خانه > دسته‌بندی نشده > هدایت در قرآن

هدایت در قرآن

نفع و ضر هدایت و گمراهی – متوجه خود انسان ست :من اهتدی فانما یهتدی لنفسه و من ضل فانما یضل علیها و لا تزر وازره وزر اخری و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولاً(اسراء، آیه ۱۵٫)؛هر کس هدایت شود، برای خود هدایت یافته؛ و آن کس که گمراه گردد، به زیان خود گمراه شده است؛ و هیچ کس بار گناه دیگری را به دوش نمی کشد؛ و ما هرگز (قومی را) مجازات نخواهیم کرد، مگر آنکه پیامبری مبعوث کرده باشیم (تا وظایفشان را بیان کند).

آثار هدایت 
اولئک الذین أنعم الله علیهم من النبیین من ذریه ءادم و ممن حملنا مع نوح و من ذریه ابراهیم و اسرءیل و ممن هدینا و اجتبینا اذا تتلی علیهم ءایت الرحمن خروا سجداً و بکیا(مریم، آیه ۵۸٫)؛
آنها پیامبرانی بودند که خداوند مشمول نعمتشان قرار داده بود، از فرزندان آدم، و از کسانی که با نوح بر کشتی سوار کردیم، و از دودمان ابراهیم و یعقوب، و از کسانی که هدایت کردیم و برگزیدیم. آنها کسانی بودند که وقتی آیات خداوند رحمان بر آنان خوانده می شد به خاک می افتادند، در حالی که سجده می کردند و گریان بودند.
هدایت و پذیرش الهی 
و انی لغفار لمن تاب و ءامن و عمل صلحاً ثم اهتدی(طه، آیه ۸۲٫)؛ و من هر که را توبه کند، و ایمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، می آمرزم!
قرآن راه کشف هدایت 
شهر رمضان الذین أنزل فیه القرءان هدی للناس و بینت من الهدی و الفرقان فمن شهد منکم الشهر فلیصمه و من کان مریضاً أو علی سفر فعده من أیام أخر یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر و لتکملوا العده و لتکبروا الله علی من هدات م تشکرون( بقره، آیه ۱۸۵٫)؛ (روزه، در چند روز معدود) ماه رمضان است؛ ماهی که قرآن، برای راهنمایی مردم، و نشانه های هدایت، و فرق میان حق و باطل، در آن نازل شده است. پس آن کس از شما که در ماه رمضان در حضر باشد، روزه بدارد! و آن کس که بیمار یا در سفر است، روزهای دیگری را به جای آن، روزه بگیرد! خداوند، راحتی شما را می خواهد، نه زحمت شما را! هدف این است که این روزها را تکمیل کنید؛ و خدا را بر اینکه شما را هدایت کرده، بزرگ بشمرید؛ باشد که شکر گزاری کنید.
هدایت و اختیار انسان 
قل فلله الحجه البلغه فلو شاء لهداکم أجمعین(انعام، آیه ۱۴۹٫)؛ بگو: دلیل رسا (و قاطع) برای خداست (دلیلی که برای هیچ کس بهانه ای باقی نمی گذارد). و اگر او بخواهد، همه شما را (به اجبار) هدایت می کند. (ولی چون هدایت اجباری بی ثمر است، این کار را نمی کند.)
احتیاج مداوم به هدایت خدا
ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصرط المستقیم صرط الذین أنعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین(حمد، آیات ۵ تا ۷٫)؛ (پروردگارا!) تنها تو را می پرستیم؛ و تنها از تو یاری می جوییم. ما را به راه راست هدایت کن… راه کسانی که آنان را مشمول نعمت خود ساختی؛ نه کسانی که بر آنان غضب کرده ای؛ و نه گمراهان.
هدایت مردم از وظایف رهبران الهی 
و جعلنهم أئمه یهدون بأمرنا و أوحینا الیهم فعل الخیرت و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه و کانوا لنا عبدین( انبیاء، آیه ۷۳٫)؛ و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، (مردم را) هدایت می کردند؛ و انجام کارهای نیک و برپاداشتن نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم؛ و تنها ما را عبادت می کردند.
هذایت در روایات :
هدایت قرآن 
الامام الصادق (علیه السلام): فی قوله عز و جل انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً قال عرفناه اما آخذاً و اما تارکاً؛ امام صادق (علیه السلام) – درباره آیه انا هدیناه السبیل… – یعنی ما راه را به او شناساندیم؛ یا آن را در پیش می گیرد و یا رهایش می کند.
زنده کردن با هدایت 
عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال قلت له قول الله عز و جل: من قتل نفساً بغیر نفس فکأنما قتل الناس جمیعاً و من أحیاها فکأنما أحیا الناس جمیعاً قال من أخرجها من ضلال الی هدی فکأنما أحیاها و من أخرجها من هدی الی ضلال فقد قتلها؛ امام صادق (علیه السلام) – در پاسخ به سوال از آیه یاد شده – یعنی کسی که دیگری را از گمراهی به راه راست در آورد، مانند این است که او را زنده کرده است و کسی که دیگری از از راه راست به گمراهی کشاند، او را کشته است.
ستوده 
روی أن داود (علیه السلام): خرج مصحراً منفرداً فأوحی الله الیه یا داود ما لی أراک وحدانیاً فقال الهی اشتد الشوق منی الی لقائک و حال بینی و بینک خلقک فأوحی الله الیه ارجع الیهم فانک ان تأتنی بعبد آبق اثبتک فی اللوح حمیداً( بحارالانوار ۱۴: ۴۰٫)؛ بحارالأنوار:
روایت شده است که داود (علیه السلام) تنها به صحرا رفت. پس خداوند به او وحی فرمود: ای داود! چه شده است که تو را تنها می بینم؟ عرض کرد: معبودا! شوق دیدار تو در جانم شدت گرفته و میان من و خلق تو حایل گشته است. خداوند به او وحی فرمود: به میان آنان برگرد؛ زیرا اگر تو یک بنده گریزپا را نزد من بیاوری، تو را در لوح با صفت ستوده ثبت می کنم.
هدایت با ولایت 
عن أبی عبد الله (علیه السلام) قال قال أمیرالمؤمنین صلوات الله علیه بعثنی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): الی الیمن و قال لی یا علی لا تقاتلن أحداً حتی تدعوه و ایم الله لأن یهدی الله علی یدیک رجلاً خیر لک مما طلعت علیه الشمس و غربت و لک ولاؤه یا علی( الکافی ۵: ۲۸٫)؛
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) – آنگاه که علی (علیه السلام) را به یمن فرستاد – ای علی! هرگز با کسی جنگ مکن تا این که قبلاً او را (به اسلام) دعوت کنی. به خدا سوگند، اگر خداوند مردی را به دست تو هدایت کند برایت بهتر است از آنچه آفتاب بر آن طلوع و غروب کند و تو را بر او ولایت است، ای علی.
ثواب هدایت 
عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): أن رجلا قال: له أوصنی فقال: أوصیک أن لا تشرک بالله شیئاً و لا تعص والدیک الی أن قال و ادع الناس الی الاسلام و اعلم أن لک بکل من أجابک عتق رقبه من ولد یعقوب(وسائل الشیعه ۱۶: ۱۸۸٫)؛
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) – به مردی که خواهش کرد او را سفارشی کند – به تو سفارش می کنم که چیزی را شریک خدا نگردانی… و مردم را به اسلام دعوت کنی و بدان که به ازای هر کس که دعوت تو را قبول کند، ثواب آزاد کردن بنده ای از فرزندان یعقوب خواهی داشت.
اختیار در هدایت 
قال الله جل جلاله: عبادی، کلکم ضال الا من هدیته، وکلکم فقیر الا من أغنیته، وکلکم مذنب الا من عصمته( أمالی الصدوق ۱: ۹۰)؛ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم):
من (فقط) برای دعوت و رساندن (پیام خدا) برانگیخته شده ام و کار هدایت، هیچ در اختیار من نیست، و ابلیس نیز برای آراستن (گناهان در نظر مردم) آفریده شد و در کار گرمراه کردن هیچ اختیاری ندارد.
هدایت کننده خداست!
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قال الله جل جلاله:
عبادی کلکم ضال الا من هدیته و کلکم فقیر الا من أغنیته و کلکم مذنب الا من عصمته(من لا یحضره الفقیه ۴: ۳۹۷٫)؛
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم): خداوند جل جلاله فرمود: ای بندگان من! همه شما گمراهید، مگر کسی که من هدایتش کنم و همه شما نیازمندید، مگر کسی که من توانگرش سازم و همه شما گنهکارید، مگر کسی که من او را از گناه نگه دارم.
پذیرش هدایت 
أن الله تبارک و تعالی الحلیم العلیم اما غضبه علی من لم یقبل منه رضاه و انما یمنع من لم یقبل منه عطاه و انما یضل من لم یقبل منه هداه( الکافی ۸: ۵۲٫)؛
امام باقر (علیه السلام):
خداوند تبارک و تعالی بردبار و داناست. در حقیقت بر کسی خشم می گیرد که خشنودی خدا را نپذیرد و از کسی دریغ می کند که عطای خدا را نپذیرد و کسی را گمراه می سازد که هدایت خدا را نپذیرد.
امام علی (علیه السلام) نشانه هدایت امت 
رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): یا علی! أنت العلم لهذه الامه من احبک فاز و من أبغضک هلک(بشاره المصطفی: ۱۸۰٫)؛ ای علی! تو نشان هدایت این امتی؛ هر که تو را دوست بدارد، رستگار شود و هر که تو را دشمن بدارد، به هلاک افتد.
هدایت دیگران 
قال الامام الباقر (علیه السلام): من علم باب هدی فله مثل أجر من علم به، ولا ینقص اولئک من أجورهم شیئاً(الکافی ۱: ۳۵٫)؛ هر کس دیگران را به بابی از هدایت رهنمون شود، مزد هر کس که به آن عمل کند برای او نیز هست، در حالی که چیزی از مزد آنان کم نمی شود.
داستانهادر رابطه با هدایت :
من اختیار جدم را دارم!
در یکی از شهرستانها مجلس روضه ای برگزار شده بود. یکی از علمای بزرگ هم در این مجلس حضور یافتند، در این حال سیدی شروع به ذکر مصیبت نموده و بعضی از روضه های خلاف واقع و نادرست را هم خواند. آن عالم جلیل القدر و مجتهد آگاه نتوانست تحمل کند و بپذیرد که به اسم دین و مذهب و محبت به اهل بیت دروغ گفته شود، لذا به روضه خوان خطاب کرد که: اینها چیست که می خوانی؟
روضه خوان جواب داد: آقا! شما بروید دنبال فقه و اصولتان، من خودم اختیار جدم را دارم!
این گونه برخورد کردن و عمل نمودن یکی از راههایی است که ضربه هایی به دین وارد کرده است، زیرا هدف که مقدس است، وسایلی هم که در خدمت آن است باید پاک و مقدس باشد. ما نباید دروغ بگوییم، نباید غیبت کنیم، نباید تهمت بزنیم. نه تنها برای نفع شخصی خودمان بلکه برای نفع دین هم نباید این امور زشت و حرام را مرتکب شویم، چون که انجام این امور به نفع دین، بی دینی کردن است و این از نظر دین مقدس اسلام هرگز پذیرفته نیست( سیره نبوی: ۷۳٫).
پیشنهادی که پذیرفته نشد
گروهی از قبایل عرب خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند و عرض کردند: یا رسول الله! اگر می خواهد ما مسلمان بشویم سه شرط داریم که بایدآنها را بپذیرید:
۱- اجازه بدهید تا یک سال دیگر هم، این بتها را پرستش کنیم.
۲- نماز خیلی بر ما ناگوار است، اجازه بدهید ما نخوانیم.
۳- از ما نخواهید که آن بت بزرگمان را خودمان بکشیم.
حضرت در جواب فرمودند: از این سه پیشنهاد شما فقط سومی پذیرفته می شود، یعنی فقط شکستن بت بزرگ را که در صورت اکراه شما دیگران آن را خواهند شکست و اما بقیه محال است.
پیغمبر هرگز اینطوری فکر نکرد که خب مثلاً یک قبیله ای آمده مسلمان بشود، اینها که چندین سال است این بت ها را می پرستند بگذار یکسال دیگر هم پرستش کنند و سپس موحد شوند، بالاخره با اتحاذ این شیوه بر تعداد مسلمانان که افزوده می شود.
نه، هرگز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین فکری را از ذهن خود هم عبور ندادند، زیرا این پذیرفتن، صحه گذاردن روی بت پرستی بود. این را هم باید دانست که نه فقط یکسال، اگر حتی می گفتند یک شبانه روز هم اجازه بدهید که بت بپرستیم و نماز نخوانیم، باز هم محال بود که پیامبر اجازه بدهند و بپذیرند و اگر درخواست می کردند که یا رسول الله! اجازه بدهید ما فقط یک شبانه روز نماز نخوانیم، بعد مسلمان می شویم و خواهیم خواند و تنها همین یک شبانه روز نماز نخواندن را پیامبر تأیید و امضاء کنند، باز هم محال بود که حضرت چنین اجازه ای را بدهند. زیرا پیامبر برای هدف مقدس خویش را وسائل نامشروع استفاده نمی کند، نه از مردم و نه از عدول از ضوابط و احکام شرعی(سیره نبوی: ۶۹ و ۷۰٫).
این منطق پیامبر نیست 
یکی از همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به نام ماریه قبطیه فرزندی به دنیا آورد که پیامبر نام او را ابراهیم نهاد. این پسر مورد علاقه شدید رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفت اما هنوز هجده ما از عمر این کودک نگذشته بود که از دنیا رفت.
پیغمبر که کانون عاطفه و محبت بود از این مصیبت به شدت متأثر شد و اشک ریخت و فرمود: ای ابراهیم! دل می سوزد و اشک می ریزد و ما محزونیم به خاطر تو، ولی هرگز بر خلاف رضای خدا چیزی نمی گوییم.
تمام مسلمین ز این مصیبت متأثر بودند، زیرا آنها می دیدند که غباری از حزن و اندوه بر دل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته است. آن روز تصادقاً خورشید هم گرفته بود، ما مشاهده این وضع مسلمین همگی ابراز داشتند که گرفتن خورشید نشانه هماهنگی عالم بالا با عالم پایین و رسول خدا می باشد، لذا این اتفاق جز به خاطر فوت فرزند پیغمبر چیز دیگری نمی تواند باشد. البته این مطلب – فی ذاته – مانعی ندارد، بلکه به خاطر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ممکن است دنیا هم زیر و رو شود، اما این آن موقع این اتفاق روی این جهت نبود و در حقیقت یک مسأله طبیعی بود. ولی مردم چون این حادثه را در یک روز مشاهده می کردند با هم مربوط می دانستند و در نتیجه سبب می گردید که ایمان و اعتقاد آنها به رسول خدا بیشتر شود.
این مطلب به گوش پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید به جای اینکه آن حضرت از این تعبیر مردم خوشحال شود و مثل بسیاری از سیاست بازها موقعیت را برای تبلیغات غنیمت شمرد و از این عواطف و احساسات مردم به نفع اسلام استفاده کند. نه تنها که چنین نکرد، بلکه سکوت را هم جایز ندانسته به مسجد آمد و پس از آن به منبر رفتند و مردم را آگاه نمودند و صریحاً اعلام داشتند که خورشید گرفته است اما هرگز به خاطر بچه ها من نبوده است. زیرا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگز نمی خواست حتی برای هدایت مردم و پیشرفت اسلام هم از نقاط ضعف و جهالت جامعه استفاده کند، بلکه تلاش می نمود تا از نقاط قوت و علم معرفت و بیداری مردم استفاده شود. چون قرآن به ایشان دستور داده است که ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی الحسن، یعنی ای پیامبر! دعوت کن مردم را به سوی راه پروردگارت با حکمت و موعظه و…
بنابراین آن حضرت تصور هم نکرد که خب مردم اینطور فهمیده اند، پس بنابراین من هم سکوت اختیار کنم، هدف مهم است وسیله هر چه می خواهد باشد. آن حضرت با عمل خود این منطق پست را رد کردند حتی از سکوتشان هم نمی خواستند سوء استفاده نمایند.
زیرا اولاً: اسلام احتیاجی به چنین چیزهایی ندارد و افرادی باید از اینگونه مسائل استفاده کنند که دین و مکتبشان برهان و منطقه و دلیل ندارد و آثار و حقانیت دینشان روشن و نمایان نیست.
ثانیاً: همان کسانی هم که از این گونه مسائل استفاده می کنند در نهایت امر اشتباه می کنند، زیرا همان مثل معروف است که همگان را همیشه نمی شود در جهالت نگاه داشت. بعضی از مردم و یا همه مردم را در یک زمان محدود می توان در جهالت و بی خبری نگاه داشت، اما همگان آن هم برای همیشه مقدور نیست.
و ثانیاً: خداوند به پیامبران و مسلمانها چنین اجازه ای نمی دهد؛ زیرا از حق باید برای حق استفاده کرد وگرنه حق را با باطل آمیختن، حق را از بین می برد(سیره نبوی: ۷۳٫).

هدایت خاصه

علامه طباطبائی (رحمه الله) می گوید: یکی از دوستان چنین نقل می کرد، که در ماشین نشسته و مشرف به کربلای معلی می شدم. سفر من از ایران بود. در نزدیکی صندلی من، جوانی ریش تراشیده و فرنگی مآب نشسته بود. لهذا سخنی بین ما و او رد و بدل نشد. ناگهان صدای این جوان دفعتاً به زاری و گریه بلند شد. بسیار تعجب کردم، پرسیدم سبب گریه چیست گفت: اگر به شما نگویم به چه شخصی بگویم. من مهندس راه و ساختمان هستم. از دوران کودکی تربیت من طوری بود، که چه شخصی بگویم. من مهندس راه و ساختمان هستم. از دوران کودکی تربیت من طوری بود، که لامذهب بار آمده و طبیعی بودم، و مبدأ و معاد را قبول نداشتم. فقط در دل خود محبتی به مردم دیندار، احساس می کردم، خواه مسلمان باشند یا مسیحی یا یهودی. شبی در محفل دوستان که بسیاری بهائی بودند، حاضر شدم و تا ساعتی چند به لهو و لعب و رقص و مانند آنها اشتغال داشتم. پس از گذشت زمانی در خود احساس شرمندگی نمودم و از کارهای خودم خیلی بدم آمد. ناچار از اتاق خارج شده به طبقه بالا رفتم و در آن جا مدتی گریه کردم و چنین گفتم: ای آن که اگر خدایی هست آن خدا تویی، مرا دریاب! پس از لحظه ای پایین آمدم، شب به پایان رسید و ما از هم جدا شدیم. فردای آن شب به اتفاق رئیس قطار و چند نفر از بزرگان برای مأموریت فنی خود، عازم مسافرت به مقصدی بودیم. ناگهان دیدم از دور، سیدی نورانی، نزدیک من آمده، به من سلام نمود و فرمود: با شما کاری دارم، وعده کردم فردا بعد از ظهر از او دیدن کنم. اتفاقاً پس از رفتن او، بعضی گفتند این بزرگوار است، چرا با بی اعتنایی جواب سلام او را دادی؟
چون وقتی که آن سید به من سلام کرد، گمان کردم او احتیاجی دارد و برای این منظور این جا پیش من آمده است. از روی تصادف، رئیس قطار فرمان داد که فردا بعد از ظهر، که کاملاً تطبیق با همان وقت معهود می کرد، باید فلان مکان بوده و دستوراتی داد که باید عمل کنی من با خود گفتم بنابراین نمی توانم دیگر به دیدن این سید بروم. فردا، وقتی که زمان کار محوله رئیس قطار نزدیک می شد، در خود احساس کسالت کردم و کم کم دچار تب شدیدی شدم به طوری که بستری شدم. پزشک برای من آوردند و طبعاً از رفتن به مأموریتی که رئیس قطار داده بود، معذور گردیدم. پس از آن فرستاده رئیس قطار بیرون رفت، دیدم تب فرو نشست و حالم عادی شد، خود را کاملاً خوب و سرحال دیدم، دانستم باید در این میان سری باشد؛ از این روی، برخاسته به منزل آن سید رفتم؛ به مجرد این که نزد او نشستم، فوراً یک دوره اصول اعتقادی با دلیل و برهان برایم گفت؛ به طوری که من ایمان آوردم. سپس دستوراتی به من داده فرمود:
فردا نیز بیا، چند روزی همچنان نزد او رفتم. هنگامی که پیش روی او می نشستم، هر حادثه ای که برای من رخ داده بود؛ بدون ذره ای کم و بیش، حکایت می کرد. از افکار و نیات شخصی من که احدی جز خودم بر آنها اطلاع نداشت، بیان می نمود. مدتی گذشت تا این که شبی از روی ناچاری در مجلس دوستان شرکت کردم و مجبور شدم قمار بازی کنم. فردا، هنگامی که خدمت او رسیدم فوراً فرمود: آیا حیا و شرم نکردی که این گناه کبیره موبقه را انجام دادی، اشک ندامت از دیدگان من سرازیر شده گفتم: غلط کردم، توبه کردم. فرمود: غسل توبه کن و دیگر چنین عملی را انجام مده، سپس دستوراتی دیگر فرمود. خلاصه، به طور کلی رشته کارم را عوض کرد و برنامه زندگی مرا تغییر داد. چون این قضیه در زنجان اتفاق افتاد و بعداً خواستم به تهران حرکت کنم؛ امر فرمود که بعضی از علما را در تهران زیارت کنم و بالاخره، مأمور شدم که برای زیارت اعتاب عالیات، بدان دیار مسافرت کنم. این سفر، سفری است که به امر آن سید بزرگوار انجام می دهم. دوست ما گفت: در نزدیکی های عراق دوباره دیدم ناگهان صدای او به گریه بلند شد، سبب را پرسیدم، گفت: الآن وارد خاک عراق شدیم، چون حضرت ابا عبدالله (علیه السلام) به من خیر مقدم فرمودند!
منظور آن که اگر کسی واقعاً از روی صدق و صفا، قدم در راه نهد، و از صمیم دل، هدایت خود را از خدای خود طلب نماید، موفق به هدایت خواهد شد، اگرچه در امر توحید نیز شک داشته باشد.
بازاری و عابر
مردی درشت استخوان و بلند قامت، که اندامی ورزیده و چهره ای آفتاب خورده داشت، و زد و خوردهای میدان جنگ، یادگاری بر چهره اش گذاشته و گوشه چشمش را دریده بود، با قدمهای مطمئن و محکم از بازار کوفه می گذشت. از طرف دیگر مردی بازاری در دکانش نشسته بود. او برای آنکه موجب خنده رفقا را فراهم کند، مشتی زباله به طرف آن مرد پرت کرد. مرد عابر بدون اینکه خم به ابرو بیاورد و توجهی بکند، همان طور با قدمهای محکم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همینکه دور شد، یک از رفقای مرد بازاری به او گفت: آیا این مرد عابر را که تو به او اهانت کردی می شناختی؟!
- نه، نشناختم! عابری بود مثل هزارها عابر دیگر که هر روز از جلوی چشم ما عبور می کنند؛ مگر این شخص که بود؟!
- عجب! نشناختی؟! این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف، مالک اشتر نخعی بود.
- عجب! این مرد، مالک اشتر بود؟! همین مالکی که دل شیر از بیمش آب می شود نامش لرزه بر اندام دشمنان می اندازد؟
- بلی! مالک بود.
- ای وای به حال من! این چه کاری بود که کردم، الان دستور خواهد داد که مرا سخت تنبیه و مجازات کنند؛ همین حالا می دوم حالا می دوم و دامنش را می گیرم و التماس می کنم از تقصیر من صرف نظر کند.
به دنبال مالک اشتر روان شد؛ دید او راه خود را به طرف مسجد کج کرد. به دنبالش به مسجد رفت، دید به نماز ایستاد. منتظر شد تا نمازش را سلام داد. نزد مالک رفت و با تضرع و لابه، خود را معرفی کرد و گفت: من همان کسی هستم که نادانی کردم و به تو جسارت نمودم.
مالک گفت: به خدا قسم من به مسجد نیامدم مگر به خاطر تو، زیرا فهمیدم تو خیلی نادان و جاهل و گمراهی، بی جهت به مردم آزار می رسانی. دلم به حالت سوخت، آمدم درباره تو دعا کنم و از خداوند بخواهم تو را به راه راست هدایت کند. نه، من آن طور قصدی که تو گمان کرده ای درباره تو نداشتم(داستان راستان، داستان ۱۸، به نقل از سفینه البحار، ماده شتر، مجموعه ورام.).
برخورد پیامبر با جوان گناهکار
روزی جوانی نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و با کمال گستاخی گفت: ای پیامبر خدا! آیا به من اجازه می دهی زنا کنم؟! با گفتن این سخن فریاد مردم بلند شد و از گوشه و کنار به او اعتراض کردند. ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با کمال ملایمت و اخلاق نیک به جوان فرمود: نزدیک بیا!
جوان نزدیک آمد و در کنار پیامبر نشست. حضرت از او پرسید: آیا دوست داری با مادر تو چنین کنند؟ گفت: نه، فدایت شوم! فرمود: همین طور مردم راضی نیستند با مادرشان چنین بشود، بگو ببینم آیا دوست داری با دختر تو چنین شود؟ گفت: نه، فدایت شوم! فرمود: همین طور مردم درباره دخترانشان راضی نیستند. بگو ببینم آیا برای خواهرت می پسندی؟ جوان گفت: نه، ای رسول خدا و در حالی که آثار پشیمانی از چهره او پیدا بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دست بر سینه او گذشت و فرمود: خدایا قلب او را پاک گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگی به بی عفتی حفظ کن! از آن به بعد، زشت ترین کار در نزد آن جوان زنا بود( تفسیر روح البیان ۸: ۳۱۵؛ ذیل آیه ۱۰۴، سوره مبارکه آل عمران.).
اشعار :
طبیب هست!
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟ – ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
(حافظ)
فرموده نبی (صلی الله علیه و آله و سلم)
بهر این فرمود پیغمبر که من – همچو کشتی ام بطوفان ز من
ما و اصحابیم چون کشتی نوح – هر که دست اندر زند یابد فتوح (مثنوی)
کشتی نجات
سالک راه حق بیا نر هدی ز ما طلب – نور بصیرت از در عترت مصطفی طلب
دم بدمم بگوش هش می کند این سرش – معرفت ار طلب کنی از برکات ما طلب
هست سفینه نجات عترت و ناخدا خدا – از بر ما شفا بجواز در ما دوا طلب (صادق تهرانی)
نجات و ولایت
خواهی تو اگر نجات در روز شمار – خود دست مکش ز دامن هشت و چهار
گر جمله جهان غرقه طوفان گردد – با کشتی نوح می توان شد بکنار (عندلیب کاشانی)
شیعه علی
شیعه مرتضی علی عمر هد نمی کند – از لحظات فرصتش صرف نظر نمی کند
تا نرسیده عمر تو توبه کن از گناه خویش – چون که اجل فرا رسد توبه اثر نمی کند
وقت سفر برای ما توشه راه لازم است – بار سفر چه بسته ای، مرگ خبر نمی کند (حسان)
نکات :
کلمه هدایت در قرآن در مورد فراوانی استعمال شده است ولی ریشه و اساس همه آنها به دو معنی بازگشت می کند:
۱- هدایت تکوینی که در تمام موجودات جهان وجود دارد (منظور از هدایت تکوینی رهبری موجودات به وسیله پروردگار زیر پوشش نظام آفرینش و قانونمندیهای حساب شده جهان هستی است).
قرآن مجید در این زمینه از زبان موسی (علیه السلام) می گوید: ربنا الذی أعطی کل شی ء خلقه ثم هدی: پروردگار ما همان کسی است که همه چیز را آفرید و سپس آن را هدایت کرد (طه – ۵۰).
۲- هدایت تشریعی که به وسیله پیامبران و کتابهای آسمانی انجام می گیرد و انسانها با تعلیم و تربیت آنان در مسیر تکامل پیش می روند، شاهد آن نیز در قرآن فراوان است از جمله می خوانیم: و جعلناهم أئمه یهدون بأمرنا: آنها را راهنمایانی قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت می کنند (انبیاء – ۷۳).
چرا هدایت قرآن ویژه پرهیزکاران است؟
علت آن این است که تا مرحله ای از تقوا در وجود انسان نباشد (مرحله تسلیم در مقابل حق و پذیرش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است) محال است انسان از هدایت کتابهای آسمانی و دعوت انبیاء بهره بگیرد.
به تعبیر دیگر: افراد فاقد ایمان دو گروهند: گروهی هستند که در جستجوی حقند و این مقدار از تقوا در دل آنها وجود دارد که هر جا حق را ببینند پذیرا می شوند.
گروه دیگری افراد لجوج و متعصب و هواپرستی هستند که نه تنها در جستجوی حق نیستند بلکه هر جا آن را بیابند برای خاموش کردنش تلاش می کنند.
مسلماً قرآن و هر کتاب آسمانی دیگر تنها به حال گروه اول مفید بوده و هست و گروه دوم از هدایت آن بهره ای نخواهند گرفت.
و باز به تعبیر دیگر: علاوه بر فاعلیت فاعل قابلیت قابل نیز شرط است، هم در هدایت تکوینی و هم در هدایت تشریعی.
زمین شوره زار هرگز سنبل بر نیارد، اگر چه هزاران مرتبه باران بر آن ببارد، بلکه باید زمین آماده باشد تا از قطرات زنده کننده باران بهره گیرد.
سرزمین وجود انسانی نیز تا از لجاجت و عناد و تعصب پاک نشود، بذر هدایت را نمی پذیرد، و لذا خداوند می فرماید: قرآن هادی و راهنمای متقیان است. (تفسیر نمونه، ج ۱، ص ۶۹)


9 + = هجده