاه در داورى کردن و قضاوت نمودنى که منجر به کذب و دروغ مى‌ شود، چنان که در آیه ۲۸ سوره غافر، مسرف و کذاب” در ردیف هم قرار گرفته است. [۱۵]و گاه در اعتقادات است که منتهى به شک و تردید مى ‌شود همان گونه که در آیه ۳۴ سوره غافر” مسرف و مرتاب” با هم آمده است. [۱۶]و گاه به معنى برترى جویى و استکبار و استثمار آمده چنان که درباره فرعون در آیه ۳۱ سوره دخان مى ‌خوانیم: إِنَّهُ کانَ عالِیاً مِنَ الْمُسْرِفِینَ‌:” او برترى‌جوى و مسرف بود”. [۱۷]و بالآخره گاه به معنى هر گونه گناه مى ‌آید چنان که در آیه ۵۳ سوره زمر مى ‌خوانیم: قُلْ یا عِبادِی الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلى‌ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً:” بگو اى بندگان من که بر خود اسراف کردید از رحمت خدا مایوس نشوید که خداوند همه گناهان را مى‌بخشد”.با توجه به آنچه گفتیم رابطه اسراف و فساد به خوبى آشکار مى ‌شود. [۱۸]به گفته”علامه طباطبائی” در”المیزان” عالم هستى یک پارچه نظم و صلاح است و حتى با تضادى که احیانا در میان اجزاى آن دیده مى ‌شود تالیف و التیام و هماهنگى فراوان دارد، این نظام به سوى اهداف صالحى در جریان است، و براى هر یک از اجزاى خود، خط سیرى تعیین مى ‌کند، حال اگر یکى از این اجزاء از مدار خود خارج شود و راه فساد را پیش گیرد، میان آن و سایر اجزاى این جهان درگیرى ایجاد مى‌ شود، اگر توانستند این جزء نامنظم اسرافکار را به مدار اصلی اش بازگردانند چه بهتر، و الا نابودش مى‌ کنند، تا نظام به خط سیر خود ادامه دهد!.انسان که یکى اجزاى این عالم هستى است از این قانون عمومى مستثنى نیست، اگر بر اساس فطرت، بر مدار خود حرکت کند و هماهنگ نظام هستى باشد به هدف سعادت بخش که براى او مقدر شده است مى ‌رسد، اما اگر از حد خود تجاوز کند و قدم در جاده” فساد در ارض” بگذارد، نخست خداوند او را گوشمالى داده، و با حوادث سخط و دردناک او را هشدار مى‌ دهد، چنان که در آیه ۴۱ سوره روم مى‌ خوانیم‌ ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیدِی النَّاسِ لِیذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یرْجِعُونَ‌:” فساد بر صفحه دریا و صحرا بر اثر اعمال مردم آشکار گشت خدا مى‌خواهد نتیجه سوء پاره‌ اى از اعمال مردم را به آنها بچشاند شاید بازگردند”.اما اگر این هم مؤثر نیفتاد و فساد در اعماق جان او ریشه دوانید، خداوند با عذاب” استیصال” صفحه زمین را از لوث وجود چنین کسانى پاکسازى مى‌ کند.و از اینجا روشن مى‌ شود که چرا در آیات فوق، خداوند” اسراف” را با” فساد در ارض” و عدم اصلاح هماهنگ ذکر کرده است. [۱۹]

← استکبار
استکبار، از موانع راه یابی به تقوا:
•«او تقول لو ان الله هدنی لکنت من المتقین بلی قد جاءتک ءایـتی فکذبت بها واستکبرت وکنت من الکـفرین:یا بگوید: اگر خدا مرا هدایت مى ‌کرد مسلّما از پرهیزکاران بودم.(به او گفته شود) چرا، آیات و نشانه‌ هاى من به سراغ تو آمد اما تو تکذیب و انکار کردى و تکبر ورزیدى و از کافران بودى.». [۲۰] [۲۱]
خداوند متعال در این آیه می فرماید:” و مبادا بگوید: اگر خداوند مرا هدایت مى‌ کرد از پرهیزگاران بودم” (أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللَّهَ هَدانِی لَکُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِینَ‌).این سخن را گویا زمانى مى‌ گوید که او را به پاى میزان حساب مى ‌آورند، گروهى را مى ‌بیند که با دست پر از حسنات به سوى بهشت روانه مى‌ شوند، او نیز آرزو مى‌ کند در صف آنان باشد و همراه آنان به سوى نعمت هاى الهى برود. باز مى‌ افزاید:” و مبادا هنگامى که عذاب الهى را مى ‌بیند بگوید آیا مى‌ شود بار دیگر مرا به دنیا بازگردانند تا از نیکوکاران باشم”؟! (أَوْ تَقُولَ حِینَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ أَنَّ لِی کَرَّةً فَأَکُونَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ‌).این هنگامى است که او را به سوى دوزخ مى‌ برند و چشمش به آتش سوزان‌ و منظره عذاب دردناک آن مى ‌افتد، آهى از دل بر مى‌ کشد و آرزو مى ‌کند اى کاش به او اجازه داده مى ‌شد تا به دنیا بازگردد، تبهکاری هاى گذشته را با اعمال نیکش بشوید و در صف نیکوکاران جاى گیرد.به این ترتیب هر یک از این گفتارهاى سه‌ گانه مجرمان در قیامت در موقفى اظهار مى ‌شود:با ورود در صحنه محشر اظهار حسرت مى‌ کند.با مشاهده پاداش پرهیزکاران آرزوى سرنوشت آنها را مى ‌نماید.و با مشاهده عذاب الهى آرزوى بازگشت به دنیا و جبران گذشته مى‌ کند. قرآن در برابر این سه گفتار تنها به گفتار دوم چنین پاسخ مى‌ گوید:” آرى آیات من به سراغ تو آمد اما آن را تکذیب کردى، و تکبر ورزیدى، و از کافران بودى” (بَلى‌ قَدْ جاءَتْکَ آیاتِی فَکَذَّبْتَ بِها وَ اسْتَکْبَرْتَ وَ کُنْتَ مِنَ الْکافِرِینَ‌) .یعنى اینکه مى‌ گویى” اگر هدایت الهى به سراغ من آمده بود از پرهیزگاران بودم هدایت الهى چیست؟ جز این همه کتب آسمانى و فرستادگان خدا و آیات و نشانه ‌هاى حق در آفاق و انفس؟همه این آیات را دیدى و شنیدى عکس العمل تو در مقابل آن چه بود؟ تکذیب و استکبار و کفر! مگر ممکن است خدا بدون اتمام حجت کسى را مجازات کند؟ مگر میان‌ تو و هدایت‌ یافتگان تفاوتى از نظر برنامه ‌هاى تربیتى خداوند وجود داشت؟بنا بر این مقصر اصلى خودت هستى و خود کرده ‌اى که لعنت بر خودت باد! از میان این سه عمل” استکبار” ریشه اصلى است و به دنبال آن” تکذیب آیات الهى” و نتیجه آن” کفر و بى ایمانى” است. [۲۲]

← تکذیب
تکذیب آیات خدا، مانع رسیدن به تقوا:
•«او تقول لو ان الله هدنی لکنت من المتقین بلی قد جاءتک ءایـتی فکذبت بها واستکبرت وکنت من الکـفرین:یا بگوید: اگر خدا مرا هدایت مى ‌کرد مسلّما از پرهیزکاران بودم.(به او گفته شود) چرا، آیات و نشانه‌ هاى من به سراغ تو آمد اما تو تکذیب و انکار کردى و تکبر ورزیدى و از کافران بودى.». [۲۳] [۲۴]

← کفر
کفرورزی، مانع نیل به تقوا:
•«او تقول لو ان الله هدنی لکنت من المتقین بلی قد جاءتک ءایـتی فکذبت بها واستکبرت وکنت من الکـفرین:یا بگوید: اگر خدا مرا هدایت مى ‌کرد مسلّما از پرهیزکاران بودم.(به او گفته شود) چرا، آیات و نشانه‌ هاى من به سراغ تو آمد اما تو تکذیب و انکار کردى و تکبر ورزیدى و از کافران بودى.». [۲۵] [۲۶]

← انحراف
انحراف از راه حق، مانع رسیدن انسان به تقوا:
•«وان هـذا صرطی مستقیمـا فاتبعوه ولاتتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله ذلکم وصــکم به لعلکم تتقون:و (توصیه کرد به) اینکه این (دستورات) راه راست من است، پس از آن پیروى کنید و از راه ‌هاى دیگر پیروى مکنید که شما را از راه او پراکنده سازد. اینهاست که خدا شما را بدان سفارش نمود، شاید بپرهیزید.». [۲۷]
خداوند متعال در این آیه می فرماید: راه مستقیم من، راه توحید، راه حق و عدالت، راه پاکى و تقوا است از آن پیروى کنید و هرگز در راه هاى انحرافى و پراکنده گام ننهید که شما را از راه خدا منحرف و پراکنده مى‌ کند و تخم نفاق و اختلاف را در میان شما مى ‌پاشد” (وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ‌).و در پایان همه اینها تاکید مى‌ کند که این ها امورى است که خداوند به شما توصیه مى‌ کند تا پرهیزگار شوید (ذلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ‌). قابل ملاحظه اینکه خداوند، نخست از تحریم شرک شروع شده است که در واقع سرچشمه اصلى همه مفاسد اجتماعى و محرمات الهى است، و در پایان نیز به نفى اختلاف‌ که یک نوع شرک عملى محسوب مى ‌شود، پایان یافته است.این موضوع اهمیت مساله توحید را در همه اصول و فروع اسلامى روشن مى‌ سازد، که توحید تنها یک اصل دینى نیست بلکه روح تمام تعلیمات اسلام مى ‌باشد. [۲۸]

← جهل
جهل انسان ها به ارزش برتر پاداش های الهی، عامل بازداشتن آنان از ایمان و تقوا:
•«ولو انهم ءامنوا واتقوا لمثوبه من عند الله خیر لو کانوا یعلمون:و اگر آنها ایمان مى ‌آوردند و پروا پیشه مى‌ کردند البته پاداشى که از جانب خداوند است بهتر بود، اگر مى دانستند.». [۲۹]«تقوى» تنها به معناى پرهیز از بدى ‌ها نیست، بلکه به معناى مراقبت و تحفّظ درباره خوبى ‌ها نیز هست. مثلًا در جمله‌ «فَاتَّقُوا النَّارَ» به معنى حفاظت و خودنگهدارى از آتش، و در جمله‌ «اتَّقُوا اللَّهَ» به معنى مراقبت درباره اوامر و نواهی الهى است. چنانکه در آیه «اتقوا الله و … الارحام» یعنى نسبت به فامیل و خویشان تحفّظ داشته باش.امام صادق علیه السلام در جواب سؤال از تقوا فرمودند: تقوا همچون مراقبت هنگام عبور از منطقه تیغ ‌زار و پرخار و خاشاک است.آنها آگاهانه به سعادت و خوشبختى خود و جامعه ‌اى که به آن تعلق داشتند پشت پا زدند و در گرداب کفر و گناه غوطه‌ور شدند” در حالى که اگر ایمان مى‌آوردند و تقوا پیشه مى‌کردند پاداشى که نزد خدا بود براى آنان از همه این امور بهتر بود، اگر توجه داشتند” (وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَیرٌ لَوْ کانُوا یعْلَمُونَ‌). [۳۰] اگر این طائفه از یهود بجاى اینکه دنبال اساطیر و خرافات شیطان ها را بگیرند، دنبال ایمان و تقوى را مى‌ گرفتند. برایشان بهتر بود، و این تعبیر خود دلیل بر این است که کفرى که از ناحیه سحر مى ‌آید، کفر در مرحله عمل است، مانند ترک زکات، نه کفر در مرتبه اعتقاد، چه اگر کفر در مرحله اعتقاد بود جا داشت بفرماید: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا) الخ، و خلاصه تنها ایمان را ذکر مى‌ کرد و دیگر تقوى را اضافه نمى‌ فرمود، پس از اینجا مى ‌فهمیم که یهود در مرحله اعتقاد ایمان داشته ‌اند، و لکن از آنجایى که در مرحله عمل تقوى نداشته و رعایت محارم خدا را نمى ‌کرده ‌اند، اعتنایى به ایمان شان نشده، و از کافرین محسوب شده ‌اند.(لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَیرٌ لَوْ کانُوا یعْلَمُونَ) یعنى مثوبت و منافعى که نزد خدا است، بهتر از آن مثوبت و منافعى است که ایشان از سحر می خواهند، و از کفر می جویند. [۳۱]

← عجب
غرور و خودپسندی، ناسازگار با مقام تقواپیشگی:
•«.. فلا تزکوا انفسکم هو اعلم بمن اتقی:همان ها که همواره از گناهان بزرگ (که در دنیا تعزیر و براى آخرت وعده آتش دارد) و عمل‌ هاى زشت (که در اسلام بر آنها حدى تعیین شده) دورى مى ‌جویند، مگر گناه صغیره یا گناهى که اتفاقا رخ مى ‌دهد؛ که حتما مغفرت پروردگارت گسترده است، او به شما آن هنگام که شما را از این زمین بیافرید و هنگامى که در شکم مادران تان جنین بودید داناتر است، پس خودستایى نکنید، او به کسى که تقوا ورزیده داناتر است.». [۳۲]
•«واذا قیل له اتق الله اخذته العزه بالاثم….:و چون به او گفته شود: از خدا پروا کن، تعصب و نخوت او را به گناه وادارد (و عکس العمل ظالمانه نشان دهد) پس جهنم او را کافى است و البته بد جایگاهى است.» . [۳۳]
زشتى غرور و خودپسندی تا حدى است که این مطلب به صورت یک ضرب المثل درآمده که تزکیة المرء نفسه قبیحه:” خودستایى زشت و ناپسند است”.سرچشمه اصلى این عمل ناپسند عدم شناخت خویشتن است چرا که اگر انسان خود را به خوبى بشناسد کوچکى خود را در برابر عظمت پروردگار،و ناچیز بودن اعمالش را در برابر مسئولیت هاى سنگینى که بر عهده دارد، و نعمت هاى عظیمى را که خدا به او بخشیده بداند هرگز گام در جاده خودستایى نخواهد گذاشت غرور و غفلت و خود برتربینى و تفکرات جاهلى نیز انگیزه‌ هاى دیگرى براى این کار زشت است.خودستایى از آنجا که بیانگر اعتقاد انسان به کمال خویشتن است مایه عقب ‌ماندگى او است، چرا که رمز تکامل” اعتراف به تقصیر” و قبول وجود نقص ها و ضعف ها است.به همین دلیل اولیاى خدا همیشه معترف به تقصیر خود در برابر وظائف الهى، بودند، و مردم را از خودستایى و بزرگ شمردن اعمال خویش نهی مى ‌کردند.در حدیثى از امام باقر ع در تفسیر آیه مورد بحث (فلا تزکوا انفسکم) آمده است:لا یفتخر احدکم بکثرة صلاته و صیامه و زکاته و نسکه، لان اللَّه عز و جل اعلم بمن اتقى‌:” هیچ کس از شما نباید به فزونى نماز و روزه و زکات و مناسک حج و عمره افتخار کند زیرا خداوند پرهیزگاران شما را از همه بهتر مى ‌شناسد”. [۳۴]در آیه مى ‌افزاید: هنگامى که او را از این عمل زشت نهى کنند” و به او گفته شود از خدا بترس (آتش لجاجت در درونش شعله ‌ور مى‌ گردد) و لجاج و تعصب، او را به گناه مى ‌کشاند” (وَ إِذا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ‌). او نه به اندرز ناصحان، گوش فرا مى ‌دهد، و نه به هشدارهاى الهى بلکه پیوسته با غرور و نخوت مخصوص به خود، بر خلافکارى‌ هایش مى ‌افزاید، چنین کسى را جز آتش دوزخ رام نمى‌ کند، و لذا در پایان آیه مى ‌فرماید:” آتش دوزخ براى آنها کافى است و چه بد جایگاهى است” (فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ).در حقیقت این یکى از صفات زشت و ناپسند منافقان است که بر اثر تعصب و لجاجت خشک و خشونت آمیز در برابر هیچ حقیقتى تسلیم نمى ‌شوند، و همین تعصب و غرور آنها را به بدترین گناهان مى‌ کشاند، بدیهی است این چوب هاى کج، جز با آتش دوزخ راست نمى ‌شوند!به گفته بعضى از مفسران، خداوند این گونه اشخاص را به پنج وصف در آیات فوق توصیف کرده نخست اینکه: سخنانى فریبنده دارند، دیگر اینکه درون قلب آنها آلوده و تاریک است، سوم اینکه سرسخت ‌ترین دشمنان ‌اند، چهارم اینکه به هنگامى که زمینه ‌اى پیش آید، نه بر انسان ها رحم مى‌ کنند و نه بر حیوان و زراعت، پنجم اینکه بر اثر غرور و نخوت، اندرز هیچ ناصحى را پذیرا نیستند. [۳۵]

← دنیاطلبی
دنیاطلبی، از موانع تقوا:
•«فخلف من بعدهم خلف ورثوا الکتـب یاخذون عرض هـذا الادنی ویقولون سیغفر لنا وان یاتهم عرض مثله یاخذوه… والدار الاخره خیر للذین یتقون افلاتعقلون:پس بعد از آنها جانشینانى (ناصالح) که کتاب (تورات) را به ارث بردند جایگزین آنها شدند، آنها متاع این جهان پست را (به رشوه یا تحریف کتاب) مى ‌گیرند و مى ‌گویند: به زودى (توبه مى ‌کنیم و) بخشوده مى‌ شویم؛ و اگر متاعى همانند آن به آنها برسد باز هم مى ‌گیرند! آیا پیمان محکم کتاب بر عهده آنها گرفته نشد که جز حق را به خدا نسبت ندهند در حالى که آنچه را در آن کتاب است خوانده ‌اند (و از احکام آن با خبرند)؟! و (بدانید که) خانه آخرت براى کسانى که تقوا مى ‌ورزند بهتر است، آیا نمى ‌اندیشید.». [۳۶]
•«یـایها الناس اتقوا ربکم… فلا تغرنکم الحیوه الدنیا ولا یغرنکم بالله الغرور:اى مردم، از پروردگار خود پروا کنید و از روزى بترسید که هیچ پدرى از فرزند خویش چیزى را (از عذاب آن روز) دفع نمى ‌کند و هیچ فرزندى دفع‌ کننده چیزى از پدر خود نیست. به یقین وعده خدا حقّ است، پس مبادا زندگى دنیا شما را مغرور کند، و شیطان فریبکار شما را نسبت به خداوند بفریبد!». [۳۷]. [۳۸]
•«وزخرفـا وان کل ذلک لما متـع الحیوه الدنیا والاخره عند ربک للمتقین:و نیز (براى خانه‌ هایشان) زیور و زینت زرّین را (قرار مى ‌دادیم)، اما همه اینها جز برخوردارى (اندک) زندگى دنیا نیست، و آخرت در نزد پروردگار تو از آن پرهیزکاران است.». [۳۹]
به راستى تعبیرى رساتر از آنچه در آیات فوق آمده براى درهم شکستن ارزش هاى دروغین پیدا نمى ‌شود، براى دگرگون ساختن جامعه‌ اى که محور سنجش شخصیت افراد در آن تعداد شتران، مقدار درهم و دینار، و تعداد غلامان و کنیزان و خانه‌ ها و وسائل تجملى است، تا آنجا که تعجب مى‌ کنند چرا محمد یتیم و از نظر مادى فقیر به نبوت برگزیده شده، اساسى ‌ترین کار این است که این چهارچوب هاى غلط ارزشى درهم شکسته شود، و بر ویرانه آن ارزش هاى اصیل انسانى، تقوى و پرهیزگارى، و علم و دانش، ایثار و فداکارى، شهامت و گذشت بنا شود، در غیر این صورت همه اصلاحات، روبنایى و سطحى، و ناپایدار خواهد بود.و این همان کارى است که اسلام و قرآن و شخص پیامبر اسلام ص به عالی ترین وجهى انجام داد، و به همین دلیل جامعه‌ اى که از عقب افتاده ‌ترین و خرافى‌ ترین جوامع بشرى بود در مدتى کوتاه، آن چنان رشد و نمو کرد که در صف اول قرار گرفت.جالب اینکه در حدیثى از پیغمبر گرامى ص در تکمیل این برنامه مى‌ خوانیم:لو وزنت الدنیا عند اللَّه جناح بعوضة ما سقى الکافر منها شربة ماء:” اگر دنیا به اندازه بال مگسى نزد خدا وزن داشت خداوند به کافر حتى یک شربت آب نمى‌ نوشانید”. [۴۰]در نخستین آیه یادآور مى ‌شود که” فرزندانى جانشین شان شدند که کتاب آسمانی ‌ یعنى تورات را از پیشینیان خود به ارث بردند، اما با این حال فریفته متاع بى ارزش این جهان ماده شدند، حق و هدایت را با منافع مادى خویش معاوضه مى ‌کردند” (فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْکِتابَ یأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنى‌).سپس اضافه مى‌ کند: هنگامى که آنها در کشمکش و جدان از یک سو، و منافع مادى از سوى دیگر قرار مى‌ گیرند، دست به دامن امیدهاى کاذب زده،” مى‌ گویند ما این منفعت نقد را مشروع یا نامشروع به چنگ مى ‌آوریم، خداوند رحیم و مهربان است و بزودى ما را خواهد بخشید” (وَ یقُولُونَ سَیغْفَرُ لَنا).این جمله نشان مى‌ دهد که آنها بعد از انجام چنین کارى یک نوع پشیمانى زودگذر و حالت توبه ظاهرى به خود مى‌ گرفتند، ولى بطورى که قرآن مى‌ گوید:این ندامت و پشیمانى آنها به هیچ وجه ریشه نداشت به همین دلیل” اگر سود مادى دیگرى همانند آن به دستشان مى‌ آمد، آن را مى‌ گرفتند” (وَ إِنْ یأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ یأْخُذُوهُ‌). [۴۱]

← سوگند دروغ
نهی خداوند از دستاویز قرار دادن نام خدا در سوگندها:
•«ولا تجعلوا الله عرضه لایمـنکم ان تبروا وتتقوا…:و خدا را در معرض سوگندهاى خود قرار ندهید (به خاطر بهانه‌ هایى سوگند نخورید) که نیکى و تقوا و اصلاح میان مردم انجام ندهید و خدا را در معرض سوگندهاى (مکرر) خود قرار ندهید که نیکى و تقوا و اصلاح کنید، (تا آنجا که این نام را به ابتذال کشانید) و خداوند شنوا و داناست.» [۴۲]
این آیه ناظر به سوء استفاده از مساله سوگند است، در نخستین آیه مى ‌فرماید:” خدا را در معرض سوگندهاى خود براى ترک نیکى و تقوا و اصلاح در میان مردم قرار ندهید و (بدانید) خدا شنوا و دانا است”سخنان شما را مى‌شنود و از نیات شما آگاه است (وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَیمانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَینَ النَّاسِ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ‌).” ایمان” جمع” یمین” به معنى سوگند است، و” عرضه” (بر وزن غرفه) به معنى در معرض قرار گرفتن چیزى است، مثلا جنسى را که به بازار براى فروش مى ‌برند و در معرض معامله قرار مى‌ دهند، عرضه مى ‌نامند، گاهى به موانع نیز، عرضه اطلاق مى ‌شود، زیرا در معرض انسان و بر سر راه او قرار دارد.بعضى نیز گفته ‌اند: منظور این است که حتى براى کارهاى نیک، اعم از کوچک و بزرگ، قسم یاد نکنید، و نام خدا را کوچک ننمایید، و به این ترتیب سوگند یاد کردن جز در مواردى که هدف مهمى در کار باشد عمل نامطلوب است این موضوع در احادیث زیادى نیز به چشم مى ‌خورد، از جمله اینکه در حدیثى امام صادق ع مى ‌فرماید:و لا تحلفوا باللَّه صادقین و لا کاذبین فان اللَّه سبحانه یقول‌ وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَیمانِکُمْ‌:” هیچ گاه سوگند به خدا یاد نکنید چه راستگو باشید، چه دروغگو، زیرا خداوند سبحان مى ‌فرماید: خدا را در معرض سوگندهاى خود قرار ندهید”. [۴۳]علامه طبرسی در مجمع البیان می فرماید:در معناى این آیه و اینکه مراد از آن چیست سه قول است: سوگند بخدا را مانع از نیکوکارى و پرهیزکارى قرار ندهید به اینکه به قسم‌ خدا استناد کرده و آن را علت قرار دهید و بگوئید: ما بخدا سوگند خورده‌ ایم .بنا بر این، «عرضه» در اینجا بمعناى اعتراض است که مانع شدن میان دو چیز می باشد و معترض چیزیست که مانع بین دو امر است و نمی گذارد یکى از آنها به دیگرى برسد و در اینجا منظور نیست که قسم خوردن و علت آوردن آن را فاصله بین خود و نیکى قرار ندهید. [۴۴]

← شیطان
شیطان ، درصدد برملا ساختن زشتی های آدمیان و کندن لباس تقوای ایشان:
•«یـبنی ءادم قد انزلنا علیکم لباسـا یوری سوءتکم وریشـا ولباس التقوی ذلک خیر… یذکرون یـبنی ءادم لا یفتننکم الشیطـن کما اخرج ابویکم من الجنه ینزع عنهما لباسهما لیریهما سوءتهما…:اى فرزندان آدم، به یقین بر شما لباسى که عورت‌ هاى شما را بپوشاند و لباسى که زیب و زیور شما باشد نازل کردیم (مواد اولیه آن را در زمین آفریدیم و استعداد تهیه آن را به شما دادیم) و البته لباس تقوى بهتر است. اینها از آیات و نشانه‌ هاى خداوند (براى مردم) است، باشد که متذکر شوند.اى فرزندان آدم، مبادا شیطان شما را بفریبد و گمراه سازد همان گونه که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون نمود، به طورى که لباس از تن آنها بیرون مى‌ کرد تا عورت ‌هایشان را به خودشان بنمایاند! بى‌ تردید او و قبیله ‌اش شما را مى‌ بینند از آنجا که شما آنان را نمى ‌بینید (و آن جایگاه جرم لطیف غیر قابل رؤیت آنها به دیده حیوانى است نظیر فرشته و روح) البته ما شیطان‌ ها را سرپرستان کسانى قرار داده‌ ایم که ایمان ندارند.» [۴۵] [۴۶]
سرگذشت آدم و درگیرى او با شیطان دورنمایى از زندگى همه انسان ها در روى زمین است، به همین جهت، خداوند از این آیات به بعد یک سلسله دستورات و برنامه ‌هاى سازنده، براى همه فرزندان آدم، بیان مى‌ کند، که در حقیقت دنباله ‌اى است از برنامه‌ هاى آدم در بهشت است.نخست به همان مساله لباس و پوشانیدن بدن که در سرگذشت آدم نقش مهمى داشت، اشاره کرده مى‌ فرماید:” اى فرزندان آدم، ما لباسى بر شما فرو فرستادیم، که (اندام شما را مى ‌پوشاند و) زشتی هاى بدنتان را پنهان مى ‌سازد.” (یا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَیکُمْ لِباساً یوارِی سَوْآتِکُمْ‌).ولى فایده این لباس که براى شما فرستاده ‌ایم، تنها پوشانیدن تن و مستور ساختن زشتی ها نیست بلکه لباس تجمل و زینت که اندام شما را زیباتر از آنچه هست نشان مى‌ دهد، براى شما نیز فرستاده ‌ایم (وَ رِیشاً).به دنبال این جمله که درباره لباس ظاهرى سخن گفته است، قرآن بحث را به لباس معنوى کشانده و آن چنان که سیره قرآن در بسیارى از موارد است، هر دو جنبه را بهم مى‌ آمیزد و مى‌ گوید:” لباس پرهیزکارى و تقوا از آن هم بهتر است” (وَ لِباسُ التَّقْوى‌ ذلِکَ خَیرٌ).تشبیه تقوى و پرهیزکارى به لباس، تشبیه بسیار رسا و گویایى است، زیرا همانطور که لباس هم بدن انسان را از سرما و گرما حفظ مى ‌کند، و هم سپرى است در برابر بسیارى از خطرها، و هم عیوب جسمانى را مى‌ پوشاند و هم زینتى است براى انسان، روح تقوى و پرهیزکارى نیز علاوه بر پوشانیدن بشر از زشتى گناهان و حفظ از بسیارى از خطرات فردى و اجتماعى، زینت بسیار بزرگى براى او محسوب مى‌ شود. زینتى است چشم گیر که بر شخصیت او مى ‌افزاید.در اینکه منظور از لباس تقوى چیست در میان مفسران گفتگو بسیار شده است، بعضى آن را به معنى” عمل صالح” و بعضى حیاء و بعضى” لباس عبادت” و بعضى به معنى” لباس جنگ” مانند زره و خود و حتى سپر گرفته‌ اند، زیرا تقوى از ماده” وقایة” به معنى نگاهدارى و حفظ است، و به همین معنى در قرآن مجید نیز آمده است چنان که در سوره نحل آیه ۸۱ مى‌ خوانیم: (وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرابِیلَ تَقِیکُمُ الْحَرَّ وَ سَرابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ‌ …)” و براى شما پیراهن ‌هایى قرار داد که شما را از گرما حفظ مى ‌کند و هم پیراهن ‌هایى که شما را در میدان جنگ محفوظ مى‌ دارد”. [۴۷]و از آنجا که لباس تقوى در مقابل لباس جسمانى قرار گرفته، به نظر مى ‌رسد که منظور از آن همان” روح تقوى و پرهیزکارى” است، که جان انسان را حفظ مى ‌کند و معنى” حیاء” و” عمل صالح” و امثال آن در آن جمع است.در پایان آیه مى ‌فرماید:” این لباس هایى که خدا براى شما قرار داده اعم از لباس مادى و معنوى، لباس جسمانى و لباس تقوى، همگى از آیات و نشانه‌ هاى خدا است تا بندگان متذکر نعمت‌ هاى پروردگار شوند”. (ذلِکَ مِنْ آیاتِ اللَّهِ لَعَلَّهُمْ یذَّکَّرُون)‌ [۴۸]

← کوردلی
کوردلی و پذیرا نشدن هدایت، از موانع نیل به تقوای الهی:
•«واما ثمود فهدینـهم فاستحبوا العمی علی الهدی… ونجینا الذین ءامنوا وکانوا یتقون:و اما ثمود (قوم صالح) را راه نمودیم ولى آنها کوردلى را بر هدایت ترجیح دادند، پس آنها را به کیفر گناهانى که کسب مى ‌کردند صاعقه عذاب ذلّت‌ آور و خفّت‌ بار فرا گرفت.و کسانى را که ایمان آورده و همواره پرواپیشه بودند نجات بخشیدیم.». [۴۹] [۵۰]
مى ‌دانیم هدایت بر دو گونه است:” هدایت تشریعی ” که همان” ارائه طریق” و نشان دادن راه با تمام نشانه‌ هاست، و” هدایت تکوینی ” که” ایصال به مطلوب”و رسانیدن به مقصود است.در آیات مورد بحث هر دو یک جا جمع شده است نخست مى‌ گوید:” ما قوم ثمود را هدایت کردیم” این هدایت همان هدایت تشریعى و ارائه طریق است، سپس مى‌ افزاید:” آنها نابینایى را بر هدایت ترجیح دادند” این همان هدایت تکوینى و ایصال به مقصود است.به این ترتیب هدایت به معنى اول که وظیفه مسلم انبیاى الهى است حاصل شد، اما هدایت به معنى دوم که به اراده و اختیار هر انسانى بستگى دارد از سوى این قوم مغرور و خود خواه حاصل منتفى شد، چرا که آنها گمراهى را بر هدایت ترجیح دادند” فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‌ عَلَى الْهُدى‌”.این خود دلیل روشن و بارزى است بر مساله” آزادى اراده انسان” و عدم اجبار او در اعمالش، و عجب اینکه با این صراحت و روشنى آیات باز بعضى از مفسران همچون” فخر رازی ” به خاطر پیشداوری هایى که در مورد ترجیح مکتب جبر داشته ‌اند در اینجا اصرار و پافشارى بر انکار دلالت آیه کرده ‌اند و سخنانى گفته ‌اند که از شان یک محقق دور است‌ . [۵۱]خداوند در این آیه از قوم ثمود سخن به میان آورده و مى ‌گوید:” اما ثمود را هدایت کردیم (پیامبران صالح را با دلائل روشن به سوى آنها فرستادیم) ولى آنها نابینایى و گمراهى را بر هدایت ترجیح دادند”! (وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَیناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‌ عَلَى الْهُدى‌).” لذا صاعقه عذاب خوار کننده به خاطر اعمالى که انجام مى‌ دادند دامان آنها را فرو گرفت” (فَأَخَذَتْهُمْ صاعِقَةُ الْعَذابِ الْهُونِ بِما کانُوا یکْسِبُونَ‌).آنها گروهى بودند که در سرزمین” وادى القرى” (منطقه‌اى میان مدینه‌ و شام ) زندگى داشتند، خداوند زمین هایى آباد و خرم و سرسبز و باغ هایى پر نعمت به آنها داده بود، در کشاورزى ابتکار و قدرت فراوان به خرج مى‌ دادند، عمرهایى طولانى، اندام هایى قوى و نیرومند داشتند، در ساختن بناهاى محکم و پیشرفته چنان ماهر بودند که قرآن در آیه ۸۲ سوره حجر مى‌ گوید: در دل کوه‌ ها خانه‌ هاى امن و امان مى‌ ساختند. [۵۲]پیامبر بزرگشان با منطق نیرومند و توام با محبت فراوان، و همراه با معجزه الهی، به سراغ آنان آمد، اما این قوم مغرور و از خود راضى نه تنها دعوت او را نپذیرفتند بلکه براى او و یاران اندکش، ناراحتی هاى فراوان به وجود آوردند نتیجه آن این شد که خداوند این مغروران را به عذابى سخت و خوار کننده گرفتار ساخت.در سوره اعراف آیه ۷۸ مى‌ خوانیم زمین لرزه ‌اى شدید آنها را فرو گرفت، و صبحگاهان جسم هاى بی جانشان در خانه ‌هاشان باقى مانده بود” فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دارِهِمْ جاثِمِینَ‌”. [۵۳]و در سوره حاقه آیه ۵ آمده است که” قوم ثمود به وسیله یک عامل ویرانگر نابود شدند”” فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِکُوا بِالطَّاغِیةِ”. [۵۴]و در سوره هود آیه ۶۷ مى‌ خوانیم که” قوم ستمگر ثمود به وسیله صیحه آسمانی از میان رفتند، در خانه‌ هاشان به رو افتادند و مردند”” وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیارِهِمْ جاثِمِینَ‌”. [۵۵]اما در آیات مورد بحث چنان که دیدیم تعبیر به” صاعقه” شده است.ممکن است در ابتدا تصور شود که میان این تعبیرات منافاتى وجود دارد، ولى کمى دقت نشان مى‌ دهد که چهار تعبیر فوق‌ یعنی رجفه” و” طاغیه” و” صیحه” و” صاعقه”به یک حقیقت بازگشت مى‌ کند:زیرا” صاعقه” هم داراى صداى وحشتناکى است‌ که از آن مى‌ توان به” صیحه” آسمانى تعبیر کرد، و نیز آتش سوزانى همراه دارد، و هم بر نقطه‌ اى که فرود مى‌ آید تولید لرزه شدید مى‌ کند، و هم یک وسیله ویرانگر است.در حقیقت بلاغت قرآن ایجاب مى‌ کند که ابعاد مختلف یک عذاب را با تعبیرات گوناگون در آیات مختلف بیان کند تا در نفوس انسان ها تاثیر عمیق ترى بخشد، در واقع آنها با عوامل مختلف مرگ‌ آور در یک حادثه روبرو شدند که هر کدام به تنهایى براى نابودیشان کافى بود” صیحه ‌اى مرگبار”” زمین لرزه‌اى کشنده”” آتشى سوزان” و بالآخره” صاعقه ‌اى وحشتناک”. [۵۶]

← گناه
ارتکاب گناه، برخاسته از غرور و نخوت، مانع تقواپیشگی:
•«واذا قیل له اتق الله اخذته العزه بالاثم…:و چون به او گفته شود: از خدا پروا کن، تعصب و نخوت او را به گناه وادارد (و عکس العمل ظالمانه نشان دهد) پس جهنم او را کافى است و البته بد جایگاهى است.» [۵۷]
در آیه بعد مى ‌افزاید: هنگامى که او را از این عمل زشت نهی کنند” و به او گفته شود از خدا بترس (آتش لجاجت در درونش شعله ‌ور مى‌ گردد) و لجاج و تعصب، او را به گناه مى‌ کشاند” (وَ إِذا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ‌). او نه به اندرز ناصحان، گوش فرا مى‌ دهد، و نه به هشدارهاى الهى بلکه پیوسته با غرور و نخوت مخصوص به خود، بر خلافکارى‌ هایش مى‌ افزاید، چنین کسى را جز آتش دوزخ رام نمى‌ کند، و لذا در پایان آیه مى‌ فرماید:” آتش دوزخ براى آنها کافى است و چه بد جایگاهى است” (فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ).در حقیقت این یکى از صفات زشت و ناپسند منافقان است که بر اثر تعصب و لجاجت خشک و خشونت آمیز در برابر هیچ حقیقتى تسلیم نمى‌ شوند، و همین تعصب و غرور آنها را به بدترین گناهان مى‌ کشاند، بدیهى است این چوب هاى کج، جز با آتش دوزخ راست نمى‌ شوند!به گفته بعضى از مفسران، خداوند این گونه اشخاص را به پنج وصف در آیات فوق توصیف کرده نخست اینکه: سخنانى فریبنده دارند، دیگر اینکه درون قلب آنها آلوده و تاریک است، سوم اینکه سرسخت‌ ترین دشمنان‌ اند، چهارم اینکه به هنگامى که زمینه ‌اى پیش آید، نه بر انسان ها رحم مى‌ کنند و نه بر حیوان و زراعت، پنجم اینکه بر اثر غرور و نخوت، اندرز هیچ ناصحى را پذیرا نیستند. [۵۸]

پانویس[ویرایش]


 

۱. المفردات فی غریب القرآن، الراغب الأصفهانی، ج۱، ص۵۳۰، ماده وقی.    
۲. بقره/سوره۲، آیه۱۹۷.    
۳. اعراف/سوره۷، آیه۲۶.    
۴. نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۱۵۷، ج۱، ص۱۴۷.    
۵. نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۱۶، ج۱، ص۱۷.    
۶. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۱، ص۸۰.    
۷. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۲۲، ص۲۰۳.    
۸. حجرات/سوره۴۹، آیه۱۴.    
۹. بقره/سوره۲، آیه۲۸۲.    
۱۰. شعراء/سوره۲۶، آیه۱۵۰.    
۱۱. شعراء/سوره۲۶، آیه۱۵۱.    
۱۲. اعراف/سوره۷، آیه۳۱.    
۱۳. اسراء/سوره۱۷، آیه۳۳.    
۱۴. فرقان/سوره۲۵، آیه۶۷.    
۱۵. غافر/سوره۴۰، آیه۲۸.    
۱۶. غافر/سوره۴۰، آیه۳۴.    
۱۷. دخان/سوره۴۴، آیه۳۱.    
۱۸. زمر/سوره۳۹، آیه۵۳.    
۱۹. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۱۵، ص۳۰۷.    
۲۰. زمر/سوره۳۹، آیه۵۷.    
۲۱. زمر/سوره۳۹، آیه۵۹.    
۲۲. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۱۹، ص۵۱۱.    
۲۳. زمر/سوره۳۹، آیه۵۷.    
۲۴. زمر/سوره۳۹، آیه۵۹.    
۲۵. زمر/سوره۳۹، آیه۵۷.    
۲۶. زمر/سوره۳۹، آیه۵۹.    
۲۷. انعام/سوره۶، آیه۱۵۳.    
۲۸. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۶، ص۳۱.    
۲۹. بقره/سوره۲، آیه۱۰۳.    
۳۰. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۱، ص۳۷۳.    
۳۱. ترجمه تفسیر المیزان، سید محمد حسین طباطبائی، ج۱، ص۳۵۶.    
۳۲. نجم/سوره۵۳، آیه۳۲.    
۳۳. بقره/سوره۲، آیه۲۰۶.    
۳۴. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۲۲، ص۵۴۲.    
۳۵. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۲، ص۷۵.    
۳۶. اعراف/سوره۷، آیه۱۶۹.    
۳۷. لقمان/سوره۳۱، آیه۳۳.    
۳۸. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۱۷، ص۹۱.    
۳۹. زخرف/سوره۴۳، آیه۳۵.    
۴۰. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۲۱، ص۵۸.    
۴۱. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۶، ص۴۳۲.    
۴۲. بقره/سوره۲، آیه۲۲۴.    
۴۳. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۲، ص۱۴۵.    
۴۴. تفسیر مجمع البیان، الشیخ الطبرسی، ج۲، ص۹۱.    
۴۵. اعراف/سوره۷، آیه۲۶.    
۴۶. اعراف/سوره۷، آیه۲۷.    
۴۷. نحل/سوره۱۶، آیه۸۱.    
۴۸. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۶، ص۱۳۱.    
۴۹. فصلت/سوره۴۱، آیه۱۷.    
۵۰. فصلت/سوره۴۱، آیه۱۸.    
۵۱. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۲۰، ص۲۴۴.    
۵۲. حجر/سوره۱۵، آیه۸۲.    
۵۳. اعراف/سوره۷، آیه۷۸.    
۵۴. حاقه/سوره۶۹، آیه۵.    
۵۵. هود/سوره۱۱، آیه۶۷.    
۵۶. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۲۰، ص۲۴۲.    
۵۷. بقره/سوره۲، آیه۲۰۶.    
۵۸. تفسیر نمونه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج۲، ص۷۵.    


3 + چهار =