خانه > اهلبیت علیهم السلام > اشعار شب عاشورا

اشعار شب عاشورا

گفت: ای گروه هر که ندارد هوای ما             سر گیرد و برون رود از کربلای ما

ناداده تن به خواری و ناکرده ترک سر                        نتوان نهاد پای به خلوت ‌سرای ما

تا دست و رو نشست به خون می نیافت کس           راه طواف بر حرم کبریای ما

این عرصه نیست جلوه گه روبه و گراز                       شیرافکن است بادیه ی ابتلای ما

هم‌راز بزم ما نبوَد طالبان جاه                                  بیگانه باید از دو جهان آشنای ما

برگردد آن‌که با هوس کشور آمده                             سر ناورد به افسر شاهی گدای ما

ما را هوای سلطنت مُلک دیگر است                        کاین عرصه نیست در خور فرّ همای ما

یزدان ذوالجلال به خلوت سرای قدس                        آراسته ست بزم ضیافت برای ما

برگشت هر که طاقت تیر و سنان نداشت                  چون شاه تشنه کار به شمر و سَنان نداشت

کم کم غروب واقعه از راه می رسید
یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید
این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود
آتش میان سینه ی او شعله می کشید
راهی نمانده بود برایش به غیر صبر
باید دل از عزیز سفر کرده می برید
مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش
قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید
آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد
باید حماسه پشت حماسه می آفرید

زبان حال حضرت زینب سلام الله

***

ای شاه بی لشکر بگو پس لشکرت کو؟

گر تو سلیمانی بگو انگشترت کو ؟

ظرف دو ساعت این همه نیزه شکسته؟

بوی تو می آید بگو پس پیکرت کو ؟

با ناله های فاطمه اینجا دویدم

گر تو حسین مادری پس مادرت کو؟

یک جای بوسه در تنت باقی نمانده

خاک دو عالم بر سرم موی سرت کو ؟

آقای من پیراهنت کو ؟ خاتمت کو ؟

سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت کو ؟

گیرم سرت را از قفا آقا بریدند

آن بوسه ای که داده ام بر حنجرت کو ؟

از تو توقع دارم ای تندیس غیرت

برخیزی از زینب بپرسی معجرت کو ؟

این دشت دشت چشمهای خیره سر شد

آقا کمک من خواهرت را دخترت کو

از این کویر چرا عطر سیب می آید؟
نسیم رایحه ای دل فریب می آید؟

صدای نیزه و شمشیر اگر اجازه دهد
صدای ناله ی مردی غریب می آید

گمان کنم که مسیح است داخل گودال
صدای میخ زدن بر صلیب می آید

درست پشت سر رد خون یک دشنه
زنی خمیده به این سوی شیب می آید

خبر دهید به زینب-که چشم تان روشن
جناب حضرت شیب الخضیب می آید
///////////
شب است و بوی جدایی ز کربلا آید
‏صدای ناله زینب ز نینوا آید

صدای خواندن قرآن ز حنجر اکبر
‏برای دفعه آخر چه با صفا آید

هنوز ماه مدینه محافظ حرم است
‏کنار خیمه طفلان صدای پا آید

نشسته بانوی مظلومه با برادر خود
‏سخن ز غربت و هجران در آن سرا آید

هر آنچه دشت هراسش همیشه، خواهد دید
‏امان زلحظه فرداکه پر بلا آید

دوباره پهلوی بشکسته را عیان بیند
‏که روی خاک به صورت غم آشنا آید

هنور یار نرفته، چنین پریشان است
‏چه می کند که سر او به نیزه ها آید
///////////
بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت
تنها به روی سینه صحرا نبینمت

امشب بیا که بوسه زنم بر گلوی تو
شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت

می ترسم از نگاه به گودال آن طرف
دارم دعا به زیر لب آنجا نبینمت

غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد
من نذر کرده ام که به نیها نبینمت

امشب برای من تو دعا کن که شام بعد
بی سر به روی دامن زهرا نبینمت
////////////
منای عشق را حال و هوای دیگر است امشب
شب عاشورا یا غوغای روز محشر است امشب

کنار یکدگر جمعند هفتادو دو قربانی
سخن از بذل جان و صحبت از ترک سر است امشب

برادر را مباد از خواب بیدارش کنی زینب
که او را سر به روی دامن پیغمبر است امشب

زجا خیز و سپند دل به مجمر دود کن لیلا
که بر پا صوت قرآن علیِّ اکبر است امشب

زنان هاشمی آن سو روید از دور گهواره
شب شب زنده دارّی علّی اصغر است امشب

گمانم بوی عطر فاطمه پیچیده در صحرا
که زینب تا سحر در ذکر مادر مادر است امشب

غزالان حریم آل طاها، العطش کمتر
خدا داند که سقّا از شما تشنه تر است امشب

اذان گوئید بر گلدسته های عشق ای یاران
که قاسم را سحرگاه نماز آخر است امشب

حرم چون لاله ی آتش زده از سوز بی آبی
سکینه از عطش چون مرغ بی بال و پر است امشب

بیا ام البنین حال بنینت را تماشا کن
که هر یک را به سر شور و هوای دیگر است امشب

عبادالله را دعوت به آه و ناله کن (میثم)
که عبدالله را شور شهادت بر سر است امشب

غلام رضا سازگار
//////////
امشب شهادت نامه ی عشاق، امضا می‌شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می‌شود

امشب کنار یکدگر،بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمع‌شان، چون قلب زهرا می‌شود

امشب بود برپا اگر، این خیمه ی ثاراللهی
فردا به دست دشمنان، برکنده از جا می‌شود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می‌شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می‌شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خارها، گمگشته پیدا می‌شود

امشب رقیه حلقه ء زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می‌شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بی دست سقّا می‌شود

امشب که قاسم، زینت گلزار آل مصطفاست
فردا ز مرکب، سرنگون، این سرو رعنا می‌شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثارالله را
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می‌شود

امشب به دست شاه دشت،باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می‌شود

امشب سر سِرّ خدا بر دامن زینب بود
فردا انیس خولی و دیر نصاری می‌شود

ترسم زمین وآسمان، زیر و زبر گردد “حسان”
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می‌شود
//////////
و اینگونه بود که شب عاشقانِ بی دل آغاز شد…

روز تاسوعا گذشت و شب رسید/
تشنه کامان جانشان بر لب رسید

بسته بود آب و حرم بی تاب بود/
دیده ی طفلان به راه آب بود

سینه ها از فرط بی آبی کباب/
بود ذکر تشنه کامان «آب ، آب»

گرچه بود  از تشنگی لبها کبود/
مادران را با عطش کاری نبود

مادران در ماتم فرزندها/
دل پریشان در غم دلبندها

بهر اسماعیل های فاطمه/
هاجران، بی زمزم و بی زمزمه

بود چشم مادرانِ پر ز درد/
اشک ریزان، بهر فردایِ نبرد

بود گریان، چشمِ پرخونِ «رباب»/
بهر آن شش ماهه ی بی تابِ آب

وای اگر فردا، گهِ ماتم شود/
تارِ مویی زین عزیزان کم شود

وای اگر «اکبر» سرش گردد جدا/
وای اگر در خون شود خونِ خدا

ای سپیده! جلوه بعد از شب نکن/
ای فلک! خون بر دل «زینب» نکن

اما سپیده عاشورا دمید… و سواران عشق، یک به یک پای به مسلخ نهادند… و بالاخره می رفت که تلخ ترین لحظات تاریخ فرا رسد…

/////////
زیر خنجر بود، اما دیده باز/
اشک او بر گونه، سرگرم نماز

اشک او می شست خونِ گونه را/
شرمگین می کرد این گردونه را

مست بود و اشک دیده، باده اش/
خاک گرم کربلا سجاده اش

در دل گودال کرد از بس سجود/
شد ز فرط سجده چشمانش کبود

یک نفر «پهلو شکسته» در برش/
کیست یارب این، به غیر از مادرش؟

مادرش آمد و لیکن مضطر است/
بر گلوی تشنه ی او خنجر است

خنجر از بس بوسه زد بر حنجرش/
رفت تا گردون صدای مادرش…

///////////
سری به نیزه بلند است، در برادر زینب
خدا کند که نباشد، سر برادر زینب

امان( ای دل)۵ وای

نه قوتی نه توانی میان آن همه دشمن
نه مرحمی که نشیند به قلب مضطر زینب

امان( ای دل)۵ وای

زحیرتم زه چه حالت، زهم نمی پاشد
به روی نیزه نشسته، تمام باور زینب

نمانده تن که نلرزد نمانده دل که نسوزد
مگر زقتلهگه آید صدای مادر زینب

نه مرکبی نه رکابی، امان زناقه عریان
چرا دوباره نیامد، امیر لشکر زینب

امان( ای دل)۵ وای
——
مو که افسرده حالم چون ننالم
شکسته پرو بالم چون ننالم

همه گویند و زینب ناله کم کن
تو آیی در خیالم چون ننالم

——
چرا انگشت و انگشتر نداری
چرا امامه ای بر سر نداری

مگو امامه ای بر سر ندارم
چرا خواهر به سر معجر نداری
——
خودم دیدم غزالان حرم را
ز چنگ گرگ ها چون می رمیدند

گهی آتش به دامن می دویدند
گهی در دامن آتش فتادند
——
برادر جان سلیمان زمانی
چرا انگشت و انگشتر نداری


دو × 6 =