خانه > مقالات, منبر, موضوعات قرآنی > عقل -غفلت-هدایت

عقل -غفلت-هدایت

 

ارزش انسان به عقل و بینش
ام تحسب أن أکثرهم یسمعون او یعقلون ان هم الاکالانعم بل هم أضل سبیلا(۱۴۱۴)؛ آیا گمان می بری بیشتر آنان می شنوند یا می فهمند؟! آنان فقط همچون چهار پایانند، بلکه گمراهترند!

عقل از منابع درک دین و حق
و قالوا لوکنا نسمع أو نعقل ماکنا فی أصحب السعیر(۱۴۱۵) و می گویند: اگر ما گوش شنوا داشتیم یا تعقل می کردیم، در میان دوزخیان نبودیم!
راه انبیاء راه عقل
و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما ألفینا علیه ءاباءنا أو لوکان ءاباوهم لایعقلون شیئاً و لا یهتدون(۱۴۱۶)؛ و هنگامی که به آنها گفته شود: از آنچه خدا نازل کرده است، پیروی کنید! می گویند: نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می نماییم. آیا اگر پدران آنها چیزی نمی فهمیدند و هدایت نیافتند باز از آنها پیروی خواهند کرد؟!
تعقل صحیح وسیله استفاده از آیات الهی
و فی الارض قطع متجورت و جنت من أعنت و زرع و نخیل صنوان و غیر صنوان یسقی بماء وحود و نفضل بعضها علی بعض فی الاکل ان فی ذلک لایت لقوم یعقلون(۱۴۱۷)؛ و در روی زمین، قطعاتی در کنار هم قرار دارد که با هم متفاوتند؛ و نیز باغهایی از انگور و زراعت و نخلها، (و درختان میوه گوناگون) که گاه بر یک پایه می رویند و گاه بر دو پایه؛ و عجیب تر آنکه همه آنها از یک آب سیراب می شوند! و با این حال، بعضی از آنها را از جهت میوه بر دیگری برتری می دهیم؛ در اینها نشانه هایی است برای گروهی که عقل خویش را به کار می گیرند!
مشرک فاقد عقل صحیح
أف لکم و لما تعبدون من دون الله افلا تعقلون(۱۴۱۸)؛ اف بر شما و بر آنچه جز خدا می پرستید! آیا اندیشه نمی کنید و عقل ندارید؟!
تعقل صحیح باعث طهارت و تزکیه انسان
و ما کان لنفس ان تؤمن الا باذن الله و یجعل الرجس علی الذین لا یعقلون(۱۴۱۹)؛ (اما) هیچ کس نمی تواند ایمان بیاورد، جز به فرمان خدا و توفیق و یاری و هدایت او! و پلیدی کفر و گناه را بر کسانی قرار می دهد که نمی اندیشند.
پند پذیری برای آنان که از عقل استفاده می کنند
هذا بلغ للناس و لینذروا به ولیعلموا انما هو اله وحد و لیذکر اولوا الالبب(۱۴۲۰)؛ این (قرآن) پیام (و ابلاغی) برای (عموم) مردم است؛ تا همه به وسیله آن انذار شوند، و بدانند او خدایکتاست؛ و تا صاحبان مغز و اندیشه پند گیرند!
روایات :
عقل، مایه نجات
قال (علیه السلام): ما استودع الله امرأ عقلا الا استنقذه به یوما ما(۱۴۲۱)؛ امام علی (علیه السلام): خداوند به هیچ انسانی خردی نسپرد، مگر این که روزی به وسیله آن نجاتش داد.
وسیله تعیین درجات بندگان در قیامت
أثنی قوم بحضرته علی رجل حتی ذکروا جمیع خصال الخیر فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): کیف عقل الرجل فقالوا: یارسول الله نخبرک عنه باجتهاده فی العباده و اصناف الخیر تسالنا عن عقله فقال (صلی الله علیه و آله و سلم): ان لأحمق یصیب بحمقه أعظم من فجور الفاجر و انما یرتفع العباد غدا فی الدرجات و ینالون الزلفی من ربهم علی قدر عقولیهم(۱۴۲۲)؛ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) – خطاب به عده ای از مردی تعریف می کردند – خرد این مرد چگونه است؟ عرض کردند: ای رسول خدا! ما از کوشش او در عبادت و کارهای خوب به عرض شما می رسانیم و شما درباره خرد او از ما می پرسید؟ حضرت فرمود: همانا آدم نابخرد، با بی خردی خود کارهایی بدتر از زشتکاری فرد نابکار مرتکب می شود. فردای قیامت بندگان به اندازه عقل خود به درجات دست می یابند و به مقام قرب پروردگارشان می رسند.
برتری انسان با عقل
عن أبی جعفر (علیه السلام) قال: لما خلق الله العقل قال له أقبل ثم قال له أدبر فأدبر فقال و عزتی و جلالی ما خلق خلقا أحسن منک ایاک آمرو ایاک أنهی و ایاک أثیب و ایاک أعاقب(۱۴۲۳)؛ امام باقر (علیه السلام): چون خداوند عقل را آفرید به او فرمود: رو کن و او رو کرد؛ سپس فرموده: برگرد و او برگشت. آن گاه فرمود: به عزت و جلالم سوگند که من آفریده ای نیکوتر از تو نیافریده ام. تو را فرمان می دهم و تو را نهی می کنم مخطاب امر و نهی من تو هستی، تو را پاداش می دهم و تو را به کیفر می رسانم.
حسابرسی با عقل
عن أبی جعفر (علیه السلام): قال فی حدیث أوحی الله الی موسی أنا أوخاخذ عبادی علم قدر ما أعطیتهم من العقل(۱۴۲۴)؛ امام باقر (علیه السلام): در کتاب – مقصود کتابی از حضرت علی (علیه السلام) است – خواندم که ارزش هر کس به اندازه شناخت اوست. همانا خداوند تبارک و تعالی را به اندازه عقل و فهمی که در دنیا به آنها داده است حسابرسی می کند.
حجت درونی
ان لله علی الناس حجتین حجه ظاهره و حجه باطنه فاما الظاهره فالرسل و الانبیاء و الائمه (علیهم السلام) و اما الباطنه فالعقول؛ أما کاظم (علیه السلام): خداوند بر مردمان دو حجت دارد: حجتی بیرونی و حجتی درونی. حجت بیرونی، همان فرستادگان و پیامبران و امامان (علیهم السلام) هستند و حجت درونی، همان خردها.
ویژگی خردمند
صفه العاقل أن یحلم عمن جهل علیه، و یتجاوز عمن ظلمه و یتواضع لمن هو دونه. ویسابق من فوقه فی طلب البر، و اذا اراد ان یتکلم تدبر: فان کان خیراً تکلم فغنم، وان کان شرا سکت فسلم، و اذا عرضت له فتنه استعصم بالله و امسک یده ولسانه، واذا رای فضیله انتهزبها، لا یفارقا الحیاء ولا یبدومنه الحرص، فتلک عشر خصال یعرف بها العاقل(۱۴۲۵)؛ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم): ویژگی خردمند این است که در برابر رفتار جاهلانه نادان نسبت به خود، بردباری نشان می دهد، از کسی که به او ستم کرده است می گذرد، در برابر فرودست خود فروتن است، از فرادست خود در طلب نیکی پیشی می گیرد، هرگاه بخواهد سخن بگوید می اندیشد، اگر آنچه می خواهد بگوید خوب بود می گوید و بهره مند می شود و اگر بد بود خاموشی می گزیند و سالم می ماند، هرگاه با فتنه ای رو به رو شود به خدا پناه می برد و دست و زبان خود را نگه می دارد، هرگاه فضیلتی ببیند، آن را غنیمت می شمارد، شرم و حیا از او جدا نمی شود و آزمندی از او سر نمی زند؛ اینها ده خصلتی هستند که خردمند به آنها شناخته می شود.
عقل چیست؟
عن بعض أصحابنا رفعه الی أبی عبد الله (علیه السلام) قال قلت له: ما العقل؟ قال: ما عبد به الرحمن و اکتسب به اجنان. قال: قلت: فالذی کان فی معاویه؟ فقال: تلک النکراء تلک الشیطنه، و هی شبیهه بالعقل و لیست بالعقل(۱۴۲۶)؛ امام صادق (علیه السلام) – در پاسخ به این پرسش که عقل چیست؟ – عقل آن چیزی است که به وسیله آن خدای رحمان عبادت شود و بهشت به دست آید. راوی می گوید: گفتم: پس آنچه در معاویه بود چه بود؟
حضرت فرمود: آن نیرنگ است، آن شیطنت است. آن به عقل می ماند ولی عقل نیست.
ویژگی های دیگر خردمند
ان العاقل لا یحدث من یخاف تکذیبه، و لا یسأل من یخاف منعه، و لا یعد ما لا یقدر علیه، و لا یرجو ما یعنف برجائه، و لا یقدم علی ما یخاف فوته بالعجز عنه (۱۴۲۷)؛ امام کاظم (علیه السلام): خردمند به کسی که می ترسد آن را تکذیب کند، سخنی نمی گوید و از کسی که می ترسد دریغ کند، چیزی نمی خواهد و وعده ای را که از عهده انجامش بر نمی آید، نمی دهد و به آنچه که در امیدواریش سرزنش شود، امید نمی بندد و به کاری که می ترسد در آن بماند، اقدانم نمی کند.
دانش و خرد
العقل غریزه تزید بالعلم و التجارب(۱۴۲۸)؛ امام علی (علیه السلام): خرد، غریزه ای است که با دانش و تجربه افزایش می یابد.
نشانه های خرد
ألا و ان من علامات العقل التجافی عن دار الغرور، والانابه الی دار الخلود، و التزود لسکنی القبور، و التأهب لیوم النشور(۱۴۲۹)؛ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم): از نشانه های خرد است: دوری کردن از سرای فریب و روی آوردن به سرای جاودانی و توشه برداشتن برای خانه آخرت و آماده شدن برای روز قیامت.
وسیله سنجش خرد
سته تختبر بها عقول الناس: الحلم عند الغضب و الصبر عند الرهب، و القصد عن الرغب، وتقوی الله فی کل حال، و حسن المداراه، وقله المماره(۱۴۳۰)؛ امام علی (علیه السلام): شش چیز است که با آنها خردهای مردم سنجیده می شود: بردباری در هنگام خشم، شکیبایی به موقع ترس، میانه روی در وقت خواهش و میل، ترس از خدا در همه حال، خوش مدارا کردن و کمی جدال.
وسیله سنجش خرد
سته تختبر بها عقول الرجل: المصاحبه، و المعامله، والولایه، و العزل، و الغنی و الفقر(۱۴۳۱)؛ امام علی (علیه السلام): شش چیز است، که با آنها خردهای مردان آزموده می شود: همنشینی، داد و ستد، حکومت کردن، برکناری از حکومت و قدرت، توانگری و فقر.
داستانها :
برتری از خرد
امام کاظم (علیه السلام) – در سفارش به هشام بن حکم – ای هشام! میان بندگان چیزی برتر از خرد تقسیم نشده است. خواب خردمند، برتر از شب زنده داری نادان است. خداوند هیچ پیامبران را برنینگیخت جز خردمند، تا خردش برتر از همه کوشش کوشندگان باشد. و بنده، هیچ فریضه ای از فرایض خدا را نگزارد، مگر آن که از خدا فرا گرفت و او را شناخت و به لزوم اطاعت از او پی برد(۱۴۳۲).
کم ارزشی عبادت بدون عقل
اسحاق بن عمار می گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: همسایه ای دارم، بسیار نماز می خواند و بسیار انفاق می کند و بسیار به حج می رود، و از او خلافی نسبت به خاندان رسالت دیده نشده است.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: عقلش چگونه است؟ یعنی آیا عقل اجتماعی و بینش دینی دارد؟
گفتم: عقل ندارد، و از نظر فکری در سطح پائین است.
آن حضرت فرمود: لا یرفع بذلک منه؛ او که عقل ندارد، درجه اش به خاطر آن اعمال نیک، بالا نمی رود(۱۴۳۳).
پیوند دین و حیاء با عقل
جبرئیل از طرف خدا نزد آدم (علیه السلام) آمد و گفت: ای آدم! من از جانب خدا مأمور شده ام تا تو را در انتخاب یکی از این سه خصلت، مخیر سازم، یکی از آن سه را برگزین، و دوتای آن را واگذار!
آدم پرسید: آن سه خصلت چیست؟
جبرئیل گفت: ۱- عقل ۲- حیاء ۳- دین.
آدم گفت: در میان سه خصلت، خصلت عقل و اندیشیدن را برگزیدم.
جبرئیل به حیاء و دین گفت: شما جدا شوید و عقل را به خودش واگذارید، حیاء و دین گفتند: یا جبرئیل انا امرنا أن تکون مع العقل حیث کان؛ ای جبرئیل! ما مأمور هستیم که همراه عقل باشیم و از او جدا نشویم.
جبرئیل گفت: خود دانید، آنگاه به سوی آسمان عروج کرد و رفت(۱۴۳۴).
مراحل پیوستن عقل و به انسان در مراحل مختلف
اسحاق پسر عمار می گوید: به محضر امام صادق (علیه السلام) رفتم، داستان خودم را در رابطه با ملاقات با مردم، و گوناگون بودن سطح فکری آنها در پذیرش سخنم، با آن حضرت در میان گذاشتم و عرض کردم:
۱- گاهی نزد بعضی از انسانها می روم، قسمتی از سخنم را به او می گویم، ولی او (با هوش تیزی که دارد) همه سخن و مقصود مرا می فهمد.
۲- و با بعضی دیگر وقتی سخن می گویم، وقتی که تمام سخنم را به او گفتم، او مقصودم را می فهمد و به من جواب می دهد.
۳- ولی با بعضی دیگر وقتی سخن می گویم، مقصودم را نمی فهمد، می گوید: دوباره بگو! به این ترتیب انسانها در درک مطالب، متفاوت هستند، علت چیست؟
امام صادق (علیه السلام) در پاسخ من فرمود: آیا علتش را نمی دانی؟ گفتم: نه!
فرمود: شخص اول، که مقصود تو را از قسمتی از گفتار تو می فهمد، کسی که در همان هنگام که نطفه بوده، عقلش با نطفه اش به هم آمیخته است، و شخص دوم کسی است که: عقلش در رحم مادرش، به او ملحق شده است، ولی شخص سوم که سخنت را نمی فهمد و می گوید دوباره بیان کن. کسی است که عقلش پس از بزرگ شدنش، به او پیوسته است(۱۴۳۵).
بنابراین تیزهوشی و کندهوشی و میانه هوشی، مربوط به ریشه های تعقل او است که اگر زودتر به او ملحق شده، تیزهوش می گردد و اگر دیرتر ملحق شده به همان نسبت، کندهوش می شود.
عقل یا برهان راستین
ابن سکیت اهوازی، از دانشمندان بزرگ و مشهور عصر امام دهم حضرت هادی (علیه السلام) بود و از محضر آن حضرت و امامان دیگر بهره های وافی برده بود، او روزی از امام هادی (علیه السلام) این سؤال را کرد: خداوند چرا حضرت موسی (علیه السلام) را با معجزه عصا و ید بیضا و وسائل باطل کنندذه جادوی جادوگران فرستاد؟ و چرا حضرت عیسی (علیه السلام) را با وسائل طبابت و درمان بیماریها و شفای دردمندان و بیماران جسمی فرستاد؟ ولی حضرت محمد، پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را، با معجزه بیان شیوا و خطبه های غرا و سخنان دلنشین فرستاد؟
امام هادی (علیه السلام) در پاسخ فرمود: در عصر حضرت موسی (علیه السلام)، آنچه که بیشتر رواج داشت، جادوگری قرار گیرد و بر آنها چیره شود فرستاد، او کارهایی کرد که ساحران از انجام آن عاجز ماندند، و جادوهای جادوگران را باطل کرد و به این ترتیب، حجت و برهان را بر آنها ثابت نمود و در عصر عیسی (علیه السلام)، بیماری فلج و زمین گیری زیاد شده بود، و مردم به پزشک و درمان، نیاز شدید داشتند، از این رو عیسی (علیه السلام) در همین راستا، از جانب خدا چیزی آورد، که پزشکهای عصرش، نظیرش را نداشتند، او به اذن خدا، مردگان را زنده کرد، کور مادرزاد را بینا می نمود، اشخاص مبتلا به بیماری پیسی را شفا می داد و به این ترتیب حجت را بر آنها ثابت نمود.
ولی حضرت محمد، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در عصری به پیامبری مبعوث گردید که شیوه سخنوری و خطبه خوانی و شعر سرائی، زیاد شده بود، آن حضرت، مطالب بلند پایه و دقیق با بیان رسا و شیوا آورد، که بر آنها برتری داشت و به این ترتیب حجت را بر آنها تمام کرد.
ابن سکیت از پاسخ دلامام هادی (علیه السلام)، قانع شد و عرض کرد: سوگند به خدا چنین پاسخی را از هیچکس نشنیده بودم.
آنگاه ابن سکیت پرسید: در این زمان، حجحت خدا بر مردم چیست؟
امام هادی (علیه السلام) فرمود: آن حجت و دلیل، عقل است، که انسان به وسیله عقل، رهبر راستین را می شناسد و او را می پذیرد، و رهبر دروغین را می شناسد و او را تکذیب می نماید.
ابن سکیت گفت: هذا و الله هو الجواب؛ سوگند به خدا پاسخ درست، همین است(۱۴۳۶).
آدم وسواس، عاقل نیست
یکی از مسلمانان، در وضو گرفتن وسواس داشت، چندین بار اعضاء وضو را می شست، ولی به دلش نمی چسبید و آن را نادرست می خواند و تکرار می کرد.
عبدالله بن سنان می گوید: به حضور امام صادق (علیه السلام) رفتم و از او یاد کردم، گفتم: با اینکه او یک مرد عاقل است، در وضو وسواس می کند.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: این چه عقلی است که در او وجود دارد، با اینکه از شیطان پیروی می کند؟
گفتم: چگونه از شیطان پیروی می کند؟
فرمود: از او بپرس، این وسوسه کاری از کجا به او روی می آورد؟ خود او جواب خواهد داد که: از کار شیطان است(۱۴۳۷).
چرا که او می داند وسوسه و تزلزل در اراده، از القائات شیطان است، زیرا خداوند می فرماید: من شر الوسواس الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس(۱۴۳۸)؛ پناه می برم از شر وسوسه های شیطان مرموز، که در سینه های انسانها وسوسه می کند.
ولی هنگام عمل بر اثر ضعف اراده، قادر بر جلوگیری از اطاعت شیطان نیست.
اشعار :
ارزش خرد برای انسان
آدمی را عقل می باید نه زر. (از جامع التمثیل)
نعمت عقل
الاهی آن را که عقل دادی چه ندادی و آن را که عقل ندادی چه دادی؟ (خواجه عبداللله انصاری)
عزت خردمند
بزرگی به عقل است نه به سال. (سعدی)
هدایت دو جهان با خرد
خرد رهنمای و خرد دلگشای – خرد دست گیرد به هر دو سرای (فردوسی)
عقل و دولت
عقل و دولت قرین یکدیگرند – هر که را عقل نیست دولت نیست (سعدی)
نکات :
سمای خردمندان در قرآن
واژه أولوا الألباب ۱۶ مرتبه در قرآن آمده و هر مرتبه همراه با یک کمال و وصفی بیان شده است. از جمله:
۱- راز احکام را می فهمند. و لکم فی القصاص حیاه یا أولی الاباب (بقره، ۱۷۹)
۲- آینده نگر هستند. تزودوا فان خیر الزاد التقوی و اتقون یا أولی الالباب (بقره، ۱۹۷)
۳- دنیا را محل عبور و گذر می دانند نه توقف گاه و مقصد. لأولی الألباب الذین … یتفکرون فی خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا (آل عمران، ۱۹۱)
۴- از تاریخ، درس عبرت می گیرند. لقد کان فی قصصهم عبره لاولی الالباب (یوسف، ۱۱۱)
۵- بهترین و برترین منطق را می پذیرند. الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه … و أولئک هم أولوا الاباب (زمر، ۱۸)
۶- اهل تهجد و عبادت می باشند. أمن هو قانت اناء اللیل… انما یتذکر أولوا الاباب (زمر، ۹).

غفلت

آیات :
غفلت بنی اسرائیل از آزمایش الهی و آ ثار سوء آن
و حسبوا ألا تکون فتنه فعموا و صموا تاب الله علیهم ثم عموا و صموا کثیر منهم و الله بصیر بما یعلمون(۱۵۴۵)؛ گمان کردند مجازاتی در کار نخواهد بود! از این رو (از دیدن حقایق و شنیدن سخنان حق،) نابینا و کر شدند؛ سپس (بیدار گشتند، و) خداوند توبه آنها را پذیرفت، دیگر بار (در خواب غفلت فرو رفتند، و) بسیاری از آنها کور و کر شدند؛ و خداوند، به آنچه انجام می دهند، بیناست.
فراموش کردن تذکرات آسمانی و تبعات آن
فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم أبوب کل شی ء حتی اذا فرحوا بما أوتوا أخذنهم بغته فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمد الله رب العلمین(۱۵۴۶)؛ (آری،) هنگامی که (اندرزها سودی نبخشید و) آنچه را به آنها یادآوری شده بود فراموش کردند، درهای همه چیز از نعمتها را به روی آنها گشودیم؛ تا (کاملاً) خوشحال شدند (و دل به آن بستند؛ ناگهان آنها را گرفتیم و سخت مجازات کردیم؛ در این هنگام، همگی مأیوس شدند؛ و درهای امید به روی آنها بسته شد. و به این ترتیب، دنباله زندگی جمعیتی که ستم کرده بودند، قطع شد. و ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
رابطه غفلت و سقوط و هلاکت
و کم من قریه أهلکنها فجاءها باسنا بیتاً او هم قائلون(۱۵۴۷)؛ چه بسیار شهرها و آبادیها که آنها را بر اثر گناه فراوانشان هلاک کردیم! و عذاب ما شب هنگام، یا در روز هنگامی که استراحت کرده بودند، به سراغشان آمد.
خواب غفلت زمینه ای برای گرفتاری ها
ا فامن أهل القری أن یأتیهم بأسنا بیتا و هم نائمون(۱۵۴۸)؛ آیا اهل این آبادیها، از این ایمنند که عذاب ما شبانه به سراغ آنها بیاید در حالی که در خواب باشند؟!
غفلت از کیفر الهی باعث ضرر و فساد
أ فأمنوا مکر الله فلا یامن مکر الله الا القوم الخسرون(۱۵۴۹)؛ آیا آنها خود را از مکر الهی در امان می دانند؟! در حالی که جز زیانکاران، خود را از مکر و مجازات خدا ایمن نمی دانند!
غفلت و سقوط
فانتقمنا منهم فأغر قنهم فی الیم بأنهم کذبوا بئایتنا و کانوا عنها غفلیین(۱۵۵۰)؛ سرانجام از آنها انتقام گرفتیم، و آنان را در دریا غرق کردیم؛ زیرا آیات ما را تکذیب کردند، و از آن غافل بودند.
روایات :
نادانی
قال أمیر المؤمنین (علیه السلام) کم من غافل ینسج ثوبا لیلبسه و انما هو کفنه و یبنی بیتا لیسکنه و انما هو موضع قبره(۱۵۵۱)؛ امام علی (علیه السلام): ای بسا غافلی که پارچه ای می بافد تا آن را بپوشد، اما کفن او می شود و خانه ای می سازد تا در آن بنشیند، اما همان جا قبر او می شود.
غفلت چرا؟
ان کان الشیطان عدوا فالغفله(۱۵۵۲)؛ امام صادق (علیه السلام): اگر شیطان دشمن است، پس غفلت چرا؟
نیت کار نیک
عن أبی ذر عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فی وصیته له قال یا أباذر هم بالحسنه و ان لم تعملها لکی لا تکتب من الغافلین(۱۵۵۳)؛ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم): ای ابوذر! قصد کار نیک کن، هر چند آن را بکار نبندی تا در زمره غافلان نوشته نشوی.
یاد خدا مانع غفلت است
بدوام ذکر الله تنجاب الغفله(۱۵۵۴)؛ امام علی (علیه السلام): با پیوسته به یاد خدا بودن است که پرده غفلت کنار می رود.
غفلت از آخرت
ان من عرف الایام لن یغفل عن الاستعداد(۱۵۵۵)؛ امام علی (علیه السلام): هر که ایام را شناخت، از آماده شدن برای آخرت غافل نگشت.
غفلت از نمازهای واجب
عن أبی جعفر (علیه السلام) قال: أیما مؤمن حافظ علی الصلوات المقروضه فصلاها لوقتها هذا من الغافلین(۱۵۵۶)؛ امام باقر (علیه السلام): هر مؤمنی که به نمازهای واجب اهمیت دهد و آنها را به وقتش بخواند، از غافلان نیست.
نشانه های غفلت
عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال لقمان لابنه یا بنی لکل علامه یعرف بها و یشهد علیها… و اللغافل ثلاث علامات السهو و اللهو و النسیان(۱۵۵۷)؛ لقمان (علیه السلام) – در نصیحت به فرزندش – پسرم! هر چیزی را نشانه ای است که با آن شناخته می شود و به وجود آن گواهی می دهد… و غافل را سه نشانه است: اشتباه و سرگرمی و فراموشی.
هلاکت غافل
من طالت غفلته تعجلت هلکته(۱۵۵۸)؛ امام علی (علیه السلام): هر که غفلتش طولانی شد، سریع تر به هلاکت می رسد.
دل مردگی غافل
من غلبت علیه الغفله مات قلبه(۱۵۵۹)؛ امام علی (علیه السلام): هر که غفلت بر او چیره گردد، دلش بمیرد.
کوری بصیرت همراه غفلت
دوام الغفله یعمی البصیره(۱۵۶۰)؛ امام علی (علیه السلام): ادامه یافتن غفلت، دیده بصیرت را کور می کند.
تباهی کارها با غفلت
ایاک والغفله و الاغترار بالمهله؛ فان الغفله تفسد الاعمال(۱۵۶۱)؛ اعمال علی (علیه السلام): بپرهیز از غفلت و فریب عمر را خوردن؛ زیرا که غفلت کارها را تباه می کند.
داستانها :
بنده است یا آزاد؟
صدای ساز و آواز بلند بود. هرکس که از نزدیک آن خانه می گذشت، می توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبرهاست؟ بساط عشرت و میگساری پهن بود و جام می بود که پیاپی نوشیده می شد. کنیزک خدمتکار دورن خانه را جاروب زده و خاکروبه ها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود، تا آنها را در کناری بریزد. در همین لحظه مردی که آثار عبادت زیاد از چهره اش نمایان بود، و پیشانیش از سجده های طولانی حکایت می کرد، از آنجا می گذشت، از آن کنیزک پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟
- آزاد.
- معلوم است که آزاد است، اگر بنده می بود پروای صاحب و مالک و خداوندگار خویش را می داشت و این بساط را پهن نمی کرد.
رد و بدل این سخنان، بین کنیزک و آن مرد، موجب شد که کنیزک مکث زیادتری در بیرون خانه بکند. هنگامی که به خانه برگشت، اربابش پرسید: چرا این قدر دیر آمدی؟
کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت: مردی با چنین وضع و هیئت می گذشت، و چنان پرسشی کرد، و من چنین پاسخی دادم. شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد، مخصوصا آن جمله جمله (اگر بنده می بود از صاحب اختیار خود پروا می کرد) مثل تیر بر قلبش نشست. بی اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش پوشیدن نداد؛ با پای برهنه به دنبال گوینده سخن رفت تا خود را به صاحب سخن – که کسی جز امام هفتم حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) نبود – رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد و دیگر به افتخار آن روز که با پای برهنه به شرف توبه نائل آمده بود کفش به پا نکرد. او که تا آن روز به بشربن حارث بن عبدالرحمن مروزی معروف بود، از آن به بعد، لقب الحافی یعنی پابرهنه یافت، و به بشر حافی معروف و مشهور گشت. تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گرد گناه نگشت. تا آن روز در سلک اشراف زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد، در سلک مردان پرهیزکار و خداپرست درآمد(۱۵۶۲).
موعظه امام علی (علیه السلام) بعد از نماز صبح
عصر خلافت علی (علیه السلام) بود، شبی به مسجد آمد، و پس از اذان صبح، نماز را به جماعت با مسلمانان خواند، پس از نماز، به مردم رو کرد و فرمود: سوگند به خدا من انسانهائی (از اصحاب رسول خدا را) دیده ام که شب را تا صبح با سجده و قیام، به عبادت خدا به سرآورند، گاهی پیشانی بر زمین می نهادند، و گاهی زانو بر زمین می گذاشتند، حالشان به گونه ای بود که گویا نعره آتش دوزخ در کنار گوششان، زوزه می کشید، و وقتی که از خدا، در نزد آنها یاد می شد، مانند درخت در برابر باد شدید، می لرزیدند، شما نیز چنین باشید، و افسوس که گویا این مردم (حاضر و معاصر) در خواب غفلت فرو رفته اند.
سپس آن حضرت، از مجلس برخاست و رفت، و پس از این نصیحتش تا هنگام شهادتش، کسی او را خندان ندید(۱۵۶۳).
دنیا و دردسر
یکی از دانشمندان می گفت: روزی در بیرون صحرا نشسته بودم، موری را دیدم که دانه گندمی را از زیر خار و خاشاک پیدا کرد، آن را با زحمت و مشقت بسیار از زیر خار و خاشاک بیرون آورد و مقداری آن را با خود حمل کرد. هرجا که پستی و بلندی بود، او به زحمت بسیار می افتاد و آن دانه گندم را با سختی بسیار همراه خود می برد. من هم عقب سرش رفتم تا ببینم او به کجا می رود. مسافت زیادی را پیمود تا بالاخره به لانه اش رسید، اما ناگهان دیدم که گنجشکی از بالا به پائین جست و دانه گندم را به همراه خود مورچه بلعید. به فکر فرو رفتم که، آدمی این همه زحمت می کشد، ناگهان فرشته مرگ می آید و او را می برد. آنچه زحمت کشیده، تمامش به هدر می رود. مال و جاه را با خود تا لب گور می آورد، اما آنجا از او می گیرند و بدنش را زیر خاک می کنند، نه فرش و نه چراغی، نه انیس و مونسی، جز ایمان و عمل صالح، هیچ چیز هم ندارد. آدمی بدبخت این جور است که برای خوشی در دنیا زحمت می کشد، اما بیچاره نمی داند غیر از دردسر، چیز دیگری نیست(۱۵۶۴).
امان از غفلت
در خانقاهی ده ها درویش تهیدست زندگی می کردند. از قضا درویشی از مسافرت بازگشت، یکسره به خانقاه رفت و الاغ خود را به فراش خانواده سپرد تا یک شب در مراسم بزم درویشان شرکت جوید.
درویشان گرسنه مقدم را گرامی شمرده و سران خانقاه با هم خلوت کرده، به هم چنین گفتند: درویشان این خانقاه با گرسنگی دست به گریبانند. جائی که در آئین اسلام خوردن میته برای افراد گرسنه جایز شمرده شده، پس فروختن الاغ رفیق خانقاه، مباح و جایز خواهد بود.
به تصویب هیئت رئیسه، خرک درویش از همه جا بی خبر به فروش رفت و عموم صوفیان خانقاه به برکت خرک، شکم از عزا درآورده و غذای سیر خوردند. پس از پایان غذا، مراسم سماع و پایکوبی دسته جمعی درویشان – که درویش صاحب الاغ نیز جزء آن ها بود – آغاز گردید و مطرب آن شب را با جمله خر برفت! آغاز کرد:
چون سماع آمد ز اول تاکران – مطرب آغازید یک ضرب گران
خر برفت و، خر برفت آغاز کرد – زین حرارت جمله را انبار کرد
زین حرارت پایکوبان تا سحر – کف زنان، خر رفت، خر رفت، خر رفت ای پسر
از ره تقلید، آن صوفی همین – خر برفت آغاز کرد، اندر چنین
ورد خر برفت! تا آغاز طلیعه فجر ادامه داشت و درویش صاحب الاغ از همه جا بی خبر با آنها دم گرفته و همان ورد را با صد شوق به زبان جاری ساخت.
بامدادان، درویشان، خانقاه را خلوت کردند و هر کسی راه خانه خود پیش گرفت. درویش صاحب الاغ بیرون آمد و الاغ خود را از فراش خانقاه طلبید. او گفت: دیشب صوفیان گرسنه الاغ شما را فروخته، سفره دیشب را به راه انداختند و خود شما نیز در مراسم ضیافت شرکت داشتید.
گفت من مغلوب بودم صوفیان – حمله آوردند و بودم بیم جان
تو جگربندی میان گربگان – اندر، اندازی و جوئی زان نشان
در میان صد گرسنه گربه ای – پیش صد سگ گربه پژمرده ای
درویش بینوا گفت: چرا مرا از این کار آگاه نساختی؟! من الان گریبان چه کسی را بگیرم؟! و چه کسی را پیش قاضی ببرم؟! فراش گفت: به خدا سوگند من خواستم بیایم تا تو را آگاه سازم، حتی وارد خانقاه شدم، ولی دیدم تو نیز مانند دیگران – بلکه باشوقی بیشتر – این جمله را به زبان جاری می سازی و می گوئی: خر برفت، خر برفت! من پیش خودم گفتم لابد خود این مرد از اوضاع خر آگاه است و می داند چه بلائی به سر خر آمده است؛ وگرنه معنی ندارد یک مرد عارف جمله ای را نسجیده بگوید و نفهمد که چه می گوید و برای چه می گوید.
گفت والله آمدم من بارها – تا ترا واقف کنم زین کارها
تو همی گفتی که خر رفت ای پسر – از همه گویندگان با ذوق تر
باز می گفتم که خر رفت ای پسر – از همه گویندگان با ذوق تر
باز می گفتم که او خود واقف است – زین قضا راضی است مرد عارف است
درویش بینوا گفت: من دیدم دیگران این جمله را می گویند؛ من نیز خوشم آمد و گفتم و این بلا که متوجه من گردید زائیده غفلت و تقلید بی جای من از حلقه درویشان بود.
گفت آن را جمله می گفتند خوش – مر، مرا هم ذوق آمد گفتنش
خلق را تقلیدشان بر باد داد – ای دو صد لعنت بر این تقلید باد(۱۵۶۵)
در بزم خلیفه
متوکل، خلیفه سفاک و جبار عباسی، از توجه معنوی مردم به امام هادی (علیه السلام) بیمناک بود و از اینکه مردم به طیب حاضر بودند فرمان او را اصاعت کنند رنج می برد. اطرافیانش هم به او گفتند ممکن است علی بن محمد (امام هادی) باطنا قصد انقلاب داشته باشد و بعید نیست اسلحه و یا لااقل نامه هایی که دال بر مطلب باشد در خانه اش پیدا شود. لهذا متوکل یک شب بی خبر و بدون سابقه، بعد از آنکه نیمی از شب گذشته و چشمها به خواب رفته و هرکسی در بستر خویش استراحت کرده بود، عده ای از دژخیمان و اطرافیان خود را فرستاد به خانه امام که خانه اش را تفتیش کنند و امام را هم حاضر نمایند. متوکل این تصمیم را در حالی گرفت که بزمی تشکیل داده و مشغول میگساری بود. مأمورین سرزده وارد خانه امام شدند و اول به سراغ خودش رفتند، او را دیدند که اطاقی را خلوت کرده و فرش اطاق را جمع کرده، بر روی ریگ و سنگ ریزه نشسته به ذکر خدا و راز و نیاز با ذات پروردگار مشغول است. وارد سایر اطاقها شدند، از آنچه می خواستند چیزی نیافتند. ناچار به همین مقدار قناعت کردند که خود امام را به حضور متوکل ببرند. وقتی که امام وارد شد، متوکل در صدر مجلس بزم نشسته مشغول میگساری بود. به امام دستور داد که پهلوی او بنشیند. امام نشست. متوکل جام شرابی که در دستش بود به امام تعارف کرد. امام امتناع کرد و فرمود: به خدا قسم که هرگز شراب داخل خون و گوشت من نشده، مرا معاف بدار.
متوکل قبول کرد، بعد گفت: پس شعر بخوان و با خواندن اشعار نغز و غزلیات آبدار، محفل ما را رونق ده.
امام هادی (علیه السلام) فرمود: من اهل شعر نیستم و کمتر از اشعار گذشتگان حفظ دارم.
متوکل گفت: چاره ای نیست، حتما باید شعر بخوانی.
امام شروع کرد به خواندن اشعاری(۱۵۶۶) که مضمونش اینست:
قله های بلند را برای خود منزلگاه کردند و همواره مردان مسلح در اطراف آنها بودند و آنها را نگهبانی می کردند، ولی هیچ یک از آنها نتوانست جلو مرگ را بگیرد و آنها را از گزند و روزگار محفوظ بدارد. آخر الامر از دامن آن قله های منیع و از داخل آن حصنهای محکم و مستحکم به داخل گودالهای قبر پائین کشیده شدند، و با چه بدبختی به آن گودالها فرود آمدند. در این حال منادی فریاد کرد و به آنها بانگ زد که: کجا رفت آن زینتها و آن تاجها و هیمنه ها و شکوه و جلالها؟ کجا رفت آن چهره های پرورده نعمتها که همیشه از روی ناز و نخوت در پس پرده های الوان، خود را در انظار مردم مخفی نگاه می داشت؟ قبر، عاقبت آنها را رسوا ساخت. آن چهره های نعمت پرورده عاقبت الامر، جولانگاه کرمهای زمین شد که بر روی آنها حرکت می کنند! زمان درازی دنیا را خوردند و آشامیدند و همه چیز را بلعیدند، ولی امروز همانها که خورنده همه چیزها بودند، مأکول زمین و حشرات زمین واقع شده اند!
صدای امام با طنین مخصوص و با آهنگی که تا اعماق روح حاضرین و از آن جمله خود متوکل نفوذ کرد این اشعار را به پایان رسانید. نشئه شراب از سر میگساران پرید. متوکل جام شراب را محکم به زمین کوفت و اشکهایش مثل باران جاری شد. به این ترتیب آن مجلس بزم درهم ریخت و نور حقیقت توانست غبار و غفلت را، ولو برای مدتی کوتاه از یک قلب پر قساوت بزداید(۱۵۶۷).
معاش به قدر کفاف؛ اما بی غفلت!
عده من أصحابنا عن أحمد بن محمد بن محمد بن خالد عن یعقوب بن یزید عن ابراهیم بن محمد النوفلی رفعه الی علی بن الحسین (صلی الله علیه و آله و سلم) قال مر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) براعی غنم فبعث الیه یستسقیه فحلب له ما فی ضروعها و أکفا ما فی انائه فی أناء رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و بعث الیه بشاه و قال هذا ما عندنا و ان أحببت أن نزیدک زدناک قال فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اللهم ارزقه الکفاف فقال له بعض أصحابه یا رسول الله دعوت للذی ردک بدعاء عامتنا نحبه و دعوت للذی أسعفک بحاجتک بدعاء کلنا نکرهه فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ان ما قل و کفی خیر مما کثر و ألهی اللهم ارزق محمدا و آل محمد الکفاف(۱۵۶۸)؛
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از بیابانی می گذشت، شترانی دید که مشغول چرا هستند و شترچران مراقب آنهاست. حضرت کسی را نزد او فرستاد تا قدری شیر برای رفع عطش از وی بخواهد. شتربان گفت: شیری که در پستان شترهاست، غذای صبح عشیره است و شیری که ظروفمان هم اکنون موجود است، غذای شب آنهاست و چیزی به فرستاده رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نداد. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره اش دعا کرد و فرمود: بارلها! مال و اولادش را زیاد کن! از آن جا گذشتند، به چوپانی رسیدند که گوسفند می چراند. برای گرفتن شیر، شخصی را نزد وی فرستادند. او گوسفند را دوشید و در ظرف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ریخت، به علاوه شیری که در ظرف خود قبلا دوشیده بود، در ظرف شیر آن حضرت اضافه کرد و گوسفندی را نیز فرستاد و پیام داد: این چیزی بود که نزد ما و و اگر دوست دارید بر آن بیفزاییم. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره او دعا کرد و گفت: بارلها! به وی به اندازه کفاف زندگی عطا فرما! بعضی از اصحاب عرض کردند: شما درباره کسی که ردتان نمود، دعایی کردید که همه ما نسبت به آن کراهت داریم و بی میلیم. فرمود: مال کم که برای زندگی کفایت می کند، بهتر از مال بسیاری است که موجب غفلت آدمی از خداوند می شود. آن گاه درباره محمد و آل محمد دعای کفاف فرمود(۱۵۶۹).
غفلت از نعمت و صاحب آن
یکی از خلفا، غلامی داشت که سخت مورد توجه و علاقه خلیفه بود و خلیفه او را بسیار دوست می داشت. روزی، ناگهان غلام بیمار شد و روز به روز بیماری اش شدت بیشتری پیدا کرد. خلیفه پزشکان را از سراسر کشور به پایتخت دعوت کرد تا غلام را معالجه کنند. پزشکان آمدند و غلام را معاینه کردند و داروهای مختلفی را به وی خورانیدند، اما غلام بهبود نیافت. روزی، طبیبی به بالین غلام رفت و او را معاینه کرد و حدس زد که بیماری او باید منشأ روحی و روانی داشته باشد. بنابراین اتاق را خلوت کرد و از غلام پرسید: چه حادثه ای اتفاق افتاده که تو را به این روز انداخته است؟! غلام چند لحظه فکر کرد و عاقبت لب به سخن گشود و گفت: چند نفر از دشمنان سلطان، مرا تحریک کردند که در شراب او سم بریزم و خلیفه را مسموم کنم. من فریب پول آن ها را خوردم و در شراب خلیفه سم ریختم و آن را به خلیفه دادم. اتفاقا خلیفه متوجه شد که شراب به زهر آلوده است و آن را ننوشید. من منتظر بودم که حاکم مرا به شدت کیفر و قصاص نماید، اما او نه تنها مرا مجازات نکرد، بلکه احسان و محبت خود را نسبت به من بیشتر نمود، به طوری که من از شدت شرمساری بیمار شدم. بیماری من، بیماری شرمساری و خجلت است. این بیماری درمان ندارد و تا وقتی که نمیرم، خجالت زده باقی خواهم ماند.
وای بر انسان! وای از روزی که انسان بفهمد، خداوند همیشه با او و در کنار او بوده و تمام خیانت ها و گناهان و کارهای زشتش را می دیده اما بردباری می فرموده و بر احسان و انعامش می افزوده و نعمت هایش را بیشتر ارزانی می داشته است(۱۵۷۰).
اشعار :
غفلت از آفریده ها
برگ درختان سبز در نظر هوشیار – هر ورقش دفتری است معرفت کردگار (سعدی)
غفلت از عمر
سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار. (سعدی)
نکوهش زیستن با غفلت
جهان را به غفلت سپردن خطاست. (ادیب پیشاوری)
عقل و غفلت
غافل نشود عاقل، عاقل نشود غافل. (از جامع التمثیل)
نکات :
عوامل نسیان و غفلت در قرآن متعدد است و برخیاز آنها عبارتند از: الف: مال و ثروت. ب: فرزند و خانواده. ج: تجارت. د: شیطان، تفرقه، قمار و شراب.
گاهی تنگی معیشت به خاطر این نیست که درآمد کمی دارد، ای بسا پول و درآمدش هنگفت است، ولی بخل و حرص و آز زندگی را بر او تنگ می کند نه تنها میل ندارد در خانه اش باز باشد و دیگران از زندگی او استفاده کنند، بلکه گویی نمی خواهد آن را به روی خویش بگشاید، به فرموده علی (علیه السلام) همچون فقیران زندگی می کند و همانند اغنیاء و ثروتمندان حساب پس می دهد. راستی چرا انسان گرفتار این تنگناها می شود، قرآن می گوید: عامل اصلیش اعراض از یاد حق است.
یاد خدا مایه آرامش جان، و تقوا و شهامت است و فراموش کردن او مایه اضطراب و ترس و نگرانی است.
آفرینش دنیا، هدفدار و حکیمانه است، لکن غفلت از آخرت، دنیاپرستی و غرق شدن آن، سفیهانه است.
مراقب باشیم که زینت ها و جلوه های دنیا، مقدمه غفلت از آخرت است.
خطرناک تر از گناه، غفلت از گناه و بی توجهی به زشتی آن است. متقین اگر هم گناه کنند، بلافاصله استغفار می نمایند.
در روایت می خوانیم: روزه دار می بایست از دروغ، گناه، مجادله، حسادت، غیبت، مخالفت با حق، فحش و سرزنش و خشم، طعنه و ظلم و مردم آزاری، غفلت معاشرت با فاسدان، سخن چینی و حرام خواری، دوری کند و نسبت به نماز، صبر و صداقت و یاد قیامت توجه خاص داشته باشد.
سیر و سفر باید عامل توجه و به دور از غفلت باشد.
یکی از دلایل بلاها و مصائب، آن است که انسان از خواب غفلت بیدار شود.
همه جا سکوت در برابر دلخوشی های مردم جایز نیست، گاهی باید با نهیب و فریاد، به غافلان هشدار داد.
مردم به خاطر غفلتی که گرفتار آن هستند، حقیقت آخرت را نمی دانند و گر نه به دنیا دل نمی بستند.

هدایت

آیات :
نفع و ضر هدایت و گمراهی – متوجه خود انسان
من اهتدی فانما یهتدی لنفسه و من ضل فانما یضل علیها و لا تزر وازره وزر اخری و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولاً(۲۳۰۳)؛ هر کس هدایت شود، برای خود هدایت یافته؛ و آن کس که گمراه گردد، به زیان خود گمراه شده است؛ و هیچ کس بار گناه دیگری را به دوش نمی کشد؛ و ما هرگز (قومی را) مجازات نخواهیم کرد، مگر آنکه پیامبری مبعوث کرده باشیم (تا وظایفشان را بیان کند).
آثار هدایت
اولئک الذین أنعم الله علیهم من النبیین من ذریه ءادم و ممن حملنا مع نوح و من ذریه ابراهیم و اسرءیل و ممن هدینا و اجتبینا اذا تتلی علیهم ءایت الرحمن خروا سجداً و بکیا(۲۳۰۴)؛ آنها پیامبرانی بودند که خداوند مشمول نعمتشان قرار داده بود، از فرزندان آدم، و از کسانی که با نوح بر کشتی سوار کردیم، و از دودمان ابراهیم و یعقوب، و از کسانی که هدایت کردیم و برگزیدیم. آنها کسانی بودند که وقتی آیات خداوند رحمان بر آنان خوانده می شد به خاک می افتادند، در حالی که سجده می کردند و گریان بودند.
هدایت و پذیرش الهی
و انی لغفار لمن تاب و ءامن و عمل صلحاً ثم اهتدی(۲۳۰۵)؛ و من هر که را توبه کند، و ایمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، می آمرزم!
قرآن راه کشف هدایت
شهر رمضان الذین أنزل فیه القرءان هدی للناس و بینت من الهدی و الفرقان فمن شهد منکم الشهر فلیصمه و من کان مریضاً أو علی سفر فعده من أیام أخر یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر و لتکملوا العده و لتکبروا الله علی من هدات م تشکرون(۲۳۰۶)؛ (روزه، در چند روز معدود) ماه رمضان است؛ ماهی که قرآن، برای راهنمایی مردم، و نشانه های هدایت، و فرق میان حق و باطل، در آن نازل شده است. پس آن کس از شما که در ماه رمضان در حضر باشد، روزه بدارد! و آن کس که بیمار یا در سفر است، روزهای دیگری را به جای آن، روزه بگیرد! خداوند، راحتی شما را می خواهد، نه زحمت شما را! هدف این است که این روزها را تکمیل کنید؛ و خدا را بر اینکه شما را هدایت کرده، بزرگ بشمرید؛ باشد که شکر گزاری کنید.
هدایت و اختیار انسان
قل فلله الحجه البلغه فلو شاء لهداکم أجمعین(۲۳۰۷)؛ بگو: دلیل رسا (و قاطع) برای خداست (دلیلی که برای هیچ کس بهانه ای باقی نمی گذارد). و اگر او بخواهد، همه شما را (به اجبار) هدایت می کند. (ولی چون هدایت اجباری بی ثمر است، این کار را نمی کند.)
احتیاج مداوم به هدایت خدا
ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصرط المستقیم صرط الذین أنعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین(۲۳۰۸)؛ (پروردگارا!) تنها تو را می پرستیم؛ و تنها از تو یاری می جوییم. ما را به راه راست هدایت کن… راه کسانی که آنان را مشمول نعمت خود ساختی؛ نه کسانی که بر آنان غضب کرده ای؛ و نه گمراهان.
هدایت مردم از وظایف رهبران الهی
و جعلنهم أئمه یهدون بأمرنا و أوحینا الیهم فعل الخیرت و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه و کانوا لنا عبدین(۲۳۰۹)؛ و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، (مردم را) هدایت می کردند؛ و انجام کارهای نیک و برپاداشتن نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم؛ و تنها ما را عبادت می کردند.
روایات :
هدایت قرآن
الامام الصادق (علیه السلام): فی قوله عز و جل انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً قال عرفناه اما آخذاً و اما تارکاً(۲۳۱۰)؛ امام صادق (علیه السلام) – درباره آیه انا هدیناه السبیل… – یعنی ما راه را به او شناساندیم؛ یا آن را در پیش می گیرد و یا رهایش می کند.
زنده کردن با هدایت
عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال قلت له قول الله عز و جل: من قتل نفساً بغیر نفس فکأنما قتل الناس جمیعاً و من أحیاها فکأنما أحیا الناس جمیعاً قال من أخرجها من ضلال الی هدی فکأنما أحیاها و من أخرجها من هدی الی ضلال فقد قتلها(۲۳۱۱)؛ امام صادق (علیه السلام) – در پاسخ به سوال از آیه یاد شده – یعنی کسی که دیگری را از گمراهی به راه راست در آورد، مانند این است که او را زنده کرده است و کسی که دیگری از از راه راست به گمراهی کشاند، او را کشته است.
ستوده
روی أن داود (علیه السلام): خرج مصحراً منفرداً فأوحی الله الیه یا داود ما لی أراک وحدانیاً فقال الهی اشتد الشوق منی الی لقائک و حال بینی و بینک خلقک فأوحی الله الیه ارجع الیهم فانک ان تأتنی بعبد آبق اثبتک فی اللوح حمیداً(۲۳۱۲)؛ بحارالأنوار: روایت شده است که داود (علیه السلام) تنها به صحرا رفت. پس خداوند به او وحی فرمود: ای داود! چه شده است که تو را تنها می بینم؟ عرض کرد: معبودا! شوق دیدار تو در جانم شدت گرفته و میان من و خلق تو حایل گشته است. خداوند به او وحی فرمود: به میان آنان برگرد؛ زیرا اگر تو یک بنده گریزپا را نزد من بیاوری، تو را در لوح با صفت ستوده ثبت می کنم.
هدایت با ولایت
عن أبی عبد الله (علیه السلام) قال قال أمیرالمؤمنین صلوات الله علیه بعثنی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): الی الیمن و قال لی یا علی لا تقاتلن أحداً حتی تدعوه و ایم الله لأن یهدی الله علی یدیک رجلاً خیر لک مما طلعت علیه الشمس و غربت و لک ولاؤه یا علی(۲۳۱۳)؛ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) – آنگاه که علی (علیه السلام) را به یمن فرستاد – ای علی! هرگز با کسی جنگ مکن تا این که قبلاً او را (به اسلام) دعوت کنی. به خدا سوگند، اگر خداوند مردی را به دست تو هدایت کند برایت بهتر است از آنچه آفتاب بر آن طلوع و غروب کند و تو را بر او ولایت است، ای علی.
ثواب هدایت
عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): أن رجلا قال: له أوصنی فقال: أوصیک أن لا تشرک بالله شیئاً و لا تعص والدیک الی أن قال و ادع الناس الی الاسلام و اعلم أن لک بکل من أجابک عتق رقبه من ولد یعقوب(۲۳۱۴)؛ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) – به مردی که خواهش کرد او را سفارشی کند – به تو سفارش می کنم که چیزی را شریک خدا نگردانی… و مردم را به اسلام دعوت کنی و بدان که به ازای هر کس که دعوت تو را قبول کند، ثواب آزاد کردن بنده ای از فرزندان یعقوب خواهی داشت.
اختیار در هدایت
قال الله جل جلاله: عبادی، کلکم ضال الا من هدیته، وکلکم فقیر الا من أغنیته، وکلکم مذنب الا من عصمته(۲۳۱۵)؛ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم): من (فقط) برای دعوت و رساندن (پیام خدا) برانگیخته شده ام و کار هدایت، هیچ در اختیار من نیست، و ابلیس نیز برای آراستن (گناهان در نظر مردم) آفریده شد و در کار گرمراه کردن هیچ اختیاری ندارد.
هدایت کننده خداست!
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قال الله جل جلاله: عبادی کلکم ضال الا من هدیته و کلکم فقیر الا من أغنیته و کلکم مذنب الا من عصمته(۲۳۱۶)؛ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم): خداوند جل جلاله فرمود: ای بندگان من! همه شما گمراهید، مگر کسی که من هدایتش کنم و همه شما نیازمندید، مگر کسی که من توانگرش سازم و همه شما گنهکارید، مگر کسی که من او را از گناه نگه دارم.
پذیرش هدایت
أن الله تبارک و تعالی الحلیم العلیم اما غضبه علی من لم یقبل منه رضاه و انما یمنع من لم یقبل منه عطاه و انما یضل من لم یقبل منه هداه(۲۳۱۷)؛ امام باقر (علیه السلام): خداوند تبارک و تعالی بردبار و داناست. در حقیقت بر کسی خشم می گیرد که خشنودی خدا را نپذیرد و از کسی دریغ می کند که عطای خدا را نپذیرد و کسی را گمراه می سازد که هدایت خدا را نپذیرد.
امام علی (علیه السلام) نشانه هدایت امت
رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): یا علی! أنت العلم لهذه الامه من احبک فاز و من أبغضک هلک(۲۳۱۸)؛ ای علی! تو نشان هدایت این امتی؛ هر که تو را دوست بدارد، رستگار شود و هر که تو را دشمن بدارد، به هلاک افتد.
هدایت دیگران
قال الامام الباقر (علیه السلام): من علم باب هدی فله مثل أجر من علم به، ولا ینقص اولئک من أجورهم شیئاً(۲۳۱۹)؛ هر کس دیگران را به بابی از هدایت رهنمون شود، مزد هر کس که به آن عمل کند برای او نیز هست، در حالی که چیزی از مزد آنان کم نمی شود.
داستانها :
من اختیار جدم را دارم!
در یکی از شهرستانها مجلس روضه ای برگزار شده بود. یکی از علمای بزرگ هم در این مجلس حضور یافتند، در این حال سیدی شروع به ذکر مصیبت نموده و بعضی از روضه های خلاف واقع و نادرست را هم خواند. آن عالم جلیل القدر و مجتهد آگاه نتوانست تحمل کند و بپذیرد که به اسم دین و مذهب و محبت به اهل بیت دروغ گفته شود، لذا به روضه خوان خطاب کرد که: اینها چیست که می خوانی؟
روضه خوان جواب داد: آقا! شما بروید دنبال فقه و اصولتان، من خودم اختیار جدم را دارم!
این گونه برخورد کردن و عمل نمودن یکی از راههایی است که ضربه هایی به دین وارد کرده است، زیرا هدف که مقدس است، وسایلی هم که در خدمت آن است باید پاک و مقدس باشد. ما نباید دروغ بگوییم، نباید غیبت کنیم، نباید تهمت بزنیم. نه تنها برای نفع شخصی خودمان بلکه برای نفع دین هم نباید این امور زشت و حرام را مرتکب شویم، چون که انجام این امور به نفع دین، بی دینی کردن است و این از نظر دین مقدس اسلام هرگز پذیرفته نیست(۲۳۲۰).
پیشنهادی که پذیرفته نشد
گروهی از قبایل عرب خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند و عرض کردند: یا رسول الله! اگر می خواهد ما مسلمان بشویم سه شرط داریم که بایدآنها را بپذیرید:
۱- اجازه بدهید تا یک سال دیگر هم، این بتها را پرستش کنیم.
۲- نماز خیلی بر ما ناگوار است، اجازه بدهید ما نخوانیم.
۳- از ما نخواهید که آن بت بزرگمان را خودمان بکشیم.
حضرت در جواب فرمودند: از این سه پیشنهاد شما فقط سومی پذیرفته می شود، یعنی فقط شکستن بت بزرگ را که در صورت اکراه شما دیگران آن را خواهند شکست و اما بقیه محال است.
پیغمبر هرگز اینطوری فکر نکرد که خب مثلاً یک قبیله ای آمده مسلمان بشود، اینها که چندین سال است این بت ها را می پرستند بگذار یکسال دیگر هم پرستش کنند و سپس موحد شوند، بالاخره با اتحاذ این شیوه بر تعداد مسلمانان که افزوده می شود.
نه، هرگز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین فکری را از ذهن خود هم عبور ندادند، زیرا این پذیرفتن، صحه گذاردن روی بت پرستی بود. این را هم باید دانست که نه فقط یکسال، اگر حتی می گفتند یک شبانه روز هم اجازه بدهید که بت بپرستیم و نماز نخوانیم، باز هم محال بود که پیامبر اجازه بدهند و بپذیرند و اگر درخواست می کردند که یا رسول الله! اجازه بدهید ما فقط یک شبانه روز نماز نخوانیم، بعد مسلمان می شویم و خواهیم خواند و تنها همین یک شبانه روز نماز نخواندن را پیامبر تأیید و امضاء کنند، باز هم محال بود که حضرت چنین اجازه ای را بدهند. زیرا پیامبر برای هدف مقدس خویش را وسائل نامشروع استفاده نمی کند، نه از مردم و نه از عدول از ضوابط و احکام شرعی(۲۳۲۱).
این منطق پیامبر نیست
یکی از همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به نام ماریه قبطیه فرزندی به دنیا آورد که پیامبر نام او را ابراهیم نهاد. این پسر مورد علاقه شدید رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفت اما هنوز هجده ما از عمر این کودک نگذشته بود که از دنیا رفت.
پیغمبر که کانون عاطفه و محبت بود از این مصیبت به شدت متأثر شد و اشک ریخت و فرمود: ای ابراهیم! دل می سوزد و اشک می ریزد و ما محزونیم به خاطر تو، ولی هرگز بر خلاف رضای خدا چیزی نمی گوییم.
تمام مسلمین ز این مصیبت متأثر بودند، زیرا آنها می دیدند که غباری از حزن و اندوه بر دل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته است. آن روز تصادقاً خورشید هم گرفته بود، ما مشاهده این وضع مسلمین همگی ابراز داشتند که گرفتن خورشید نشانه هماهنگی عالم بالا با عالم پایین و رسول خدا می باشد، لذا این اتفاق جز به خاطر فوت فرزند پیغمبر چیز دیگری نمی تواند باشد. البته این مطلب – فی ذاته – مانعی ندارد، بلکه به خاطر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ممکن است دنیا هم زیر و رو شود، اما این آن موقع این اتفاق روی این جهت نبود و در حقیقت یک مسأله طبیعی بود. ولی مردم چون این حادثه را در یک روز مشاهده می کردند با هم مربوط می دانستند و در نتیجه سبب می گردید که ایمان و اعتقاد آنها به رسول خدا بیشتر شود.
این مطلب به گوش پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید به جای اینکه آن حضرت از این تعبیر مردم خوشحال شود و مثل بسیاری از سیاست بازها موقعیت را برای تبلیغات غنیمت شمرد و از این عواطف و احساسات مردم به نفع اسلام استفاده کند. نه تنها که چنین نکرد، بلکه سکوت را هم جایز ندانسته به مسجد آمد و پس از آن به منبر رفتند و مردم را آگاه نمودند و صریحاً اعلام داشتند که خورشید گرفته است اما هرگز به خاطر بچه ها من نبوده است. زیرا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگز نمی خواست حتی برای هدایت مردم و پیشرفت اسلام هم از نقاط ضعف و جهالت جامعه استفاده کند، بلکه تلاش می نمود تا از نقاط قوت و علم معرفت و بیداری مردم استفاده شود. چون قرآن به ایشان دستور داده است که ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی الحسن، یعنی ای پیامبر! دعوت کن مردم را به سوی راه پروردگارت با حکمت و موعظه و…
بنابراین آن حضرت تصور هم نکرد که خب مردم اینطور فهمیده اند، پس بنابراین من هم سکوت اختیار کنم، هدف مهم است وسیله هر چه می خواهد باشد. آن حضرت با عمل خود این منطق پست را رد کردند حتی از سکوتشان هم نمی خواستند سوء استفاده نمایند.
زیرا اولاً: اسلام احتیاجی به چنین چیزهایی ندارد و افرادی باید از اینگونه مسائل استفاده کنند که دین و مکتبشان برهان و منطقه و دلیل ندارد و آثار و حقانیت دینشان روشن و نمایان نیست.
ثانیاً: همان کسانی هم که از این گونه مسائل استفاده می کنند در نهایت امر اشتباه می کنند، زیرا همان مثل معروف است که همگان را همیشه نمی شود در جهالت نگاه داشت. بعضی از مردم و یا همه مردم را در یک زمان محدود می توان در جهالت و بی خبری نگاه داشت، اما همگان آن هم برای همیشه مقدور نیست.
و ثانیاً: خداوند به پیامبران و مسلمانها چنین اجازه ای نمی دهد؛ زیرا از حق باید برای حق استفاده کرد وگرنه حق را با باطل آمیختن، حق را از بین می برد(۲۳۲۲).

هدایت خاصه

علامه طباطبائی (رحمه الله) می گوید: یکی از دوستان چنین نقل می کرد، که در ماشین نشسته و مشرف به کربلای معلی می شدم. سفر من از ایران بود. در نزدیکی صندلی من، جوانی ریش تراشیده و فرنگی مآب نشسته بود. لهذا سخنی بین ما و او رد و بدل نشد. ناگهان صدای این جوان دفعتاً به زاری و گریه بلند شد. بسیار تعجب کردم، پرسیدم سبب گریه چیست گفت: اگر به شما نگویم به چه شخصی بگویم. من مهندس راه و ساختمان هستم. از دوران کودکی تربیت من طوری بود، که چه شخصی بگویم. من مهندس راه و ساختمان هستم. از دوران کودکی تربیت من طوری بود، که لامذهب بار آمده و طبیعی بودم، و مبدأ و معاد را قبول نداشتم. فقط در دل خود محبتی به مردم دیندار، احساس می کردم، خواه مسلمان باشند یا مسیحی یا یهودی. شبی در محفل دوستان که بسیاری بهائی بودند، حاضر شدم و تا ساعتی چند به لهو و لعب و رقص و مانند آنها اشتغال داشتم. پس از گذشت زمانی در خود احساس شرمندگی نمودم و از کارهای خودم خیلی بدم آمد. ناچار از اتاق خارج شده به طبقه بالا رفتم و در آن جا مدتی گریه کردم و چنین گفتم: ای آن که اگر خدایی هست آن خدا تویی، مرا دریاب! پس از لحظه ای پایین آمدم، شب به پایان رسید و ما از هم جدا شدیم. فردای آن شب به اتفاق رئیس قطار و چند نفر از بزرگان برای مأموریت فنی خود، عازم مسافرت به مقصدی بودیم. ناگهان دیدم از دور، سیدی نورانی، نزدیک من آمده، به من سلام نمود و فرمود: با شما کاری دارم، وعده کردم فردا بعد از ظهر از او دیدن کنم. اتفاقاً پس از رفتن او، بعضی گفتند این بزرگوار است، چرا با بی اعتنایی جواب سلام او را دادی؟ چون وقتی که آن سید به من سلام کرد، گمان کردم او احتیاجی دارد و برای این منظور این جا پیش من آمده است. از روی تصادف، رئیس قطار فرمان داد که فردا بعد از ظهر، که کاملاً تطبیق با همان وقت معهود می کرد، باید فلان مکان بوده و دستوراتی داد که باید عمل کنی من با خود گفتم بنابراین نمی توانم دیگر به دیدن این سید بروم. فردا، وقتی که زمان کار محوله رئیس قطار نزدیک می شد، در خود احساس کسالت کردم و کم کم دچار تب شدیدی شدم به طوری که بستری شدم. پزشک برای من آوردند و طبعاً از رفتن به مأموریتی که رئیس قطار داده بود، معذور گردیدم. پس از آن فرستاده رئیس قطار بیرون رفت، دیدم تب فرو نشست و حالم عادی شد، خود را کاملاً خوب و سرحال دیدم، دانستم باید در این میان سری باشد؛ از این روی، برخاسته به منزل آن سید رفتم؛ به مجرد این که نزد او نشستم، فوراً یک دوره اصول اعتقادی با دلیل و برهان برایم گفت؛ به طوری که من ایمان آوردم. سپس دستوراتی به من داده فرمود: فردا نیز بیا، چند روزی همچنان نزد او رفتم. هنگامی که پیش روی او می نشستم، هر حادثه ای که برای من رخ داده بود؛ بدون ذره ای کم و بیش، حکایت می کرد. از افکار و نیات شخصی من که احدی جز خودم بر آنها اطلاع نداشت، بیان می نمود. مدتی گذشت تا این که شبی از روی ناچاری در مجلس دوستان شرکت کردم و مجبور شدم قمار بازی کنم. فردا، هنگامی که خدمت او رسیدم فوراً فرمود: آیا حیا و شرم نکردی که این گناه کبیره موبقه را انجام دادی، اشک ندامت از دیدگان من سرازیر شده گفتم: غلط کردم، توبه کردم. فرمود: غسل توبه کن و دیگر چنین عملی را انجام مده، سپس دستوراتی دیگر فرمود. خلاصه، به طور کلی رشته کارم را عوض کرد و برنامه زندگی مرا تغییر داد. چون این قضیه در زنجان اتفاق افتاد و بعداً خواستم به تهران حرکت کنم؛ امر فرمود که بعضی از علما را در تهران زیارت کنم و بالاخره، مأمور شدم که برای زیارت اعتاب عالیات، بدان دیار مسافرت کنم. این سفر، سفری است که به امر آن سید بزرگوار انجام می دهم. دوست ما گفت: در نزدیکی های عراق دوباره دیدم ناگهان صدای او به گریه بلند شد، سبب را پرسیدم، گفت: الآن وارد خاک عراق شدیم، چون حضرت ابا عبدالله (علیه السلام) به من خیر مقدم فرمودند!
منظور آن که اگر کسی واقعاً از روی صدق و صفا، قدم در راه نهد، و از صمیم دل، هدایت خود را از خدای خود طلب نماید، موفق به هدایت خواهد شد، اگرچه در امر توحید نیز شک داشته باشد.
بازاری و عابر
مردی درشت استخوان و بلند قامت، که اندامی ورزیده و چهره ای آفتاب خورده داشت، و زد و خوردهای میدان جنگ، یادگاری بر چهره اش گذاشته و گوشه چشمش را دریده بود، با قدمهای مطمئن و محکم از بازار کوفه می گذشت. از طرف دیگر مردی بازاری در دکانش نشسته بود. او برای آنکه موجب خنده رفقا را فراهم کند، مشتی زباله به طرف آن مرد پرت کرد. مرد عابر بدون اینکه خم به ابرو بیاورد و توجهی بکند، همان طور با قدمهای محکم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همینکه دور شد، یک از رفقای مرد بازاری به او گفت: آیا این مرد عابر را که تو به او اهانت کردی می شناختی؟!
- نه، نشناختم! عابری بود مثل هزارها عابر دیگر که هر روز از جلوی چشم ما عبور می کنند؛ مگر این شخص که بود؟!
- عجب! نشناختی؟! این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف، مالک اشتر نخعی بود.
- عجب! این مرد، مالک اشتر بود؟! همین مالکی که دل شیر از بیمش آب می شود نامش لرزه بر اندام دشمنان می اندازد؟
- بلی! مالک بود.
- ای وای به حال من! این چه کاری بود که کردم، الان دستور خواهد داد که مرا سخت تنبیه و مجازات کنند؛ همین حالا می دوم حالا می دوم و دامنش را می گیرم و التماس می کنم از تقصیر من صرف نظر کند.
به دنبال مالک اشتر روان شد؛ دید او راه خود را به طرف مسجد کج کرد. به دنبالش به مسجد رفت، دید به نماز ایستاد. منتظر شد تا نمازش را سلام داد. نزد مالک رفت و با تضرع و لابه، خود را معرفی کرد و گفت: من همان کسی هستم که نادانی کردم و به تو جسارت نمودم.
مالک گفت: به خدا قسم من به مسجد نیامدم مگر به خاطر تو، زیرا فهمیدم تو خیلی نادان و جاهل و گمراهی، بی جهت به مردم آزار می رسانی. دلم به حالت سوخت، آمدم درباره تو دعا کنم و از خداوند بخواهم تو را به راه راست هدایت کند. نه، من آن طور قصدی که تو گمان کرده ای درباره تو نداشتم(۲۳۲۳).
برخورد پیامبر با جوان گناهکار
روزی جوانی نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و با کمال گستاخی گفت: ای پیامبر خدا! آیا به من اجازه می دهی زنا کنم؟! با گفتن این سخن فریاد مردم بلند شد و از گوشه و کنار به او اعتراض کردند. ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با کمال ملایمت و اخلاق نیک به جوان فرمود: نزدیک بیا!
جوان نزدیک آمد و در کنار پیامبر نشست. حضرت از او پرسید: آیا دوست داری با مادر تو چنین کنند؟ گفت: نه، فدایت شوم! فرمود: همین طور مردم راضی نیستند با مادرشان چنین بشود، بگو ببینم آیا دوست داری با دختر تو چنین شود؟ گفت: نه، فدایت شوم! فرمود: همین طور مردم درباره دخترانشان راضی نیستند. بگو ببینم آیا برای خواهرت می پسندی؟ جوان گفت: نه، ای رسول خدا و در حالی که آثار پشیمانی از چهره او پیدا بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دست بر سینه او گذشت و فرمود: خدایا قلب او را پاک گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگی به بی عفتی حفظ کن! از آن به بعد، زشت ترین کار در نزد آن جوان زنا بود(۲۳۲۴).
اشعار :
طبیب هست!
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟ – ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست (۲۳۲۵)
(حافظ)
فرموده نبی (صلی الله علیه و آله و سلم)
بهر این فرمود پیغمبر که من – همچو کشتی ام بطوفان ز من
ما و اصحابیم چون کشتی نوح – هر که دست اندر زند یابد فتوح (مثنوی)
کشتی نجات
سالک راه حق بیا نر هدی ز ما طلب – نور بصیرت از در عترت مصطفی طلب
دم بدمم بگوش هش می کند این سرش – معرفت ار طلب کنی از برکات ما طلب
هست سفینه نجات عترت و ناخدا خدا – از بر ما شفا بجواز در ما دوا طلب (صادق تهرانی)
نجات و ولایت
خواهی تو اگر نجات در روز شمار – خود دست مکش ز دامن هشت و چهار
گر جمله جهان غرقه طوفان گردد – با کشتی نوح می توان شد بکنار (عندلیب کاشانی)
شیعه علی
شیعه مرتضی علی عمر هد نمی کند – از لحظات فرصتش صرف نظر نمی کند
تا نرسیده عمر تو توبه کن از گناه خویش – چون که اجل فرا رسد توبه اثر نمی کند
وقت سفر برای ما توشه راه لازم است – بار سفر چه بسته ای، مرگ خبر نمی کند (حسان)
نکات :
کلمه هدایت در قرآن در مورد فراوانی استعمال شده است ولی ریشه و اساس همه آنها به دو معنی بازگشت می کند:
۱- هدایت تکوینی که در تمام موجودات جهان وجود دارد (منظور از هدایت تکوینی رهبری موجودات به وسیله پروردگار زیر پوشش نظام آفرینش و قانونمندیهای حساب شده جهان هستی است).
قرآن مجید در این زمینه از زبان موسی (علیه السلام) می گوید: ربنا الذی أعطی کل شی ء خلقه ثم هدی: پروردگار ما همان کسی است که همه چیز را آفرید و سپس آن را هدایت کرد (طه – ۵۰).
۲- هدایت تشریعی که به وسیله پیامبران و کتابهای آسمانی انجام می گیرد و انسانها با تعلیم و تربیت آنان در مسیر تکامل پیش می روند، شاهد آن نیز در قرآن فراوان است از جمله می خوانیم: و جعلناهم أئمه یهدون بأمرنا: آنها را راهنمایانی قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت می کنند (انبیاء – ۷۳).
چرا هدایت قرآن ویژه پرهیزکاران است؟
علت آن این است که تا مرحله ای از تقوا در وجود انسان نباشد (مرحله تسلیم در مقابل حق و پذیرش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است) محال است انسان از هدایت کتابهای آسمانی و دعوت انبیاء بهره بگیرد.
به تعبیر دیگر: افراد فاقد ایمان دو گروهند: گروهی هستند که در جستجوی حقند و این مقدار از تقوا در دل آنها وجود دارد که هر جا حق را ببینند پذیرا می شوند.
گروه دیگری افراد لجوج و متعصب و هواپرستی هستند که نه تنها در جستجوی حق نیستند بلکه هر جا آن را بیابند برای خاموش کردنش تلاش می کنند.
مسلماً قرآن و هر کتاب آسمانی دیگر تنها به حال گروه اول مفید بوده و هست و گروه دوم از هدایت آن بهره ای نخواهند گرفت.
و باز به تعبیر دیگر: علاوه بر فاعلیت فاعل قابلیت قابل نیز شرط است، هم در هدایت تکوینی و هم در هدایت تشریعی.
زمین شوره زار هرگز سنبل بر نیارد، اگر چه هزاران مرتبه باران بر آن ببارد، بلکه باید زمین آماده باشد تا از قطرات زنده کننده باران بهره گیرد.
سرزمین وجود انسانی نیز تا از لجاجت و عناد و تعصب پاک نشود، بذر هدایت را نمی پذیرد، و لذا خداوند می فرماید: قرآن هادی و راهنمای متقیان است. (تفسیر نمونه، ج ۱، ص ۶۹)

 


− 4 = یک