خانه > منبر, موضوعات قرآنی > پاکدامنی (عفت)

پاکدامنی (عفت)

بی عفتی مانع رشد و کمال انسان

قل للمؤمنین یغضوا من أبصرهم و یحفظوا فروجهم ذلک أزکی لهم ان الله خبیر بما یصنعون(۳۰۱)؛ به مؤمنان بگو چشمهای خود را (از نگاه نامحرمان) فرو گیرند، و عفاف خود را حفظ کنند؛ این برای آنان پاکیزه تر است؛ خداوند از آنچه انجام می دهید آگاه است!

ارزش عفت و پاکی
قال رب السجن أحب الی مما یدعوننی الیه والا تصرف عنی کیدهن أصب الیهن و أکن من الجهلین(۳۰۲)؛ (یوسف) گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا بسوی آن می خوانند! و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من بازنگردانی، بسوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود!
ارزش عفت برای زنان
و القواعد من النساء التی لا یرجون نکاحا فلیس علیهن جناح أن یضعن ثیابهن غیر متبرجت بزینه و أن یستعففن خیر لهن و الله سمیع علیم(۳۰۳)؛ و زنان از کار افتاده ای که امید به ازدواج ندارند، گناهی بر آنان نیست که لباسهای (رویین) خود را بر زمین بگذارند، بشرط اینکه در برابر مردم خودآرایی نکنند؛ و اگر خود را بپوشانند برای آنان بهتر است؛ و خداوند شنوا و داناست.
عفت از مصادیق تقوای زنان
ینساء النبی لستن کاحد من النساء ان اتقیتن فلا تخضعن بالقول فیطمع الذی فی قلبه مرض و قلن قولا معروفا(۳۰۴)؛ ای همسران پیامبر! شما همچون یکی از آنان معمولی نیستند اگر تقوا پیشه کنید؛ پس به گونه ای هوس انگیز سخن نگویید که بیمار دلان در شما طمع کنند، و سخن شایسته بگویید!
لزوم مراعات عفت در روابط جنسی در صورت عدم امکان ازدواج
و لیستعفف الذین لایجدون نکاحا حتی یغنیهم الله من فضله والذین یبتغون الکتب مما ملکت أیمنکم فکاتبوهم ان علمتم فیهم خیرا و ءاتوهم من مال الله الذی ءاتات م و لاتکرهوا فتیتکم علی البغاء ان أردن تحصنا لتبتغوا عرض الحیوه الدنیا و من یکرههن فان الله من بعد الرههن غفور رحیم(۳۰۵)؛ و کسانی که امکانی برای ازدواج نمی یابند، باید پاکدامنی پیشه کنند تا خداوند از فضل خود آنان را بی نیاز گرداند! و آن بردگانتان که خواستار مکاتبه (قرداد مخصوص برای آزاد شدن) هستند، با آنان قرار داد ببندید اگر رشد و صلاح در آنان احساس می کنید (که بعد از آزادی، توانایی زندگی مستقل را دارند)؛ و چیزی از مال خدا را که به شما داده است به آنان بدهید! و کنیزان خود را برای دستیابی متاع ناپایدار زندگی دنیا مجبور به خود فروشی نکنید اگر خودشان می خواهند پاک بمانند! و هرکس آنها را (بر این کار) اجبار کند، (سپس پشیمان گردد،) خداوند بعد از اجبار آنها غفور و رحیم است! (توبه کنید و بازگردید، تا خدا شما را ببخشد!).
از نشانه های رستگاران
و الذین هم لفروجهم حفظون(۳۰۶)؛ و آنها که دامان خویش را (از بی عفتی) حفظ می کنند.
لزوم مراعات عفت در خانواده
یا ایها الذین ءامنوا لیستئذنکم الذین ملکت أیمنکم و الذین لم یبلغو الحلم منکم ثلث مرت من قبل صلوه الفجر و حین تضعون ثیابکم من الظهیره و من بعد صلوه العشاء ثلث عورت لکم لیس علیکم و لا علیهم جناح بعد هن طوفون علیکم بعضکم علی بعض کذلک یبین الله لکم الایت و الله علیم حکیم(۳۰۷)؛ ای کسانی که ایمان آورده اید! بردگان شما، و همچنین کودکانتان که به حد بلوغ نرسیده اند، در سه وقت باید از شما اجازه بگیرند: پس از نماز صبح، نیمروز هنگامی که لباسهای (معمولی) خود را بیرون می آورید، و بعد از نماز عشاء؛ این سه وقت خصوصی برای شماست؛ اما بعد از این سه وقت، گناهی بر شما و بر آنان نیست (که بدون اذن وارد شوند) و گرد یکدیگر بگردید (و با صفا و صمیمیت به یکدیگر خدمت نمایید). این گونه خداوند آیات را برای شما بیان می کند، و خداوند دانا و حکیم است!
روایات :
پاداش پاکدامنی
قال (علیه السلام): ما لمجاهد الشهید فی سبیل الله بأعظم أجرا ممن قدر فعف لکاد العفیف أن یکون ملکا من الملائکه(۳۰۸)؛ امام علی (علیه السلام): کسی که در راه خدا جهاد کند و شهید شود اجرش بزرگ تر از کسی نیست که بتواند گناه کند و عفت ورزد، انسان پاکدامن نزدیک است که فرشته ای از فرشتگان خدا شود.
خوبی و پاکدامنی
العفه رأس کل خیر(۳۰۹)؛ امام علی (علیه السلام): عفت، سرآمد هر خوبی است.
جوانمردی و پاکدامنی
العفه أفضل الفتوه(۳۱۰)؛ امام علی (علیه السلام): عفت، برترین جوانمردی است.
پاکدامنی مانع گناه
العفاف یصون النفس و ینزهها عن الدنایا(۳۱۱)؛ امام علی (علیه السلام)، عفت، نفس را مصون می دارد و آن را از پستی ها دور نگه می دارد.
زیبایی و پاکدامنی
زکاه الجمال العفاف(۳۱۲)؛ امام علی (علیه السلام): زکات زیبایی، عفت است.
حیا باعث امنیت همسر
قال أبو عبدالله (علیه السلام) عفوا عن نساء الناس تعف نساوکم(۳۱۳)؛ امام صادق (علیه السلام): نسبت به زنان مردم عفت ورزید، تا نسبت به زنان شما عفت ورزند.
بی حیایی سبب جهنم
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) أکثر ما تلج به أمتی النار الاجوفان البطن و الفرج(۳۱۴)؛ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم): بیشتر امت من به دو سبب دو میان تهی به آتش می روند: شکم و شرمگاه.
عبادت خدا با پاکدامنی
عن أبی جعفر (علیه السلام) قال ما عبدالله بشی ء أفضل من عفه بطن و فرج(۳۱۵)؛ امام باقر (علیه السلام): خداوند به چیزی برتر از پاک نگه داشتن شکم و شرمگاه، عبادت نشده است.
درخت پاکدامنی
أصل العفاف القناعه و ثمرتها قله الاحزان(۳۱۶)؛ امام علی (علیه السلام): ریشه عفت قناعت است و میوه اش کم شدن اندوه ها.
نتایج پاکدامنی
أما العفاف فیتشعب منه الرضا و الاستکافه و الحظ و الراحه و التفقد و الخشوع و التذکر و التفکر و الجود و السخاء فهذا ما یتشعب للعاقل بعفافه رضی بالله و بقسمه(۳۱۷)؛ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم): آنچه از عفت منشعب می شود خشنودی است و خضوع و بهره مندی و آسایش و تفقد و فروتنی و تذکر و تفکر و بخشندگی و سخاوت. اینها خصالی است که به سبب پارسایی خردمندی که از خدا و قسمت او خشنود است، برایش حاصل می شود.
آمرزش گناهان با عفت
من عف خف ورزه، وعظم عندالله قدره(۳۱۸)؛ امام علی (علیه السلام): هر که عفت ورزد، بار گناهانش سبک شود و منزلتش نزد خداوند بالا رود.
داستانها :
شاگرد بزاز
جوانک شاگرد بزاز، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده است. او نمی دانست این زن زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می کند، عاشق دلباخته اوست، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا برپاست. یک روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی جدا کردند، آنگاه به عذر اینکه قادر به حمل اینها نیستم، به علاوه پول همراه ندارم، گفت: پارچه ها را بدهید این جوان بیاورد، و در خانه به من تحویل دهد و پول بگیرد.
مقدمات کار قبلا از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالی بود، جز چند کنیز اهل سر، کسی در خانه نبود. محمدبن سیرین – که عنفوان جوانی را طی می کرد و از زیبایی بی بهره نبود – پارچه ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد، در از پشت بسته شد. ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت. او منتظر بود خانم هر چه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتی پرده بالا رفت. خانم در حالی خود را هفت قلم آرایش کرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق گذاشت. ابن سیرین در یک لحظه کوتاه فهمید که دامی برایش گسترده شده. خواهش کرد، فایده نبخشید. زن گفت: چاره ای نیست باید کام مرا برآوری.
همینکه زن دید ابن سیرین در عقیده خود پافشاری می کند، او را تهدید کرد، گفت: اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا کامیاب نسازی، الان فریاد می کشم و می گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است که چه بر سر تو خواهد آمد.
موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می داد که پاکدامنی خود را حفظ کن، از طرف دیگر سرباز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمامم می شد. چاره ای جز اظهار تسلیم ندید. اما فکری مثل برق از خاطراش گذشت؛ فکر کرد یک راه باقی است، کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد. اگر بخواهیم دامن تقوا را از آلودگی حفظ کنم، باید یک لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم. به بهانه قضاء حاجت، از اطاق بیرون رفت، با وضع و لباس آلوده برگشت. و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم کشید و فورا او را منزل خارج کرد(۳۱۹).
پاداش پاکدامنی
حضرت آیت الله کشمیری صبح ها قریب دو ساعت به ظهر مانده در یکی از ایوان صحن امیرالمؤمنین (علیه السلام) می نشستند و افراد مختلف در این موقع برای گرفتن استخاره به ایشان مراجعه می کردند. ایشان فرمودند: مدتی بود، می دیدم زنی با عبای سیاه و حالت زنان معیدی (روستائی و چادرنشین) زیر ناودان طلا می نشیند و زنها به او مراجعه می کنند. او نیز با تسبیحی که به دست دارد برایشان استخاره می گیرد. این حالت نظرم را جلب کرد. روزی به یکی از خدام صحن مطهر گفتم هنگام ظهر که کار این زن تمام می شود او را نزد من آورد. از او سؤال کردم: تو چه می کنی؟ گفت برای زنها استخاره می گیرم. گفتم استخاره را از که آموختی؟ چه ذکری می خوانی؟ و چگونه مسائل را به مردم می گوئی؟ گفت: من داستانی دارم و شروع به تعریف آن کرد و گفت: من زنی بودم که با شوهرم و فرزندانم زندگی عادی را می گذراندم؛ شوهرم در اثر حادثه ای از دنیا رفت و من با چهار فرزند یتیم ماندیم! خانواده شوهرم، به این عنوان که من بدشگون هستم و قدم من باعث مرگ پسرشان شده است، مرا از خود طرد کردند.
خانواده خودم هم اعتنایی به مشکلات مادی من نداشتند؛ لذا زندگی را با زحمات زیاد و رنج فروان می گذراندم. ضمنا از آنجا که زنی جوان بودم، طبعا دامهایی نیز برای انحرافم گسترده می شد. چندین مرتبه بر اثر احتیاجات مادی نزدیک بود به دام بیفتم و به فساد کشیده شوم و تن به فحشاء بدهم؛ ولی خداوند کمک نمود و خودداری کردم؛ تا روزی بر اثر شدت احتیاج و گرفتاری تصمیم گرفتم که چون زندگی برایم سخت شده و دیگر چاره ای نداشتم، تن به فحشاء بدهم.
من تصمیم خودم را گرفته بودم؛ اما این بار نیز خدا به فریادم رسید و مرا نجات داد. در بین ما رسم است که اگر حاجتی داریم به حرم حضرت ابوالفضل (علیه السلام) می آییم و سه روز اعتصاب غذا می کنیم تا حاجتمان را بگیریم و اکثرا هم حاجت خود را می گیرند. من تصمیم گرفتم این رسم را انجام دهم؛ پس رفتم کنار ضریح حضرت عباس (علیه السلام) و اعتصاب غذا را شروع کردم. روز سوم بود که کنار ضریح خوابم برد و حضرت عباس به خوابم آمد و حاجتم را برآورده و فرمود: تو برای مردم استخاره بگیر! عرض کردم من استخاره بلد نیستم! فرمود: تو تسبیح را به دست بگیر؛ ما حاضریم و به تو می گوییم که چه بگوئی. از خواب بیدار شدم و با خود گفتم: این چه خوابی است که دیده ام؟ آیا براستی حاجت من روا شده است و دیگر مشکلی نخواهم داشت؟ مردد بودم چه کنم؟ بالاخره، تصمیم گرفتم که اعتصابم را شکسته و از حرم خارج شوم، ببینم چه می شود. از حرم خارج شدم و داخل صحن شدم. از یکی از راهروهای خروجی که می گذشم زنی به من برخورد کرد و گفت خانم استخاره می گیری؟ تعجب کردم این زن چه می گوید؟ معمول نیست که زن استخاره بگیرد، آن هم زنی چادرنشین و روستائی! آیا این خانم از خوابم مطلع است؟ آیا از طرف حضرت مأمور است؟ بالاخره به او گفتم: من تسبیح برای استخاره ندارم.
فورا تسبیحی به من داد و گفت: این تسبیح را بگیر و استخاره کن! دست بردم و با توجهی که به حضرت ابوالفضل داشتم، مشتی از دانه های تسبیح را گرفتم، دیدم حضرت در مقابلم ظاهر شد و فرمود به این زن چه بگویم. مطلب را گفتم و او رفت. از آن تاریخ من هفته ای یک روز به این محل زیر ناودان طلا می آیم و زنانی که وضع مرا می دانند، نزدم می آیند و من برایشان استخاره می گیرم. بابت هر استخاره پولی به من می دهند. ظهر آن روز با پول حاصله، وسایل معیشت زندگی خودم و فرزندانم را تهیه می کنم و به منزل برمی گردم(۳۲۰).
برخورد پیامبر با جوان گناهکار
روزی جوانی نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و با گستاخی گفت: ای پیامبر خدا! آیا به من اجازه می دهی زنا کنم؟! با گفتن این سخن فریاد مردم بلند شد و از گوشه و کنار به او اعتراض کردند. ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با کمال ملایمت و اخلاق نیک به جوان فرمود: نزدیک بیا!
جوان نزدیک آمد و در کنار پیامبر نشست. حضرت از او پرسید: آیا دوست داری با مادر تو چنین کنند؟ گفت: نه، فدایت شوم! فرمود: همین طور مردم راضی نیستند با مادرشان چنین بشود، بگو ببینم آیا دوست داری با دختر تو چنین شود؟ گفت: نه، فدایت شوم! فرمود: همین طور مردم درباره دخترانشان راضی نیستند. بگو ببینم آیا برای خواهرت می پسندی؟ جوان گفت: نه، ای رسول خدا و در حالی که آثار پشیمانی از چهره او پیدا بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دست بر سینه او گذاشت و فرمود: خدا یا قلب او را پاک گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگی به بی عفتی حفظ کن! از آن به بعد، زشت ترین کار در نزد آن جوان زنا بود(۳۲۱).
رابطه دختر و پسر
اگر شهوت جنسی به درستی محدود شود و با اندازه گیری صحیح در راه مشروع و قانونی اعمال گردد، تضادی بین آن و سایر تمایلات انسانی و سجایای اخلاقی، وجود نخواهد داشت. جوانان می توانند از یک طرف خواهش هاس غریزی خود را ارضا کنند و از طرف دیگر به تمایلات اخلاقی و هدایت عقلی خویش جامه عقلی بپوشانند و در نتیجه یک انسان واقعی باشند و با ارضای همه خواهش ها موجبات سعادت خود را فراهم آورند.
اگر غریزه جنسی لجام گسیخته و خودسر باشد، اگر جوانان سیر شهوت و مطیع نفس سرکش خود گردند، زمینه تضاد تمایلات در وجودشان آماده می شود. در این موقع تمام شهوت، جسم و جان جوانان را مسخر می کند و تمام قدرت را به دست می گیرد و آنان را برای ارضای این خواهش سوزان، به ناپاکی و گناه وا می دارد. در این موقع است که وجدان اخلاقی سرکوب می شود و شعله های فروزان عقل به خمودی می گراید. در این موقع ممکن است جوانان به انواع پلیدی ها و جنایات آلوده شوند و در معرض تیره ورزی و سقوط قرار گیرند.
مصطفی لطفی منفلوی تحت عنوان غرفه الاحزان؛ خانه غم ها زندگی تأثر با دختر و پسر جوانی را شرح می دهد که از خلال آن ارضای نابه جای شهوت جنسی و تضاد تمایلات و عوارض ناشی از آن به خوبی واضح می شود. برای عبرت دختران و پسران ترجمه کامل آن را در این جا می آورم.
او می گویند: دوستی داشتم که بیشتر علاقه من به او از جنبه دانش و فضلش بود، نه از جهت ایمان و اخلاق او. از دیدن وی همواره مسرور می شدم و در محضرش احساس شادی می کردم. نه به عبادات و طاعات او توجه داشتم نه به آلودگی و گناهانش. او برای من تنها رفیق انس بود. هرگز در این فکر نبودم که از وی علوم شرعی بیاموزم یا آن که دروس فضیلت و اخلاق فراگیرم.
سالیان دراز با هم رفاقت داشتیم. در طول این مدت نه من از او بدی دیدم و نه او از من رنجیده خاطر شد.
برای یک سفر طولانی ناچار قاهره را ترک گفتم و از رفیق محبوبم جدا شدم ولی تا مدتی با هم مکاتبه می کردیم و بدین وسیله از حال یکدیگر خبر داشتیم. متأسفانه چندی گذشت و نامه ای از او به من نرسید و این وضع تا پایان مسافرتم ادامه داشت. در طول این مدت نگران و ناراحت بودم.
پس از مراجعت از سفر برای دیدار دوستم به در خانه اش رفتم. از آن منزل رفته بود. همسایگان گفتند مدتی است تغییر مسکن داده و نمی دانیم به کجا رفته است. با پیدا کردن دوستم کوشش بسیار کردم در جست و جوی او به هر جایی که احتمال ملاقاتش را می دادم، رفتم و او را نیافتم. رفته رفته مأیوس شدم تا جایی که یقین کردم دوست خود را از دست داده ام و دیگر راهی به او ندارم. اشک تأثر ریختم. گریه کردم، گریه آن کسی که در زندگی، از داشتن دوستان با وفاکم نصیب است، گریه آن کسی که هدف تیرهای روزگار قرار گرفته است. تیرهایی که هرگز به خطا نمی رود و پی در پی درد و رنج آن احساس می شود.
اتفاقا در یکی از شب های تاریک آخر ماه که به طرف منزلم می رفتم راه را گم کردم و ندانسته به محله دور افتاده و کوچه های تنگ و وحشتناک رسیدم. در آن ساعت از شدت ظلمت چنین احساس کردم که در دریای سیاه و بی کرانی که دو کوه بلند تیره آن را احاطه کرده است، در حرکت هستم و امواج سهمگینش گاهی بلند می شود و به جلو می آید و گاهی فروکش می کند و به عقب بر می گردد.
هنوز به وسط آن دریای تیره نرسیده بودم که از یکی از آن منازل ویران صدایی شنیدم و رفت و آمدهایی اضطراب آمیزی احساس کردم که در من اثری بس عمیق گذارد. با خود گفتم: ای عجب که این شب تاریک چه مقدار اسرار مردم بی نوا و مصائب غم زدگان را در سینه خود پنهان کرده است.
من از سالها پیش، با خدای خود عهد کرده بودم که هرگاه مصیبت زده ای را ببینم، اگر قادر باشم یاری اش کنم و اگر عاجز باشم با اشک و آه خود، در غمش شریک گردم. به همین جهت راه خود را به طرف آن خانه گردانم و آهسته در زدم. کسی نیامد. دفعه دوم به شدت کوبیدم. در باز شد. دیدم دختر بچه ای است که در حدود ده سال از عمرش رفته و چراغ کم فروغی به دست دارد. در پرتو آن نور خفیف دخترک را دیدم. لباس مندرسی در برداشت ولی جمال و زیبایی اش در آن لباس، مانند ماه تمام بود که در پشت ابرهای پاره پاره قرار گرفته باشد.
از دختر بچه سؤال کردم که آیا در منزل بیماری دارید؟ او در کمال ناراحتی و نگرانی که نزدیک بود قلبش بایستد، جواب داد: ای مرد! پدرم را دریاب! در حال جان دادن است.
این جمله را گفت و برای راهنمایی من به داخل شدم ولی چه اطاق وحشت زایی! چه وضع رقت باری! در آن موقع گمان می کردم که از جهان زنده به عالم مردگان آمده ام. در نظر من آن بالاخانه کوچک، چون گور و آن بیمار چون میتی جلوه می کرد.
نزدیک بیمار آمدم پهلویش نشستم. بی اندازه ناتوان شده بود. گویی پیکرش یک قفس استخوانی است تنفس می کند و یا نی خشکی است که چون هوا در آن عبور می نماید، صدا می دهد. از محبت دستم را روی پیشانی اش گذاردم. چشم خود را گشود و مدتی به من نگاه کرد. کم کم لب های بی رمقش به حرکت درآمد و با صدای بسیار ضعیف گفت:
خدا را شکر که دوست گم شده ای را پیدا کردم.
از شنیدن این سخن چنان منقلب و مضطرب شدم که گویی دلم از جای کنده شده و در سینه ام راه می رود.
فهمیدم که به گمشده خود رسیده ام ولی هرگز نمی خواستم او در لحظه مرگ و ساعات آخر زندگی ملاقات نمایم. نمی خواستم غصه های پنهانی ام با این وضع دلخراش و رقت بار او تجدید و تشدید شود.
با کمال تعجب و تأثر از او پرسیدم: این چه حال است که در تو می بینم؟ چرا به این وضع دچار شده ای؟
با اشاره به من فهماند که میل نشستن دارد. دستم را تکیه گاه بدنش قرار دادم و با کمک من در بستر خود نشست و آرام آرام لب به سخن گشود تا قصه خود را شرح دهد.
گفت: ده سال تمام من و مادرم در خانه ای مسکن داشتیم. همسایه مجاور ما مرد ثروتمندی بود. یک روز در قصر مجلل و با شکوه آن مرد، دیدم او دختر ماهرو و زیبایی در در آغوش داشت که نظیرش در هیچ یک از قصرهای این شهر نبود.
چنان شیفته و دلباخته او شدم که صبر و قرارم به کلی از دست رفت. برای آن که به وصلش برسم، تمام کوشش را به کار بردم. از هر دری سخن گفتم و به هر وسیله ای متوسل متوسل شدم ولی نتیجه نگرفتم. آن دختر زیبا همچنان از من کناره می گرفت. سرانجام به او وعده ازدواج دادم و به این امید قانعش کردم. با من طرح دوستی ریخت و محرمانه باب مراوده باز شد تا در یکی از روزها به کام دل رسیدم و دلش را با آبرویش یک جا بردم و آنچه نباید بشود، اتفاق افتاد.
خیلی زود فهمیدم که دختر جوان، فرزندی در شکم دارد. دو دل و متحیر شدم از این که آیا به وعده خود وفا کنم و با او ازدواج نمایم یا آن که رشته محبتش را قطع کنم و از وی جدا شوم؟
حالت دوم را انتخاب کردم و برای فرار از دختر، منزل مسکونی ام را تغییر دادم و به منزلی که تو در آن جا به ملاقاتم می آمدی، منتقل شدم و از آن پس از او خبری نداشتم.
این قصه سال ها گذشت. روزی نامه ای به من با پست رسید. در این موقع دست خود را دراز کرد و کاغذ کهنه زرد رنگی را از زیر بالش خود بیرون آورد و به دست من داد. نامه را خواندم. این مطالب در آن نوشته شده بود.
اگر به تو نامه می نویسم، نه برای این است که دوستی و مودت گذشته را تجدید نمایم، چرا که برای آن کار حاضر نیستم حتی یک سطر یا یک کلمه بنویسم. زیرا پیمانی مانند پیمان مکارانه تو و مودتی مانند مودت دروغ و خلاف حقیقت تو، شایسته یادآوری نیست. چه رسد که بر آن تأسف خورم و تمنای تجدیدش را نمایم.
تو می دانی روزی که مرا ترک گفتی، آتشی سوزنده ای در دل و جنین جنبنده ای در شکم داشتم. آتش تأسف بر گذشته ام بود و جنین هم مایه ترس و رسوایی آینده ام! تو کمترین اعتنایی به گذشته و آینده من ننمودی! فرار کردی تا جنایتی را که خود به وجود آورده ای، نبینی و اشک هایی را که تو جاری کرده ای، پاک نکنی! آیا با این رفتار بیرحمانه و ضد انسانی می توانم تو را یک انسان شریف بخوانم؟ هرگز! نه تنها انسان شریفی نیستی، بلکه اصلا انسان نیستی. زیرا تمام صفات صفات ناپسند وحوش و درندگان را در خود جمع کرده ای و یک جا مظهر همه ناپاکی ها و سیئات اخلاقی شده ای. می گفتی تو را دوست دارم. دروغ می گفتی! تو خودت را دوست داشتی، تو به تمایلات خویشتن علاقه مند بودی. در رهگذر خواهش های نفسانی خود به من برخورد کردی و مرا وسیله ارضای تمنیات خویشتن یافتی وگرنه هرگز به خانه من نمی آمدی و به من توجه نمی کردی.
به من خیانت کردی! زیرا وعده دادی با من ازدواج کنی ولی پیمان شکستی و به وعده ات وفا ننمودی. فکر می کردی زنی آلوده به گناه شده و در بی عفتی سقوط کرده است، لایق همسری نیست. آیا گناهکاری من جز به دست تو شد؟ آیا سقوط من سببی جز جنایت کاری تو داشت؟ اگر تو نبودی من هرگز به گناه آلوده نشده بودم. اصرار مداوم تو مرا عاجز کرد و سرانجام مانند کودک خردسالی که به دست جبار توانایی اسیر شده باشد، در مقابل تو ساقط شدم و قدرت مقاومت را از دست دادم.
عفت مرا دزدیدی! پس از آن من خود را ذلیل و خوار حس می کردم و قلبم مالامال غصه و اندوه شد. زندگی برایم سنگین و غیر قابل تحمل می نمود. برای یک دختر جوانی مانند من زندگی چه لذتی می توانست داشته باشد؟ نه قادر است همسر یک مرد باشد و نه می تواند مادر پاکدامن یک کودک. بلکه قادر نیست در جامعه به وضع عادی به سر برد. او پیوسته سرافکنده و شرمسار است. اشک تأثر می بارد و از غصه صورت خود را به کف دست می گیرد و بر گذشته تیره خود فکر می کند. وقتی به یاد رسوایی خویش و سرزنش های مردم می افتد، از ترس بندهای استخوانش می سوزد و دلش از غصه آب می شود.
آسایش و راحت را از من ربودی! آن چنان مضطر و بیچاره شدم که از خانه مجلل و با شکوه فرار کردم. از پدر و مادر عزیز و از آن زندگی مرفه و گوارا چشم پوشیدم و به یک منزل کوچک در یک محله دور افتاده و بی رفت و آمد مسکن گزیدم تا باقی مانده عمر غم انگیز خود را در آن جا بگذرانم.
پدر و مادرم را کشتی! خبر دارم هر دو در غیاب من جان سپردند و از دنیا رفتند. آن ها از غصه جدایی من دق کردند و از ناامیدی دیدار من، مردند. گمان می کنم مرگ آن ها سببی جز این نداشت.
مرا کشتی! زیرا آن سم تلخی را که از جام تو نوشیدم و آن غصه های کشنده و عمیقی که از دست تو در دلم جای گرفت و با آن در جنگ و ستیز بودم، اثر نهایی خود را در جسم و جانم گذارده است. اینک در بستر مرگ قرار گرفته ام و روزهای آخر زندگی خود را می گذرانم. من اکنون مانند چوب خشکی هستم که آتش در اعماق آن خانه کرده و دعایم مستجاب شده است. خداوند اراده فرموده است که مرا از این همه نکبت و تیره روزی برهاند و مرا از دنیای مرگ و بدبختی به عالم زندگی و آسایش منتقل نماید.
با این همه جرایمو جنایات باید بگویم، تو دروغگویی! تو مکار و حیله گری! تو دزد و جنایت کار هستی! گمان نمی کنم خداوند عادل، تو را آزاد بگذارد و حق من ستمدیده مظلوم را از تو نگیرد.
این نامه را برای تجدید عهد دوستی و مودت ننوشتم، زیرا تو پست تر از آنی که با تو از پیمان محبت صحبت کنم. به علاوه من اکنون در آستانه قبر قرار گرفته ام. از نیک و بدهای زندگی از خوشبختی ها و بدبختی ها حیات، در حال وداع و جدایی هستم. نه دیگر در دل من آرزوی دوستی کسی است نه لحظات مرگ اجازه عهد و پیمان محبت به من می دهد. این نامه را تنها از آن جهت نوشتم که تو نزد من امانتی داری و آن دختر بچه بی گناه توست.
اگر در دل بی رحمت، عاطفه پدری وجود دارد، بیا این کودک بی سرپرست را از من بگیر تا مگر بدبختی هایی که دامنگیر مادر ستمدیده او شده است، دانتگیر وی نشود و روزگار او مانند روزگار من توأم با تیره روزی و ناکامی نگردد.
هنوز از خواندن نامه فارغ نشده بودم که به او نگاه کردم. دیدم اشک بر صورتش جاری است. پرسیدم: بعد چه شد؟
گفت: وقتی این نامه را خواندم تمام بدنم لرزید. از شدت ناراحتی و هیجان گمان می کردم نزدیک است سینه بشکافد و قلبم از غصه بیرون افتد.
با سرعت به منزلی که نشانی آن را داده بود، آمدم و آن همین منزل بود. وارد این بالاخانه شدم. دیدم روی همین تخت، یک بدن بی حرکت افتاده و دختر بچه اش پهلوی آن بدن نشسته و با وضع تلخ و ناراحت کننده ای گریه می کند.
بی اختیار از وحشت آن منظره هولناک فریاد زدم و بیهوش شدم. گویی در آن موقع جرایم غیر انسانی من به صورت درندگان وحشتناک در نظرم مجسم شده بودند. یکی چنگال خود را به من می نمود و دیگری می خواست با دندان مرا بدرد. وقتی به خود آمدم، با خدا عهد کردم که از این بالاخانه که اسمش غرفه الاحزان گذارده ام، خارج نشوم و به جبران ستم هایی که بر آن دختر مظلوم کرده ام، مثل او زندگی کنم و مانند او بمیرم.
اینک موقع مرگم فرا رسیده و در خود احساس مسرت و رضایت خاطر می کنم. زیرا ندای باطنی قلبم به من می گوید، خداوند جرایم تو را بخشیده و آن همه گناهانی که ناشی از بی رحمی و قساوت قلب بوده، آمرزیده است.
سخنش که به این جا رسید زبانش بند آمد و رنگ صورتش به کلی تغییر کرد. نتوانست خود را نگاه دارد. در بستر افتاد. آخرین کلامی که در نهایت ضعف و ناتوانی به من گفت این بود: ابنتی یا صدیقی!؛ دوست عزیزم، دخترم را به تو می سپارم! و سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ساعتی در کنارش ماندم و آن چه وظیفه یک دوست بود، درباره اش انجام دادم. نامه هایی برای دوستان و آشنایان نوشتم و همه در تشیع جنازه اش شرکت کردند.
من در عمرم روزی را مثل آن روز ندیدم. زن و مرد به شدت گریه می کردند. خدا می داند الان هم که قصه او را می نوسم، از شدت گریه و هیجان نمی توانم خود را نگاه دارم و هرگز صدای ضعیف او را در آخرین لحظه زندگی فراموش نمی کنم که گفت: ابنتی یا صدیقی!(۳۲۲).
این واقعه دردناک از تجاوز جنسی یک پسر و تسلیم نابجای یک دختر سرچشمه گرفت. تضاد تمایلات و شکنجه های وجدان اخلاقی آن را تشدید کرد و سرانجام با آن وضع تأثر بار و رقت انگیز پایان پذیرفت.
اگر دختر و پسر از اول تمایل جنسی خود را تعدیل کرده بودند، اگر بر خواهش های نفسانی خویش مسلط می بودند و برخلاف عفت و قانون با یکدیگر نمی آویختند، هیچ یک از آن صحنه های تکان دهنده و رنج آور پیش نمی آمد.
بدبختانه پسر تحت تأثیر شهوت بود و تمایل جنسی بر وی حکومت داشت. او تنها به ارضای خواهش نفسانی خود فکر می کرد و در راه رسیدن به مقصود از دروغگویی و عهدشکنی باک نداشت. دختر نیز بر خواهش نفسانی خود مسلط نبود و در مقابل غریزه جنسی قدرت خودداری نداشت. او تنها بر آبرو و شرف خود می ترسید. به همین جهت موقعی که پسر به وی وعده ازدواج داد، تسلیم شد. زیرا گمان می کرد با این وعده تضاد شهوت و شرف برطرف شده و آبرویش محفوظ خواهد ماند.
پسر پس از اعمال شهوت شهوت و ارضای غریزه، دختر را ترک گفت و برخلاف فطرت اخلاقی و سجایای انسانی، عهدشکنی کرد. دختر عزت و غرور و همه چیز را سرکوب شده بودت از ترس رسوایی و بدنامی خود و پدر و مادر، از خانه و زندگی و رفاه و آسایش و خلاصه از همه چیز خود چشم پوشید و به آن زندگی تلخ و ناگوار تن داد. شکست های روحی و پایمال شدن آبرو و شرف تار و پود وجود دختر را سوزاند و او را در سنین جوانی، تسلیم مرگ کرد.
پسر که به وسیله مامه از نتایج شوم عهد شکنی و خیانت خود آگاه شده بود، سخت ناراحت شد. موقعی که از نزدیک، دختر بدبخت را در مرگ مشاهده کرد، از وحشت بیهوش گردید. شکنجه وجدان اخلاقی و ملامت های درونی چنان او را در هم کوبید که پس از مرگ دختر نتوانست به زندگی عادی خود ادامه دهد. احساس شرمساری مجبورش کرد که خود را در آن بالاخانه مصیبت زندانی کند و در آن محیط رنج آور و طاقت فرسا آن قدر بماند تا بمیرد(۳۲۳).
توبه نصوح
التوبه النصوح ما هی فکتب (علیه السلام) أن یکون الباطن کالظاهر(۳۲۴)؛ امام صادق (علیه السلام) فرموده: توبه نصوح آن است که باطن و ظاهر توببه کننده یکسان باشد و شخص تائب با دل و زبان به خدا بازگردد و درخواست آمرزش نماید، حتی ضمیرش بهتر از زبان عذرخواه گناه باشد.
عن أبی حمزه الثمالی عن علی بن الحسین قال ان رجلا رکب البحر بأهله فکسر بهم فلم ینج ممن کان فی السفینه الا امرأه الرجل فانها نجت علی لوح من ألواح السفینه حتی الجأت علی جزیره من الجزائر البحر و کان فی تلک الجزیره رجل یقطع رجل الطریق و لم یدع لله حرمه الا انتهکها(۳۲۵)؛ ابوحمزه ثمالی از حضرت علی بن الحسین (علیهم السلام) حدیث نموده که فرموده: مردی با همسرش به سفر دریا رفت. کشتی وسطز دریا شکست. تمام کسانی که در کشتی سوار بودند به دریا ریختند و هیچ یک نجات پیدا نکردند، مگر همسر آن مرد که تخته پاره ای از کشتی به دستش آمد و به وسیله آن تخته نجات یافت و به یکی از جزایر آن دریا پناهنده شد. در آن جزایره راهزنی بود. لاابالی گری و بی باکی او باعث شده بود که کوچکترین احترامی را به خدا و مقررات او قائل نباشد. زن بالای سر دزد آمد. مرد سربلند کرد. او را دید. پرسید: انسانی یا جن؟ گفت: انسانم! مرد راهزن حرف دیگری نگفت. زن به نقطه ای رفت و نشست. مرد نزد او آمد و مانند شوهری که در کنار زنش بنشیند، در کنار او نشست. وقتی به وی قصد تجاوز نمود، زن سخت نگران و مضطرب گردید. مرد به او گفت: چرا مضطربی؟ زن به آسمان اشاره کرد و گفت: از او می ترسم. بر اثر نگرانی و اضطراب واقعی آن زن با عفت، طوفانی در ضمیر مرد برپا شد و به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: به خدا قسم که من از تو سزاوارترم که از خدای خود بترسم. سپس از جا برخاست و بدون آن که تجاوزی نموده باشد، زن را ترک گفت و راه منزل خود را در پیش گرفت در حالیکه تمام وجودش را از اندیشه توبه و بازگشت به سوی خدا احاطه کرده بود.
راهزن تائب، بین راه با مرد راهب برخورد نمود که هر دو یک مسیر را طی می کردند و آفتاب سوزان به شدت بر آنان می تابید. راهب به جوان گفت: دعا خداوند لکه ابری بفرستد و بر ما سایه افکند. جوان گفت: من نزد خدا حسنه ای ندارم تا به خود جرأت درخواست دهم. راهب گفت: پس من دعا می کنم و تو آمین بگو! جوان پذیرفت. راهب دعا کن و جوان آمین گفت. در اسرع وقت ابری بالای سرشان آمد و بر آن دو سایه افکند.
فمشیا تحتها ملیا من النهار ثم تفرقت الجاده جادتین فأخذ الشاب فب واحده و أخذ الراهب فی واحده فاذا السحابه مع الشاب فقال الراهب أنت خیر منی لک استجیب و لم یستجب لی فأخبرنی ما قصتک فأخبره بخبر المرأه فقال غفر لک ما مضی حیث دخلک الخوف فانظر کیف تکون فیما تستقبل(۳۲۶)؛ مدتی از روز را در سایه آن ابر رفتند، تا سر دو راهی رسیدند. مسیر راهب از جوان جدا می شد. هر یک راه خود را در پیش گرفتند، اما ابر از پی جوان رفت. راهب به او گفت: تو از من بهتری! خداوند خواسته تو را اجابت نمود، نه خواسته مرا. قصه خود را برای من بیان کن! جوان قصه زن را شرح داد. راهب گفت: برای خوف از خدا و بازگشت به سوی او گناهان گذشته ات بخشیده شد. دقت کن که در آینده چگونه خواهی بود؟
جوان آلوده و راهزنی از حالت روحی یک زن با ایمان متنبه شد در یک لحظه به خود آمد به سوی خدا بازگشت و با دل و زبان توبه کرد. خداوند طبق وعده ای که داده بود، گناهانش را تکفیر نمود و دعایش را به استجابت رساند(۳۲۷).
اثر ایمان به خدا
شبی مرد عربی در خارج شهر با زن جوان زیبایی برخورد نمود، از او خواست که با وی بیامیزد. زن گفت: اگر در ضمیرت واعظ دینی نداری، آیا عقلت نمی تواند، تو را از این کار زشت و نادرست باز دارد؟ مرد در جواب گفت: به خدا جز ستارگان آسمانی کسی ما را نمی بیند. زن گفت: پس ستاره آفرین، یعنی خدا کجاست؟
مرد از شنیدن این سخن شرمسار شد و گفت توبه کردم و از این کار منصرف شد(۳۲۸). سخنان پاک و بی آلایش این زن مسلمان، روشنگر این حقیقت است که چگونه ایمان به خدا و اعتقاد به احاطه علمی پروردگار، ضامن اجرای قانون الهی است و می تواند در شب تیره و در محیط خلوت بیابان، یک فرد با ایمان را از عمل منافی با عفت باز دارد(۳۲۹).
اشعار :
متاع عفت
دارد متاع عفت از چار سو خریدار – بازار خودفروشی این چارسو ندارد (شهریار)
حصار عفت
از عفت و طهارت و پاکی و روشنی – دایم وجد خویشتن اندر حصار دار (اوحدی مراغه ای)
زینت عفت
دامن گل در چمن بلبل چو آلاید به اشک – از من و از پاکی دامان من یاد آورید (محتشم کاشانی)
نیروی عفت
پاکی گزین که راستی و پاکی – بر چرخ برفراشت مسیحا را (پروین اعتصامی)
نکات :
برای فلاح و رستگاری، خشوع در نماز، اعراض از لغو، پرداخت زکات، پاکدامنی، عفت، امانتداری، وفای به عهد و دوام و پایداری در نماز، لازم است.
پاکدامنی و پاکیزگی، برترین ارزش است.
آنجا که خدا بخواهد پاکدامنی را از اتهام پاک نماید، زبان بسته کودک را باز را باز می کند. یکلم الناس فی المهد
شرایط بقای ازدواج، پاکدامنی، دوری از فحشا و روابط نامشروع است.
پاکدامنی زن، در هر مذهبی که باشد، یک ارزش است. و المحصنات من المؤمنات و المحصنات من الذین أتوا الکتاب
پاکدامنی، هم برای مردان و هم برای زنان، شرط است.
در انتخاب همسر به اصل ایمان و پاکدامنی توجه شود.
معنای عفت و پاکدامنی، انزوا نیست، بلکه رعایت پاکی در رفت و آمد طبیعی و عادی است.
برای هر کس، محبوبی است برای یوسف پاکدامنی پاکدامنی از زندان محبوب تر است.
پاکدامنی و عفاف، موجبات استجابت دعا را فراهم می سازد. رب السجن أحب … فاستجاب
تقوا، راه پاکدامنی و عامل بازدارنده از گناه است.
نماز، زمینه ساز پاکدامنی و تقواست.
پاکدامنی از برجسته ترین کمالات زن است.
پاکدامنی مادر می تواند او و فرزندانش را به بالاترین مقام ها برساند. و جعلناها و ابنها آیه للعالمین
گناه را از سرچشمه جلوگیری کنیم و تقوا را از چشم شروع کنیم.
چشم پاک مقدمه پاکدامنی است. یغضوا من أبصارهم و یحفظوا فروجهم
در حفظ عفت و پاکدامنی عمومی، هم جوانان خود را حفظ کنند، ولیستعفف، هم حکومت قیام کند و أنکحوا الایامی، و هم ثروتمندان جامعه به پاخیزند. و اتوهم من مال مال الله
کودکان باید پاکدامنی را از محیط خانه بیاموزند.
اصل مسئله حجاب از احکام ثابت و ضروری اسلام است، ولی مسائل مربوط به کیفیت پوشش، بر این اساس تنظیم می شود که تمایلات جنسی را تحریکنکند و عامل حفظ عفت و پاکدامنی باشد.
ثمره تقوا و پاکدامنی در دنیا، نجات از قهر الهی است.
زنان با حجاب باید با حضور خود در صحنه، جو عمومی و پاکدامنی را حفظ کنند و فرصت مانور را از هوسبازان بگیرند.


یک × 5 =