خانه > اهلبیت علیهم السلام, مقالات, مناسبتی, منبر > آفتهای حرکت از نگاه امام هادی (ع)

آفتهای حرکت از نگاه امام هادی (ع)

قالَ الامام هادی علیه السلام : الْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالِبُ الْمَقْتِ، وَالْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داعٍ إ لَى الْغَمْطِ وَالْجَهْلِ، وَالبُخْلُ اءذَمُّ الاْ خْلاقِ، وَالطَّمَعُ سَجیَّةٌ سَیِّئَةٌ.
ترجمه :
فرمود:
حسد موجب نابودى ارزش و ثواب #حسنات مى گردد.
تکبّر و خودخواهى جذب کننده دشمنى و #عداوت افراد مى باشد.
عجب و خودبینى مانع تحصیل #علم خواهد بود و در نتیجه شخص را در پَستى و نادانى نگه مى دارد.
بخیل بودن #بدترین اخلاق است ؛
و نیز طَمَع داشتن خصلتى ناپسند و #زشت مى باشد.

روزی و روزگاری درسرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایه اى داشت به نام خواجه سلمان که مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشک مى برد و مى کوشید که اندکى از نعمت هاى آن مرد شریف را کم کند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى کارى از پیش نمى برد و خواجه به حال خود باقى بود. عاقبت روزى تصمیم گرفت، که خواجه را مسموم کند:
حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى که خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است. خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد.
در راه به دو جوان برخورد که خسته و مانده و گرسنه بودند. خواجه را بر آن دو، شفقت آمد. نان وحلوا را بدیشان داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فى الحال در جا مردند.
خبر به حاکم شهر رسید، و خواجه را دستگیر کرد، هنگامى که از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاکم کسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر کردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز کرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد که آن دو تن، یکى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یکى دو روز مرد.
آرى خودم کردم که لعنت بر خودم باد. این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود کند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش کرد؛ تا زنده بود، پیوسته در عذاب بود و سرانجام جان خود را در راه حسد از دست داد و در جهان دیگر به آتش غضب الهى خواهد سوخت

در خصوص جایگاه حسد و آثار آن، چند آیه از کلام نورانی وحی در این جا تقدیم می‌گردد:

«(ای رسول ما) بگو، از شر حسودان بدخواه هنگامی که حسد خویش را آشکار کنند، به خدای فروزنده صبح پناه می‌بریم.» (فلق: ۱ تا ۵)

«ای رسول، هنگامی که کافران، آیات را شنیدند نزدیک بود (از شدت حسد) با چشمان بد به تو چشم زخم زنند و گویند او دیوانه است.» (قلم: ۵۲)

«فقر نزدیک به کفر است و حسد نزدیک است که بر قضا و قدر غلبه کند.» (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آ له)

«حسد، ایمان را می‌خورد، چنان که آتش هیزم را می‌خورد.» (امام صادق علیه‌السلام)

«مؤمن غبطه می‌خورد نه حسد، ولی منافق حسد می‌خورد نه غبطه» (امام صادق علیه‌السلام)

 

 بخل

 

«ثعلبه انصاری» از اهالی مدینه روزی به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آ له گفت: «ای رسول خدا صلی الله علیه و آ له، از خداوند طلب کن که ثروتی به من ببخشد.» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آ له فرمود: «ای ثعلبه! برو قناعت کن و به آنچه روزیت شده بساز و خدا را شکر کن، چون بهتر از مال بسیاری است که نتوانی شکر آن را به جای آوری.»

 

ثعلبه چند روز بعد به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آ له گفت: «ای رسول خدا! دعا کن خداوند از فضل گسترده خود به من مالی ببخشد.» حضرت فرمود: «مگر تو پیرو من نیستی!؟ به خدا سوگند، اگر من از خدا بخواهم، کوه های زمین برایم سیم و زر خواهد شد، ولی چنان که می‌بینی به آنچه بر حسب تقدیر روزی شده قانع هستم.»

 

ثعلبه چند روز بعد باز هم به پیامبر گفت: «ای رسول خدا، از خداوند بخواه تا مرا ثروتمند گرداند. اگر خداوند از مال دنیا برخوردارم سازد، حق خدا را ادا می‌کنم و از مستمندان دستگیری می‌نمایم و به کسان و نزدیکان نیازمند خویش به قدر کفایت کمک می‌کنم.» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آ له دعا کردند: «پروردگارا از گنجینه خود به ثعلبه روزی کن.»

 

پس از دعای پیامبر خدا، پیوسته بر گوسفندان ثعلبه افزوده شد، تا آنجا که به علت زیادی گوسفند به بیابان دوری رفته و به کلی از مدینه قطع رابطه کرد. روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آ له پرسیدند: «ثعلبه کجاست و کارش به کجا کشیده؟» اصحاب اوضاع و احوال او را بیان کردند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آ له گفتند: «وای بر ثعلبه.»

 

هنگامی که آیه گرفتن زکات نازل شد، پیامبر اکرم، مأمورانی را به اطراف فرستادند از جمله دو نفر را به سوی ثعلبه و مردی از قبیله «سمی» فرستاد. فرستادگان، نامه پیامبر خدا صلی الله علیه و آ له را برای ثعلبه خواندند. ثعلبه گفت: «مگر ما کافر هستیم که باید جزیه بدهیم؟ به سراغ دیگران بروید تا بتوانم تصمیم بگیرم.»

 

(ای رسول ما) بگو، از شر حسودان بدخواه هنگامی که حسد خویش را آشکار کنند، به خدای فروزنده صبح پناه می‌بریم

 

 

 

مرد قبیله سلمی، فرستادگان پیامبر خدا صلی الله علیه و آ له را با خوش‌رویی پذیرفت و گفت: «امر خدا و پیامبر او را اطاعت می‌کنم. این شتران من است. خودتان ببینید هر کدام بهتر است برای زکات ببرید.»

 

 

 

فرستادگان گفتند: «تو خود حساب کن و از هر کدام می‌خواهی بده.» مرد سلمی گفت: «من بهترین اموالم را به خدا و پیامبر می‌دهم.» فرستادگان در ضمن جمع آوری زکات از دیگران، چند بار پاسخ نامناسب از ثعلبه گرفتند و به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آ له گزارش دادند. پیامبر صلی الله علیه و آ له فرمود: «وای بر ثعلبه»، و بعد برای مرد سلمی دعا فرمودند.

 

بی درنگ آیه نازل شد: «برخی از آن‌ها با خدا عهد کردند که اگر خداوند از فضلش به ما ببخشد، زکات می‌دهیم و از نیکوکاران خواهیم بود. ولی همین که خدا از کرم خود به آن‌ها بخشید، بخل می‌ورزند، و روی گردانیدند و از فرمان الهی سرپیچی کردند.» (سوره توبه: آیه ۷۵ و ۷۶)

 

مردی از خویشان ثعلبه چون آیه را شنید، نزد ثعلبه ماجرا را گفت. ثعلبه نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آ له رفت و درخواست نمود زکات بپردازد. پیامبر نپذیرفت و او خاک بر سر ریخت و ناله و فریاد نمود.

 

پس از رحلت پیامبر خدا صلی الله علیه و آ له، ثعلبه نزد ابوبکر، عمر و عثمان رفت تا زکات دهد، ولی آنان نپذیرفتند تا با تیره بختی از دنیا رفت.

 

در همین زمینه، آیاتی از قرآن بیان می‌گردد:

 

«هرکس بخل ورزید و از روی جهل و غرور، خود را از لطف خدا بی نیاز دانست و نیکویی را تکذیب کرد، پس به زودی کار او را (در دو عالم) دشوار می‌کنیم.» (سوره لیل: آیه ۸ تا ۱۰)

 

«کم آسایش ترین انسان‌ها، بخیل است؛ و از همه بخیل‌تر کسی است که به آنچه خداوند واجب کرده، بخل ورزد.» (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آ له)

 

«بخیل همیشه بهانه جویی می‌کند و عذر می‌آورد.» (امام علی علیه‌السلام)

 

«انسان بخیل، کسی است که در سلام کردن بخل ورزد.» (امام صادق علیه‌السلام)

 

داستان عیسى و شخص #خود بین

 

امام صادق علیه‏السلام فرمود :
راه و روش عیسى در تبلیغ دین گردش در شهرها بود ، در یکى از گردش‏هایش بیرونشد در حالى که مرد کوتاه قدى از یارانش به همراهش بود . چون عیسى به دریا رسید ، از روى یقین نام خدا را برد و روى آب به راه افتاد ، چون آن مرد عیسى را این چنین دید او هم با یقین کامل نام حضرت حق را به زبان جارى کرد و دنبال عیسى به روى آب به راه افتاد تا به عیسى رسید .

 

در این حال عجب و خودبینى او را گرفت ، با خود گفت : این عیسى روح اللّه است که به روى آب راه مى‏رود و من همانند او ، پس او را بر من چه برترى است ؟
امام فرمود : به محض این اندیشه به زیر آب رفت ، در آن حال عیسى را به عنوان کمک صدا زد ، آن حضرت وى را از آب بیرون آورده سپس به او فرمود :
چه گفتى ؟ در پاسخ عیسى ، اندیشه‏اش را بیان کرد و این که آلودگى عجب گریبانش را گرفت ، عیسى فرمود : خود را به جایى واداشتى جز آنجا که خدایت واداشته و بدین جهت مورد خشم خدا شدى ، از آنچه که گفتى به درگاه حضرت حق توبه کن .
سپس امام صادق علیه‏السلام فرمود : آن مرد توبه کرد و به مقامى که خدا به او داده بود بازگشت

 


+ 1 = هفت