خانه > اهلبیت علیهم السلام > عنایات امام زمان

عنایات امام زمان

فرمود: «إِنَّا غَیْرُ مُهْمِلِینَ لِمُرَاعَاتِکُمْ وَ لَا نَاسِینَ لِذِکْرِکُمْ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ لَنَزَلَ بِکُمُ اللَّأْوَاءُ وَ اصْطَلَمَکُمُ الْأَعْدَاء[۹]

در مراعات حال شما سهل انگارى نکرده و هرگز شما را فراموش نمى کنیم و اگر توجه و عنایت ما نبود، گرفتاریها و سختیها بر شما نازل مى شد و دشمنان شما را بیچاره مى کردند.»

فتوای اشتباه شیخ مفید و عنایت غیبی امام عصر(عج)

شخصی روستایی خدمت شیخ رسید و سؤال کرد: «زنی حامله فوت کرده و حملش زنده است؛ آیا باید شکم این زن را پاره کرده و طفل را بیرون بیاوریم و یا این که با آن حمل، او را دفن کنیم»؟ شیخ پاسخ داد: «با همان حمل او را دفن کنید»!
آن مرد برگشت. در میان راه دید سواری از پشت سر می ‏تازد و می‏آید، چون نزدیک رسید، گفت: «ای مرد، شیخ فرموده است که شکم آن زن را پاره کرده و طفل را بیرون آورده و زن را دفن کنید». آن مرد چنین کرد.
پس از چندی ماجرا را برای شیخ نقل کردند. شیخ فرمود: «من کسی را نفرستادم و معلوم است که آن شخص صاحب الامر (عج) بوده است. حالا که در احکام شرعیه خطا می‏کنم، همان بهتر که دیگر فتوا ندهم». لذا به خانه رفت و در خانه را بست و بیرون نیامد و پاسخ مراجعین را نمی‏داد.
تا اینکه از سوی حضرت ولی عصر(عج) توقیعی (نامه‏ای) برای شیخ بیرون آمد با این مضمون که: «وظیفه‏ی شماست که فتوا بدهید و وظیفه‏ی ماست که شما را حمایت کرده و نگذاریم که در خطا بیافتید». پس از این دستور، شیخ بار دیگر بر مسند فتوا نشست.
نقل شده است که در مدت ۳۰ سال، ۳۰ توقیع از ناحیه مقدس امام عصر(عج) برای شیخ مفید صادر شد و در عنوان توقیع نوشته بود: «للاخ الاعز السدید الشیخ المفید» یعنی «برای برادر گرامی و استوار، شیخ مفید».

سؤالات علامه حلی از امام عصر(عج)

«علامه حلی» شب جمعه‏ای به زیارت سیدالشهداء(ع) می‏رفت؛ تنها بود و بر الاغی سوار شده و تازیانه‏ای در دست داشت.
در بین راه، شخص عربی پیاده به همراه علامه راه افتاده و با هم به صحبت مشغول شدند. چون مقداری راه رفتند، علامه متوجه شد که این شخص مرد فاضلی است. پس برخی مسایل علمی مطرح کرد و بیشتر متوجه ‏شد که همسفرش مردی متبحر و صاحب علم و فضیلت است.
علامه مشکلاتی که برایش در علوم پیش آمده بود را یک به یک از آن شخص سؤال می‏کرد و آن شخص نیز همه آنها را جواب می‏فرمود تا این که به مسأله‏ای رسیدند که آن شخص فتوایی داد و علامه آن فتوا را رد کرد و گفت: «حدیثی برای فتوای شما نداریم». آن مرد پاسخ داد: «حدیثی در این باب، شیخ طبرسی در تهذیب ذکر کرده است. شما از اول کتاب تهذیب فلان قدر ورق بزنید در فلان صفحه در سطر چندم این حدیث را مشاهده خواهید نمود».
علامه تعجب کرد که این شخص چه کسی است که این همه علم دارد؟
آنگاه علامه از آن شخص پرسید: «آیا در زمان غیبت کبری، می‏توان امام زمان(عج) را زیارت کرد یا نه؟». در این هنگام تازیانه از دست علامه افتاد. پس، آن شخص بزرگوار خم شد و تازیانه را از روی زمین برداشت و در دست علامه گذاشت و به علامه فرمود: «چگونه صاحب‏الزمان را نمی‏توان دید در حالی که دست او در میان دست توست؟!».
پس، علامه بی‏اختیار خود را از روی الاغ به زیر انداخت که پای آن حضرت را ببوسد و غش نمود. چون به هوش آمد، کسی را ندید. به خانه برگشت و به کتاب تهذیب مراجعه کرد و آن حدیث را در همان صفحه و سطری که حضرت نشان داده بود، ملاحظه نمود.

اگر به لطف الهى روزى با آن بزرگوار همراه شد، آمادگى انجام دستورات حضرتش را داشته باشد، همچنان که خودش در توقیع شریف به محمد بن جعفر حمیرى آموخت که اینگونه اعلام آمادگى کنیم: «یَا مَوْلَایَ… نُصْرَتِى مُعَدَّهٌ لَکُمْ وَ مَوَدَّتِى خَالِصَهٌ لَکُمْ؛[۱۲] آقاى من! اسباب یاریم را برایتان فراهم کرده­ام و دوستى و محبت من فقط براى شماست.»
 خود خدا فرمود:
وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللهََ لَمَعَ الْمُحْسِنین‏؛(۱۲)
و آن ها که در راه ما (با خلوص نیّت) جهاد کنند، قطعاً به راه‏هاى خود، هدایتشان خواهیم کرد و خداوند با نیکوکاران است‏.
خدا کمکش می کند. مطمئن باش

منتظر مشتاق حکومت مهدوى و ایجاد دولت کریمه امام زمان ـ علیه السلام ـ در هر فرصتى این آرزوى دیرینه­اش را بر زبان جارى مى کند که: «اللَّهُمَّ إِنَّا نَرْغَبُ إِلَیْکَ فِى دَوْلَه کَرِیمَه تُعِزُّ بِهَا الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفَاقَ وَ أَهْلَه؛[۱۷] پروردگارا! ما آرزو داریم که از سوى تو دولتى کریمه برقرار شود که در پرتو آن اسلام و مسلمانان را عزیز کنى و جبهه کفر و نفاق را خوار و ذلیل سازى.»

عظمت امام زمان ـ علیه السلام ـ چنان روح و جانش را تسخیر کند که هیچ ارزشى را بالاتر از آن نمى شناسد.

مقام، شهرت، مال دنیا و موقعیتهاى ظاهرى او را از راه مهدى ـ علیه السلام ـ نمى تواند جدا کند. نجواهاى عاشقانه­اش همواره در زمین و زمان طنینانداز است که: «عَزِیزٌ عَلَیَّ أَنْ أَرَى الْخَلْقَ وَ لَا تُرَى وَ لَا أَسْمَعَ لَکَ حَسِیساً وَ لَا نَجْوَى؛
چقدر سخت است بر من که همه خلق را ببینم، اما تو را نبینم و هیچ از تو صدایى، حتى آهسته هم به گوش من نرسد.»

بحرالعلوم، سیدی که امام زمان(عج) او را به آغوش کشید
در کوچه پس کوچه‌های شب‌های تاریک نجف به دنبال حمایت از محرومان و فقیران بود. علامه بحرالعلوم در فضایل اخلاقی آنقدر والا بود که پدری مهربان برای طلاب محسوب می‌شد و صاحب نفوذ فراوانی میان مردم بود، همچنین همواره طلاب را به خواندن نماز شب ترغیب می‌کرد به طوری که حتی یک بار، کلاس درس خویش را به خاطر ترک نماز شب از سوی طلاب تعطیل کرد و خطاب به آنها گفت چرا من شب‌ها ناله‌ها و گریه‌های شما را هنگام نماز شب نمی‌شنوم!
از جمله اموری که از زندگی این سید بزرگوار نقل می‌شود ملاقات‌های علامه بحر‌العلوم با امام عصر عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف است که شیخ عباس قمی آن را در منتهی‌الآمال آورده و در فواید الرضویه نیز به آن اشاره شده است، وقتی علامه بحر‌العلوم در جلسات درس آیت‌الله وحید بهبهانی شرکت می‌کرد، میرزای قمی نویسنده کتاب «قوانین الاصول» می‌گوید: من با علامه بحر‌العلوم با هم در درس استاد وحید بهبهانی شرکت می‌کردیم و در مباحثاتی که من با ایشان داشتم اغلب من تقریر کرده و درس را توضیح می‌دادم تا اینکه من به ایران آمدم و سید بحر‌العلوم در نجف ماند.
میرزای قمی سپس ادامه داد: بعدها وقتی شهرت علمی سید‌بحرالعلوم به من رسید تعجب می‌کردم که این نباید تا این حد از حیث علمی قوی شده باشد تا اینکه من برای زیارت عتبات عالیات وارد نجف اشرف شده و سید را ملاقات کردم، با اینکه میرزای قمی، خود از بزرگان به شمار می‌رفت، می‌گوید: من دیدم سید ‌بحر‌العلوم همانند دریای مواج و عمیقی از دانش‌هاست سپس از او پرسیدم: ما در یک درجه‌ای از علم بودیم لذا شما در این حد نبودی و چطور شد که به این معارف دست یافتی؟ سید رو به من کرد و گفت: میرزا این از اسرار است اما من آن را به تو می‌گویم به شرطی که تا زنده هستم به کسی نگویی! علامه بحر‌العلوم ادامه داد: چگونه این طور نباشم در حالی که آقایم حجت‌بن ‌الحسن(ع) شبی مرا در مسجد کوفه به سینه مبارک خود چسباند!

تلاوت قرآن امام زمان(عج)
میرزا حسین لاهیجی به نقل از شیخ زین العابدین سلماسی می گوید: روزی بحرالعلوم وارد حرم مطهرامام علی علیه السلام شد و سپس این شعر را زمزمه کرد:
چه خوش است صوت قرآن
ز تو دلربا شنیدن
به رخت نظاره کردن
سخن خدا شنیدن
پس ازآن از بحرالعلوم سبب خواندن این شعر را پرسیدم فرمود: چون وارد حرم حضرت علی علیه السلام شدم دیدم مولایم حجة بن الحسن (عج) در بالای سر به آواز بلند قران تلاوت میکند چون صدای آن بزرگوار را شنیدم این شعر را خواندم.

و هر روز عهدش را با امام و رهبر حقیقى خود تجدید مى کند که: «اللَّهُمَّ إِنِّى أُجَدِّدُ لَهُ فِى صَبِیحَهِ یَوْمِى هَذَا وَ مَا عِشْتُ مِنْ أَیَّامِى عَهْداً وَ عَقْداً وَ بَیْعَهً لَهُ فِى عُنُقِى لَا أَحُولُ عَنْهَا وَ لَا أَزُولُ أَبَدا؛[۱۵] پروردگارا! من در صبح همین روزم و تمام ایامى که در آن زندگانى مى کنم، با او عهد خود و عقد بیعت او را که بر گردن من است، تجدید مى کنم که هرگز از این عهد و بیعت برنگردم و تا ابد بر آن ثابت قدم باشم.»

مرد فقیری که گرفتار فقر و بیماری بود، با کمک امام زمان (عج) از مشکلات رهایی یافت و به دختر مورد علاقه اش رسید.

ماجرای کمک امام زمان (ع) به مرد عاشق!

این داستان در مورد فردی است که عاشق دختر همسایه شده بود. او برای رسیدن به عشقش هر کاری می‌کند ولی در آخر متوسل به درگاه امام زمان (عج) می‌شود، که با عنایت حضرت صاحب الزمان (عج) از بیماری نجات یافت و به دختر مورد علاقه‌اش رسید.

نکات بسیار تامل برانگیز در این داستان وجود دارد. از جمله اینکه زیارت وجود مقدس حضرت می‌تواند نصیب هر کسی شود (و این نیست که خاص عرفا یا خواص باشد) و ثانیا برای دیدار حضرت لازم نیست که حتما درخواست بسیار عارفانه‌ای داشته باشی. ظاهرا کیفیت درخواست مهم است نه نوع درخواست. اینکه هر چی می‌خواهی را خالصانه طلب کنی.

شیخ باقر کاظمی مجاور در نجف حدیث کرد که در نجف اشرف مرد مومنی بود که شیخ محمد حسن سریره نام داشت. او در سلک اهل علم، مرد با صداقتی بود. بیمار بود و در نهایت تنگدستی و فقر و احتیاج زندگی می‌کرد. حتی قوت و غذای روزانه خود را نداشت و بیش تر اوقات به خارج نجف در بیابان نزد اعراف اطراف نجف می‌رفت تا این که قُوت و آذوقه ای برایی خود تهیه کند امّا آنچه به دست می‌آورد او را کفایت نمی‌کرد . با همین حال, سخت دوست داشت با دختری از اهل نجف ازدواج کند که عاشق او شده بود و او را از خانواده‌اش خواستگاری کرده بود اما فامیل های آن زن، به سبب فقر و تهی‌دستی شیخ، به او جواب مثبت نداده بودند و او از جهت این ابتلا در همّ و غمّ شدید بود.

هنگامی که تهی دستی و بیماری او شدت یافت و از ازدواج با آن زن ناامید شد تصمیم گرفت چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه رود تا بلکهحضرت صاحب الامر (عجل اللّه فرجه) را از ناحیه‌ای که نمی‌داند ببیند و مراد خود از او بگیرد.

شیخ باقر می‌گوید: شیخ محمد گفت: «من چهل شب چهارشنبه مواظبت کردم بر رفتن به مسجد کوفه! هنگامی که شب آخر فرا رسید شب زمستانی و تاریکی بود و باد تندی می‌وزید و کمی هم باران می‌بارید و من هم در دکّه‌های درب ورودی مسجد کوفه یعنی دکّه شرقی مقابل در اول که هنگام ورود به مسجد طرف چپ است نشسته بودم و نمی‌توانستم به سبب خونی که در اثر سرفه از سینه‌ام می‌آمد به داخل مسجد روم و با من هم چیزی نبود که خود را از سرما حفظ کنم و این وضعیت، سینه ام را تنگ کرده و بر غم و غصه من شدت بخشیده و دنیا در چشمم تیره شده بود و با خود فکر می‌کردم که این ۳۹ شب به پایان رسید و این آخرین شب است و من کسی را ندیدم و چیزی هم بر من ظاهر نشد و من گرفتار این سختی عظیم هستم و این همه سختی و مشقت و ترس را در این چهل شب تحمل کردم که از نجف به مسجد کوفه آمدم و حاصل آن یاس و ناامیدی از ملاقات و برآورده شدن حاجاتم بود.

در همین زمان که در فکر بودم و کسی در مسجد نبود، آتشی روشن کردم تا قهوه‌ای را که از نجف با خود آورده بودم گرم کنم. زیرا عادت به آن داشتم و نمی‌توانستم آن را ترک کنم و قهوه هم بسیار کم بود. ناگهان شخصی را دیدم که از ناحیه در اول, به سوی من می آمد.

هنگامی که او را از دور مشاهده کردم ناراحت شدم و با خود گفتم این عرب بیابانی از اطراف مسجد نزد من آمده است تا قهوه مرا بنوشد و من بدون قهوه در این شب تاریک  نمی‌توانم بمانم و این امر هم بر اندوه من اضافه کرد. در این بین که من در اندیشه بودم او نزدیک من آمد و به من را به اسم سلام کرد و در برابرم نشست و من متعجب شدم از این که او اسم مرا می‌داند و گمان کردم از اعراب اطراف نجف است که من نزد او می‌روم .

از او سوال کردم از کدام قبیله هستی؟ فرمود: «از بعضی از آنها.» من شروع کردم به شمردن طوایف اعراب اطراف نجف. او در پاسخ جواب می داد: «نه !!» و من هر طایفه‌ای را ذکر می‌کردم او می‌فرمود: «از آنها نیستم.» این امر مرا خشمگین کرد و به او گفتم: «آری تو از طریطره هستی» و این را به صورت استهزا گفتم و این لفظی است که معنی ندارد. او از سخن من تبسّم کرد و فرمود: «چیزی بر تو نیست که من از کجا باشم اما چه چیز سبب شده که تو به اینجا آمده ای؟»

من به او گفتم: «برای چه سوال می کنی؟» فرمود: «ضرری به تو نمی رسد اگر ما را خبر کنی.» من از حسن اخلاق و شیرینی طبع و گفتار او تعجب کردم و دلم میل به او پیدا کرد و او هر مقدار سخن می‌گفت محبت من به او زیادتر می‌گشت. برای او سیگار از تتن درست کردم و به او دادم فرمود: «تو بکش من نمی کشم.» در فنجان برای او قهوه ریختم و به او دادم، او گرفت و کمی از آن نوشید و باقی را به من داد و فرمود: «تو آن را بنوش.» من آن گرفتم و نوشیدم و تعجب کردم که او تمام فنجان را ننوشیده بود اما محبت من هر آن به او زیاد می‌شد. به او گفتم:« ای برادر! خداوند تو را در این شب به سوی من فرستاده تا انیس من باشی.» آیا با من نمی‌آیی که نزد قبر مسلم(ع) برویم و آنجا بنشینیم و با یکدیگر صحبت کنیم؟» فرمود: «با تو می‌آیم اما جریان خودت را بگو.»

من نیز جریان خود را به او گفتم: «من واقع را برای شما می‌گویم، من در نهایت فقر و نیازمندی هستم. از آن وقتی که خود را شناختم و با این فقر مبتلا به سرفه هستم و سال هاست که خون از سینه ام بیرون می‌آید و معالجه آن را نمی‌دانم و به دختری از اهل محلّه مان در نجف اشرف تعلق خاطر پیدا کرده‌ام و به سبب تنگدستی میسر نشده است که او را بگیرم. گروهی از دوستان مرا مغرور کردند و به من گفتند که در حاجت‌های خود  به صاحب الزمان(عج) متوسل شو و به همین خاطر چهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه بیتوته نما که او را خواهی دید و حاجت تو را برآورده سازد و این آخرین شب از چهل شب است و من در این شب چیزی ندیدم و در این شب ها من تحمل مشقت های زیادی کردم و این سبب آمدن من و این خواسته ها و حوائج من می‌باشد.»

آن شخص در حالی که من غافل بودم و توجه نداشتم به من فرمود: «اما سینه ات خوب شد و اما آن زن را به زودی می‌گیری و اما تهی دستی و فقر تو باقی می‌ماند تا از دنیا بروی.» من هیچ توجه به این سخنان نداشتم و به او گفتم: «به کنار قبر مسلم نمی‌روی؟» فرمود: «برخیز»، برخاستم و متوجه جلوی خود بودم. هنگامی که وارد زمین مسجد شدم به من فرمود: «آیا نماز تحیت مسجد نمی خوانی؟» گفتم: «چرا می‌خوانم»، سپس او نزدیک شاخص که در مسجد است ایستاد و من هم پشت سر او به فاصله ایستادم و تکبیرة الاحرام گفم و مشغول قرائت سوره فاتحه شدم.

من مشغول نماز بودم و سوره حمد را می‌خواندم. او نیز فاتحه را قرائت می‌نمود اما من قرائت احدی را همانند او از زیبایی نشنیده بودم. در آن هنگام با خود گفتم: «شاید این شخص صاحب الزمان (ع) باشد و یاد سخنان او افتادم که دلالت بر آن می‌کرد.» هنگامی که این مطلب در دلم خطور کرد, آن بزرگوار در حال نماز بود. ناگهان نور عظیمی او را احاطه کرد که دیگر شخص آن بزرگوار را به سبب آن نور نمی‌دیدم اما او همچنان نماز می‌خواند و من صدای او را می‌شنیدم. بدنم به لرزه افتاد و از ترس نمی‌توانستم نماز را قطع کنم. پس نماز را به صورتی که بود تمام کردم و نور از سطح زمین به بالا متوجه شد و من ندبه و گریه می‌کردم و از سوء ادبم با او در مسجد معذرت خواهی می‌نمودم. به او گفتم: «شما صادق الوعد هستید و مرا وعده دادید که با من نزد قبر مسلم برویم»، در آن هنگام که با آن نور تکلم می‌گفتم دیدم آن نور به سمت حرم مسلم حرکت کرد و من نیز با او حرکت کردم. آن نور داخل حرم شد و در بالای قُبّه قرار گرفت و همچنان بود و من گریه و ندبه می‌کردم تا فجر دمید و آن نور عروج کرد.

هنگامی که صبح شد متوجه قول او شدم که فرمود: «سینه ات خوب شد.» دیدم سینه‌ام صحیح و سالم است و دیگر سرفه نمی‌کنم و یک هفته بیش نگذشت که خداوند گرفتن آن زن همسایه را آسان کرد و از جایی که گمان نمی‌کردم فراهم شد. اما فقر و تهی‌دستی‌ام همچنان باقی ماند همان‌طور که حضرت صاحب الزمان (صلوات اللّه و سلامه علیه و علی آبائه الطاهرین) خبر داده بود.

منبع:امام مهدی، نظری منفرد، حکایت ۱۰


8 + دو =