خانه > اهلبیت علیهم السلام, مقالات, مناسبتی > اصول اخلاقی پیامبر صلی الله علیه و آله در قرآن

اصول اخلاقی پیامبر صلی الله علیه و آله در قرآن

از جمله موضوعاتى که قرآن مجید آن را به عظمت یاد نموده: خوش اخلاقى پیغمبر اکرم اسلام می‌باشد، چنان که در: (سوره قلم)، آیه ۴ راجع به اخلاق آن حضرت می‌فرماید:
«وَ إِنَّکَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ؛ و حتما تو داراى یک خلق بزرگى می‌باشى».
اخلاق پیامبر مطابق و هماهنگ با قرآن بود. خداوند اورا به مثل این سخنان تربیت کرد که:
۱- «خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ؛ با آن‌ها مدارا کن و به نیکى‏ها دعوت نما و از جاهلان روى بگردان». (سوره اعراف/۱۹۹)
۲- «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسانِ وَإِیتاءِ ذِی‌الْقُرْبى‏ وَیَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْکَرِ وَالْبَغْیِ؛ خداوند فرمان به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان مى‏دهد، و از زشتی‌ها و منکرات‏ و ظلم و ستم نهى مى‏کند». (سوره نحل/۹۰)
۳- «وَاصْبِرْ عَلى‏ ما أَصابَکَ؛ در برابر مصائبى که به تو مى‏رسد شکیبا باش». (سوره لقمان/۱۷)
۴- «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ؛ از آن‌ها درگذر و صرف‌نظر کن». (سوره مائده/۱۳)
۵- «ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ؛ بدى را با نیکى دفع کن». (سوره فصلت/۳۴)

امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند رسول خویش را به اخلاق نیک و پسندیده مخصوص گردانید، شما هم خود را بیازمایید، اگر آن اخلاق نیک در شما بود خداى را سپاس گفته و از او بخواهید تا آن را در شما بیفزاید. سپس امام علیه السلام آن‌ها را بدین ترتیب ده خصلت شمرد: یقین، قناعت، صبر، شکر، بردبارى، خوش‏خلقى، سخاوت، غیرت، شجاعت و جوانمردى.
انس بن مالک می‌گوید:

با پیامبر صلی الله علیه و آله راه می‌رفتم، لباسی بر تن داشت که حاشیه آن زبر بود، پس یک نفر بادیه‌نشین به آن حضرت رسید، لباسش را گرفت و به شدت کشید، به گونه‌ای که آثار آن را بر شانه‌اش مشاهده کردم، سپس گفت:

ای محمد! مقداری از اموال خدا را به من بده. رسول خدا صلی الله علیه و آله به او توجه کرد و تبسم نمود، و دستور داد چیزی به او بدهند.

ابن‌مسعود می‌گوید: مردی می‌خواست با پیامبر صلی الله علیه و آله سخن بگوید، ولی مرعوب هیبت آن حضرت شد و لرزید. پیامبر به او فرمود: بر خودت آسان بگیر، من پادشاه نیستم، بلکه پسر زنی هستم که گوشت خشکیده می‌خورد.

اخلاق پیامبر در خانواده

اخلاق و رفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه و با زن و فرزندان، بسیار مهربانانه و دوستانه بود. به آنان اظهار محبت می‌کرد. خوش اخلاق و خندان بود. در کارهای خانه به آنان کمک می‌کرد. هرگز تندی نمی‌کرد و لغزش‌ها را نادیده می‌گرفت. به کودکان بسیار مهربان بود و با آنان بازی می‌کرد.

انس می‌گوید: رسول‌خدا صلی الله علیه و آله در خانه، در کارها به خانواده کمک می‌کرد؛ گوسفند می‌دوشید، کفش خود را می‌دوخت، کارهای خود را به دوش دیگران نمی‌انداخت، به چارپایان علف می‌داد، خانه را جارو می‌کرد، پای شتر را می‌بست، با خدمت‌گزار خود غذا می‌خورد، خمیر می‌کرد و لوازم زندگی را از بازار می‌خرید.

عمرة می‌گوید: به عایشه گفتم: پیامبر صلی الله علیه و آله در میان خانواده خود چگونه بود؟ گفت: نرم‌ترین و بزرگوارترین مردم و خوش‌رو و خندان بود.

جابر می‌گوید: روزی بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شدم دیدم حسن و حسین علیهما السلام بر پشت آن حضرت سوارند، او با دست و پا راه می‌رود و می‌گوید: شتر خوبی دارید و شما نیز راکب خوبی هستید.

عفو با وجود قدرت بر انتقام

۱-پیامبر اکرم بردبارترین مردم بود. تمایل او به عفو با وجود قدرت بر انتقام از همه کس بیشتر بود. روزی گردن‌بندهایی از طلا و نقره را که جزو بیت‌المال بود بین اصحاب تقسیم کرد، یکی از عرب‌های بیابانی برخاست و با حالت اعتراض گفت: مگر خدا به تو فرمان نداده با عدالت رفتار کنی؟ من تو را در این تقسیم عادل نمی‌دانم. فرمود:
چه کسی بعد از من این‌گونه با تو عادلانه رفتار خواهد کرد؟ وقتی آن شخص خواست برود فرمود: او را به سوی من برگردانید.

۲-جابر روایت کرده که پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از جنگ حنین پول‌های نقره را که به غنیمت گرفته بودند در میان مردم تقسیم می‌کرد، مردی عرض کرد: یا رسول‌اللّه به عدالت تقسیم کن. پیامبر فرمود: اگر من عادلانه رفتار نکنم چه کسی با عدالت عمل خواهد کرد. اگر چنین باشد من زیان‌کار خواهم بود. در این هنگام عمر برخاست و عرض کرد: یا رسول‌اللّه این منافق است اجازه بده گردنش را بزنم؟ پیامبر او را نهی کرد و فرمود: از انجام چنین عملی به خدا پناه می‌برم که مردم بگویند محمد اصحاب خود را می‌کشد!

۳-در یکی از جنگ‌ها که پیامبر از میدان حفاظت دور شده بود یکی از دشمنان با شمشیر برهنه بالای سر آن حضرت ایستاد و گفت: چه کسی می‌تواند او را از دست من نجات دهد؟ پیامبر پاسخ داد: خدا. در همین هنگام شمشیر از دستش افتاد. رسول خدا فوراً شمشیر را برداشت و فرمود: اکنون چه کسی می‌تواند تو را از دست من نجات دهد؟ آن مرد عرض کرد. شمشیر در دست تو است ولی بهترین گیرنده شمشیر باش.

فرمود: بگو «اشهد أن لا اله الا اللّه»، عرض کرد: من با تو جنگ نمی‌کنم و از میدان کارزار بیرون می‌روم. رسول‌خدا او را رها کرد، به سوی خویشانش برگشت و گفت: از نزد بهترین مردم آمده‌ام.

۴-انس می‌گوید: زن یهودی را که قصد داشت با گوشت بریانِ مسمومی، رسول‌خدا را مسموم سازد خدمت آن حضرت آوردند. پیامبر جریان را از خود آن زن پرسید، عرض کرد: آری می‌خواستم تو را به قتل برسانم. فرمود:

خدا نخواست در این اقدام موفق شوی. اصحاب عرض کردند: آیا او را نمی‌کشی؟ فرمود: نه.

۵-حضرت علی علیه السلام فرمود: رسول‌خدا صلی الله علیه و آله به من و زبیر و مقداد فرمود:

هرچه زودتر حرکت کنید و با سرعت به «روضه خاخ» بروید. در آن‌جا هودجی را می‌بینید که یک زن بر آن سوار است و نامه‌ای به همراه دارد. نامه را بگیرید و بیاورید. ما حرکت کردیم و با سرعت به «روضه خاخ» رسیدیم.

هودج را پیدا کردیم که زنی بر آن سوار بود. او را پیاده کردیم و گفتیم: نامه‌ای که همراه داری تحویل بده. جواب داد: من نامه‌ای به همراه ندارم. گفتیم یقیناً نامه‌ای به همراه داری یا آن را تحویل بده یا تو را می‌کشیم یا برهنه‌ات می‌سازیم و آن را پیدا می‌کنیم. به ناچار نامه را که زیر گیسوانش پنهان کرده بود خارج ساخت و تحویل داد. نامه را خدمت رسول‌خدا بردیم. باز کرد، در آن نوشته بود: این نامه از «حاطب بن ابى‏بلتعه»، به گروهی از مشرکان مکه است. در این نامه یکی از اسرار نظامی مسلمانان را به مشرکان نوشته بود.

رسول‌خدا حاطب را احضار کرد و فرمود: چرا این نامه را به مشرکان نوشتی؟

عرض کرد: یا رسول‌اللّه، مهاجرانی که از مکه به مدینه هجرت کرده‌اند خویشانی در مکه دارند که از آنها حمایت کنند ولی من چنین حمایت‌کنندگانی ندارم، با این نامه می‌خواستم حمایت آنها را به سوی خود جلب کنم. عمل من از روی کفر یا ارتداد نیست. پیامبر عذرش را پذیرفت و فرمود: راست می‌گویی. عمر بن خطاب که حاضر بود عرض کرد: یا رسول‌اللّه اجازه بده این منافق را به قتل برسانم. پیامبر فرمود: این مرد در جنگ بدر شرکت داشته ممکن است مورد مغفرت خدا قرار گیرد.

پیامبر اکرم می‌فرمود: از بدی اصحاب برای من چیزی نقل نکنید، زیرا دوست دارم با قلب پاک شما را ملاقات کنم.
۶-

در برابر کسانى که او را مى آزردند چنان گذشت مىکرد و بدى را به مِهر پاسخ مى داد که آنان را شرمنده مى ساخت.

هر روز، از کنار کوچه اى که مى گذشت، یهودى اى طشت خاکسترى گرم از بام خانه بر سرش مى ریخت و او بى آنکه خشمگین شود، به آرامى رد مى شد و گوشه اى مى ایستاد و پس از پاک کردن سر و رو و لباسش به راه مى افتاد.

روز دیگر با آنکه مى دانست باز این کار تکرار خواهد شد مسیر خود را عوض نمى کرد.
یک روز که از آنجا مى گذشت با کمال تعجّب از طشت خاکستر خبرى نشد! محمّد با لبخند بزرگوارانه اى گفت: رفیق ما امروز به سراغ ما نیامد! گفتند: بیمار است.
گفت: باید به عیادتش رفت.
۷-

او نمونه هاى کامل از رحمت را در فتح مکّه نشان داد که با وجود پیروزى بر دشمنان با ایشان برخوردى نیکو کرد، با توجّه به این که مىتوانست از همه آنان انتقام گیرد، ولى آنان را بخشید و فرمود: بروید شما آزاد هستید! در جنگ «ذات الرّقاع» به «غوث بن الحارث» که براى قتل آن حضرت مىکوشید، دست یافت، ولى از او گذشت و او را آزاد کرد.

پیامبر با اسیران با مدارا و رحمت برخورد میکرد، بر بسیارى از آنان منّت مىگذاشت و آزادشان مىساخت و لشکریان را به آنان سفارش میکرد.

از جمله در یکى از جنگها، با دست خود، دست اسیرى را – که صداى ناله او را شنید ـ باز کرد.

مدارا و چشم‌پوشی

مردی چادرنشین خدمت رسول‌خدا آمد و چیزی طلب کرد. پیامبر مقداری به او عطا کرد و فرمود: آیا به تو احسان کردم؟ عرض کرد: نه، احسان نکردی. مسلمانان از جسارت آن مرد خشمناک شدند و خواستند او را اذیت کنند. رسول‌خدا اشاره کرد کاری به او نداشته باشید. سپس برخاست و داخل منزل شد و کسی را به دنبال آن مرد فرستاد تا به منزل بیاید. پس مقداری دیگر به او عطا کرد. آن‌گاه پرسید: آیا به تو احسان کردم و راضی شدی؟ عرض کرد:

آری یا رسول‌اللّه احسان کردی خدا به تو جزای خیر بدهد. پیامبر فرمود: تو آن سخنان را در حضور اصحاب گفتی و آنان را نگران کردی، اگر صلاح می‌دانی این سخنان را در حضور آنان بگو تا نسبت به تو کینه نداشته باشند. آن مرد عرض کرد: یا رسول‌اللّه این کار را انجام می‌دهم.

روز بعد آن مرد به مسجد آمد. پیامبر به اصحاب فرمود: شما روز قبل آن سخنان را از این مرد شنیدید. من او را به منزل دعوت کردم و چیز بیشتری به او دادم تا راضی شد. مرد عرب عرض کرد: آری راضی شدم. خدا بهترین جزای خیر را به تو عطا کند.

رسول‌خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مَثَل من و این مرد، همانند مردی است که شترش فرار کرده بود. مردم به دنبال شتر می‌دویدند تا دستگیرش کنند ولی هرچه می‌دویدند شتر بیشتر فرار می‌کرد. صاحب شتر به مردم گفت: شترم را به خودم واگذارید من بهتر می‌دانم چگونه او را رام سازم. آن‌گاه مقداری علف در دست گرفت و به شتر نشان داد. آهسته آهسته آن را رام کرد. شتر در برابرش زانو به زمین زد. آن‌گاه زین را بر آن بست و سوار شد. من نیز با آن مرد بادیه‌نشین چنین رفتار کردم. اگر شما با شنیدن آن سخنان او را می‌کشتید داخل دوزخ می‌شد.
نمونه ای اخلاق نبوی
یکی از عوامل گسترش و حفظ اسلام، حسن خلق و روش مهرآمیز پیامبر اعظم(ص) بود. از همین رو افراد در برابر خلق عظیم رسول الله(ص) آن­چنان عوض می­ شدند که تعصبات و عادات چندین ساله ­ی جاهلیت را کنار گذاشته و در مسیر هدایت قرار می­ گرفتند.
روزی رسول خدا(ص) و یارانش در جوار یکی از کوه­های مدینه نشسته بودند. امام حسن(علیه السلام) نیز در آغوش پیامبر(ص) بود. در این هنگام مردی بیابانگرد به سوی حضرت آمد و با لحنی تند و زننده خطاب کرد: ای محمد! آن­گاه که تو را ندیده بودم از تو … و اکنون که دیدمت … بیشتر شد. اصحاب از این سخن به خشم آمدند و قصد تنبیه او را داشتند. رسول خدا(ص) با اشاره دست آنان را بازداشت و صبورانه لبخند زد و فرمود: آرام باشید.
مرد بیابانگرد از پیامبر(ص) خواست تا بر پیامبری خود دلیل و برهان بیاورد. رسول خدا(ص) فرمود: اگر دوست داری یکی از اعضای پیکرم تو را از دلیلم خبر دهد.، مرد بیابانگرد قبول کرد. پیامبر(ص) از امام حسن(علیه السلام) خواست تا سخن بگوید. بیابانگرد از روی تمسخر خندید و گفت: خودش نمی­تواند دلیل بیاورد، بچه ­ای را به پا داشته تا سخن بگوید.، پیامبر(ص) فرمود: آنچه را که تو می­خواهی او می­داند؛ دراین هنگام امام حسن(علیه السلام) رو به مرد بیابانگرد نمود و ماجرای سفر او را مو به مو برایش شرح داد و به او خبر داد که چگونه او و قومش برای قتل پیامبر توطئه کردند و او برای پیدا کردن پیامبر(ص) و عملی کردن توطئه چه رنج­هایی را در راه تحمل کرده است.
مرد بیابانگرد که اسرار خود را از زبان کودکی خردسال می­شنید، سخت تعجب کرد و گفت: این خود دلیلی است بر حقانیت محمد و آسمانی بودن پیامبری او، سپس اندکی تأمّل کرد و راه حق را برگزید و آیاتی از قرآن را نزد پیامبر(ص) فرا گرفت. سپس به سوی قوم خود رفت و پس از مدتی با گروهی از افراد قبیله خود خدمت پیامبر آمد. آنان نیز به رسول خدا(ص) ایمان آوردند و مسلمان شدند. (بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳)

رفتار با مردم

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آداب اجتماعی را کاملًا رعایت می‌کرد. بسیار متواضع و مهربان بود. با همه مسلمانان یکسان برخورد می‌نمود. به همه احترام می‌گذاشت و اظهار محبت می‌کرد. از افراد غایب خبر می‌گرفت و از بیماران عیادت می‌کرد. در تشییع جنازه اموات حاضر می‌شد. به کودکان احترام می‌گذاشت و به آنها سلام می‌کرد.

ابوقتاده درباره آن حضرت می‌گوید: با آن درجه و مقام، تواضعش از همه مردم زیادتر بود. بر گروهی از اصحاب وارد شد پس به احترامش بلند شدند، فرمود: مانند عجم‌ها که با قیام از یکدیگر تعظیم می‌نمایند، از من احترام نکنید. من بنده خدا هستم، همانند بندگان می‌خورم و می‌نشینم. پیامبر گاهی بر الاغ سوار می‌شد و فرد دیگری را نیز پشت سر خود سوار می‌کرد. از مساکین عیادت می‌نمود و با فقرا مجالست داشت و دعوت بردگان را می‌پذیرفت، وقتی وارد مجلس می‌شد در آخرین مکان می‌نشست.

جریر درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌گوید: با یارانش شوخی و گفت‌وگو می‌کرد. با کودکان هم بازی می‌شد و آنان را در دامن خود می‌نشانید. دعوت همگان را اجابت می‌کرد. از بیمارانی که در آخرین نقطه مدینه بودند عیادت می‌نمود. عذر خطاکاران را می‌پذیرفت.

انس می‌گوید: رسول‌خدا صلی الله علیه و آله در حضور دیگران پاهایش را دراز نمی‌کرد. با هر کس که ملاقات می‌کرد در سلام کردن سبقت می‌گرفت. با یارانش مصافحه می‌نمود. هیچ‌گاه دیده نشد که پایش را در حضور یاران دراز کند، هر کس که وارد می‌شد مورد احترام قرار می‌گرفت، گاهی عبای خود را برایش پهن می‌کرد یا فرش زیرپای خود را می‌گسترد و با اصرار وی را روی آن می‌نشانید. یارانش را به قصد احترام کنیه می‌داد، آنان را به بهترین نام‌ها صدا می‌زد، سخن هیچ‌کس را قطع نمی‌کرد.

نمونه‌هایی از صفات پیامبر

فیض کاشانی از ابوالبختری نقل کرده که در توصیف رسول‌خدا چنین گفته است: هیچ‌گاه رسول‌خدا به مؤمنی دشنام نداد و اگر اتفاقاً حرف ناسزایی از او صادر می‌شد کفاره می‌داد و بر او ترحم می‌کرد. هیچ‌گاه به زنی یا خدمت‌گزاری لعنت نکرد. به هنگام جنگ به آن حضرت عرض شد به دشمنان نفرین کن، فرمود: من برای رحمت و هدایت مبعوث شده‌ام نه برای لعنت و نفرین. هرگاه پیشنهاد می‌شد به مسلمانان یا کافر به طور خصوص یا عموم نفرین کند برعکس، در حق او دعا می‌کرد.

هیچ‌گاه با دست خود به احدی کتک نزد؛ مگر این‌که برای خدا باشد. از عمل بدی که نسبت به او انجام می‌گرفت انتقام‌جویی نکرد؛ مگر این‌که در آن عمل حرمت خدا شکسته شده باشد. بین انتخاب یکی از دو عمل مخیّر نشد؛ مگر این‌که آسان‌ترین آنها را اختیار می‌کرد؛ جز جایی که موجب گناه یا قطع رحم باشد، که از همه مردم بیشتر از آن اجتناب می‌کرد. هیچ انسان آزاده یا بنده یا کنیزی برای عرض حاجت نزد آن حضرت نیامد جز این‌که برای قضای حاجتش اقدام می‌کرد

هنگامی که یکی از اصحاب خود را ملاقات می‌کرد با او مصافحه می‌نمود، آن‌گاه دستش را می‌گرفت، انگشتان خود را داخل انگشتان او می‌کرد و محکم می‌گرفت. بر نمی‌خاست و نمی‌نشست مگر با ذکر خدا، اگر در حال نماز شخصی نزد او می‌نشست نمازش را کوتاه می‌کرد و می‌فرمود: آیا کاری داری؟ بعد از رسیدگی به کار او دوباره به نماز مشغول می‌شد، در مجالس جایگاه خاصی نداشت هرجا خالی بود می‌نشست. هیچ‌گاه پاهایش را در حضور اصحاب دراز نمی‌کرد، مبادا جای دیگران تنگ شود؛ مگر این‌که جایگاه وسیع باشد. غالباً رو به قبله می‌نشست، هرکس بر او وارد می‌شد به وی احترام می‌کرد، حتی گاهی عبای خود را زیر پای افرادی پهن می‌کرد که با او خویشاوندی نداشتند. هرکس به آن حضرت وارد می‌شد با اصرار او را بر متکای خود می‌نشانید. به همه احترام می‌گذاشت به گونه‌ای که هرکس گمان می‌کرد گرامی‌ترین افراد نزد اوست، به همه حاضرانِ مجلس، یکسان نظر می‌کرد. مجلس او در هاله‌ای از حیا، فروتنی و امانت بود. خدا درباره‌اش گفته است:

نرم‌خویی تو از الطاف خداست. اگر تندخو و سنگ‌دل بودی مردم از اطرافت پراکنده می‌شدند.

به منظور احترام و دل‌جویی از اصحاب، آنها را به کنیه می‌خواند، هرکس کنیه نداشت برایش انتخاب می‌کرد. حتی برای زنانی که فرزند داشتند یا نداشتند کنیه انتخاب می‌کرد. به کودکان هم کنیه می‌داد تا دلشان را به دست آورد. دیرتر از همه مردم غضب می‌کرد و زودتر از همه راضی می‌شد. برای مردم از همه کس سودمندتر بود. در مجلس او صدا بلند نمی‌شد. هنگامی که از مجلس بلند می‌شد می‌گفت: «سبحانک اللّهم و بحمدک أشهد أن لا اله الا أنت استغفرک و أتوب إلیه» و می‌فرمود: جبرئیل به من چنین یاد داده است.

 برخورد صحیح با جوانان در رفتار پیامبر(ص)

یکى از رازهاى بزرگ موفقیت پیامبر(ص) در پیش برد اسلام، این بود که در تمام اقشار و طبقات مردم به ویژه در قلب جوانان جاى گرفته بود. گاهى به عیادت بیماران جوان مى‌رفت و گاهى در جمعشان مى‌نشست و با آنان سخن مى‌گفت و نصیحت‌شان مى‌کرد؛ همین برخوردهاى زیبا و منحصر به فرد پیامبر بود که باعث شد جوانان به رسول خدا عشق ورزیده، جان خود را فداى حضرتش نمایند.

در بسیارى از جنگ ها همین جوانان بودند که فرماندهى یا پرچمدارى لشگر اسلام را به عهده مى‌گرفتند و گاهى نیز همین جوانان نماینده ویژه پیامبر(ص) بودند تا به مردم، قرآن و معارف اسلامى بیاموزند و گاهی نیز از طرف پیامبر اسلام(ص) به عنوان استاندار و فرماندار و قضات در برخى از شهرها تعیین مى‌شدند.

نصیحت های پدرانه و دلسوزانه، حضرت محمد(ص) برای این قشر از جامعه، گویای شیوه برخورد صحیح با آنان و رفتاری ملایم است، ایشان می‌فرمایند: «برترى جوان عابدى که بندگى ورزد، بر پیرى که پس از سالمندى رو به بندگى آرد، همچون برترى پیامبران بر دیگر مردم است.

پیامبر اسلام(ص)، اهمیت دادن به جوانان را اینگونه سفارش می‌کنند: «براى جوانان در مجالس جاى باز کنید، و امور نو و جدید را به آنان تفهیم کنید، چرا که این گروه جایگزین شما و درگیر مسائل جدید خواهند شد»؛ ایشان هم‌چنین می‌فرمایند: «نابودى جوانانتان را آرزو نکنید، گرچه بدى‌هاى بسیار در آنان باشد، زیرا آنان با آن بدى‌ها چند دسته‌اند: یا توبه مى‌‎کنند و خداوند هم توبه آنان را مى‌پذیرد و یا این که آفت‌ها، آنان را از پاى درمى‌آورد و یا با دشمنى مى‌جنگند، یا آتش سوزى را خاموش مى‌نمایند و یا سیلى را سد مى‌کنند.»

رفتار پیامبر با جوانان

پیامبر گرامی اسلام به نیروی جوانی و جوانان ارج می‌نهاد. بارها به اصحاب توصیه می‌کرد: قدر جوانان را بدانید، به شخصیت آنان احترام بگذارید. در پرورش آنها بکوشید، به آنان مسئولیت دهید و مراقبشان باشید.

خود آن حضرت نیز همین عمل را انجام می‌داد تا مردم از او الگو بگیرند. به عنوان نمونه به چند مورد اشاره می‌شود:

در آغاز اسلام «اسعد بن زراره» و «ذکوان» از مدینه به مکه آمدند. در یکی از مراسم با پیامبر اکرم ملاقات کردند و با تبلیغات آن حضرت اسلام را پذیرفتند و شهادتین را بر زبان جاری ساختند. هنگامی که خواستند به مدینه برگردند به رسول‌خدا عرض کردند: کسی را با ما به مدینه بفرست تا به ما قرآن یاد دهد و مردم را به اسلام دعوت کند، رسول‌خدا صلی الله علیه و آله به «مصعب بن عمیر» که جوانی نورس بود ولی قرآن را به خوبی آموخته بود، مأموریت داد تا به همراه اسعد و ذکوان به مدینه برود و مردم را به اسلام دعوت کند، در نماز پیشوا باشد و برایشان قرآن و خطابه بخواند. مصعب به مدینه آمد و تبلیغات خود را شروع کرد. چون جوانی لایق، جدی، فاضل و با تدبیر بود مردم به‌ویژه جوانان دعوت او را پذیرفتند و اسلام در مدینه رونق گرفت. بعد از چندی مصعب جریان اقبال مردم به اسلام را خدمت رسول‌خدا نوشت.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هنگام حرکت به سوی جنگ صفین «عتاب بن اسید» را که جوانی ۲۱ یا هیجده ساله بود به عنوان فرماندار و امام جماعت مکه برگزید.

فرمود: آیا می‌دانی تو را به چه مقامی و بر چه قومی فرمانروا ساختم؟ تو را به مقام فرمانداری حرم خدا گمارده‌ام. این سخن را سه بار تکرار کرد. با اهل حرم احسان و خوبی کن.

برای او روزی یک درهم حقوق تعیین کرد. عتاب در اداره شهر مکه با مؤمنان رحیم و مهربان و با مخالفان، سخت‌گیر و خشن بود. برای حضور در نماز جماعت سخت‌گیری می‌کرد، خوب خطبه می‌خواند و سخنرانی می‌کرد. روزی در ضمن سخنرانی گفت: پیامبر روزی یک درهم برای من مقرر فرموده، به همین مقدار قناعت می‌کنم و به هیچ‌کس احتیاج ندارم.

رسول‌خدا صلی الله علیه و آله چند روز قبل از وفات تصمیم گرفت سپاهی برای جنگ با رومیان فراهم سازد، بدین منظور «اسامة بن زید» را، که جوانی هفده ساله بود، به فرماندهی سپاه برگزید و بر مهاجران و انصار امیر ساخت. فرمود:

خارج شهر در فلان مکان توقف کن تا سپاهیان به سوی تو گرد آیند. به مهاجر و انصار فرمان داد تا به سپاهیان اسامه بپیوندید و تخلف نکنید. تعدادی از اصحاب بدین بهانه که اسامه جوان است در میدان حضور نیافتند و تخلف کردند. هنگامی که این خبر به پیامبر رسید با این‌که شدیداً بیمار بود به مسجد آمد، بر منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:

این چه سخنی است که درباره فرماندهی اسامه می‌زنید و به بهانه جوان بودن او از پیوستن به سپاه اسلام امتناع می‌ورزید؟ شما قبلًا در امارت پدرش نیز اعتراض داشتید. به خدا سوگند: اسامه برای فرماندهی سپاه شایستگی دارد و از بهترین افراد است به سپاهش بپیوندید و از او اطاعت کنید.


پیامبر و جوانان
یکى از رازهاى بزرگ موفقیت پیامبر (صلى الله علیه وآله) در پیش برد اسلام ، این بود که در تمام اقشار و طبقات مردم به ویژه در قلب جوانان جاى گرفته بود چرا که این شیوه را از خدایش آموخته و سخت به این قشر علاقه مند بود و آن ها را دوست مى داشت و به طور جداگانه نیز حالشان را جویا مى شد.
گاهى به عیادت بیماران جوان مى رفت و گاهى در جمعشان مى نشست و با آنان سخن مى گفت و نصیحت شان مى کرد همین برخوردهاى زیبا و منحصر به فرد پیامبر بود که باعث شد جوانان به رسول خدا عشق ورزیده ، جان خود را فداى حضرتش نمایند.
در بسیارى از جنگ ها همین جوانان بودند که فرماندهى یا پرچمدارى لشگر اسلام را به عهده مى گرفتند و یا طرف مشورت پیامبر (صلى الله علیه وآله) قرار مى گرفتند گاهى نیز همین جوانان نماینده ویژه پیامبر (صلى الله علیه وآله) بودند تا به مردم قرآن و معارف اسلامى بیاموزند و همین جوانان بودند که از طرف پیامبر (صلى الله علیه وآله) به عنوان استاندار و فرماندار و قضات در برخى از شهرها تعیین مى شدند اینک از باب نمونه به چند ملاقات و نشست پیامبر با جوانان اشاره مى کنیم :
۱.
قرائت قرآن در محفل جوانان
امام صادق (علیه السلام ) فرمود: روزى پیامبر بزرگوار اسلام (صلى الله علیه وآله) از برخى جوانان انصار ستایش کرد و فرمود مى خواهم بر شما آیاتى از قرآن مجید تلاوت کنم ؛ پس هر که گریه کرد، بهشت بر او واجب مى شود آن گاه آخر سوره زمر را بر آنان تلاوت فرمود و سیق الذین کفروا الى جهنم زمرا حتى اذا جاؤ ها فتحت اءبوابها و قال لهم خزنتها اءلم یاءتکم رسل منکم یتلون علیکم آیات ربکم و ینذرونکم لقاء یومکم هذا قالوا بلى ولکن حقت کلمة العذاب على الکافرین  کسانى که کافر شدند، گروه گروه به سوى جهنم رانده مى شوند وقتى به دوزخ مى رسند، درهاى آن گشوده مى شود و نگهبانان دوزخ به آن ها مى گویند: آیا رسولانى از میان شما به سویتان نیامدند که آیات پروردگارتان را براى شما بخوانند و از ملاقات این روز شما را بر حذر دارند؟
مى گویند: آرى ولى فرمان عذاب الهى بر کافران مسلم شده است .

تمام جوانان حاضر در مجلس گریستند، جز یک جوان که گفت : یا رسول الله من خود را به حال گریه در آوردم ، اما اشکى از چشمانم جارى نشد.
پیامبر (صلى الله علیه وآله) فرمود: من بار دیگر این آیه را بر شما تلاوت مى کنم و هر که خود را به حالت گریه درآورد، بهشت بر او است و آن گاه آیه را بر آن ها تکرار فرمود این بار تمام جوانان گریه کردند مگر همان جوان که فقط تباکى کرد و به فرموده پیامبر (صلى الله علیه وآله) همه از اهل بهشت شدند

۲. در کنار قهرمانان
ابن فتال نیشابورى از امام صادق (علیه السلام ) نقل کرده که روزى پیامبر (صلى الله علیه وآله) بر گروهى گذر کرد درحالى که سنگى از جایى بلند مى کردند و زورآزمایى مى کردند پیامبر (صلى الله علیه وآله) لحظاتى در کنار آن ها ایستاد و فرمود: براى چه چنین مى کنید؟
در پاسخ گفتند: مى خواهیم ببینیم کدام از ما یک قوى تر است .
پیامبر (صلى الله علیه وآله) فرمود: آیا شما را خبر دهم که کدام یک از شما نیرومندتر است ؟ گفتند: آرى رسول الله .
پیامبر (صلى الله علیه وآله) فرمود: قوى ترین شما کسى است که اگر از چیزى خوشحال شد و شادمان گشت ، این شادمانى او را به باطل و گناه نکشاند و اگر از چیزى خشمگین شد، خشم او، وى را از حق دور نسازد
۳. برگزارى مسابقه
امام زین العابدین (علیه السلام ) فرمود: هنگام برگشتن نیروهاى رزمنده از جنگ تبوک پیامبر (صلى الله علیه وآله) دستور داد تا مسابقه شتر دوانى برگزار گردد در این مسابقه ، شتر پیامبر (صلى الله علیه وآله) که اسامة بن زید بر آن سوار بود، برنده شد اسامه ، آن روز جوانى ۱۷ ساله بود.
همه مى گفتند: پیامبر (صلى الله علیه وآله) برنده شده است ؛ اما پیامبر مى فرمود: اسامه برنده است
۴. دل جویى از جوانان
رسول گرامى اسلام در طول سالیان نبوت خود، چه در مکه و چه در مدینه ، بلکه در تمام دوران عمر پر برکت خویش ، با این قشر رابطه ى خوبى داشت ؛ حتى نسبت به برخى جوانان غیر مسلمان نیز عنایت ویژه داشت ؛ به گونه اى که آن ها را متمایل به اسلام مى نمود. گاه که برخى از آنان را نمى دید تفقد کرده ، به سراغشان مى رفت . آورده اند؛
نوجوانى یهودى در مدینه همواره به حضور رسول خدا (صلى الله علیه وآله) مى آمد؛ به حدى که رابطه اش با آن حضرت خصوصى شده بود و پیامبر (صلى الله علیه وآله) او را براى پیام رسانى به اطراف مى فرستاد و…
پیامبر (صلى الله علیه وآله) چند روز او را ندید. از اصحاب احوال او را پرسید. یکى گفت : او در بستر مرگ است و گویى امروز آخرین روز او در دنیا و نخستین روز او در آخرت است پیامبر (صلى الله علیه وآله) همراه چند نفر از اصحاب به خانه او رفت و او را بیهوش دید وجود مقدس رسول اکرم (صلى الله علیه وآله) مایه برکت بود وقتى شخصى را صدا مى زد هر چند او بیهوش باشد، پاسخ آن حضرت را مى داد.
رسول خدا (صلى الله علیه وآله) او را صدا زد نوجوان یهودى ، چشم هایش ‍ را گشود و عرض کرد لبیک یا اباالقاسم حضرت به او فرمود: به یکتایى خدا و رسالت من از جانب خدا گواهى بده .
نوجوان به پدرش که در کنارش بود، نگاه کرد و به خاطر رعایت پدرش که یهودى بود، چیزى نگفت .
پیامبر (صلى الله علیه وآله) براى بار دوم او را به یکتایى خدا و رسالت خود دعوت کرد او باز پدر خود را دید و چیزى نگفت .
براى بار سوم نیز این کار تکرار شد.
پدرش به زبان آمد و گفت : فرزندم ملاحظه مرا نکن ؛ اختیار با خودت است ، هر چه مى خواهى بگو.
در این هنگام نوجوان گفت : اءشهد اءن لا اله الا الله و اءشهد اءنک رسول الله سپس جان به آفرین تسلیم کرد.
رسول خدا (صلى الله علیه وآله) از پدرش در خواست کرد که از آن ها فاصله بگیرد تا خود به مسائل کفن و دفنش بپردازد سپس به یاران فرمود: بدن آن نوجوان تازه مسلمان را غسل داده ، کفن کنید آنان نیز پس از غسل و کفن ، جنازه او را به حضور رسول خدا آوردند.
رسول خدا (صلى الله علیه وآله) بر پیکر جوان تازه مسلمان نماز خواند و پس از پایان مراسم دفن ، پیامبر (صلى الله علیه وآله) به خانه خود بازگشت ؛ در حالى که مى فرمود: الحمد لله الذى اءنجا بى الیوم نسمة من النار سپاس خداى را که امروز به وسیله من انسانى را از آتش جهنم نجات داد.

پیامبر اسلام به همه اقشار جامعه توجه و عنایت داشتند و تا حد امکان، هر یک از افراد را در مسیر رشد و تکامل قرار می دادند یکی از اقشار مورد توجه ایشان جوانان بودند که در اینجا نمونه هایی از برخوردهای ایشان با جوانان بررسی می کنیم:

۱- جوانى به نام «زیدبن حارثه» در یکى از جنگها اسیر شد و دست به دست گشت تا به رسول خداصلى الله علیه وآله رسید و در محضر او برده ‏اى بود. او پدرى ثروتمند داشت که براى خریدن پسرش نزد پیامبر آمد و گفت: او را به من بده و فدیه ‏اش را بگیر. پیامبر فرمود: اختیار با خود اوست اگر خواست برگردد، من بدون فدیه و رایگان او را به شما بر مى‏ گردانم.

زید حاضر شد و سخنان پدر را شنید و گفت: من برنمى گردم. پیامبر که عشق و وفادارى زید را نسبت به اسلام و خودش مشاهده کرد، در کنار کعبه به مردم فرمود: من او را پسر خوانده خود قرار دادم و دختر عمه خود را که زنى آزاد بود به عقد او که برده بود در آورد. در این حرکت، پیامبرصلى الله علیه وآله دو عادت جاهلى را شکست. یکى اجازه داد برده، فرزندش باشد. دوم اجازه داد زن آزاد، آن هم دختر عمه پیامبر، همسر یک برده شود.(*)

۲- پیامبر در آستانه رحلت، جوانى به نام «اسامه» را فرمانده لشکر کرد و تمام بزرگسالان را مأمور کرد تا از این جوان ۱۸ ساله اطاعت کنند و فرمود: خدا لعنت کند کسى که از لشکر اسامه سرباز زند.

۳- پیامبر پیش از هجرت به مدینه، جوانى به نام «مصعب» را مسئول تبلیغ اسلام در مدینه کرد. او جوانى بسیار زیبا از خانواده‏ اى بسیار مرفّه بود که در مکه دور از چشم بستگان به حضرت ایمان آورد. والدین تمام امکانات حتى لباس او را گرفتند. او پلاسى به دور خود گرفت و محضر پیامبر اکرم آمد و وفادارى خود را به اثبات رساند و در جنگ احد جزء یاران حضرت شهید شد.

۴- على بن ابیطالب‏ علیه السلام که به هنگام هجرت پیامبرصلى الله علیه وآله از مکه به مدینه، ۲۳ سال بیشتر نداشت بسیار مورد احترام پیامبرصلى الله علیه وآله بود.

۵- جعفر طیار – برادر حضرت على ‏علیه السلام – جوانى بود که بنیان‏گذار اسلام در آفریقا شد.

(*) گر چه این ازدواج خیلى ادامه پیدا نکرد و کار به طلاق کشیده شد و پیامبرصلى الله علیه وآله این همسر طلاق گرفته شده را به عقد خود درآورد تا در این عمل دو ضربه‏ اى که به دختر عمه خورده بود: (یکى همسر برده شدن و یکى آنکه آن برده هم او را نگه نداشت،) جبران کند. به علاوه به مردم بگوید (بر خلاف آداب جاهلیت) گرفتن همسر پسر خوانده مثل گرفتن همسر پسر ممنوع نیست.


شیوه ی رسول الله (ص) در رفتار با جوانان، قدردانی و احترام

نویسنده: دکتر عمرو خالد / مترجم: دکتر ابراهیم ساعدی رودی

مبدأ احترام و تقدیر یکی از اصول و مبادی رسول الله (ص) در برخورد با جوانان است.

مثال:روزی رسول الله (ص) در میان بزرگان صحابه مثل ابوبکر، سعدابن ابی وقاص، معاذبن جبل و ابو عبیده بن جراح نشسته بود، هوا گرم بود و همه تشنه بودند. رسول الله (ص) تقاضای آب کرد، ظرف آبی آوردند. در سمت راست رسول الله (ص) کودک کوچکی نشسته بود که ده سال داشت. پیامبر (ص) ظرف را گرفت و از او پرسید: «آیا به من اجازه می دهی که از بزرگان شروع کنم.» کودک گفت: «نه» از او می پرسیم چرا ای بچه؟ «هیچ کس را بر سهم خود از تو ترجیح نمی دهم.» رسول الله (ص) رسول الله (ص) به بزرگان نگاه کرد و فرمود: «این حقش است، پس با او شروع می کنم. بنوش ای پسر بچه.»

وقتی خدای تعالی به رسول الله (ص) دستور داد که دعوت را آشکار کند، پیامبر (ص) ابولهب، عباس، صفیه و همه ی خانواده اش را جمع کرد و به آنان فرمود: «به خدا قسم اگر مردم را گمراه کنم شما را گمراه نمی کنم، اگر به مردم دروغ بگویم به شما دروغ نمی گویم، من هشدار دهنده هستم، در برابر شما عذاب سختی است و من رسول خدا به سوی شما هستم. چه کسی بر اسلام با من بیعت می کند؟»

هیچ کس برنخاست. یک کودک هفت ساله – که علی بن ابی طالب است – برخاست و به او گفت: «من در اسلام با تو بیعت می کنم.»

همه خندیدند، ولی به رسول الله (ص) نگاه کن که به او فرمود: «بله، دستت را دراز کن که با تو بیعت کنم.»

مردم ساکت شدند. علی بن ابی طالب (ع) جلو آمد و دستش را در دست رسول الله (ص) گذاشت و با او بیعت کرد. او علی بن ابی طالب (ع) است که خداوند خیبر را به دست او فتح کرد. او امیرالمؤمنین شد تا جایی که پیامبر (ص) به او فرمود: «تو برای من به منزله ی هارون برای موسی هستی.»

چرا؟ چون او یک مرد بود، چون بر احترام تربیت شده بود.

به این خاطر وقتی به دانش آموزی نگاه می کنیم که معلم یا مربی اش را دوست دارد، می بینم به خاطر این است که معلم و مربی به او احترام می گذارد، قدرش را می داند و ارزشش را احساس می کند. از این جا نهضت امت رخ می دهد.

مثال:رسول الله (ص) به دختران نیز با احترام سخن می گفت، دختر کوچکی که نه ساله بود می آمد و دست پیامبر (ص) را می گرفت و به بازار می برد که هر چه بخواهد برایش بخرد. رسول الله (ص) او را رها نمی کرد تا کارش تمام می شد.

مثال:در مورد قدردانی و احترام رسول الله )ص) به جوانان، یک جوان به نام ابو رفاعه عدوی (رض) چنین برای ما تعریف می کند: من مسلمان نبودم، به مدینه رفتم تا با اسلام آشنا شوم، پیامبر را دیدم که بر منبر خطبه می خواند. گفتم: ای محمد، به من نگاه کرد فهمید که من جدی هستم، از منبر پایین آمد، از میان مردان جلو آمد تا به من رسید و فرمود: «یک صندلی بیاورید.» برایش یک صندلی آوردند. جلویم نشست و با صدای بلند شروع کرد به تعلیم دادنم. مردم گوش می کردند، او هم چنان به من تعلیم می داد تا فرمود: «آیا فهمیدی؟» گفتم: بله یا رسول الله. آن گاه برخواست و روی منبر رفت و به تکمیل خطبه پرداخت.

یکی از صحابه گوید: جوانی نیرومند بودم، پیامبر روی شترش به حج آمد، مردم پیرامون او ازدحام کردند، ابوبکر، عمر و علی مردم را کنار می زدند تا شترش عبور کند. من هم وارد ازدحام شدم، پیامبر مرا دید که جوان هستم. فرمود: «رهایش کنید.» آمدم شتر پیامبر را گرفتم و او را می راندم. پیامبر خود را کج می کرد تا با دست به شانه ام بزند.

تو محترمی، ارزش و قیمت داری. انسانی یافت نمی شود که به تقدیر و تشکر نیاز نداشته باشد. اگر مواد مخدر مصرف می کند باید به او احترام بگذاری، در این صورت صدایت بندتر خواهد بود و در این بحران پیروز خواهی شد. پیامبر(ص) جوانان کم سن و سال را برای انجام کارهای بزرگ انتخاب می کرد. کسی که در سفر هجرت برای پیامبر(ص) آذوقه می برد اسماء دختر ابوبکر- رضی الله عنهما- بود. پیامبر(ص) چنین راز خطرناکی را به او داده بود، او فقط بیست و یک سال داشت. به خاطر احترام به آن ها اسرار و مأموریت های بزرگی به آن ها می سپرد. هم چنین اسامه بن زید را که شانزده سال داشت بع عنوان فرمانده ی سپاهی انتخاب کرده بود ابوبکر و عمر در آن بودند، مردم به او گفتند: آیا او را فرمانده ی سپاهی می کنی که در آن ابوبکر و عم  هستند؟

او به آن ها فرمود:«او شایسته ی این کار است.»

تعیین اسامه بن زید آسان نبود، ولی رسول الله(ص) بر تعیینش اسرار و به او اعتماد کرد. گویی تعیین اسامه بن زید به عنوان فرمانده ی سپاه پیامی است از طرف رسول الله(ص) به هر جوانی که به او می گوید:«تو در نظر من محترم و مورد اعتمادی» نامه ای ست به هر پدر و مادری که به فرزندانشان مسئولیت بدهند تا احساس کنند که به اندازه ی مسئولیت هستند. باید این احساس را در کودک به وجود بیاوری که او محترم است. احترام یک مبدأ است.

معنایش نازپروردگی و تسلیم شدن در برابر تقاضاهایشان مثل خرید ماشین- به عنوان مثال- یا هر امر دیگری نیست، بلکه مقصود گوش کردن به نظریاتشان است، شرکت دادن و مشورت کردن با آن ها در هر مسأله ای است و گرفتن نظریاتشان هست. مبدأ این که فرزندانم را جلوی دیگران در معرض اهانت قرار نمی دهم.

در گذشته وقتی کودکی در مدرسه اشتباه می کرد پدر به مدرسه می آمد و جلوی دوستان و استادش او را کتک می زد. پدر این کار را از باب تربیت فرزند انجام می داد. این شیوه ی بسیار اشتباهی است. تو اگر می خواهی فرزندت را توبیخ کنی یا بزنی این کار را به تنهایی و دور از هر شخصی انجام بده. روانشناسان از چنین برخوردی برحذر داشته اند، حتی اگر کودکی پنج ساله یا بیشتر باشد. باید در وجود آنان احساس احترام و قدرشناسی را غرس کنیم. نتیجه این که باید فرزندان نسبت به پدر و مادرشان عشق و محبت داشته باشند و سخنان آنان را گوش کنند.

الگوهایی از رسول (ص) عرضه می کنیم که این احترام و قدرشناسی را اجرا می کند. چگونه در وقت اشتباه آن را اجرا می کرد، چه شیوه هایی برای توجیه اتخاذ می کرد؟ ولی باید بدانیم که شاید همه ی این شیوه ها برای فرزند تو مناسب نباشد، تو از همه بیشتر می دانی چه شیوه ای برای او مناسب است و تطبیق این شیوه ها از یک شخص تا شخص دیگر فرق می کند.

۱- خودت تجربه کن:

یکی از شیوه های توجیه نزد رسول الله (ص) عبارت بود از: «خودت تجربه کن.» جوان در مرحله ی بلوغ می خواهد تمام اشیای پیرامونش را تجربه یا کسب کند. بدیهی است که پدر به حکم تجربه اش در این جا وارد عمل شود و فرزندش را نصیحت کند. کی شیوه ی «خودت تجربه کن» را به کار ببریم؟ وقتی ضرر حساب شده و تحت کنترل باشد. ببینم رسول الله (ص) چگونه این شیوه را به کار می برد: یکی از جوانان این گونه تعریف می کند: همراه پیامبر به جنگ طائف رفتیم، محاصره ی طائف بیشتر از پانزده روز طول کشید، بدون این که مسلمانان وارد طائف شوند. طائفیان به طرف مسلمانان تیراندازی می کردند. فاصله ی مسلمانان از دیوار زیاد بود، تیرها کشنده نبود، فقط زخمی می کرد. رسول الله (ص) فرمود: «من فردا حرکت می کنم.»

جوانان با شور و حماسه ی همیشگی برخواستند و گفتند: «چگونه آن ها را رها کنیم یا رسول الله؟ چگونه برویم؟»

رسول الله (ص) فرمود: «فردا صبح به جنگ بروید.»

فردا به جنگ رفتند، تیرها به آن ها اصابت کرد و زخمی بازگشتند. پیامبر (ص) به آن ها نگاه کرد و فرمود: «من فردا حرکت می کنم.»

گفتند: «بله یا رسول الله»

صحابه (رض) گویند: صدای خنده پیامبر را شنیدیم.

رسول الله (ص) شیوه ی «خودت تجربه کن» را به شکل دیگری نیز به کار برد: با پیامبر راه می رفتیم که یک پسر بچه را دیدیم که گوسفندی را پوست می کرد، ولی این کار برایش خیلی سخت بود، خواستیم وارد شویم و چگونگی کار را برای نوجوان شرح دهیم که پیامبر به ما اشاره کرد که این کار را نکنیم. گویند: نوجوان هم چنان می کوشید تا این که درمانده و حیران شد. پیامبر (ص) فرمود: «ای پسر، بگذار چگونگی پوست کندن گوسفند را به تو نشان بدهم.» پیامبر (ص) دستش را در میان پوست و گوشت کرد، به پسر نگاه می کرد و می فرمود: «این چنین بکن.»

رسول الله (ص) نوجوان را رها کرد که خودش تجربه کند، وقتی درمانده شد به او نشان داد که چگونه گوسفند را پوست کند.

۲- خودت اشتباه را تصحیح کن سپس توجیه کن:

ما در مسجد بودیم که رسول الله (ص) بر ما وارد شد، رو به قبله کرد و مقداری آب بینی در قبله دید – فراموش نکن که اسلام عرب هایی را می ساخت که ذوق و سلیقه چیز بزرگی در زندگی آنان نبود – رسول الله (ص) برخواست، با ما سخن نگفت، تکه چوبی را پیدا کرد، به طرف قبله رفت، آب بینی را با تکه چوب دور می کرد و ما نگاه می کردیم. سپس آن را در خاک دفن کرد و ما هم چنان نگاه می کردیم. با ما سخن نگفت تا این که سرمان را پایین انداختیم، سپس به ما فرمود: «چه کسی برای من عطر می آورد؟» یک پسر بچه از میان ما برخواست و به خانه اش رفت – می خواهد اشتباهش را تصحیح کند – عطر برایش آورد. رسول الله (ص) با دستش عطر را در قبله می گذاشت تا این که از آن جا خشنود شد. -از زمان آن اتفاق تا به امروز مساجد، حجر الاسود و کعبه عطرافشانی می شود – سپس به ما رو کرد و فرمود: «کدام یک از شما می خواهد که خدا از او اعراض کند؟»

ما سخن نگفتیم. دوباره سؤال کرد: «کدام یک از شما دوست دارد که خداوند از او روی بگرداند؟»

جواب ندادیم . باز همان سؤال را تکرار کرد. گفتیم: «هیچ کدام یا رسول الله.»

فرمود: «وقتی که یکی از شما رو به نماز می کند خداوند بین او و قبله رو به او می کند، لذا وقتی یکی از شما رو به نماز کرد در قبله اش آب دهان نیندازد.»

گفتیم: «به خدا قسم دیگر این کار را تکرار نمی کنیم یا رسول الله .»

رسول الله (ص) از شیوه ی تندی استفاده کرد، ولی شیوه ای که آنان را بر آن داشت که به او گوش کنند و خودشان را ملامت کند. چرا معتقدیم که فرزندانمان احمق هستند؟ شیوه های ما به آن ها نصیحت، تمسخر، سرزنش، عتاب، تهدید، امر، تحقیر مقایسه است. چرا از شیوه ی رسول الله (ص) در معالجه ی اشتباه استفاده نمی کنیم.

۳- توجیه با مشارکت:

باید یک منطقه ی مشترک میان خودت و فرزندت ایجاد کنی.

عمر بن شرید از پدرش روایت می کند «حدیث در صحیح مسلم است» :جوان بودم و خیلی شعر حفظ داشتم، تا جایی که بعضی اوقات مرا به خود مشغول می کرد، پیامبر مرا در راه ملاقات کرد، فهمید که من شعر حفظم فرمود: «آیا دوست داری پشت سرم سوار شوی؟»

من پشت سرش سوار شدم فرمود: «آیا چیزی از شعر امیه بن صلت حفظ هستی؟»

رسول الله (ص) شعر امیه بن صلت را انتخاب کرد، چون شعرش خوب بود.

گفتم: «بله یا رسول الله.»

فرمود: «یک بیت برایم بخوان.»

من یک بیت را برای او خواندم. فرمود: «به به»

پیامبر مرتب این تقاضا را تکرار کرد تا این که صد بیت برایش خواندم، پیامبر به من فرمود: «نزدیک بود امیه بن صلت مسلمان باشد.» سپس این آیات را برای من خواند:

(‏ وَالشُّعَرَاء یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ ‏ ‏ أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وَادٍ یَهِیمُونَ ‏) [شعراء: ۲۲۴ و ۲۲۵]

«‏ سرگشتگان و گمراهان از شعراء پیروی می‌کنند . ‏‏ مگر نمی‌بینی که آنان به هر راهی بی‌هدف پا می‌گذارند ( و غرق تخیّلات و تشبیهات شاعرانه خویش بوده و در بند منطق و استدلال نمی‌باشند ؟ ) . ‏»

(إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ … ) [شعراء: ۲۲۷]

« مگر شاعرانی که مؤمن هستند و کارهای شایسته و بایسته می‌کنند …»

گوید فهمیدم که به من می گوید: «گوش کن ولی انتخاب کن.»

۴- توجیه با استفاده از استعداد:

جوانانی هستند که معروف به شرارت و رذالت هستند، ولی آیا ما کوشیده ایم که استعدادهایشان را کشف کنیم. این شرارت و رذالت نتیجه ی انرژی ای است که خوب توجیه نشده. این وضعیت اغلب جوانان ماست و باعث می شود که در نتیجه ی عدم توجیه درست برای استفاده ی صحیح از استعدادهایشان مرتکب مشکلات بزرگی شوند.

روز فتح مکه رسول الله (ص) به سرورمان بلال دستور داد که بالای کعبه برای مسلمانان اذان بدهد. در آن جا جوانی شانزده ساله به نام ابو محذوره – اسم واقعی او سلمه بن معیر است – بود که صدای شیرینی داشت. شروع کرد به مسخره کردن سرورمان بلال. او کاری می کرد که مردم به بلال بخندند، تا این که صدای خنده بالا رفت و به پیامبر (ص) رسید. بلال (رض) مشغول اذان بود. رسول الله (ص) داستان ابو محذوره را دانست. فرمود: «او را نزد من بیاورید.»

گوید: نزد پیامبر بردند و می دانستم مرا می کشد. رسول الله (ص) به او فرمود: «فهمیده ام صدای خوشی داری؟»

من نگاه کردم. فرمود: «آیا اذان را به تو آموزش بدهم؟»

گفتم: بله. در حالی که مردم نگاه می کردند مرا گرفت، او اذان می داد و من تکرار می کردم.

گوید: من پشت سرش تکرار می کردم و او بیشتر لبخند می زد، مرتب دست روی دل و پیشانی ام می کشید. گوید: دلم از ایمان و یقین به این که او رسول الله (ص) است پر شد، وقتی اذان تمام شد فرمود: «آیا اذان را یاد گرفتی؟»

گفتم: بله.

فرمود: «تو مؤذن اهل مکه هستی.»

راوی این قصه ابو محذوره وقتی که چهل ساله شد – او از آن زمان مؤذن مکه بود – گریه می کرد و می گفت: «مرا مؤذن مکه کرد در حالی که من بلال را مسخره می کردم، و تا به امروز من مؤذن اهل مکه هستم، به خاطر کاری که پیامبر با من کرد.»

اگر شیوه های رسول الله (ص) را در پیش بگیریم باید نهضتی به دست جوانان این امت صورت بگیرد.

۵- توجیه با تشویق و مدح:

یک جوان وارد مسجد شد. گوید وارد مسجد شدم و سر و صدا راه انداختم، مسلمانان در رکوع بودند.

او می خواست قبل از اتمام نماز خود را به نماز برساند، بنابراین سر و صدایی در مسجد به راه انداخت. رسول الله (ص) به او فرمود: «خدا حرصت را به نماز زیاد کند، ولی دوباره این کار را تکرار نکن.»

توجیه با تشویق و مدح: رسول الله (ص) حدیثی دارد که می فرماید: «احثوا فی وجوه المدّاحین التّراب» (مسند احمد)

(به صورت مدح کنندگان خاک بپاشید.)

ما این حدیث را اشتباه فهمیده ایم، در این جا منظور از مدح کنندگان کافران اند. تو باید فرزندت را تشویق کنی. رسول الله (ص) اصحابش را تشویق کرد:

«خیر رجالتنا الیوم سلمة» (معرفة الصحابة، ابونعیم)

(امروز بهترین پیاده رو ما سلمه [بن اکوع] است.)

«أبوعبیده بن جراح أمین هذه الأمة» (بخاری)

(ابوعبیده بن جراح امین این امت است.)

«یا عمر، ما لقیک الشیطان قطّ سالکاً فجّاً ألّا سلک فجّا غیر فجّک» (بخاری)

(ای عمر، هرگز شیطان تو را در راهی نمی بیند مگر این که در راهی دیگر غیر از راه تو می رود.)

تشویق با بالا بردن روح معنوی: عبدالله بن عمر بن خطاب – رضی الله عنهما – نماز شب می خواند، بعد از مدتی آن را ترک کرد. رسول الله (ص) می خواهد او را بر نماز شب تشویق کند، پس فرمود:

«نعم الرّجل عبدالله لو کان یقوم من اللّیل.» (السنن الکبری، بیهقی).

(عبدالله بن عمر چه مرد خوبی است اگر نماز شب را بخواند.)

عبدالله بن عمر – رضی الله عنهما – از آن روز نماز شب را ترک نکرد.

۶- باز کردن در گفت و گو:

باز کردن موضوع برای مناقشه: رسول الله (ص) این امر را از پدربزرگش سرورمان ابراهیم (ع) یاد گرفت، وقتی به پسرش فرمود:

« یَا بُنَیَّ إِنِّی أَرَى فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ » [الصافات: ۱۰۲]

«فرزندم ! من در خواب چنان می‌بینم که باید تو را سر ببرم ( و قربانیّت کنم ).»

رسول الله (ص) میان صحابه بود که یک جوان نزد او آمد و گفت: یا رسول الله، می خواهم به من اجازه ی زنا بدهی.

صحابه خواستند به او حمله کنند. پیامبر (ص) فرمود: «رهایش کنید.» سپس به او فرمود: «آیا آن را برای مادرت می پسندی؟» گفت: نه. فرمود: «آیا برای خاله ات می پسندی؟» گفت: نه. فرمود: «آیا آن را برای خواهرت می پسندی؟» گفت: نه. فرمود: «هم چنین مردم چنین چیزی را که تو برای خانواده ات نمی پسندی را برای فرزندان، خاله ها، عمه ها و مادرانشان نمی پسندند.»

این شش شیوه از اصل پانزده شیوه ی رسول الله (ص) در توجیه فرزندان است که اصل همه یکی است: احترام و قدر دانی. نتیجه این است که صدای من از صداهای فساد، انحراف و افراد بد بالاتر است. چون صدای من نغمه ای را سر می دهد که دوست داری آن را بشنوی، چون تو می خواهی محترم باشی. ما بیان کردیم که پدر دوست هست، اکنون یک چیز دیگر به او اضافه می کنیم و آن این که احترام و قدردانی دو اصلی هستند که پدران در رفتار با فرزندانشان نمی توانند از آن ابراز بی نیازی کنند. اگر بخواهیم دل های فرزندانمان را به دست بیاوریم و آن ها را از افتادن در اشتباه نجات دهیم.

ای پدران و مادران، بیایید توبه کنیم. با هم نیت بر توبه ببندیم، فرزندانمان را توجیه کنیم، چنان که رسول الله (ص) کرد. این هم چنین دعوتی است برای دختران و جوانان ما، پدران و مادرانتان را بر احترام گرفتن از خود و قدردانی از خود کمک کنید. با دوست شدن با پدرانتان صفحه ی جدیدی را شروع خواهید کرد، وقتی اقدام به برداشتن این گام می کنید، یعنی نزدیک شدن به آن ها کاری می کنید که پدران و مادرانتان به شما احترام بگذارند. با پدرت دوست شو تا به تو احترام بگذارد، خواسته ی من از پدران این است که به پسرت احترام بگذار. خواسته ی من از جوانان این است که با پدرانتان دوست شوید، به آنان نزدیک شوید، قلب هایتان را برای آنان باز کنید، با آنان مشورت کنید و نظرشان را جویا شوید تا بدانند که تجربه ی آنان باد هوا نشده است، آنان احترام شما را خواهند گرفت، شیوه ی خود را با شما تغییر خواهند داد و بدیهی است که در چشمانشان بزرگ خواهید شد.

رفتار پیامبر با کودکان
با کودک، کودکانه باید رفتار کرد

کودک به دلیل نزدیک بودن به مبدأ فطرت و داشتن ذهن و دلی پاک و بی آلایش، زمینه بسیار مناسبی را برای تربیت پذیری دارد. او هدیه ای است الهی که با سرشت ساده و زلال خویش پا به جهان هستی گذاشته و از هر گونه زشتی و ناپاکی به دور است و این، والدین و مربیان کودک هستند که با تربیت نادرست خویش، مسیر فطرت پاک و الهی او را منحرف می سازند.
بنابراین، در برخورد باکودک باید ویژگی های ذاتی او را در نظر گرفت.
مهربانی، نوازش و انس با کودک، نقش مهمی در تربیت و شکوفایی استعدادهای نهفته او دارند. رسول خدا صلی الله علیه و آله همواره از روی محبت و تواضع، با بچه ها رفتار می کرد. ایشان به استعدادهای فطری آنها توجه داشت و از رنجش و ناراحتی شان سخت آرزده خاطر می شد.
در هم نشینی با کودکان، خود را همسان آنان می پنداشت و با آنها سرگرم بازی می شد و به دیگران نیز سفارش می کرد: «مَن کانَ عِنْدَهُ صَبِیٌّ فَلْیَتَصابَّ لَهُ؛ کسی که نزد او کودکی است، باید کودکانه رفتار کند».
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله ، حسنین علیهماالسلام را بر دوش خود سوار می کرد و به آنها می فرمود: «خوب مرکبی دارید و شما هم خوب سوارکارانی هستید.» آن حضرت حتی در حضور جمع، خود را هم پایه کودکان قرار می داد و با آنان انس می گرفت. همچنین به یاران خود می فرمود: «با کودکان مأنوس شوید و آنان را در آغوش بگیرید.» کودکانی نیز که رسول خدا صلی الله علیه و آله ، آنان را به دوش می گرفت، به این امر افتخار می کردند.
رعایت حال کودکان حتی در نماز
گاهی خردسالان هنگام نماز خواندن والدینشان، از طولانی شدن نماز آنها، به سبب گرسنگی یا تنهایی، بی تابی می کنند. در این شرایط، پدر و مادر با به کارگیری سیره پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت معصوم علیهم السلام باید بکوشند تا هیچ گاه از یاد خدا غافل نمانند و در ادای فریضه سستی نورزند. در کنار آن، برای اینکه به خواسته ها و نیازهای کودک نیز اهمیت دهند بهتر است تا حد امکان، نمازشان را کوتاه تر بخوانند.
پیامبر گرامی اسلام، نماز ظهر را با مردم به جماعت برگزار و دو رکعت آخر آن را به سرعت تمام کرد. پس از نماز، مردم گفتند: «یا رسول اللّه ! آیا در نماز حادثه ای رخ داد؟» حضرت فرمود: «چرا می پرسید؟» گفتند: «دو رکعت آخر نماز را با سرعت خواندید.» فرمود: «مگر صدای گریه و فریاد کودک را نشنیدید؟»
از امام حسن صلی الله علیه و آله یا جابربن عبداللّه نقل شده است که نماز را در محضر رسول اللّه صلی الله علیه و آله خواندم. همین که آن حضرت سلام داد، به ما فرمود: «صبر کنید، کوزه ای با مقداری حلواست.» آن گاه برای تقسیم آن از جا بلند شد و به هر کس مقداری حلوا می داد تا اینکه به من رسید. من کودک بودم. آن حضرت انگشتی حلوا به من خوراند، سپس فرمود: «باز هم بدهم؟» گفتم: آری! آن حضرت انگشتی دیگر به خاطر خردسال بودنم به من خوراند.
چنین رفتارهای ناب مذهبی سبب می شود بذرهای ایمان از همان طفولیت در دل فرزندان کاشته شود و خاطراتی شیرین و زیبا از این دوران به یاد داشته باشند.
شاد کردن کودکان
یکی از آموزه های مهم اسلام، مهرورزی و نشاط بخشی به کودکان است. بازی کردن پدر و مادر با کودک، خریدن پوشاک زیبا و مناسب، قصه گفتن هنگام خواب یا دادن هدیه، فرزند را شاد و خوشحال می سازد.
روزی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله برای نماز به مسجد می رفت. در راه، گروهی از کودکان انصار بازی می کردند که تا آن حضرت را دیدند، دور او جمع شدند و به دامن او آویختند به گمان اینکه چون آن حضرت همواره حسن و حسین علیهماالسلام را بر دوش خود می گرفت، این بار آنها را نیز به دوش بگیرد. پیامبر از یک سو نمی خواست آنها را برنجاند و از سویی دیگر مردم در مسجد منتظرش بودند و می خواست خود را به مسجد برساند.
در این حال، بلال حبشی از مسجد بیرون آمد و به جست وجوی پیامبر پرداخت. پس از مدتی، آن حضرت را کنار گروهی از کودکان یافت و جریان را فهمید. خواست کودکان را تنبیه کند، ولی پیامبر او را از این کار نهی کرد و فرمود: «تنگ شدن وقت نماز، برای من بهتر از رنجاندن کودکان است.»
آن گاه به بلال فرمود: «به خانه برو و آنچه از گردو یا خرما یافتی، بیاور تا خود را از این کودکان بازخرید کنم.» بلال رفت و پس از جست وجو، هشت دانه گردو یافت و آن را به حضور پیامبر آورد. پیامبر آنها را میان کودکان تقسیم کرد و بدین گونه کودکان راضی شدند آن حضرت را آزاد کنند.
رعایت مساوات میان فرزندان
از وظایف بسیار مهم پدران و مادران آن است که بکوشند همواره بر اساس عدالت و مساوات میان فرزندان خود رفتار کنند و هیچ گاه در محبت و توجه کردن به فرزندان، پسر را بر دختر یا فرزندی را بر فرزندان دیگر مقدّم ندارند. پیامبر گرامی اسلام می فرماید: «از خدا بترسید و میان فرزندانتان با عدالت رفتار کنید همان گونه که دوست دارید آنان به شما نیکی کنند».
تنها نقطه امید و مایه شادی و آرامش کودک، محبت و حمایت پدر و مادر است. هیچ کارب به اندازه محبت والدین، کودک را آسوده خاطر و آرام نمی کند و هیچ مصیبتی مانند دور شدن از محبت والدین، روح و روان او را آزرده و پریشان نمی سازد. به همین دلیل، حسادت کودک به فرزند تازه متولد شده خانواده تعجب آور نیست؛ زیرا می پندارد از بخشی از مهربانی ها و مراقبت هایی که تاکنون متعلق به او بوده است، محروم خواهد شد.
والدینی که در ابراز علاقه و محبت به کودکانشان، عدالت را رعایت نمی کنند و هر از گاهی، یکی را بر دیگری ترجیح می دهند، در واقع، آنها را تحقیر و به شخصیت آنان اهانت می کنند و به کودک این گونه القا می کنند که تو شایستگی احترام و محبت را نداری. گفته اند روزی پیامبر گرامی اسلام، مردی را دید که دو فرزند خود را به همراه داشت. مرد یکی از فرزندانش را بوسید و دیگری را نبوسید. رسول خدا صلی الله علیه و آله به مرد فرمود: «چرا میان دو فرزندت، عدالت و برابری را رعایت نکردی؟»
تفاوت گذاشتن میان کودکان، روح آنها را خسته و ناتوان می کند و به بیماری های روانی دچار می سازد. گاهی نیز کودک را به انتقام جویی از برادر، خواهر یا والدین خود برمی انگیزد و او را فردی کینه توز بار می آورد.
بازی کردن با کودکان
یکی از راه های ابراز محبت والدین به فرزند، تهیه کردن وسایل بازی و سرگرمیِ مناسب سن اوست. همچنین هرگاه کودک از والدین بخواهد که با او بازی کنند، پدر و مادر باید به این درخواست او پاسخ مثبت دهند، ولی شیوه اداره بازی را بر عهده کودک بگذارند و خواسته های خود را بر او تحمیل نکنند. بازی افزون بر اینکه نشاط و شادابی را به کودک هدیه می کند، به رشد استعدادهای نهفته او نیز می انجامد. پیامبر گرامی اسلام و اهل بیت علیهم السلام با تأکید بسیار بر این موضوع، خود در بازی فرزندانشان، شرکت و به نظارت بر بازی آنها، آنان را بر این امر تشویق می کردند.
روزی امام حسین علیه السلام در کوچه سرگرم بازی بود. پیامبر نیز به همراه یارانش از خانه خارج شدند. وقتی چشم پیامبر به امام حسین علیه السلام افتاد، به طرف او رفت و دستانش را گشود تا او را در آغوش بگیرد. امام حسین علیه السلام خنده کنان به این طرف و آن طرف می گریخت. پیامبر نیز خندان دنبال او می دوید تا اینکه سرانجام او را گرفت. پس دست زیر چانه اش گذاشت و او را بوسید.
یکی از نزدیکان پیامبر نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله گاهی زبان خود را برای حسین علیه السلام که کودک بود، از دهان بیرون می آورد. کودک با مشاهده این کار پدربزرگ خود، غرق در خنده و شادی می شد. مردی که این کار پیامبر را می دید، با تعجب گفت: به خدا سوگند! پسرم مرد گشته و ازدواج کرده است، ولی تا حالا من او را نبوسیده ام. پیامبر که از سنگدلی مرد شگفت زده شده بود، فرمود: «هر کس لطف و مهربانی نشان ندهد، به او نیز مهر و محبت نمی شود».
کودکی، بهترین دوران یادگیری
آگاهی های دینی اگر درست و متناسب با نیازها و شرایط روحی کودک در اختیارش قرار بگیرد، نقش مهمی در سرنوشت او خواهد داشت؛ زیرا اساس زندگی آدمی را بینش و اعتقادات او تشکیل می دهد و اگر مبتنی بر آموزه های محکم دینی باشد، زندگی او رنگ و بوی الهی می یابد.
پیامبر گرامی اسلام می فرماید: «محفوظات طفل نورس همچون نقشی است که روی سنگ حک شده باشد، ولی محفوظات مرد بزرگ سال مانند نوشتن بر روی آب است.» روزی پیامبر با دیدن تعدادی از کودکان فرمود: «وای بر فرزندان آخرالزمان از روش ناپسند پدرانشان!» گفتند: یا رسول اللّه ، از پدران مشرک شان؟ فرمود: «نه! از پدران مسلمانشان که چیزی از احکام دین را به آنان نمی آموزند و اگر فرزندان بخواهند خود درصدد آموزش مسائل دینی برآیند، آنان را از این کار بازمی دارند و تنها به این دل خوشند که فرزندانشان بهره ناچیزی از دنیا به دست آورند. من از این قبیل پدران بیزارم و آنان نیز از من بیزارند».

احترام به افکار عمومى
رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) در موضوعاتى که به وسیله وحى و نصِّ قرآن، حکم آن معیّن شده بود، اعمّ از عبادت و معاملات، چه براى خود و دیگران، حقِّ مداخله قائل نبود و این دسته از احکام را بدون چون و چرا به اجرا در مىآورد;
زیرا تخلّف از آن احکام، کفر به خداست: «وَمَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَاؤُلئِکَ هُمُ الْکافِروُنَ»; «و کسانى که به آنچه خدا فرو فرستاده داورى نکرده اند ، آنان خود کفر پیشه گانند .»امّا در موضوعات مربوط به کار و زندگى، اگر جنبه فردى داشت و در عین حال یک امر مباح و مشروع بود، افراد، استقلال رأى و آزادى عمل داشتند.

کسى حقّ مداخله در کارهاى خصوصى دیگرى را نداشت، و هر گاه مربوط به جامعه بود حقّ اظهار رأى را براى همه محفوظ مىدانست و با این که فکر سیّال و هوش سرشارش در تشخیص مصالح امور بر همگان برترى داشت، هرگز به تحکّم و استبدادِ رأى رفتار نمىکرد و به افکار مردم بى اعتنایى نمینمود.

نظر مشورتى دیگران رامورد مطالعه و توجّه قرار مىداد و دستور قرآن مجید را عم تأیید نموده و مىخواست مسلمین این سنّت را نصب العین خود قرار دهند.
در جنگ بدر در سه مرحله، اصحاب خود را به مشاوره دعوت نموده و فرمود نظر خودتان را ابراز کنید.

اوّل درباره این که اصحاب با قریش بجنگند و یا آنها را به حال خود ترک کرده و به مدینه مراجعت کنند.

همگى جنگ را ترجیح دادند و آن حضرت تصویب فرمود.
دوم محّل اردوگاه را به معرض مشورت گذارد که نظر حباب بن منذر مورد تأیید واقع شد.
سوم در خصوص این که با امراى جنگ چه رفتارى شود به شور پرداخت.
بعضى کشتن آنها را ترجیح دادند و برخى تصویب نمودند آنها را در مقابل فدیه آزاد نمایند و رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)با گروه دوم موافقت کرد.

در جنگ اُحد روش مبارزه را در معرض شور قرار داد که آیا در داخل شهر بمانند و به استحکامات دفاعى بپردازند و یا در بیرون شهر اردو بزنند و جلوى هجوم دشمن را بگیرند، که شقّ دوم تصویب شد.

در جنگ احزاب، شورایى تشکیل داد که در خارج مدینه آرایش جنگى بگیرند و یا در داخل شهر به دفاع بپردازند.

پس از تبادل نظر بر این شدند که کوه سلع را تکیه گاه قرار داده و در پیشاپیش جبهه جنگ، خندق حفر کنند و مانع هجوم دشمن گردند.

در غزوه تبوک امپراطور روم از نزدیک شدن مجاهدان اسلام به سر حدّ سوریه به هراس افتاده بود و چون به لشکر خود اعتماد نداشت به جنگ اقدام نمىکرد.
رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) به مشورت پرداخت که آیا پیشروى کند و یا به مدینه برگردند که بنا به پیشنهاد اصحاب، مراجعت را ترجیح داد.
چنان که مىدانیم همه مسلمانان به عصمت و مصونیّت او از خطا و گناه، ایمان داشتند و عمل او را سزاوار اعتراض نمىدانستند، ولى در عین حال، رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)انتقاد اشخاص را ـ اگر چه انتقاد بى مورد ـ با سعه صدر تلقّى مىنمود و مردم را در تنگناى خفقان و اختناق نمىگذاشت و با کمال ملایمت با جواب قانع کننده، انتقاد کننده را به اشتباه خود واقف میکرد.

او به این اصل طبیعى اذعان داشت که آفریدگار مهربان، وسیله فکر کردن و سنجیدن و انتقاد را به همه انسانها عنایت کرده و آن را مختصّ به صاحبان نفوذ و قدرت ننموده است.
پس چگونه مىتوان حقّ سخن گفتن و خرده گرفتن را از مردم سلب نمود؟ آن حضرت به ویژه دستور فرموده است که هر گاه زمامداران، کارى بر خلاف قانون عدل مرتکب شدند، مردم در مقام انکار و اعتراض بر آیند.

رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) به لشکرى از مسلمانان مأموریت جنگى داد و شخصى را از انصار به فرماندهى آنها نصب کرد.
فرمانده در میان راه بر سر موضوعى بر آنها خشمگین شد و دستور داد هیزم فراوانى جمع کنند و آتش بیفروزند.

همین که آتش برافروخته شد گفت: آیا رسول خدا به شما تأکید نکرده است که از اوامر من اطاعت کنید؟ گفتند: بلى.
گفت: فرمان مىدهم خود را در این آتش بیندازید.
آنها امتناع کردند.

رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) از این ماجرا مستحضر شد فرمود: «اگر اطاعت مىکردند براى همیشه در آتش مىسوختند! اطاعت در موردى است که زمامداران مطابق قانون دستورى بدهند.»در غزوه حنین که سهمى از غنائم را به اقتضاى مصلحت به نو مسلمانان اختصاص داد، سعد بن عباده و جمعى از انصار که از پیشقدمان و مجاهدان بودند زبان به اعتراض گشودند که چرا آنها را بر ما ترجیح دادى؟ فرمود: همگى معترضین در یک جا گِرد آیند، آن گاه به سخن پرداخت و با بیانى شیوا و دلنشین آنها را به موجبات کار، آگاه نمود، به طورى که همگى به گریه افتادند و پوزش خواستند.

همچنین در این واقعه، مردى از قبیله بنى تمیم به نام حُرقوص (که بعدها از سردمداران خوارج نهروان شد) اعتراض کرده، بالحن تشدّد گفت: به عدالت رفتار کن! عمر بن خطاب از گستاخى او برآشفت و گفت: اجازه بدهید هم اکنون گردنش را بزنم! فرمود: نه، او را به حال خودش بگذار و رو به سوى او کرده و با خونسردى فرمود: «اگر من به عدالت رفتار نکنم چه کسى رفتار خواهد کرد؟»در صلح حدیبیّه عمربن خطّاب در خصوص معاهده آن حضرت با قریش انتقاد مىنمود که چرا با شرایط غیر متساوى پیمان مىبندد؟ رسول اکرم با منطق و دلیل، نه با خشونت، او را قانع کرد.

رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) با این روش خود، عدل و رحمت را به هم آمیخته بود و راه و رسم حکومت را به فرمانروایان دنیا مىآموخت تا بدانند که منزلت آنها در جوامع بشرى مقام و مرتبه پدر مهربان و خردمند است نه مرتبه مالک الرّقابى! و مىباید همه جا صلاح امر زیر دستان را در نظر بگیرند نه اینکه هوس هاى خودشان را بر آنها تحمیل نمایند.

مىفرمود: «من به رعایت مصلحت مردم از خود آنها نسبت به خودشان اولى و شایسته ترم و قرآن کریم مقام و منزلت مرا معرّفى کرده است أَلنَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ پس هر کس از شما از دنیا برود چنانچه مالى از خود بجا گذاشته، متعلّق به ورثه اوست و هر گاه وامى داشته باشد و یا خانواده مستمند و بى پناهى از او بازمانده باشد دَیْنِ او بر ذمّه من و سرپرستى و کفالت خانواده اش بر عهده من است.»آرى، این است سیماى صمیمى و چهره تابناک پیامبر بزرگوار اسلام، و چنین است سیره عملى آن حضرت.

او کسى است که اخلاق انسانى و ملکات عالیه را در زمانى کوتاه آن چنان در دل مسلمین گسترش داد که از هیچ، همه چیز را ساخت! او با رفتار و کردارش گردن کشان عرب را به تواضع، و زورگویان را به رأفت، و تفرقه افکنان را به یگانگى، و کافران را به ایمان، و بت پرستان را به توحید، و بى پروایان را به پاکدامنى، و کینه توزان را به بخشایش، و بیکاران را به کار و کوشش، و درشتگویان و درشتخویان را به نرمخویى، و بخیلان را به ایثار و سخاوت، و سفیهان را به عقل و درایت، رهنمون و آنان را از جهل و ضلالت، به سوى علم و هدایت رهبرى فرمود.
صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَیْهِ وَ عَلى آلِهِ اَجْمَعینَ.

فضایل اخلاقی

زهد
صبر
رضا
تواضع
صداقت
خوش‌خلقی
شجاعت
سکوت
امانت‌داری
عفت
ایثار
روی‌گردانی از دنیا

رذایل اخلاقی

ظلم
طمع
حسادت
بخل
دروغ‌گویی
خیانت
تکبر
کینه‌ورزیدن
دشمنی‌کردن
فخرفروشی
زورگویی
دورویی


+ 9 = ده