خانه > اهلبیت علیهم السلام, منبر > امام کاظم علیه السلام اسوه صلابت و ظلم ستیزی

امام کاظم علیه السلام اسوه صلابت و ظلم ستیزی

۴ علمی که یادگیری اش بر همه لازم است
(به بهانه ۲۵رجب؛ شهادت مظلومانه امام کاظم علیه السلام)

۴ علمی که یادگیری اش بر همه لازم است
(به بهانه ۲۵رجب؛ شهادت مظلومانه امام کاظم علیه السلام)


قَالَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ علیهماالسلام:

وَجَدْتُ‏ عِلْمَ‏ النَّاسِ کُلَّهُ فِی أَرْبَعٍ أَوَّلُهَا أَنْ تَعْرِفَ رَبَّکَ وَ الثَّانِی أَنْ تَعْرِفَ مَا صَنَعَ بِکَ وَ الثَّالِثُ أَنْ تَعْرِفَ مَا أَرَادَ مِنْکَ وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْرِفَ مَا یُخْرِجُکَ مِنْ دِینِکَ.

امام کاظم علیه السلام می فرمایند:

دانش مردمان را در چهار چیز یافتم:

اول، پروردگار خود را بشناسى،

 دوم ، اینکه بدانى که با تو چه خوبیها کرده است (و به تو چه نعمتها داده است، از نعمت هستى گرفته تا دیگر نعمتها)،

سوم، اینکه بدانى از تو چه خواسته است،

 و چهارم، آنکه بدانى چه چیز تو را از دین بیرون مى‏برد، و گمراه مى‏کند. [بحار الأنوار ، ج‏۷۵، ص: ۳۲۸ در کتاب کافی ج ۱ص۵۰ ، از امام صادق علیه السلام نقل شده است]

طبق این فرمایش ، دانشِ سودمند براى مردمان، و دانشى که فراگیرى آن بر همه مردمان لازم است و براى عموم مفید، ۴ چیز است. ۱٫ خداشناسی ۲٫ معرفت نفس یا خودشناسی  ۳٫وظیفه شناسی  ۴٫ دشمن شناسی/

 

داستان هایی از زندگانی امام موسی کاظم(سلام الله علیه)

امام کاظم علیه السلام
علّت زندانى شدن آن امام مظلوم صلوات اللّه و سلامه علیه را طبق آنچه گفته اند، چنین است : در آن سالى که هارون الرّشید به سفر حجّ رفت و در کنار قبر حضرت رسول صلى الله علیه و آله جمعى از بنى هاشم و از آن جمله امام موسى کاظم علیه السلام را دید…

داستان هایی از  زندگانی امام موسی کاظم(سلام الله علیه)

هفتمین اختر امامت

آن حضرت روز یک شنبه ، هفتم ماه صفر، سال ۱۲۸ هجرى قمرى (۲) در روستائى به نام أ بواء بین مکّه معظّمه و مدینه منوّره دیده به جهان گشود.
نام : موسى (۳) صلوات اللّه و سلامه علیه .
کنیه : ابوالحسن ، ابوالحسن اوّل ، ابوالحسن ماضى ، ابوابراهیم ، ابوعلىّ، ابواسماعیل ، ابواسحاق و… .
لقب : عبد صالح ، کاظم ، باب الحوائج ، صابر، رجل ، امین ، عالم ، زاهر، صالح ، شیخ ، وفىّ، نفس زکیّه ، زین المجتهدین و… .
نقش انگشتر: حضرت داراى دو انگشتر بود، که نقش هر کدام به ترتیب عبارتند از: ((
حَسْبِیَاللّهُ))، ((المُلْکُ لِلّهِ وَحَدَهُ)).
پدر: امام جعفر، صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم .
مادر: حمیده مصفّاة اندلسى ، دختر صاعد بربرى .
دربان : محمّد بن فضل ، مفضّل بن عمر را گفته اند.
مدّت امامت : حضرت روز دوشنبه ، ۲۵ شوّال ، سال ۱۴۸ هجرى قمرى ، پس از شهادت پدر بزرگوارش ، در بیست سالگى منصب امامت و زعامت جامعه اسلامى را به عهده گرفت و تا سال ۱۸۳ هجرى ، امامت آن حضرت به طول انجامید.
مدّت عمر: آن حضرت مدّت بیست سال و بنابر نَقلى ۱۹ سال ، هم زمان با پدر بزرگوارش و مدّت ۳۵ سال پس از آن ادامه حیات داد که جمعا ۵۵ سال طبق مشهور، عمرى با برکت و پر از مشقّت را سپرى نمود، گرچه بعضى عمر آن حضرت را تا ۵۸ سال نیز گفته اند.

علّت زندانى شدن آن امام مظلوم صلوات اللّه و سلامه علیه را طبق آنچه گفته اند، چنین است :
در آن سالى که هارون الرّشید به سفر حجّ رفت و در کنار قبر حضرت رسول صلى الله علیه و آله جمعى از بنى هاشم و از آن جمله امام موسى کاظم علیه السلام را دید، که جهت زیارت قبر آن حضرت حضور دارند.
هنگامى که هارون الرّشید نزدیک قبر مطهّر رسید، گفت : ((السّلام علیک یا رسول اللّه ! یا بنى عمّى !)) یعنى ؛ سلام بر تو اى رسول خدا!
اى پسر عمویم .
در همین حال ، امام موسى کاظم علیه السلام جلو آمد و هنگامى که نزدیک قبر مطهّر رسید؛ اظهار داشت : ((السّلام علیک یا أ بة !))
یعنى ؛ سلام بر تو اى پدر.
هارون الرّشید با دیدن چنین صحنه اى ، چهره خود را درهم کشید و کینه و عداوت آن حضرت را بر دل گرفته و مصمّم بر تحقیر و قتل حضرت شد.
مضافا بر آن که سخن چینان دنیاپرست و ریاست طلب – که در هر زمان بوده و هستند – از موقعیّت سوء استفاده کرده و در هر فرصت مناسبى بر علیه آن حضرت نزد هارون بدگوئى و سخن چینى نموده و او را بر علیه حضرت ، تحریک مى کردند.
تا آن که هارون به بغداد مراجعت کرده و دستور جلب آن حضرت را صادر کرد؛ و حضرتش را در بصره زندانى گرداند.
و چون مدّتى را در آن جا سپرى نمود، به بغداد منتقل شده ؛ و در زندانى مخوف و وحشتناک تحت انواع شکنجه هاى جسمى و روحى محبوس ‍ گردید.
در این که حضرت سلام اللّه علیه در چند مرحله زندانى شد؛ و نیز جمعا چه مدّت زمانى را در زندان سپرى نمود، بین مورّخین اختلاف است .
بنابر مشهور: حضرت توسّط سِندى بن شاهک ؛ و به دستور هارون الرّشید مسموم گردید؛ و در روز جمعه ، ۲۵ رجب ، سال ۱۸۳ هجرى قمرى (۴) در زندان بغداد به شهادت رسید؛ و جسد مطهّرش در قبرستان بنى هاشم کاظمین دفن گردید.
خلفاء و سلاطین هم عصر آن حضرت : دوران امامت آن حضرت هم زمان بود با حکومت منصور دوانیقى ، محمّد مهدى عبّاسى ، هادى عبّاسى ، هارون الرّشید.

تعداد فرزندان : مرحوم سیّد محسن امین رحمة اللّه علیه تعداد ۱۸ پسر و ۱۹ دختر از فرزندان امام موسى کاظم علیه السلام را نام برده است ؛ ولى بعضى دیگر گفته اند: آن حضرت داراى ۳۷ دختر و ۲۳ پسر بوده است .
نماز آن حضرت : دو رکعت است ، در هر رکعت پس از قرائت سوره حمد، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده مى شود.(۵)
و پس از پایان سلام نماز، تسبیحات حضرت فاطمه زهراء علیهاالسلام گفته مى شود؛ و سپس حوائج و خواسته هاى مشروعه خویش را از درگاه خداوند متعال تقاضا نموده ، که ان شاء اللّه بر آورده خواهد شد.

امشب به راستى شبم از روز بهتر است                        کاندر برابرم رخ فیروز دلبر است
در شب کسى ندیده عیان گردد آفتاب                            جز آفتاب من که رخش مهر انور است
تنها نه بزم من ز جمالش فروغ یافت                              کز نور روى او همه عالم منوّر است
پرسید عارفى که بگو کیست یار تو                               کز عشق او تو را دل پر غم در آذر است
گفتم به او نشین و بشنو که یار من                              نور خدا و مظهر حقّ، عین داور است
هم زاده نبىّ بود و بضعه بتول                                     سبط نبىّ، ولىّ خداوند اکبر است
سِرّ علىّ، مقام جلىّ، نور منجلى                                هفتم امام ، حضرت موسى بن جعفر است
از آدم و مسیح به درگاه جود او                                   چشم امیدشان همه چون حلقه بر در است
آدم طفیل و اصل وجود تو زین سبب                             معلوم شد که علّت غائى مؤخّر است
شاها به غیر صادر اوّل که جدّ تو است                          عالم تمام مشتقّ و ذات تو مصدر است
امروز روز شادى زهراى اطهر است                               خرّم دل رسول خدا، قلب حیدر است
روز ولادت است و نشاط است و خرّمى                          این روز با نشاط به عمرى برابر است
از دامن حمیده برآمد مهین مهى                                  کز نور او سراسر عالم منوّر است
مسرور و شاد، صادق آل علىّ نگر                                میلاد با سعادت موسى بن جعفر است (۶)

ظهور نور هدایت بین مکّه و مدینه

محدّثین و مورّخین و از آن جمله ابوبصیر حکایت کند:
امام جعفر صادق علیه السلام به همراه خانواده و بعضى از اصحاب که من نیز همراه ایشان بودم ، اعمال حجّ را انجام دادیم و سپس به سوى مدینه منوّره بازگشت نمودیم .
در بین راه ، به محلّى رسیدیم که ((اءبواء)) نام داشت ، حضرت دستور فرمود تا قافله پیاده شوند و استراحت نمایند.
خانواده حضرت نیز با فاصله کمى از اصحاب ، فرود آمد و همان جا منزل گرفت ، پس از گذشت لحظاتى که استراحت کردیم و غذا خوردیم ، شخصى نزد امام صادق علیه السلام آمد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! همسرتان ، حمیده پیام داد که هر چه زودتر نزد او بروید؛ زیرا حالتى فوق العادّه برایش ‍ عارض گردیده است – یعنى ؛ در حال زایمان نوزاد مى باشد -.
امام علیه السلام با شنیدن این خبر، سریع حرکت نموده و به سمت همسرش رفت ؛ و پس از گذشت مدّتى کوتاه مراجعت نمود و تمام افرادى که حضور داشتند، به احترام آن حضرت از جاى خود برخاستند و گفتند:
یاابن رسول اللّه ! خداوند، شما را به خیر و سعادت بشارت دهد، چه خبر است و حمیده در چه حالتى به سر مى برد؟
حضرت فرمود: خداوند متعال ، حمیده را به سلامت نگه داشت ، و به من ، نوزاد مبارکى را عطا نمود که در روى زمین بهتر از او نیست .
و سپس افزود: حمیده جریانى را براى من تعریف کرد و فکر مى کرد که من آن را نمى دانم .
اصحاب گفتند: آن جریان چه بود؟!
حضرت فرمود: حمیده اظهار داشت : همین که نوزاد عزیز به دنیا آمد، دست هاى خود را بر زمین نهاد و سر به سمت آسمان بلند کرد و تسبیح و تحمید و تهلیل خداوند جلّ و علا را به جاى آورد؛ و سپس بر رسول خدا صلوات و تحیّت فرستاد.
حضرت در ادامه فرمایشات خود افزود: من به حمیده گفتم : این حرکات ، مخصوص پیامبر خدا و امیرالمؤمنین و دیگر ائمّه اطهار مى باشد، که هنگام ولادت دست خود را بر زمین قرار داده و سر به سمت آسمان بلند نموده و مشغول تسبیح و تحمید و تهلیل خداوند متعال مى گردند.
و نیز بر پیغمبر خدا صلوات و درود مى فرستند؛ و سپس با اقرار و اعتراف مى گویند: بر یگانگى خداوند شهادت مى دهم ؛ و این که خدائى جز او وجود ندارد.
و همین که چنین حرکات و جملاتى از ایشان صادر گردید، خداوند رحمان علوم اوّلین و آخرین را بر آن ها مقرّر مى گرداند؛ و نیز ملک روح الا مین در شب هاى قدر به زیارت آن امام خواهد آمد.
سپس ابوبصیر در پایان خبر فرخنده میلاد حضرت موسى ابن جعفر علیه السلام گوید: ولادت آن حضرت در سال ۱۲۸ هجرى قمرى واقع گردید.
و چون کاروان حضرت به مدینه رسید، امام صادق علیه السلام به مدّت سه روز سفره انداخت و تمام افراد، بر سفره ولیمه امام موسى کاظم علیه السلام مى نشستند و غذا مى خوردند.(۷)

در گهواره و مسائل خانوادگى

یکى از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام ، به نام یعقوب سرّاج حکایت کند:
روزى به قصد ملاقات و زیارت مولایم ، حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام به منزل ایشان رفتم ، هنگامى که وارد شدم ، دیدم که آن امام بزرگوار کنار گهواره شیرخوارش ، حضرت ابوالحسن موسى کاظم علیه السلام ایستاده ؛ و جهت دل گرم کردن و آرام نمودن نوزاد، با او سخن مى گوید.
مدّت زیادى بدین منوال طول کشید؛ و همچنان من در گوشه اى نشسته و نظاره گر آن ها بودم تا آن که سخن راز امام با نور دیده اش علیه السلام به پایان رسید.
آن گاه من از جاى خود برخاستم و به سمت آن امام مهربان رفتم ، همین که نزدیک آن حضرت قرار گرفتم ، فرمود: آن نوزاد، بعد از من ، مولایت خواهد بود، نزد او برو و سلام کن .
پس اطاعت کردم و نزدیک آن نوزاد و نور الهى رفتم و سلام کردم ، با این که او کودکى شیرخواره در گهواره بود، خیلى زیبا و با بیانى شیوا جواب سلام مرا داد.
و سپس به من خطاب نمود و اظهار داشت : حرکت کن و به سوى منزل خود روانه شو و آن نام زشت و نامناسبى را که دیروز براى دخترت برگزیده اى تغییر بده ، چون خداوند متعال صاحب چنین نام و اسمى را دشمن داشته و غضب دارد و او مورد رحمت الهى قرار نخواهد گرفت .
یعقوب سرّاج در ادامه گوید:
یک روز قبل از آن که خدمت حضرت برسم ، خداوند متعال دخترى به من عطا کرده بود، که نام او را حُمیراء نهاده بودیم ؛ و کسى هم آن حضرت را از این موضوع آگاه نکرده بود؛ و با این که آن حضرت ، طفلى شیرخوار در گهواره بود، به خوبى از درون مسائل خانوادگى ما آگاه بود.
و بعد از آن که چنین علم غیبى از آن طفل معصوم آشکار گشت و مرا در تغییر و انتخاب اسم مناسبى براى دخترم نصیحت فرمود، امام جعفر صادق علیه السلام مرا مورد خطاب قرار داده و اظهار نمود: اى سرّاج ! دستور و پیشنهاد مولایت را عمل کن ، که موجب سعادت و خوشبختى شما خواهد بود.
یعقوب گوید: من نیز اطاعت امر کردم و نام دخترم را به نام مناسبى تغییر دادم .(۸)

کودکى دردآشنا

مرحوم قطب الدّین راوندى و دیگر بزرگان به نقل از عیسى شَلمقانى آورده اند:
روزى بر محضر مبارک امام صادق علیه السلام وارد شدم و تصمیم داشتم که درباره شخصى به نام ابوالخطّاب سؤال کنم .
همین که داخل منزل حضرت رفتم و سلام کردم ، امام علیه السلام فرمود: اى عیسى ! چرا نزد فرزندم موسى – کاظم علیه السلام – نمى روى ، تا آنچه که مى خواهى از او سؤ ال کنى ؟!
من دیگر سخنى نگفتم و براى یافتن حضرت موسى کاظم علیه السلام روانه گشتم ؛ و سرانجام او را در مکتب خانه یافتم ، که نشسته بود و مدادى در دست داشت .
چون چشم آن کودک معصوم بر من افتاد، اظهار داشت : اى عیسى ! خداوند متعال در روز اءزل از تمامى پیغمبران و خلایق ، بر نبوّت محمّد بن عبداللّه صلى الله علیه و آله ؛ و نیز خلافت و جانشینى اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام عهد و میثاق گرفته است ؛ و همگان نسبت به آن وفادار و ثابت هستند.
ولیکن عدّه اى از افراد، ایمانشان حقیقت و واقعیّت ندارد، بلکه ایمان آن ها عاریه و ظاهرى است ، که ابوالخطّاب نیز از جمله همین افراد مى باشد.
عیسى شلمقانى گوید: چون از آن کودک ، چنین سخنى عظیم را شنیدم ، خصوصاً که از نیّت و قصد درونى من آگاه بود، بسیار خوشحال شدم ؛ و آن حضرت را در آغوش گرفته و پیشانى او را بوسیدم و اظهار داشتم :
ذرّیه رسول اللّه صلوات اللّه علیهم ، بعضى از بعضى ارث مى برند و همگان یکى مى باشند.
و پس از آن ، نزد امام صادق علیه السلام بازگشتم و جریان را برایش بازگو کردم ؛ و افزودم بر این که همانا او حجّت خدا و خلیفه بر حقّ رسول اللّه صلى الله علیه و آله است .
سپس امام صادق علیه السلام فرمود: چنانچه هر مطلب و سؤالى که داشتى ، از این فرزندم – که او را مشاهده نمودى – سؤال مى کردى ، تو را پاسخ کافى و کامل مى داد.(۹)

آفرینش مافوق تصوّر

مرحوم شیخ مفیدرحمة اللّه علیه آورده است :
امام موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: همانا خداوند متعال دو جهان مرتبط با یکدیگر آفریده است ، که یکى از آن ها عُلیا و دیگرى سُفلى مى باشد.
و آفرینش تشکیلاتى هر دو جهان را در انسان ایجاد نموده است ؛ همان طور که این جهان را کروى شکل آفریده است ، همچنین سر انسان را نیز چون گنبد، کروى شکل قرار داده و موهاى سر انسان به منزله ستارگان ؛ و چشمانش او همانند خورشید و ماه ؛ و مجراى تنفّس او را چون شمال و جنوب ؛ و دو گوش انسان را چون مشرق و مغرب قرار داده است .
همچنین چشم بر هم زدن انسان ، مانند جرقّه و برق ، سخن و کلام او مانند رعد و صداى آسمانى ، راه رفتن او همچون حرکت ستارگان سیّاره است .
همچنین نشست و نگاه انسان همانند إ شراف ستارگان ؛ و خواب انسان مانند هبوط آن ها؛ و نیز مرگ او همانند فناء و نابودى آن ستارگان خواهد بود.
خداوند کریم در پشت انسان ۲۴ فقره و مهره استخوانى همانند ۲۴ ساعت شبانه روز، و درون او ۳۰ روده به تعداد روزهاى ماه قرار داده است ؛ و بدن او را متشکّل از ۱۲ عضو به مقدار حدّ اکثر حمل او در شکم مادر آفریده است .
و درون انسان چهار نوع آب وجود دارد که عبارتند از:
آب شور در چشمانش تا در گرما و سرما محفوظ و سالم بماند.
آب تلخ در گوش هایش تا جلوگیرى از ورود حشرات باشد.
آب مَنى در صلب و کمرش تا او را از فساد و دیگر عوارض مصون و سالم نگه دارد.
آب صاف در دهان و زبانش تا کمک در جهات مختلف دهان و درون باشد.
و به همین جهت هنگامى که حضرت آدم علیه السلام لب به سخن گشود، شهادت به یگانگى خداوند سبحان داد.
همچنین خداوند حکیم انسان را از نفس و جسم و روح آفرید، که به وسیله نفس ، خواب هاى مختلف مى بیند؛ و جسمش مورد انواع بلاها و امراض ‍ گوناگون قرار مى گیرد، که در نهایت به خاک باز مى گردد؛ و روح تا زمانى که جسم بر روى زمین باشد، با او است و پس از آن جدا خواهد شد.(۱۰)

واقعه اى حیرت انگیز در شش سالگى

صفوان بن مهران حکایت کند:
روزى امام جعفر صادق علیه السلام دستور داد، شترى را که همیشه بر آن سوار مى شد، آماده کنم .
همین که شتر را آماده کردم و جلوى منزل آوردم ، حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام که در سنین شش سالگى بود، با عجله و شتاب از منزل خارج شد و در حالى که یک روپوش ایمنى روى شانه هاى خود انداخته بود، کنار شتر آمد و بر آن سوار شد و با سرعت حرکت کرد.
خواستم مانع حرکت او شوم ؛ ولى نتوانستم و از نظرم ناپدید گشت ، با خود گفتم : اگر مولایم ، حضرت صادق سؤال نماید که فرزندش موسى و نیز شتر چه شد؟ چه بگویم .
مدّت کوتاهى در این افکار غوطه ور بودم ، که ناگهان متوجّه شدم شتر جلوى منزل حضرت ، روى زمین قرار گرفت و از تمام بدنش عرق سرازیر بود، آن گاه حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از آن فرود آمد و سریع وارد منزل شد.
در همین حال ، خادم امام صادق علیه السلام از منزل بیرون آمد و اظهار داشت : اى صفوان ! مولایت فرمود: جُل و پلاس شتر را بردار و آن را در جایگاه خودش بِبَر.
با خود گفتم : الحمدللّه ، امیدوارم امام صادق علیه السلام از سوار شدن بر شتر منصرف شده باشد، همین طور که با خود مى اندیشیدم ناگهان مولایم از منزل بیرون آمد و فرمود: اى صفوان ! ناراحت نباش ، مقصود این بود که شتر براى فرزندم موسى آماده شود؛ و سپس افزود: آیا مى دانى او در این مدّت کوتاه کجا رفت ؟
در جواب اظهار داشتم : سوگند به خداى یکتا، هیچ نمى دانم و خبر ندارم .
فرمود: همانا مسیرى را که ذوالقرنین در مدّت زمانى طولانى پیمود، فرزندم موسى آن را در زمانى کوتاه طى کرد؛ و بلکه چندین برابر آن را در همین مدّت کوتاه پیمود و سلام مرا به تمام دوستان و شیعیانمان رسانید و سپس ‍ مراجعت نمود؛ و هم اکنون چنانچه مایل هستى ، نزد او برو تا تمام جریان را برایت تعریف نماید.
بعد از آن داخل منزل رفتم و چون خدمت حضرت موسى کاظم علیه السلام وارد شدم ، دیدم حضرت نشسته و مقدارى میوه تازه که میوه آن فصل نبود و مشابه آن هم یافت نمى شد، جلویش قرار داشت ، وقتى متوجّه من شد فرمود:
اى صفوان ! هنگامى که سوار شتر شدم ، با خود گفتى : اگر مولایم امام صادق علیه السلام از فرزندش جویا شود، چه پاسخ دهم ؟
و خواستى مانع حرکت من شوى ؛ لیکن نتوانستى و در همان افکار سرگردان بودى ، که بازگشتم و از شتر پائین آمدم ؛ و آن هنگام تو با خود گفتى : الحمدللّه ، و سپس پدرم از منزل بیرون شد و فرمود:
اى صفوان ! ناراحت مباش ، آیا فهمیدى فرزندم موسى در این زمان کوتاه کجا رفت و برگشت ؛ و تو گفتى نمى دانم .
بعد از آن ، پدرم فرمود: فرزندم موسى در این زمان کوتاه چند برابر آنچه را که ذوالقرنین در آن زمان طولانى پیموده بود، پیمود، و اگر مایل هستى وارد شو تا فرزندم تو را در جریان امر قرار دهد.
صفوان گوید: با شنیدن این سخنان حیرت انگیز به سجده افتادم و سپس ‍ گفتم : اى مولاى من ! این میوه هائى که در حضور شما است ، از کجا آمده ، چون الا ن فصل آن ها نیست ، آیا این میوه ها فقط مخصوص شما مى باشد، یا من هم مى توانم از آن ها استفاده کنم ؟
فرمود: به منزل مراجعت کن ، سهم تو نیز فرستاده خواهد شد.
صفوان افزود: چون به منزل آمدم و نماز ظهر و عصر را خواندم حضرت طبقى از آن میوه ها را برایم فرستاد و آورنده گفت : مولایت سلام مى رساند و مى فرماید: تو دوست و شیعه ما هستى و در خوراکى هاى ما سهیم خواهى بود.(۱۱)

دو جریان بسیار عظیم و خواندنى

مرحوم شیخ حرّ عاملى و راوندى و دیگران بزرگان آورده اند:
پس از آن که امام جعفر صادق علیه السلام به شهادت رسید، یکى از فرزندانش به نام عبداللّه – که بزرگ ترین فرزند حضرت بود – ادّعاى امامت کرد.
امام موسى کاظم علیه السلام دستور داد تا مقدار زیادى هیزم وسط حیاط منزلش جمع کنند؛ و سپس شخصى را به دنبال برادرش عبداللّه فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نماید.
چون عبداللّه وارد شد، دید که جمعى از اصحاب و شیعیان سرشناس نیز در آن مجلس حضور دارند.
و چون عبداللّه کنار برادر خود امام کاظم علیه السلام نشست ، حضرت دستور داد تا هیزم ها را آتش بزنند؛ و با سوختن هیزم ها، آتش زیادى تهیه گردید.
تمامى افراد حاضر در مجلس ، در حیرت و تعجّب فرو رفته بودند و از یکدیگر مى پرسیدند که چرا امام موسى کاظم علیه السلام چنین کارى را در آن محلّ و مجلس انجام مى دهد.
آن گاه حضرت از جاى خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست ؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاکره گردید.
پس از گذشت ساعتى بلند شد و لباس هاى خود را تکان داد و آمد در جایگاه اوّلیه خود نشست و به برادرش عبداللّه فرمود: اگر گمان دارى بر این که تو بعد از پدرت امام جعفر صادق علیه السلام امام و خلیفه هستى ، بلند شو و همانند من در میان آتش بنشین .
عبداللّه چون چنان صحنه اى را دید و چنین سخنى را شنید، رنگ چهره اش ‍ دگرگون شد و بدون آن که پاسخى دهد با ناراحتى برخاست و مجلس را ترک کرد.(۱۲)
همچنین داود رقّى حکایت کند:
روزى به محضر مبارک امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب شدم و پس ‍ از عرض سلام در کنارى نشستم ، سپس فرزندش حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد و از شدّت سردى هوا، لباس هاى خویش ‍ را به دور خود پیچیده بود.
همین که امام موسى کاظم علیه السلام نزد پدر آمد، امام صادق علیه السلام اظهار داشت : اى فرزندم ! در چه حالتى هستى ؟
پاسخ داد: در سایه رحمت و پناه خداوند متعال هستم ، و بعد از آن اظهار نمود: اى پدر! من اشتهاى مقدارى انگور و انار دارم ؟
داود رقّى گوید: من با خود گفتم : چگونه حضرت در این فصل زمستان و سرماى شدید اشتها و میل به تناول این نوع میوه ها را دارد، ولى حضرت از افکار درونى من آگاه شد و فرمود: خداوند متعال بر هر چیز و هر کارى قدرت دارد.
و سپس به من فرمود: اى داود! بلند شو و برو داخل حیاط منزل ببین چه خبر است ؛ و در باغ چه مى بینى ؟
پس ، از جاى خود برخاستم و به طرف حیاط حرکت کردم ، همین که وارد حیاط شدم ، با حالت تعجّب دیدم درخت انگور و انار پر از میوه است .
با دیدن این صحنه شگرف ، بر اعتقاد و ایمانم افزوده شد؛ و با خود گفتم : اکنون به اسرار و علوم اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام آگاه گشتم و اعتقادم کامل گردید.
سپس مقدارى از انگور و تعدادى انار چیدم و چون وارد اتاق شدم حضرت موسى کاظم علیه السلام آن ها را از من گرفت و شروع به تناول نمود؛ و در ضمن اظهار داشت :
این از فضل پروردگار است ، که ما خانواده عصمت و طهارت را بر آن اختصاص داده و گرامى داشته است .(۱۳)

نجات شخصى سرگردان از اهالى طالقان

بعضى از تاریخ ‌نویسان حکایت کرده اند:
روزى هارون الرّشید شخصى را به نام علىّ بن صالح طالقانى احضار کرد و به او گفت : شنیده ام که گفته اى از کشور چین به وسیله اَبْر سفر کرده اى و به دیار خود، طالقان رفته اى ؟!
علىّ بن صالح طالقانى پاسخ داد: بلى ، صحیح است .
هارون اظهار داشت : سرگذشت خود را باید براى ما بازگو کنى ، که چگونه و در چه وضعیّتى بوده است .
طالقانى گفت : در آن هنگامى که قصد سفر به دیار خود کردم ، سوار بر کشتى شدم ، در مسیر راه طوفان شدیدى رُخ داد؛ و کشتى در امواج دریا متلاشى و غرق گردید و من با استفاده یکى از تخته هاى کشتى توانستم خود را از غرق شدن نجات دهم .
ولى مدّت سه روز بدون آن که غذائى خورده باشم در بین امواج خروشان دریا قرار داشتم تا بالا خره امواج دریا مرا به ساحل رساند و نجات یافتم .
همین که نگاه کردم ، درخت ها و رودهائى را دیدم ، کنار یکى از درخت ها خوابیدم .
در عالم خواب صداى هولناکى را شنیدم ، پس وحشت زده از خواب بیدار شدم و دیدم که دو حیوان شکل اسب در حال نزاع و زد و خورد بودند.
هنگامى که متوجّه من شدند، سریع وارد دریا گشتند، در همین اثناء، پرنده عظیم الجثّه اى را دیدم که جلوى غارى در همان نزدیکى فرود آمد؛ و چون خواستم نزدیک آن پرنده بروم ، متوجّه من شد و پرواز کرد و رفت .
سپس نزدیک آن غار رفتم و صداى تسبیح و اذکار و تلاوت قرآن از درون آن شنیدم ، وقتى نزدیک تر رفتم شخصى از درون غار مرا با اسم و نسب صدا نمود؛ و اظهار داشت : بیا داخل غار.
پس وقتى داخل آن غار رفتم و سلام کردم ، مردى قوى و تنومند را دیدم که جواب سلام داد و فرمود:
اى علىّ بن صالح طالقانى ! جریان تو چنین و چنان است و تمام داستان و ماوقع را برایم بازگو نمود .
و چون سخن وى پایان یافت ، گفتم : تو را به خدا سوگند! برایم بگو که چه کسى تو را از جریان من آگاه ساخته است ؟
در جواب اظهار نمود: خداوندى که عالِم به غیب است ؛ و تمام وقایع و امور به خواست او انجام مى پذیرد؛ و سپس فرمود: تو گرسته و خسته هستى ، در همین لحظه زمزمه اى نمود، که متوجّه آن نشدم ، فقط دیدم که بلافاصله مقدارى غذا و آب به همراه حوله اى حاضرت گردید.
بعد از آن فرمود: از این طعام میل کن ، که خداوند متعال آن را براى تو فرستاده است ، پس مشغول خوردن شدم ، و غذائى لذیذتر و گواراتر از آن ندیده بودم .
سپس آن شخص دو رکعت نماز به جاى آورد و فرمود: آیا مایل هستى که به دیار خود باز گردى ؟
عرضه داشتم : من کجا و دیار من کجا؟!
در همین لحظه دعائى را خواند؛ و دست مبارک خود را به سمت آسمان بلند نمود و اظهار داشت : ((السّاعة ، السّاعة )) پس ناگهان ابرى پدیدار شد و آن شخص را مخاطب قرار داد و گفت : ((سلام علیک ، یا ولىّ اللّه و حجّته !)).
و آن شخص پاسخ داد: ((علیک السّلام و رحمة اللّه و برکاتة ، اءیّتها السّحابة السامعة المطیعة )).
و سپس فرمود: قصد چه منطقه اى را دارى ؟
ابر پاسخ داد: به سمت طالقان مى روم .
آن شخص فرمود: به اذن خداوند متعال کنار ما، بر زمین فرود آى ، پس ‍ ناگهان ابر فرود آمد؛ و آن شخص دست مرا گرفت و بر روى آن ابر نشانید.
پیش از آن که ابر پرواز نماید، آن شخص را به خداوند یکتا و به پیغمبر اکرم و اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم سوگند دادم ، که خود را معرّفى نماید؛ و نام خود را بگوید؟
پس فرمود: خداوند متعال هیچگاه زمین خود را از حجّت ظاهرى یا حجّت باطنى رها و خالى نمى گذارد؛ و من حجّت ظاهرى خداوند منّان هستم ، من موسى بن جعفر مى باشم .
در همین حال من متذکّر امامت و ولایت آن حضرت شدم .
سپس ابر پرواز کرد و پس از گذشت لحظاتى کوتاه مرا در طالقان در خیابان و محلّه خودمان پیاده کرد.
راوى در ادامه حکایت افزود: پس از آن که هارون الرّشید داستان را به طور مشروح شنید، دستور داد تا شخص طالقانى را به قتل رسانند، تا مبادا دیگران بشنوند.(۱۴)

معرفت همسر خانم کبوتر

علىّ بن ابوحمزه ثمالى حکایت نماید:
روزى یکى از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسى کاظم علیه السلام به دیدار آن حضرت آمد؛ و حضرتش را به میهمانى در منزل خود دعوت کرد.
امام علیه السلام دعوت دوست خود را پذیرفت و به همراه آن شخص ‍ حرکت کرد تا به منزل او رسید.
همین که حضرت وارد منزل شد، میزبان تختى را مهیّا نمود و امام کاظم علیه السلام بر آن تخت جلوس فرمود.
چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت ، حضرت متوجّه شد که یک جفت کبوتر زیر تخت در حال بازى و معاشقه با یکدیگر مى باشند.
وقتى صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرن وارد شد، امام علیه السلام در حال خنده و تبسّم مشاهده کرد، از روى تعجّب اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! این خنده و تبسّم براى چیست ؟
حضرت فرمود: براى این یک جفت کبوترى است ، که زیر تخت مشغول شوخى و بازى هستند، کبوتر نر به همسر خود مى گوید: اى انیس و مونس ‍ من ، اى عروس زیباى من ! قسم به خداوند یکتا! بر روى زمین موجودى محبوبتر و زیباتر از تو نزد من نیست ؛ مگر این شخصیّتى که روى تخت نشسته است .
صاحب منزل با تعجّب عرضه داشت : آیا شما زبان حیوانات و سخن کبوتران را هم مى فهمید؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ما اهل بیت رسالت ، سخن حیوانات و پرندگان را مى دانیم ؛ و بلکه تمام علوم اوّلین و آخرین به ما داده شده است .(۱۵)

زنده شدن گاو!

علىّ بن مغیره – که یکى از راویان حدیث و از اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام مى باشد – حکایت کند:
روزى در مِنى و عرفات بودیم که امام موسى کاظم علیه السلام در مسیر راه به زنى برخورد کرد، که مشغول گریه و زارى بود؛ و نیز کودکان خردسالش در اطراف او گریان بودند.
امام کاظم علیه السلام به طور ناشناس نزدیک رفت و علّت گریه آنها را جویا شد؟
زن اظهار داشت : اى بنده خدا! من داراى فرزندانى خردسال هستم ؛ و تنها سرمایه زندگى براى امرار معاش ما یک گاو بود که ساعتى قبل مرد؛ به همین جهت ، گریان هستم چون دیگر وسیله امرار معاش نداریم .
حضرت فرمود: دوست دارى آن را زنده کنم ؟
زن عرضه داشت : بلى .
پس حضرت کنارى رفت و دو رکعت نماز خواند و دست خود را به سوى آسمان بالا برد و لبهاى مبارک خود را حرکت داد و زمزمه اى نود، که من نفهمیدم چه دعائى را خواند.
پس از آن ، امام علیه السلام از جاى بر خاست و به سمت گاو مرده آمد و با پاى مبارک خود بر پهلوى گاو زد.
ناگهان گاو زنده گردید و بلند شد و سر پا ایستاد،
همین که زن چشمش به گاو افتاد – که زنده شده است – سراسیمه کنان فریاد کشید: این شخص ، عیسى بن مریم است .
و چون امام کاظم علیه السلام داد و فریاد آن زن را شنید، سریع حرکت نمود و خود را در بین جمعیّت پنهان کرد، تا کسى آن حضرت را نشناسد.(۱۶)

نشانه هائى از امامت

ابوبصیر روایت کند:
روزى به محضر مبارک امام موسى کاظم علیه السلام وارد شدم و عرضه داشتم : فدایت گردم ، امام چگونه شناخته مى شود و نشانه هاى امامت چیست ؟
حضرت فرمود: امات نشانه ها و علامتهاى بسیارى دارد:
یکى آن بود که پدرم انجام داد جریان بینا شدن ابوبصیر توسّط امام صادق علیه السلام .
و از طرف خداوند متعال به وسیله حضرت رسول صلى الله علیه و آله منصوب و معرّفى شود، همانطور که امام علىّ علیه السلام را نصب نمود.
و دیگر آن که آنچه از او در هر موضوعى سئوال کنند، جواب آن را بداند و بتواند پاسخ دهد، و با مردم از هر قبیله و نژادى و صاحب هر لغتى که باشند، سخن گوید.
سپس افزود: اى ابوبصیر! هم اکنون نشانه اى از آن را مشاهده و ملاحظه خواهى نمود.
آن گاه لحظاتى گذشت ، ناگهان شخصى از اهالى خراسان وارد شد و با زبان عربى با حضرت سخن گفت ؛ ولى امام علیه السلام به فارسى و زبان محلّى با آن خراسانى صحبت مى فرمود.
مرد خراسانى با حالت تعجّب گفت : یا ابن رسول اللّه ! من با شما به زبان عربى سخن مى گویم ؛ لیکن شما به زبان فارسى صحبت مى فرمائى ؟!
حضرت فرمود: اگر ما نتوانیم به زبان فارسى و محلّى با شما سخن گوئیم ؛ پس چه مزیّت و فضیلتى بر دیگران داریم .
پس از آن ، حضرت به من خطاب نمود و فرمود: اى ابوبصیر! امام به تمام لغات انسانها آشنا است ، و نیز زبان تمام حیوانات را مى فهمد و با آنها سخن مى گوید؛ و کسى که داراى این مزایا و اوصاف نباشد، امام نیست .(۱۷)

پرش نان و بلعیدن شیر

علىّ بن یقطین – یکى از دوستان و اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام که وزیر هارون الرّشید نیز بود – حکایت کند:
روزى هارون الرّشید بعضى از نزدیکان خود و همچنین امام موسى کاظم علیه السلام را براى صرف طعام دعوت کرد؛ و یکى از افراد خود را دستور داد تا بر سر سفره کارى کند که حضرت موسى کاظم علیه السلام شرمنده و خجل شود.
حضرت به همراه یکى از خادمان خود تشریف آورد و در جایگاه خود جلوس فرمود، پس از لحظاتى سفره پهن و غذاها چیده و آماده شد و حاضران مشغول خوردن غذا شدند.
و خادم حضرت نیز کنار حضرتش قرار گرفته بود، مشغول خوردن شد و چون مى خواست نانى بردارد با سحر و جادوئى که شده بود، نان پرواز مى کرد و تمام حاضران مى خندیدند و در ضمن حضرت را مسخره مى کردند.
چون چند مرتبه این کار تکرار شد، حضرت به عکس شیرى که بر یکى از پرده ها بود خطاب نمود و اظهار داشت : اى شیر خدا! دشمن خدا را برگیر.
ناگهان آن عکس تجسّم یافت و شیرى بزرگ و غضبناک گردید؛ و سپس ‍ حمله اى نمود و آن شخص ساحر و جادوگر را بلعید.
تمامى افراد در آن مجلس ، با دیدن چنین صحنه اى هولناک ، از ترس و وحشت بیهوش گشته و روى زمین افتادند و شیر به حالت اوّلیّه خود برگشت .
پس از گذشت ساعتى که حاضران بهوش آمدند، هارون الرّشید به حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام عرضه داشت : تو را سوگند مى دهم به حقّى که بر گردنت دارم ، تقاضا نمائى که شیر آن مرد را بازگرداند.
حضرت فرمود: اگر عصاى پیغمبر خدا، حضرت موسى علیه السلام آنچه را که در حضور فرعون بلعید، بازگردانید، این شیر هم آن شخص را باز مى گرداند.(۱۸)

احتجاج و غلبه بر رقیب

مرحوم طبرسى در کتاب شریف خود به نام احتجاج آورده است : روزى مهدى عبّاسى با حضور بعضى از علماء اهل سنّت و از آن جمله ابویوسف – که یکى از علماء برجسته دربار به حساب مى آمد، جلسه اى تشکیل داد؛ و حضرت ابوالحسن امام موسى کاظم علیه السلام را نیز در آن جلسه دعوت کرد.
امام کاظم علیه السلام پس از ورود، از ابویوسف مطلبى را پرسید؛ ولى او نتوانست جواب سئوال حضرت را بدهد.
پس از آن ، خطاب به حضرت کرده و اجازه گرفت تا سئوالى را مطرح کند؟
امام علیه السلام فرمود: آنچه مایل هستى سؤ ال و مطرح کن .
ابویوسف پرسید: درباره حاجى که در حال احرام باشد، آیا شرعاً مى تواند از سایه بان استفاده کند؟
حضرت فرمود: خیر، صحیح نیست . پرسید: چنانچه خیمه اى را نصب کند و داخل آن رود، چه حکمى دارد؟
فرمود: در آن اشکالى نیست .
پرسید: چه فرقى بین آن دو وجود دارد؟!
حضرت فرمود: درباره زن حایض چه مى گوئى ، آیا نمازهاى خود را باید قضا کند یا خیر؟
جواب داد: خیر.
فرمود: آیا روزه هاى خود را باید قضا نماید؟
گفت : بلى .
فرمود: چه فرقى بین نماز و روزه مى باشد؟
گفت : در شریعت اسلام حکم آن چنین وارد شده است .
امام موسى کاظم علیه السلام فرمود: درباره احکام شخص حاجى در حال احرام نیز چنان وارد شده است .
در این لحظه مهدى عبّاسى خطاب به ابویوسف کرد و گفت :
اى ابویوسف ! چه کردى ؟ کارى که نتوانستى انجام دهى ؟!
ابویوسف گفت : او یعنى ؛ امام کاظم علیه السلام – مرا با یک استدلال از پاى درآورد.(۱۹)

مسافر آشنا همراه پاسخ

دو نفر از شیعیان امام موسى کاظم علیه السلام حکایت کنند:
علىّ بن یقطین روزى مقدارى اموال و اجناس ، به همراه چند نامه که مسائلى در آنها از حضرت سئوال شده بود، تحویل ما داد و گفت :
دو مرکب سوارى تهیّه نمائید و این نامه ها و اموال را به مدینه ببرید و تحویل حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام دهید؛ و جواب نامه ها را دریافت کنید و بیاورید.
و سپس افزود: مواظب باشید کسى از این راز آگاه نشود و در طول مسیر کاملا با احتیاط حرکت کنید، که مبادا خطرى متوجّه شما شود.
آن دو نفر گویند: به کوفه آمدیم و دو شتر خریدارى کردیم و زاد و توشه اى تهیّه کرده و با آن اموال سوار شترها شدیم و از راه بصره به سوى مدینه منوّره حرکت نمودیم .
در مسیر راه بین کوفه و بصره به کاروان سرائى – که منزلگاه مسافرین بود – رسیدیم ، در آن جا فرود آمدیم و بارها را پائین آوردیم ، علوفه جلوى شترها ریختیم و در گوشه اى کنار بارها نشستیم تا پس از استراحت ، غذا بخوریم .
در همین بین سوارى از دور نمایان شد؛ و بسمت ما آمد، چون نزدیک ما رسید، متوّجه شدیم که او حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام مى باشد.
لذا جهت احترام به آن حضرت ، از جاى خود برخاستیم و سلام نمودیم .
امام علیه السلام پس از آن که جواب سلام ما را داد، با دست مبارک خود نوشته اى را تحویل ما داد و فرمود: این جواب مسئله هاى شما است ؛ و از همین جا بازگردید.
سپس آنچه مربوط به حضرت بود تقدیم حضرتش کردیم و عرضه داشتیم : یا ابن رسول اللّه ! زاد و توشه ما پایان یافته است ، اجازه فرمائید وارد مدینه شویم و ضمن این که زیارت قبر حضرت رسول صلى الله علیه و آله را انجام دهیم ، زاد و توشه اى نیز براى بازگشت تهیّه نمائیم ؟
حضرت فرمود: آنچه آذوقه برایتان باقى مانده است ، بیاورید؟
پس باقى مانده آذوقه ها را جلوى حضرت نهادیم ، حضرت با دست پربرکت خود آنها را زیر و رو کرد و فرمود: اینها شما را تا کوفه مى رساند و در آینده به زیارت قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله نائل خواهید شد.(۲۰)

جزاى بد گمانى بشوهر؛ و النگوى عروس در دریا

سلیمان بن عبداللّه حکایت کند:
روزى با عدّه اى به منزل حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شدیم و در حضور آن حضرت نشستیم .
پس از لحظاتى ، زنى را که صورتش به عقب برگشته بود، آوردند و از حضرت خواستند که او را معالجه نماید.
امام کاظم علیه السلام دست راست مبارک خود را بر پیشانى زن و دست چپ را پشت سر او نهاد و سر و صورت او را به حالت طبیعى برگرداند؛ و زن سالم شد.
سپس حضرت زن را مخاطب قرار داد و فرمود: مواظب باش بعد از این مرتکب چنین خلافى نشوى .
افراد در مجلس سئوال کردند: یا ابن رسول اللّه ! این زن چه کار خلافى را انجام داده ، که دجار این عقاب شده است ؟
امام علیه السلام فرمود: نباید راز او فاش گردد، مگر آن که خودش مطرح کند.
هنگامى که از زن سئوال شد که چه عملى انجام داده بودى ؟
گفت : شوهرم غیر از من همسر دیگرى دارد و هر دو در یک منزل هستیم ، در حالى که هووى من پشت سرم نشسته بود، من بلند شدم تا نماز بخوانم ؛ شوهرم حرکت کرد و رفت ، من گمان کردم پیش آن همسرش رفته است ، پس صورت خود را برگرداندم تا ببینم چه مى کنند، هوویم را تنها دیدم و شوهرم حضور نداشت .
و چون چنین گمان خلافى را نسبت به شوهرم انجام دادم ، به آن مصیبت گرفتار شدم و به دست مبارک مولایم ، آن عقاب برطرف شد و توبه کردم .(۲۱)
همچنین به نقل از اسحق بن عمّار آورده اند:
هنگامى که امام موسى کاظم علیه السلام به سوى بصره رهسپار بود، من نیز همراه ایشان در کشتى سوار بودم ، پس چون نزدیک شهر مداین رسیدیم موج عظیمى دریا را فراگرفت و پشت سر ما کشتى دیگرى بود که در آن جمعیّتى ، عروسى را به منزل شوهرش مى بردند.
ناگهان فریادى به گوش رسید، حضرت فرمود: چه خبر است ؟
این سر و صداها و فریادها براى چیست ؟
گفتند: در آن کشتى ، دخترى را به عنوان عروس به منزل شوهرش مى برند، عروس کنار کشتى رفته و خواسته که دستهایش را بشوید، ناگهان یکى از النگوهایش داخل آب دریا افتاده است .
حضرت فرمود: کشتى را متوقّف نمائید و ملوان و خدمه آماده کمک و برداشتن النگو باشند.
پس از آن ، حضرت به دیواره کشتى تکیه داد و دعائى را زمزمه نمود و سپس ‍ فرمود: ملوان ها سریع پائین روند و النگو را بردارند.
اسحاق گوید: در همان حال متوجّه شدیم که آب فروکش کرده و النگو روى زمین آشکار است .
بعد از آن ، حضرت افزود: النگو را بردارید و به صاحبش عروس تحویل دهید؛ و بگوئید که خداوند متعال را حمد و سپاس گوید.
و چون مقدارى حرکت کردیم و از آن محلّ گذشتیم به حضرت عرض کردم : فدایت گردم ، اگر ممکن است دعائى را که خواندى ، به من تعلیم فرما؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ممکن است ؛ مشروط بر آن که آن دعا را به کسى که اهلیّت ندارد، نیاموزى مگر به شیعیانى که مورد اعتماد باشند؛ و سپس حضرت آن دعا را املا نمود و من نوشتم .(۲۲)

احضار نامه از کوفه و صندوق مخفى

علىّ بن احمد بزّار حکایت کند:
در دهه سوّم ماه مبارک رمضان در مسجد کوفه مشغول عبادت بودم ، ناگهان شخصى نامه اى را که مُهر شده بود و به اندازه چهار انگشت بیشتر نبود، به دستم داد و گفت : این نامه را حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام برایت فرستاده است .
همین که نامه را گشودم ، در آن چنین مرقوم فرموده بود:
به نام خداوند بخشنده مهربان . وقتى این نوشته را خواندى ، نامه اى که ضمیمه آن است ، براى خود در جائى امن و مناسب نگه دار و مواظب آن باش تا زمانى که آن را طلب نمایم .
پس نامه را برداشتم و روانه منزل شدم ؛ و یک راست به طرف صندوقخانه رفتم و نامه را در صندوقچه اى – که مخصوص اشیاء قیمتى و نفیس بود – قرار دادم و درب آن را قفل کردم و کسى غیر از خودم از پنهان کردن آن اطّلاعى نداشت .
چون هنگام مراسم حجّ فرا رسید، من نیز عازم مکّه معظّمه گردیدم ؛ و در ضمن برنامه هایم به محضر شریف امام کاظم علیه السلام شرفیاب شدم .
حضرت فرمود: اى علىّ! با آن نامه اى که تو را بر محافظت آن دستور دادم ، چه کردى ؟
عرض کردم : فدایت گردم ، نامه را در صندوقخانه منزلم ، به همراه دیگر وسائل و اشیاء قیمتى در صندوقچه اى قرار داده ام و درب آن را قفل زده ام و کسى غیر از خودم به آن آگاهى ندارد و کلید آن را نیز همراه آورده ام .
امام علیه السلام فرمود: چنانچه نامه را ببینى مى شناسى ؟
گفتم : بلى .
پس سجّاده و جانماز خود را بلند نمود و نامه اى را که زیر آن موجود بود، برداشت و به من داد و فرمود: این همان نامه است ، بگیر و مواظب آن باش .
وقتى نامه را گرفتم دیدم ، همان نامه اى است که حضرت در مسجد کوفه برایم فرستاده بود.
لذا بسیار تعجّب کردم و با خود گفتم : چه کسى از آن اطّلاع داشته ، با این که کلید قفل صندوق همراه من بوده است ؟!
چگونه و به چه وسیله اى نامه همراه حضرت مى باشد، با این که به کوفه نیامده است ؟!(۲۳)

آشنائى به کتابهاى آسمانى و هدایت نصرانى

یکى از اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام – به نام یعقوب بن جعفر – حکایت نماید:
روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم ، که مردى نصرانى وارد شد و اظهار داشت : من از دیارى دور دست ، با تحمّل سختى ها و مشقّت آمده ام .
وسپس افزود: نزدیک سى سال است ، که از خداوند خواسته ام تا مرا به بهترین و کاملترین ادیان راهنمائى نموده ؛ و نیز به برترین بندگان هدایتم فرماید.
تا آن که شبى در خواب شخصى را دیدم ، که بیان اوصاف و فضایل مردى را در حوالى شهر دمشق مى کرد؛ پس چون از خواب بیدار شدم رهسپار دمشق گشتم ؛ و چون آن مرد را یافتم ، پس از صحبتهاى مفصّل ، گفت : گمشده تو در یثرب – شهر مدینه – است ؛ و چون وارد یثرب شوى از شخصیّتى به عنوان موسى بن جعفر علیهما السلام سئوال کن که منزلش کجاست ؟
و چون او را یافتى به مقصود خویش خواهى رسید.
و اکنون به محضر شما آمده ام .
راوى گوید: مرد نصرانى در حالى جریان را تعریف مى کرد، که ایستاده و بر عصاى خود تکیه زده بود؛ و در پایان اظهار داشت : اگر اجازه بفرمائى دست به سینه بنشینم .
امام علیه السلام اظهار داشت : اجازه نشستن دارى ولى بدون دست به سینه ، بلکه آزاد و راحت باش .
پس نشست و گفت : آن مردى که شما را به من معرّفى نمود سلام رساند، آیا جواب سلام او را نمى دهى ؟
امام کاظم علیه السلام فرمود: خداوند او را هدایت فرماید؛ تا زمانى که به دین اسلام نگرویده باشد جواب سلام ندارد.
نصرانى سئوال کرد: حم و الکتاب المبین إ نّا اءنزلناه فى لیلة مبارکة إ نّا کنّا منذرین فیها یفرق کلّ اءمر حکیم ، تفسیرش چیست ؟
حضرت فرمود: امّا حم مقصود محمّد صلى الله علیه و آله مى باشد، در کتابى که بر هود علیه السلام نازل شده ، موجود است ؛ و امّا الکتاب المبین امیر المؤمنین علىّ علیه السلام مى باشد؛ و امّا لیلة مبارکة حضرت فاطمه سلام اللّه علیها است ؛ و امّا فیها یفرق کلّ اءمر حکیم یعنى ؛ خیر کثیر از فاطمه سلام اللّه علیها خارج مى شود، که همه آنها حکیم خواهند بود.
سپس امام کاظم صلوات اللّه علیه نصرانى را مخاطب قرار داد و فرمود: اسم مادر حضرت مریم سلام اللّه علیها چیست ؟ و در چه روزى روح حضرت عیسى علیه السلام دراو دمیده شد؟ و در چه روزى ، و چه زمانى به دنیا آمد؟
نصرانى گفت : نمى دانم .
امام علیه السلام فرمود: نام مادر حضرت مریم سلام اللّه علیها ((مرث)) بود، که در زبان عرب به معناى ((وهیبة )) است ؛ و در روز جمعه هنگام زوال ظهر آبستن شد، که خداوند این روز را گرامى داشت ؛ و نیز پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله آن را به عنوان عید بزرگ مسلین معرّفى نمود.
و حضرت عیسى علیه السلام قبل از ظهر، روز سه شنبه ، در کنار رود فرات به دنیا آمد.
سپس نصرانى پس از مطالبى ، به حضرت عرضه داشت : اسم مادر من به زبان سریانى و عربى چه بوده است ؟
حضرت فرمود: نام مادرت عنقالیّة ؛ ونام جدّه ات عُنقورة ؛ ونام پدرت عبدالمسیح بوده است .
نصرانى گفت : صحیح و درست بیان نمودى ، اکنون به فرما که اسم جدّم چه بوده است ؟
حضرت فرمود: نام جدّت جبرئیل بود، که عدّه اى از لشکریان شام او را غافلگیر کرده و به شهادتش رساندند.
نصرانى این بار سئوال کرد: اسم من چه مى باشد؛ و اکنون چه نامى را برایم انتخاب مى نمائى ؟
امام کاظم علیه السلام فرمود: نام تو عبدالصّلیب است ، که نام عبداللّه را برایت بر گزیده ام .
در این هنگام نصرانى اسلام را پذیرفت ؛ و شهادتین را به طور کامل و مشروح بر زبان جارى نمود؛ وصلیبى را که به گردن آویزان کرده بود در آورد؛ و اظهار داشت : دستور بفرمائید که صدقات و مبرّات خود را به چه کسى به پردازم .
حضرت فرمود: مدّتى قبل یک نفر از نصارى آمد و مسلمان شد که در رفاه و نعمت فراوانى بسر مى برد، بروید و با هم زدگى نمائید.
شخص تازه مسلمان گفت : یا ابن رسول اللّه ! من یکى از ثروتمندان بزرگ و معروف هستم و اموال گوناگون بسیارى را در دیار خود رها کرده ام ، اکنون هر دستورى را صادر فرمائى آماده انجام آن هستم .
در پایان امام کاظم علیه السلام او را موعظه و راهنمائى نمود، که یکى از مسلمانان خوب و متدیّن قرار گرفت .(۲۴)

جبران خسارت ملخها

پیرمردى کهن سال به نام عیسى فرزند محمّد قرطى – که در حدود نود سال عمر داشت ، حکایت کند:
در سالى از سالها داخل زمین کشاورزى خود خربزه و خیار کشت کرده بودم ؛ و کنار زمین چاهى به نام ((اُمّ عظام )) قرار داشت .
همین که کشت جوانه زد و رشد کرد، ناگهان ملخهاى بسیارى هجوم آوردند و تمامى زراعت نابود کردند، که بیش از صد و بیست دینار بر من خسات وارد شد، بسیار ناراحت و افسرده خاطر گشتم .
روزى گوشه اى در همان زمین کشاورزى نشسته بودم ، ناگهان چشمم افتاد به جمال نورانى و مبارک حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام ، به احترام آن حضرت از بر خاستم .
حضرت بر من سبقت گرفت و سلام کرد و سپس فرمود: حالت چطور است ؟ و در چه وضعیّتى هستى ؟
عرض کردم : ملخها حمله کردند و تمامى زراعت و سرمایه مرا نابود ساختند.
فرمود: چه مقدار خسارت وارد شده است ؟
گفتم : صد و بیست دینار، غیر از آنچه زحمت کشیده ام .
فرمود: اگر یک صد و پنجاه دینار به تو داده شود، قانع هستى ؟
عرض کردم : دعا فرمائید تا خداوند برکت عنایت نماید.
پس از آن ، امام موسى کاظم علیه السلام دعائى را زمزمه نمود و آنگاه حرکت کرد و رفت .
وقتى امام موسى کاظم علیه السلام خداحافظى کرد و رفت ، من مشغول کشاورزى و آبیارى زمین شدم ؛ و بیش از آنچه امیدوار بودم ، خداوند متعال به برکت دعاى حضرت ، عطا نمود، که بیش از دههزار دینار به دست آوردم .(۲۵)

شناخت دینار گمشده

مرحوم إ ربلى و دیگر بزرگان رضوان اللّه علیهم به نقل از اصبغ بن موسى آورده اند:
روزى به قصد زیارت ، امام موسى کاظم علیه السلام حرکت کردم ، یکى از آشنایان کیسه اى – که مقدارى سکّه درون آن بود – تحویل من داد تا با مقدار وجهى که از خود داشتم ، تحویل حضرت دهم .
همین که وارد مدینه منوّره شدم ، خود را شستشو دادم ؛ و نیز سکّه هائى را که همراه داشتم شستم و با مشگ و عطر خوشبو نمودم ؛ و چون سکّه هاى دوستم را شمارش کردم ، ۹۹ عدد بود، لذا یکى از خودم بر آنها افزودم ؛ و سپس شبانه محضر مبارک آن حضرت شرفیاب شدم .
چون مقدارى نشستم و صحبتهائى با حضرت انجام گرفت ، در نهایت عرض کردم : فدایت گردم ، هدیه اى تقدیم حضورتان مى کنم ، امید وارم قبول فرمائید.
امام علیه السلام اظهار داشت : آنچه هست ، بیاور.
سکّه هاى خود را تقدیم حضرت کردم و سپس عرضه داشتم : فلانى – که از شیعیان و از دوستان شما است – نیز کیسه اى را براى شما فرستاده است .
حضرت فرمود: آن را هم بیاور، پس کیسه دوستم را نیز تحویل امام علیه السلام دادم .
حضرت کیسه را گرفت و آن را باز نمود و سکّه ها را روى زمین ریخت ؛ و با دست مبارک خود آنها را پخش کرد و سپس آن سکّه خودم را که درون کیسه انداخته بودم تا صد عدد کامل شود برداشت ، و به من داد و فرمود:
فلانى سکّه ها را با وزن براى ما فرستاده است ، نه با عدد و همان ۹۹ عدد درست بوده است .(۲۶)

معرفت نجات بخش انسان است

بسیارى از بزرگان در کتابهاى خود آورده اند:
شخصى به نام حسن بن عبداللّه ، فردى زاهد و عابد بود و مورد توجّه عامّ و خاصّ قرار داشت .
روزى وارد مسجد شد، امام موسى کاظم علیه السلام نیز در مسجد حضور داشت ، همین که حضرت او را دید فرمود: نزد من بیا.
چون حسن بن عبد اللّه خدمت امام علیه السلام آمد، حضرت به او فرمود: اى ابوعلىّ! حالتى که در تو هست ، آن را بسیار دوست دارم و مرا شادمان کرده است و تنها نقص تو آن ست که شناخت و معرفت ندارى ، لازم است آن را جستجو کنى و بیابى .
حسن اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! فدایت گردم ، معرفت چیست و چگونه به دست مى آید؟
فرمود: برو نسبت به مسائل دین فقیه شو و اهل حدیث باش .
حسن توضیح خواست که از چه کسى معرفت بیاموزم ؟
حضرت فرمود: از فقهاء و دانشمندان اهل مدینه بیاموز، و چون مطلبى را فراگرفتى ، آن را نزد من آور تا راهنمائیت کنم .
حسن بن عبداللّه حرکت نمود و مسائلى را از علماء فراگرفت و نزد حضرت باز گشت ، وقتى حضرت چنین حالتى را از او دید، فرمود: برو معرفت را فراگیر و آن را بشناس .
این حرکت چند بار تکرار شد، تا آن که روزى امام موسى کاظم علیه السلام در مزرعه اش بود، حسن با حضرت ملاقات کرد و گفت : فرداى قیامت در پیشگاه خداوند بر علیه تو شکایت مى کنم ، مگر آن که مرا بر شناسائى حقیقت معرفت ، هدایت و راهنمائى کنى ؟
بعد از آن ، امام علیه السلام فرمود: اوّلین امام و خلیفه رسول اللّه امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام است ؛ و سپس امام حسن ، امام حسین ، امام علىّ ابن الحسین ، امام محمّد باقر، امام جعفر صادق (صلوات اللّه و سلامه علیهم ). حسن گفت : یا ابن رسوال اللّه ! امام امروز کیست ؟
حضرت فرمود: من امام و حجّت خدا هستم .
گفت : آیا دلیل و نشانه اى دارى که با آن استدلال کنم ؟
فرمود: نزد آن درخت برو، و بگو که موسى بن جعفر مى گوید: حرکت کن و به سوى من بیا.
حسن گوید: به خداوند قسم ، چون نزدیک درخت آمدم ؛ و پیام حضرت را رساندم ، دیدم زمین شکافت و درخت به سوى حضرت حرکت کرد تا آن که جلوى آن بزرگوار آمد و ایستاد، سپس امام علیه السلام به درخت اشاره نمود: برگرد، پس آن درخت برگشت .(۲۷)

برخورد متفاوت با افراد

محدّثین و مورّخین حکایت کرده اند:
روزى امام موسى بن جعفر علیهما السلام در حالى که سوار بر الاغى بود، وارد دربار خلیفه شد و دربان با عزّت و احترام با حضرت برخورد کرد، به طورى که تمام افراد حاضر نیز احترام شایانى از آن حضرت به جاى آوردند.
یکى از افراد مخالف – به نام نفیع انصارى – به آن دربان – که عبدالعزیز نام داشت – گفت : چرا مردم نسبت به این مرد این همه احترام و تکریم مى کنند، تصمیم دارم او را رسوا و شرمسار کنم .
عبدالعزیز گفت : از تصمیم خود منصرف شو؛ چون این افراد از خانواده اى هستند که همیشه جواب مناسب همراه دارند، آن وقت یک عمر در ننگ و عار خواهى ماند.
با این حال همین که امام کاظم علیه السلام از نزد خلیفه بیرون آمد، نفیع انصارى افسار الاغ حضرت را گرفت و پرسید: تو کیستى ؟
امام علیه السلام فرمود: این چه سئوالى است ، که مطرح مى کنى ؟!
و سپس افزود: چنانچه نسب مرا بخواهى ، من فرزند محمّد حبیب اللّه ، فرزند اسماعیل ذبیح اللّه ، و فرزند ابراهیم خلیل اللّه هستم .
و اگر از شهر و دیار من سئوال مى کنى ، شهر من همان جائى است که خداوند بر تو و بر همه مسلمین واجب گردانیده است که براى انجام مناسک حجّ به آن جا روند.
و اگر از جهت خانواده و قبیله ام جویا هستى ؛ پس سوگند به خدا، دوستان من نسبت به تو و هم کیشانت ناخورسند مى باشند تا جائى که به حضرت رسول صلى الله علیه و آله گفتند: هم کیشان ما را از قریش جدا گردان و ما نمى خواهیم با آنها زندگى کنیم .
و چنانچه از جهت شهرت و مقام مرا مى طلبى ؛ ما همان خانواده و اهل بیتى هستیم که خداوند متعال دستور داده است که با این جملات : ((اللّهمّ صلّ علىّ محمّد و آل محمّد)) در هر نماز واجب ، یادى از ما شود.
و آنگاه فرمود: پس بدان ، که ما آل واهل بیت محمّد رسول اللّه صلى الله علیه و آله هستیم ، اکنون الاغ را رها کن .
پس نفیع انصارى افسار الاغ را رها کرد؛ و با ذلّت و خوارى تمام ، خود را عقب کشاند.(۲۸)

برخورد با دشمن دوست نما

فضل بن ربیع حکایت کند:
روزى هارون الرّشید با حالت غضب ، شمشیر به دست بر من وارد شد و گفت : همین الا ن باید این حجازى بعنى ؛ حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام را در هر حالتى که هست ، امانش ندهى و او را این جا حاضر کنى .
پس من به سوى محلّ سکونت حضرت حرکت کردم تا آن که به خانه اى که با حصیر و شاخه هاى درخت خرما درست شده بود، رسیدم ؛ غلام سیاهى در آن جا حضور داشت ، گفتم : اجازه ورود بر مولایت را مى خواهم ؟
غلام گفت : مولاى من حاجب و دربان و وزیر ندارد، بیا داخل ، چون وارد منزل شدم ، پس از عرض سلام ، گفتم : هارون الرّشید شما را طلب کرده است .
امام کاظم علیه السلام فرمود: مرا با هارون چه کار است ؟!
آیا با آن همه نعمت کفایت نمى کند؟
و پس از آن ، با سرعت حرکت نمود و اظهار داشت : اگر جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله نفرموده بود: تبعیّت از سلطان در حالت تقیّه واجب است ، هرگز نمى آمدم .
عرضه داشتم : یا ابن رسول اللّه ! آماده عقوبت و شکنجه هارون باشید، چون که بسیار غضبناک بود.
حضرت فرمود: همراه من کسى است که مالک تمام دنیا و آخرت است ، و هارون الرّشید امروز نمى تواند کمترین آسیبى را به من وارد نماید، انشاءاللّه تعالى .
و سپس دست مبارک خود را اطراف سر خود سه مرتبه چرخانید و زمزمه اى کرد که من متوجّه آن نشدم .
سپس حرکت کردیم و همین که جلوى دارالا ماره رسیدیم حضرت بیرون ایستاد ومن بر هارون الرّشید وارد شدم ، دیدم همانند مادر بچّه مرده ناراحت و سرگردان است ؛ و چون چشمش بر من افتاد گفت : آیا پسر عمویم را آوردى ؟
گفتم : بلى .
اظهار داشت : آسیبى که به او نرسانده اى ؟
گفتم : خیر.
گفت : بگو: وارد شود.
چون حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد، هارون از جاى خود حرکت کرد و به استقبال حضرت رفت و او را در آغوش گرفت و با یکدیگر معانقه کردند.
سپس هارون الرّشید به حضرت خطاب کرد و گفت : اى پسر عمو! خوش ‍ آمدى ؛ و آن گاه حضرت را با احترام و تکریم کنار خود نشانید و اظهار داشت : چه شده است که با ما قطع رابطه کرده اى ؛ و به ملاقات ما نمى آئى ؟
امام علیه السلام فرمود: چون ریاست و نعمت تو فراوان گشته است و علاقه مند به دنیا گشته اى .
پس از آن ، هارون دستور داد تا هدایاى متعدّد و ارزشمندى براى حضرتش ‍ آماده کنند؛ و سپس آن هدایا را تحویل امام کاظم علیه السلام داد.
حضرت فرمود: اگر نمى خواستم به جوانان بنى هاشم در امر ازدواجشان کمک کنم تا نسل آنها افزایش یابد، این هدایا را نمى پذیرفتم ؛ و سپس ‍ حرکت نمود و رفت .
فضل بن ربیع در ادامه این حکایت افزود: چون حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از دربار خلیفه خارج شد و رفت ، به هارون الرّشید گفتم : تو تصمیم تعذیب و جسارت داشتى ، ولى اکنون هدایائى گرانبها تقدیمش ‍ کردى ؛ و نیز با عزّت و احترام راهى منزل خویش گردید؟
هارون الرّشید در جواب اظهار داشت : همین که تو را به دنبال او فرستادم ، چند نفر ناشناس و مسلّح بر من وارد شدند و همگى گفتند: چنانچه آسیبى به موسى بن جعفر علیهما السلام برسانى ، تمام کاخ و اهل آن را نابود مى گردانیم ؛ پس سعى کن با او به نیکى و احسان برخورد نمائى .
فضل بن ربیع گوید: پس از گذشت چند صباحى خدمت امام موسى کاظم علیه السلام رفتم و عرضه داشتم : چگونه شرّ هارون الرّشید را از خودت دفع و برطرف نمودى ؛ و به حمد اللّه هیچ آسیبى به شما نرسید؟
امام علیه السلام در جواب فرمود: دعاى جدّم حضرت امیرالمؤمنین ، علىّ بن ابى طالب علیه السلام را خواندم و خداوند مرا کفایت نمود.(۲۹)

نابودى یا کمک و کار با ظلمه

صفوان جمّال – که یکى از اصحاب و دوستان امام موسى کاظم علیه السلام است – حکایت کند:
روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم ، که یکى از مؤمنین به نام زیاد بن مروان عبدى – که در دستگاه حکومت بنى العبّاس همکارى داشت – به مجلس آن حضرت وارد شد.
امام کاظم علیه السلام به او خطاب کرد و فرمود: آیا با آنها همکارى و هماهنگى در کارها دارید؟
زیاد گفت : آرى ، اى مولا و سرورم !
امام علیه السلام فرمود: چرا چنین مى کنى ؟!
گفت : اى سرورم ! من مردى آبرودار و آبرومندم ، و نیز عائله مند مى باشم ؛ و مال و ثروتى هم ندارم که تاءمین معاش و زندگى کنم .
حضرت فرمود: اى زیاد! به خداى یکتا سوگند، چنانچه از آسمان به زمین بیفتم و قطعه قطعه گردم و گوشتهاى بدنم را پرندگان جدا کنند، این برایم بهتر است تا آن که با این این ظالمان همکارى و معاشرت داشته باشم .
صفوان گوید: پرسیدم : یا ابن رسول اللّه ! پس در چه صورتى مى توان با آنها همکارى نمود؟
امام علیه السلام فرمود: در صورتى مى توان کنار آنها بود و با آنها همکارى نمود که براى نجات مؤمنى یا آزادى اسیرى باشد، که در چنگال آنها گرفتار باشد.
و در غیر این صورت ، خداوند متعال به کمک دهندکانِ ظالمان وعده عذاب دردناک داده است .
بعد از آن ، امام علیه السلام افزود: پس مواظب باش ، که خداوند متعال شاهد و ناظر همه حالات و همه کارها است ؛ و آنچه را که اراده نماید، انجام مى دهد.(۳۰)

مرگ گریه کننده قبل از مریض

مرحوم راوندى رحمة اللّه علیه در کتاب شریف خود آورده است :
یکى از فرزندان حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام ، به نام حسن بن موسى گوید:
عمویم محمّد بن جعفر سخت مریض شد و در بستر مرگ قرار گرفت . خانواده اش و بعضى از دوستان و آشنایان ، اطراف بسترش حضور یافته بودند؛ و از آن جمله برادرش ، اسحاق بن جعفر بود که بسیار بى طاقتى مى کرد و مى گریست .
در همین بین ، پدرم ، امام موسى کاظم علیه السلام وارد شد و در گوشه اى از اتاق نزدیک بستر برادرش ، محمّد بن جعفر جلوس فرمود؛ و پس از دلجوئى افراد، لحظاتى به چهره مریض و دیگر حاضران نگریست و سپس برخاست و از اتاق خارج گشت .
حسن گوید: من نیز همراه آن حضرت حرکت کردم و در بین راه به وى گفتم : اهل منزل شما را سرزنش مى کنند، که برادرت با این حالت در سکرات مرگ قرار گرفته است و آن وقت شما او را تنها رها مى کنى و مى روى ؟
امام علیه السلام فرمود: اى حسن ! آن که گریه مى کرد و بسیار اظهار ناراحتى مى نمود، قبل از مریض مى میرد؛ و مریض خوب خواهد شد و در عزاى برادرش ، اسحاق ناراحتى و گریه خواهد نمود.
حسن افزود: پس از گذشت یکى دو روز، عمویم محمّد بن جعفر خوب و سالم شد و برادرش ، اسحاق سخت مریض گردید و در بستر مرگ قرار گرفت .
بستگان و آشنایان گرد بستر او جمع شده و مى گریستند و از آن جمله برادرش محمّد بود.
و در نهایت طبق فرمایش امام علیه السلام اسحاق در چنگال مرگ قرار گرفت و از دنیا ررحلت نمود؛ و برادرش محمّد در ماتم و عزاى او گریه مى کرد.
و در حقیقت پیش گوئى امام موسى کاظم علیه السلام صحیح و درست در آمد.(۳۱)

انواع درد دندان و درمان آن

مرحوم کلینى رحمة اللّه علیه ، به نقل یکى از راویان حدیث و اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام حکایت کند:
روزى در محضر شریف آن حضرت بودم که آن بزرگوار پیرامون ناراحتى لثّه ها و انواع درد دندان و داروى آن مطالبى بیان فرمود، اینکه : چنانچه دندانت خورده شده و توخالى باشد، چند دانه گندم را پوست مى کنى ، سپس آنها را خیسانده و عصاره آنها را مى گیرى و چند قطره از آن عصاره را داخل آن دندانى که سوراخ شده است و درد مى کند، مى چکانى .
و آنگاه پنبه اى را به آن آغشته مى نمائى و درون همان دندان قرار مى دهى و به مدّت سه شب این کار را انجام خواهى داد تا ان شاءاللّه درد آن برطرف گردد، ضمن آن که باید بر پشت بخوابى .
ولى اگر دندان خوردگى ندارد و فقط باد در آن افتاده است ، باید به مدّت سه شب ، دو یا سه قطره از همان عصاره گندم را داخل گوشى که سمت آن دندان دردناک قرار دارد بچکانى تا ان شاءاللّه به اذن خداوند بهبودى حاصل شود.
همچنین امام موسى کاظم درباره ناراحتى دهان و خونریزى لثّه ها و فشار خون فرمود:
یک عدد حنظله هندوانه ابوجهل که تازه زرد شده باشد، پیدا مى کنى و آن را در قالب گِل قرار مى دهى و سپس گوشه اش از آن را سوراخ و با چاقو درون آن را به آرامى مى تراشى .
پس از آن ، مقدارى سرکه خرمائى که زیاد ترش باشد با آن مخلوط کرده و روى آتش مى گذارى تا خوب بجوشد و مانند شیره گردد.
به محض این که سرد شد، به اندازه یک انگشت از آن را برداشته و داخل دهان و لثه ها را خوب به وسیله آن ماساژ داده ؛ و سپس با سرکه مضمضه مى نمائى .
و این روش را چندین مرتبه انجام مى دهى تا ان شاءاللّه ناراحتى لثه ها و دهان برطرف گردد.(۳۲)

مناظره با هارون ؛ و فرق سادات هاشمى و عبّاسى

مرحوم شیخ صدوق و شیخ مفید و دیگر بزرگان در کتابهاى مختلف حکایت کرده اند:(۳۳)
حضرت ابو الحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام در جمع بعضى از اصحاب خاصّ، فرمود:
روزى هارون الرّشید مرا احضار کرد و چون بر او وارد شدم سلام کردم ، وى پس از آن که جواب سلام مرا داد؛ گفت : آیا ممکن است دو خلیفه از مردم مالیات دریافت نمایند؟!
گفتم : مواظب باش و تقواى الهى را رعایت نما، مبادا سخن بى محتواى دشمنان ما را بپذیرى ، اگر صلاح مى دانى حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله بخوانم !
هارون گفت : مانعى نیست .
اظهار داشتم : پدرم از پدران بزرگوارش ، از جدّم رسول خدا صلوات اللّه علیهم نقل فرمود: همانا چنانچه بدن خویشان با یکدیگر تماس پیدا کنند، تحریک و آرامش به وجود مى آورد؛ بنابر این دستت را در دست من قرار ده ؛ و سپس جلو رفتم و هارون دست مرا گرفت و کنار خود نشانید و گفت : دیگر وحشتى نداشته باش ، راست گفتى و نیز جدّت راست گفته است ، سکون و آرامش پبدا کردم و دوستى تو در دلم جاى گرفت ، اکنون سئوال هایى را مطرح مى کنم که کسى پاسخ آن ها را نمى داند، چنانچه جواب صحیحى دادى ، تو را آزاد مى گذارم و پس از این ، سخن هیچ کسى را بر علیه تو اهمیّت نمى دهم .
گفتم : آنچه مى خواهى سئوال کن ، اگر در امان بودم پاسخ مى گویم .
هارون اظهار داشت : چناچه راست گفتى و جواب از روى تقیّه نبود در امان خواهى بود.
و سپس گفت : به چه دلیلى شما بر ما ترجیح داده شده اید؛ و بر ما برترى دارید؟ و حال آن که ما و شما از نسل عبدالمطّلب هستیم و پسر عمو خواهیم بود.
در پاسخ گفتم : به جهت آن است که عبداللّه و ابو طالب از یک پدر و مادر بوده اند؛ ولى عبّاس ، مادرش غیر از مادر آن دو نفر بود و فقط از جهت پدر یکى هستند.
سپس گفت : چگونه به خود اجازه مى دهید که مردم شما را پسران حضرت رسول بنى الرّسول نامند و حال آن که شماها فرزندان علىّ بن ابى طالب علیه السلام هستید و انسان از ناحیه پدر به اجداد خود منسوب مى شود و مادر نقشى ندارد؟
در جواب هارون چنین اظهار داشتم : چنانچه رسول اللّه صلى الله علیه و آله زنده گردد و دختر تو را براى خود خواستگارى نماید، آیا قبول مى کنى ؟
پاسخ داد: بلى .
گفتم : ولى چنانچه از من خواستگارى نماید، نمى پذیرم .
هارون گفت : چرا؟
جواب دادم : چون من توسّط او متولّد شده ام ، لیکن تو از دیگرى به دنیا آمده اى .
پس از آن ، هارون الرّشید پرسید: چگونه خود را ذرّیّه رسول اللّه مى نامید؛ و حال آن که ذرارى شخص به وسیله مرد شناخته مى شود و شماها فرزندان دختر رسول اللّه مى باشید؟
از او خواستم تا از جواب این سئوال مرا معذور دارد، ولى او نپذیرفت و اصرار ورزید تا پاسخ گویم ؛ و نیز افزود: شما فرزندان علىّ ابن ابى طالب علیه السلام هستید؛ چرا خودتان را رئیس و رهبر مسلمین و ذرارى رسول اللّه – صلوات اللّه علیه – معرّفى مى کنید؟!
در جواب گفتم : به خدا پناه مى برم از شرّ شیطان ، خداوند عیسى علیه السلام را از ذرّیّه حضرت ابراهیم و داود و موسى و سلیمان علیهم السلام معرّفى کرده است ، اکنون بگو که عیسى کیست ؟
هارون پاسخ داد: عیسى پدر نداشت .
گفتم : بنابر این از طریق مادرش ، مریم از ذرارى انبیاء علیهم السلام قرار گرفته است .
و همچنین ما نیز از طرف مادر ذرّیّه پیغمبر خدا مى باشیم ، آیا کفایت مى کنى یا بیفزایم ؟
گفت : توضیح بیشترى بده ؟
گفتم : آن هنگامى که رسول خدا صلوات اللّه علیه خواست با نصارى مباهله نماید، اظهار داشت : فقط پسران و زنان و خودمان باشیم و درباره یکدیگر نفرین نمائیم ؛ و تنها امام حسن ، حسین ، علىّ و زهراء علیهم السلام را همراه برد؛ پس همانطور که امام حسن و حسین را فرزند خود نامید، ما هم فرزند و ذرّیّه او هستیم .
در پایان ، هارون الرّشید مرا تحسین کرد و گفت : مشگلات و خواسته هاى خود را مطرح نما که برآورده خواهد شد.
گفتم : اوّلین خواسته من این است که اجازه دهى پسز عمویت به حرم جدّش ، کنار اهل عیالش باز گردد؟
در جواب اظهار داشت : بررسى کنیم .
در ادامه روایت گفته شده است که هارون دستور داد تا حضرت را نزد سندى بن شاهک محبوس نمایند.(۳۴)

ادرار کجا و گناه از کیست ؟

در کتابهاى مختلفى وارد شده است :
در یکى از سالها ابوحنیفه – که رهبر و امام فرقه حنفى ها از اهل سنّت مى باشد – در زمان امام جعفر صادق علیه السلام وارد مدینه طیّبه گردید و به قصد دیدار آن حضرت راهى منزلش شد؛ و در راهروى منزل حضرت به انتظار اجازه ورود، نشست .
در همین بین ، کودک خردسالى از منزل امام علیه السلام بیرون آمد، ابوحنیفه از او پرسید: در شهر شما شخصى غریب کجا مى تواند ادرار و دفع حاجت کند؟
کودک کنار دیوار نشست و بر آن دیوار تکیه زد و سپس اظهار نمود: کنار نهر آب ، زیر درختان میوه دار، کنار دیوار مساجد، در مسیر و محلّ عبور اشخاص ، رو به قبله و پشت به قبله نباشد؛ و غیر از این موارد هر کجاى دیگر باشد مانعى ندارد.
ابوحنیفه گوید: چنین جوابى از آن کودک براى من تعجّب آور بود، پرسیدم : نام تو چیست ؟
گفت : من موسى ، پسر جعفر، پسر محمّد، پسر علىّ، پسر حسین پسر، علىّ، پسر ابوطالب هستم .
گفتم : گناه از چه کسى است و چگونه سرچشمه مى گیرد؟
فرمود: گناه و خطا یکى از این چند حالت را دارد:
یا از طرف خداوند باید باشد، که صحیح و سزاوار نیست که خداوند متعال سبب و باعث گناه بنده اش گردد؛ و سپس او را مورد عذاب قرار دهد.
یا آن که از طرف خداوند و بنده مى باشد، که آن هم صحیح نیست چون که قبیح است شریکى مانند خداوند، شریک ضعیف خود را بر انجام گناه عذاب کند.
و یا آن که گناه و خطا از خود انسان سر مى زند، که حقّ مطلب نیز همین است .
پس اگر خداوند عذاب نماید، حقّ دارد؛ و اگر عفو نماید و ببخشد از روى فضل و کرم و محبّت او نسبت به بنده اش مى باشد.(۳۵)

ضرورت سبزى همراه غذا

شخصى به نام موّفق مداینى گوید:
روزى حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام ، جدّ مرا جهت صرف ناهار دعوت نمود.
جدّم گفت : چون موقع صرف غذا فرا رسید و سفره را پهن کردند، نشستیم که غذا بخوریم ، حضرت متوجّه شد که سبزى خوردن سر سفره نیست ، دست از خوردن غذا کشید و به غلام و پیش خدمت خود فرمود: آیا نمى دانستى سفره اى که در آن سبزى نباشد غذا نمى خورم ، سریع مقدارى سبزى بیاور.
غلام حضرت رفت و پس از لحظه اى مقدارى سبزى آورد و جلوى امام کاظم علیه السلام نهاد، و حضرت شروع نمود غذاى خود را به همراه سبزى میل نماید.(۳۶)

برخورد با دشمن نادان

ابوالفرج اصفهانى در کتاب مقاتل الطالبیّین خود آورده است :
روش و اخلاق امام موسى کاظم علیه السلام چنین بود که اگر کسى پشت سر حضرتش حرفى زشتى مى زد و بدگوئى مى کرد، امام علیه السلام اظهار ناراحتى نمى کرد، بلکه هدیه اى برایش مى فرستاد.
همچنین مورّخین در کتابهاى مختلفى آورده اند:
یکى از فرزندان عمر بن خطّاب هرگاه امام کاظم علیه السلام را ملاقات مى کرد، به امام علىّ علیه السلام دشنام و ناسزا مى گفت و بدین شیوه حضرت را مورد آزار و اذیّت قرار مى داد. و مرتّب دوستان و اطرافیان حضرت مى گفتند: یا ابن رسول اللّه ! اجازه فرمائید تا او را مجازات و نابود کنیم ، و لیکن امام علیه السلام از این کار جلوگیرى مى نمود؛ و مانع مجازات او مى گردید. روزى حضرت از دوستان خود پرسید: محلّ کار این شخص ‍ کجاست ؟ و چه مى کند؟
عرضه داشتند: در اطراف مدینه مزرعه اى دارد، روزها در آنجا مشغول کشاورزى است . حضرت سوار مرکب الاغ خود شد و به سوى مزرعه آن شخص بد زبان ، رهسپار گشت ؛ و چون به مزرعه رسید، با الاغ وارد زراعتها و محصول او گردید.
آن شخص با دیدن چنین صحنه اى ، فریاد کشید: زراعت ما را لگدمال نکن ؛ ولى حضرت به راه خود ادامه داد تا نزدیک او رسید و سپس از الاغ پیاده شد و کنارش نشست و با او مشغول شوخى و مزاح گردید؛ و بعد از آن فرمود: چقدر براى این زراعت هزینه کرده اى ؟
گفت : صد دینار، حضرت فرمود: براى درآمد و سود از آن ، چه مقدار آرزو و امید دارى که بهره ببرى ؟
در پاسخ گفت : علم غیب نمى دانم ، حضرت فرمود: پرسیدم : چه مقدار آرزومندى ؟
آن شخص گفت : دویست دینار. امام علیه السلام سیصد دینار به او داد و با ملاطفت فرمود: درآمد زراعت هم مال خودت باشد. ناگاه آن شخص با مشاهده چنین برخورد، تعجّب کرده ؛ و پیشانى حضرت را بوسید و از جسارتهاى گذشته خود عذرخواهى کرد.
و چون شب هنگام نماز فرا رسید و مردم به مسجد آمدند، دیدند آن شخص پشت سر امام علیه السلام نماز جماعت مى خواند.
پس از آن ، حضرت به دوستان خود فرمود: حال این کار و روش صحیح بود، یا آنچه که شما پیشنهاد مى دادید؟!(۳۷)

در مقابل خدمت و محبّت ، خیانت و جنایت ؟!

روزى یحیى بن خالد برمکى ، براى یکى از برادرزادگان حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام – به نام علىّ بن اسماعیل ، که امام علیه السلام با او ارتباط گرم و صمیمى داشت و به طور مرتّب او را به شیوه هاى مختلف کمک مى فرمود – مقدار زیادى اموال و هدایا فرستاد و او را به سوى خود فرا خواند.
همین که حضرت متوجّه شیطنت یحیى برمکى شد، علىّ بن اسماعیل را به حضور خود دعوت نمود؛ و چون حضور یافت ، به او فرمود: اى برادرزاده ! شنیده ام قصد سفر دارى ؟ کجا مى روى ؟
گفت : قصد سفر به بغداد را دارم .
حضرت فرمود: به چه منظور به بغداد مى روى ؟
گفت : به جهت آن که قرض بسیارى بر عهده دارم و از پرداخت آن ناتوانم ، حضرت فرمود: من تمام قرض هاى تو را پرداخت مى کنم و نیز هر مشکلى داشته باشى ، برطرف مى سازم .
علىّ بن اسماعیل پیشنهاد حضرت را نپذیرفت و گفت : من براى مسافرت به بغداد ناچار هستم .
حضرت اظهار نمود: اکنون که تصمیم رفتن به بغداد را دارى مواظب باش ‍ که فرزندان مرا یتیم نکنى ؛ و سپس دستور داد تا مقدار چهار هزار درهم و سیصد دینار به برادرزاده اش بدهند.
چون علىّ بن اسماعیل بلند شد و رفت ، امام علیه السلام به افرادى که در آن مجلس حضور داشتند، فرمود: او در قتل من سعایت و سخن چینى مى کند و فرزندانم را یتیم مى گرداند.
افراد حاضر گفتند: یاابن رسول اللّه ! فداى تو گردیم ، با این که مى دانى او چنین جنایتى را مرتکب مى شود، چرا این چنین با ملایمت با او سخن مى گفتى و در نهایت هم آن مقدار پول و درهم و دینار را به او عطا نمودى ؟!
حضرت فرمود: بلى ، ولیکن پدرم از پدران بزرگوار خود نقل مى نمود، که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : چنانچه یکى از خویشاوندان قطع رحم نماید و تو سعى کنى که خویشاوندیتان با گرمى و صمیمیّت برقرار باشد، خداوند متعال او را مجازات و عقاب مى نماید.
و هنگامى که علىّ بن اسماعیل وارد بغداد شد و نزد یحیى برمکى رفت ، یحیى برمکى نیز او را به حضور هارون الرّشید برد.
و هارون در رابطه با امام موسى کاظم علیه السلام مطالبى از علىّ ابن اسماعیل پرسید.
و او در جواب گفت : از تمام شهرها اموال بسیارى براى ابوالحسن ، موسى بن جعفر علیهما السلام مى آورند، تا حدّى که چندین خانه در شهر مدینه خریدارى کرده است ؛ و نیز به تازگى باغ گران قیمتى را خریدارى و تهیّه نموده است .
و آن قدر نزد هارون بر علیه آن حضرت سخن چینى کرد و ناروا گفت تا آن که هارون الرّشید دستور جلب و زندانى شدن حضرت را صادر کرد.
و در نهایت امام موسى کاظم علیه السلام به دستور هارون الرّشید زندانى شد؛ و سپس مسموم و شهید گردید.(۳۸)

قبولى اعمال در رضایت ساربان

بسیارى از مورّخین و محدّثین حکایت کرده اند:
روزى یکى از مؤمنین به نام ابراهیم جمّال خواست نزد وزیر هارون الرّشید – یعنى ؛ علىّ بن یقطین – برود؛ ولیکن علىّ بن یقطین از پذیرش و ملاقات با ابراهیم امتناع ورزید.
پس از آن ، ایّام ذى الحجّه فرا رسید و علىّ بن یقطین جهت انجام مناسک حجّ، عازم مدینه منوّره و مکّه معظّمه گردید.
هنگامى که به مدینه رسید، خواست به زیارت و ملاقات حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام شرفیاب شود، همین که جلوى منزل حضرت رسید و اجازه ورود خواست ، امام علیه السلام از پذیرش و ملاقات با او امتناع ورزید.
روز دوّم نیز علىّ بن یقطین آمد و اجازه ورود خواست ؛ ولى حضرت باز هم نپذیرفت .
پس به غلام حضرت گفت : به مولایم بگو که من از علاقه مندان مخلص شما هستم و این همه راه را براى زیارت شما آمده ام ، گناه و خلاف من چیست ، که مرا نمى پذیرى ؟
هنگامى که غلام ، گفته علىّ بن یقطین را براى امام کاظم علیه السلام بازگو کرد، آن حضرت برایش چنین پیغام فرشتاد: چون ملاقات با ابراهیم جمّال شتر چران را نپذیرفتى ، و تو دل او را شکستى و ناامیدش کردى و او از تو آزرده خاطر بازگشت .
و باید بدانى که خداوند هم اعمال تو را مقبول درگاهش قرار نخواهد داد؛ مگر آن که ابراهیم جمّال از تو راضى و خوشنود گردد.
علىّ بن یقطین به غلام گفت : به مولایم بگو: در این موقعیّت چگونه ابراهیم را پیدا کنم ؟
من در شهر مدینه هستم و او در شهر کوفه مى باشد.
و حضرت فرمود: هنگامى که شب فرا رسید، بدون آن که کسى مطّلع شود، تنها به قبرستان بقیع برو، آن جا شترى آماده است ، سوار آن شو و به کوفه برو.
علىّ بن یقطین طبق فرمان حضرت ، شبانه وارد قبرستان بقیع شد و سوار بر شتر گردید و عازم کوفه شد؛ و در یک لحظه با طىّالا رض به شهر کوفه رسید و خود را جلوى درب منزل ابراهیم جمّال دید، پس درب منزل را کوبید و گفت ، من علىّ بن یقطین هستم .
ابراهیم جمّال از درون خانه گفت : علىّ بن یقطین را با من چه کار است ؟ و براى چه این جا آمده است ؟!
علىّ بن یقطین پاسخ داد: موضوع بسیار مهمّ است ، و آن قدر اصرار ورزید تا آن که ابراهیم آمد و درب منزل را گشود و علىّ، وارد منزل شد.
همین که علىّ بن یقطین وارد منزل ابراهیم گشت ، اظهار داشت : امام و مولایم ، حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از ملاقات با من خوددارى نمود؛ مگر آن که تو از من راضى شوى و مرا مورد عفو و بخشش خود قرار بدهى .
ابراهیم ساربان گفت : خداوند از تو راضى باشد، علىّ پاسخ داد: رضایت خداوند نیز در خوشنودى تو است ، و سپس افزود:
اگر تو از من ناراحت نیستى و مى خواهى خوشحال برگردم ، باید پاى خود را بر صورت من بگذارى .
و با اصرار فراوان ابراهیم تقاضاى او را پذیرفت ؛ و آن گاه علىّ روى زمین خوابید و ابراهیم پاى خود را روى صورت او گذاشت ؛ سپس جانب دیگر صورتش بر خاک نهاد و گفت : طرف دیگر صورتم را نیز پایمال کن .
و چون ابراهیم پاى خود را بر صورت علىّ بن یقطین نهاد، علىّ به طور مکرّر مى گفت : خدایا، تو شاهد و گواه باش .
پس از آن ، از حضور ابراهیم خداحافظى نمود و چون به مدینه رسید و جلوى منزل امام موسى کاظم علیه السلام آمد، حضرت او را پذیرفت و به درون منزل راه یافت .(۳۹)

راهنمائى شخصیّتى مسافر و آگاه

مورّخین شیعه و سنّى در کتاب هاى خود حکایت کرده اند:
شقیق بلخى در سال ۱۴۹ به قصد حجّ خانه خدا، عازم مکّه معظّمه گردید، هنگامى که به قادسیّه رسید جوانى را دید که تنها و بدون همراه به سوى مکّه رهسپار است ؛ ولى او را نشناخت .
شقیق گوید: با خود گفتم : این جوان از طایفه صوفیّه است ، که از مردم کناره گیرى کرده تا او را نشناسند، من وظیفه خود مى دانم که او را هدایت و راهنمائى کنم .
همین که نزدیک آن جوان رفتم ، بدون این که با او سخنى گفته باشم ، مرا مورد خطاب قرار داد و اظهار نمود:
اى شقیق ! خداوند در قرآن فرموده است : اجتنبوا کثیرا من الظّنّ إ نّ بعض ‍ الظنّ إ ثم (۴۰).
یعنى : از گمان بد نسبت به یکدیگر دورى نمائید، که بعضى از گمان ها، گناه محسوب مى شود.
و سپس از چشم من ناپدید شد و دیگر او را ندیدم تا آن که به محلّ قاصبه رسیدم ؛ و دوباره چشمم بر آن جوان افتاد، در حالى که مشغول نماز بود؛ و مشاهده کردم که تمام اعضاء بدنش از خوف الهى مى لرزید و قطرات اشک از چشمانش سرازیر بود.
نزد او رفتم تا از افکار خود عذرخواهى کنم ، چون نمازش پایان یافت و قبل از آن که من حرفى بزنم ، این آیه شریفه قرآن را تلاوت نمود: و إنّى لغفّار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثمّ اهتدى (۴۱).
یعنى : همانا من آمرزنده ام آن کسانى را که واقعا پشیمان شده و توبه کرده باشند و کردار ناپسندشان را با اعمال نیک جبران نمایند.
بعد از آن ، حضرت برخاست و به راه خود ادامه داد و رفت ، تا آن که بار دیگر در محلّى به نام زماله ، او را کنار چاهى دیدم که مى خواست با طناب و دلو آب بکشد؛ ولى دلو داخل چاه افتاد.
پس دست دعا به سوى آسمان بلند نمود، ناگاه دیدم آب چاه بالا آمد تا جائى که با دست آب برداشت و وضوء گرفت و چهار رکعت نماز به جاى آورد؛ و سپس مشتى از ریگ هاى کنار چاه را برداشت و درون چاه ریخت و قدرى از آن آب آشامید.
جلو رفتم و گفتم : قدرى از آنچه خداوند به شما روزى داده است به من هم عنایت فرما؟
اظهار داشت : اى شقیق ! نعمت هاى خداوند متعال در تمام حالات در اختیار ما بوده و خواهد بود، سعى کن همیشه نسبت به پروردگارت خوش ‍ بین و با معرفت باشى .
شقیق بلخى افزود: بعد از آن ، مقدارى از آن ها را به من عطا نمود؛ و چون تناول کردم همچون آرد و شکر بسیار لذیذ و گوارا بود که تاکنون به آن گوارائى و خوشبوئى ندیده بودم و تا مدّتى احساس گرسنگى و تشنگى نکردم .
بعد از آن ، دیگر آن شخصیّت عظیم القدر را ندیدم تا به مکّه مکرّمه رسیدم و او را در جمع عدّه اى از دوستان و اصحابش مشاهده کردم ، پس نزد بعضى از اشخاص که احتمالاً از دوستان او بود، رفتم و پرسیدم که این جوان کیست ؟
پاسخ داد: ابو ابراهیم ، عالم آل محمّد صلوات اللّه علیهم است .
گفتم : ابو ابراهیم چه کسى است ؟
جواب داد: او حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام مى باشد.(۴۲)

خبر از مرگ برادر جندب و اموال نزد همسرش

یکى از اصحاب و راویان حدیث ، به نام علىّ فرزند ابوحمزه ثمالى حکایت نماید:
روزى در خدمت حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام نشسته بودم ، که شخصى از اهالى شهررى ، به نام جندب وارد شد و پس از سلام در گوشه اى روبروى حضرت نشست .
امام علیه السلام پس از جواب سلام و احوال پرسى فرمود: برادرت در چه وضعیّتى است ؟
جندب در پاسخ گفت : الحمدللّه ، در حال صحّت و سلامتى بود و به شما سلام رسانید.
حضرت اظهار نمود: خداوند به تو صبر عنایت کند، برادرت از دنیا رفته است .
عرض کردم : اى سرورم ! من فداى شما گردم ، سیزده روز پیش نامه برادرم به دستم رسید؛ و او صحیح و سالم بود.
حضرت فرمود: بلى ، مى دانم ؛ لکن او دو روز بعد از فرستادن نامه فوت کرد و قبل از آن که بمیرد، به همسرش وصیّت نمود و اموالى را تحویل او داد که هر وقت بازگشتى آن اموال را تحویل تو دهد.
پس مواظب باش ، هنگامى که به منزل خود بازگشتى ، با زن برادرت با مهربانى و عطوفت برخورد کن ؛ و نسبت به او اظهار علاقه نما، تا آن اموال را تحویل تو دهد.
فرزند ابوحمزه ثمالى گوید: بعد از گذشت دو سال که جندب دو مرتبه به مدینه طیّبه جهت عزیمت به مکّه معظّمه آمده بود، جریان غیب گوئى امام موسى بن جعفر علیهما السلام را جویا شدم که تا چه اندازه اى واقعیّت و صحّت داشت ؟
در پاسخ اظهار داشت : سوگند به خدا! تمامى آنچه را که مولا و سرورم ، مطرح فرموده بود، صحّت داشت و هیچ خلافى و نقصى در آن نبود. (۴۳)

دلسوزى شیر براى زایمان همسر

علىّ بن ابوحمزه بطائنى حکایت کند:
روزى حضرت موسى بن جعفر علیه السلام از شهر مدینه به سوى مزرعه اش خارج شد؛ حضرت سوار قاطر بود و من نیز سوار الاغ شدم و حضرت را همراهى کردم .
مقدارى از شهر که دور شدیم ، ناگهان نرّه شیرى سر راه ما را گرفت ، من بسیار ترسیدم ، ولیکن شیر به سوى حضرت نزدیک آمد و با حالت ذلّت و تضرّع مشغول همهمه اى شد.
امام موسى کاظم علیه السلام ایستاد و شیر دست هاى خود را بلند کرده و بر شانه هاى قاطر قرار داد.
من به گمان این که شیر قصد حمله دارد، براى جان آن حضرت وحشت کردم ؛ و سخت نگران شدم .
پس از لحظاتى ، شیر دست هاى خود را بر زمین نهاد و آرام ایستاد و آن گاه حضرت روى مبارک خود را به سمت قبله نمود و دعائى را زمزمه نمود، ولیکن من چیزى از آن را متوجّه نشدم .
پس از آن ، شیر همهمه اى کرد؛ و حضرت آمین فرمود.
و سپس امام علیه السلام به شیر اشاره نمود: برو.
همین که شیر رفت ، حضرت نیز به راه خود ادامه داد و چون از آن محلّ دور شدیم ، به حضرت عرض کردم : یاابن رسول اللّه ! فدایت گردم ، شیر چه کارى داشت ؟! من بسیار براى جان شما و خودم ترسیدم ؛ و از این برخورد در تعجّب و حیرت هستم .
امام علیه السلام فرمود: آن شیر، همسر باردارى داشت که هنگام زایمانش ‍ فرا رسیده و درد سختى دچارش گشته بود.
لذا نزد من آمده بود که برایش دعا کنم تا به آسانى زایمان نماید و من هم در حقّش دعا کردم .
و بعد از آن که دعا به پایان رسید، به آن شیر گفتم : برو، اظهار داشت : خداوند هیچ درّنده اى را بر تو و ذرّیّه و شیعیانت مسلّط نگرداند؛ و من گفتم : آمین .(۴۴)

ارزش کار و کشاورزى

یکى از اصحاب و راویان حدیث ، به نام علىّ فرزند ابوحمزه بطائنى حکایت کند:
روزى از روزها جهت دیدار و ملاقات حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام حرکت کردم ، حضرت را در زمین کشاورزى ، در حالتى یافتم که مشغول کار و تلاش بود و عرق از بدن مبارکش سرازیر گشته بود.
بسیار تعجّب کردم و اظهار داشتم : یاابن رسول اللّه ! من فداى شما گردم ، مردم کجا هستند تا مشاهده کنند، که شما این چنین در این گرماى سوزان مشغول کار هستى و تلاش و فعّالیّت مى نمائى .
امام علیه السلام لب به سخن گشود و فرمود: اى علىّ! آن هائى که از من بهتر و برتر بوده اند، به طور مرتّب کوشش و تلاش داشته اند و هر کدام به نوعى کار مى کرده اند.
عرض کردم : منظور شما چه کسانى هستند؟
حضرت در پاسخ فرمود: منظورم رسول اللّه ، امیرالمؤمنین و دیگر پدرانم صلوات اللّه علیهم اجمعین مى باشند، که با دست خود کار و تلاش ‍ مى کرده اند.
سپس امام موسى کاظم علیه السلام ضمن فرمایشات خود افزود:
و این نوع کار و تلاشى را که من مشغول انجام آن هستم و تو مشاهده مى کنى ، پیامبران مُرسل الهى و نیز پیامبران غیر مرسل همه شان به آن اشتغال داشته اند و به وسیله آن تلاش و امرار معاش مى کرده اند.
و همچنین بندگان صالح خداوند متعال همه در تلاش و کوشش ‍ مى باشند.(۴۵)

خرید همسر به عنوان مادر

هشام بن احمر – که یکى از اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام است ، حکایت کند:
روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم ، به من فرمود: اى هشام ! آیا خبر دارى که از شهرهاى مغرب کسى آمده باشد؟
عرض کردم : خیر، بى اطّلاع هستم .
فرمود: بلى ، همین امروز عدّه اى آمده اند، بیا تا با یکدیگر برویم و سرى به آن ها بزنیم .
پس سوار مَرکب هاى خود شدیم و حرکت کردیم تا به نزد مردى از اهالى مغرب رسیدیم ، که تعدادى کنیز و غلام جهت فروش آورده بود و آن ها را جهت فروش بر ما عرضه کرد.
کنیزان نُه نفر بودند، که همه آن ها را حضرت دید و نپسندید و سپس اظهار داشت : به این ها نیازى نیست و ما براى اینها نیامده ایم ؛ اگر کنیزى دیگر دارى ، ارائه نما؟
مرد مغربى گفت : غیر از این ها دیگر ندارم .
امام علیه السلام فرمود: چرا، آنچه که دارى در معرض قرار بده ؛ و در خفاء نگه ندار.
مرد مغربى گفت : به خدا قسم دیگر کنیزى ندارم ، مگر یک نفر که مریض ‍ حال است .
امام علیه السلام فرمود: چرا او را عرضه نمى کنى ؟
و سپس اظهار نمود: او را هم بیاور.
ولیکن مرد مغربى قبول نکرد؛ و ما بازگشتیم .
فرداى آن روز، حضرت به من فرمود: اى هشام ! نزد آن مرد مغربى کنیز فروش برو و آن کنیز مریض را – که نشان نداد – به هر قیمتى که بود، خریدارى کن و بیاور.
هشام گوید: نزد همان شخص رفتم و تقاضاى خرید آن کنیز مریض را نمودم ؛ و او مبلغى را مطرح کرد، که من نیز به همان مبلغ آن کنیز را خریدارى کردم .
بعد از آن که معامله تمام شد، مرد مغربى گفت : آن شخصیّتى که دیروز همراه تو بود، کیست ؟
گفتم : یک نفر از بنى هاشم مى باشد، گفت : از چه خانواده اى ؟
پاسخ دادم : از پاکان و پرهیزکاران است .
گفت : بیش از این توضیح بده ؟
اظهار داشتم : بیش از این اطّلاعى ندارم .
آن گاه مغربى گفت : این کنیز جریانى دارد، که مهمّ است :
وقتى او را از دورترین نقاط مغرب خریدم ، زنى از اهل کتاب ، نزد من آمد و گفت : این کنیز را براى چه منظور خریده اى ؟
گفتم : او را براى خودم خریدارى کرده ام .
زن اهل کتاب گفت : سزاوار نیست چنین کنیزى نزد شخصى چون تو و ما باشد؛ بلکه این کنیز باید نزد بهترین انسان هاى روى زمین باشد و در خدمت او قرار گیرد؛ زیرا که به همین زودى نوزادى از او به دنیا مى آید، که شرق و غرب جهان را در سیطره ولایت خود قرار مى دهد.
هشام گوید: سپس کنیز را نزد امام موسى کاظم علیه السلام آوردم که بعد از مدّتى روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام از او تولّد یافت .(۴۶)

معرّفى جانشین خود

زکریّا بن آدم – که یکى از بزرگان شیعه و مورد توجّه خاصّ ائمّه اطهار علیهم السلام بوده است – به نقل از گفتار بعضى دوستانش حکایت نماید:
روزى در مدینه منوّره کنار قبر مطهّر رسول خدا صلى الله علیه و آله به همراه بعضى افراد نشسته بودیم ، که ناگهان متوجّه شدیم امام موسى کاظم سلام اللّه علیه دست فرزندش ، حضرت رضا علیه السلام را گرفته و به سمت ما مى آمد، چون وارد مجلس ما گردید و فرمود: آیا مى دانید من چه کسى هستم ؟
عرض کردیم : یاابن رسول اللّه ! شما موسى ، فرزند جعفر بن محمّد علیهما السلام هستى .
حضرت فرمود: این فرزند را مى شناسید؟
گفتیم : بلى ، او علىّ، پسر موسى ، پسر جعفر صادق – صلوات اللّه علیهم مى باشد.
آن گاه امام علیه السلام افزود: تمامى شما گواه و شاهد باشید، که من او را وکیل خود در زمان حیاتم ؛ و نیز وصىّ و جانشین خود پس از آن که از دنیا بروم ، قرار دادم .(۴۷)
همچنین علىّ بن جعفر حکایت کند:
روزى در محضر برادرم امام موسى بن جعفر علیه السلام بودم و او را حجّت خداوند متعال پس از پدرم ، در روى زمین مى دانستم .
ناگهان فرزندش ، علىّ علیه السلام وارد شد و برادرم فرمود: این فرزندم ، علىّ صاحب و پیشواى تو خواهد بود؛ و همان طور که من جانشین پدرم هستم ، او نیز جانشین من مى باشد، خداوند تو را ثابت قدم و پایدار نگه دارد.
من گریان شدم و با خود گفتم : برادرم با این سخنان ، خبر از مرگ و رحلت خود مى دهد.
ناگاه امام علیه السلام اظهار نمود: برادرم علىّ! مقدّرات الهى باید انجام پذیرد، همانا حضرت رسول ، امیرالمؤمنین ، فاطمه ، حسن و حسین (صلوات اللّه علیهم اجمعین ) الگوى تمام انسان ها بوده و هستند و من نیز تابع و پیرو ایشان خواهم بود.
علىّ بن جعفر افزود: این سخنان را برادرم ، امام موسى کاظم علیه السلام سه روز پیش از آن که هارون الرّشید در دوّمین مرحله او را به بغداد احضار نماید، بیان فرمود.(۴۸)

هلاکت سگ خلیفه به وسیله خرما

راویان حدیث و تاریخ ‌نویسان آورده اند:
در آن زمانى که حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم صلوات اللّه علیه را از بصره به زندان بغداد منتقل کردند، حضرت به طور دائم مورد انواع شکنجه هاى روحى و جسمى قرار مى گرفت .
و پس از مدّتى در اختیار سندى بن شاهک یهودى با بدترین و شدیدترین وضعیّت قرار گرفت .
تا آن که در نهایت هارون الرّشید با توجّه به فضائل و مناقب ؛ و نیز موقعیّت اجتماعى امام علیه السلام ، از روى حسادت و ترس ، به فکر مسموم کردن و قتل آن حضرت افتاد.
به همین جهت مقدارى رطب و خرماى تازه را تهیّه کرده و یکى از آن ها را به وسیله نخ و سوزن درون آن را به طورى آغشته به زهر کرد، که یقین کرد خورنده خرما، سالم نمى ماند؛ و سپس در طَبَقى سینى و یا بشقاب گذاشت و روى خرماها را پوشاند.
پس از آن ، به یکى از ماءمورین خود دستور داد تا طبق خرما را نزد حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام برده و بگوید: امیرالمؤمنین ، هارون الرّشید مقدارى از آن ها را تناول کرده ؛ و نیز این مقدار را براى شما فرستاده است تا میل نمائید.
و افزود: مواظب باش که تمامى خرماها را میل کند و کسى دیگر حقّ خوردن از آن ها را ندارد.
هنگامى که ماءمور هارون ، خرماها را نزد امام کاظم علیه السلام آورد و پیام خلیفه را به حضرتش رسانید، حضرت یکى از خرماها را – که آغشته به زهر بود – برداشته و در دست گرفت ؛ و با دست دیگر مشغول خوردن بقیّه گردید.
در همین اثناء، سگ مخصوص هارون الرّشید – که هارون بیش از هر چیز و هرکس به آن علاقه مند بود و آن را به انواع جواهرات و زیورآلات زینت کرده بود – خود را رهانید و از جایگاه مخصوص خود بیرون شد و مستقیم داخل زندان امام علیه السلام گردید؛ و خواست که نزدیک آن حضرت برود و آن خرماى زهرآلود را دهن بزند و بخورد.
حضرت آن خرماى مسموم را که در دست خویش گرفته بود، در حضور غلام خلیفه ، نزد آن سگ انداخت و سگ هم سریع آن را خورد؛ و چندان زمانى نگذشت که سگ روى زمین افتاد و با سر و صدا، شروع به نالیدن کرد و مُرد.
سپس امام علیه السلام به ناچار باقیمانده خرماها را میل نمود؛ و بعد از آن ، ماءمور خلیفه ، نزد هارون بازگشت و گفت : تمامى خرماها را آن شخص ‍ زندانى خورد.
هارون سؤال کرد: او را در چه حالتى دیدى ؟
پاسخ داد: در وضعیّتى خوب ، بدون آن که تغییرى در بدن و جسم او ظاهر گردد.
و چون خبر مسموم شدن و مردن سگ به هارون رسید بسیار غمگین و اندوهناک شد و بر بالین لاشه سگ مرده آمد و بسیار افسوس ‍ خورد.
سپس بازگشت و ماءمورى را که خرماها را نزد امام موسى کاظم علیهما السلام آورده بود، احضار کرد و شمشیر برهنه خود را دست گرفت و او را مخاطب قرار داد و گفت : چنانچه حقیقت را بیان نکنى تو را به قتل مى رسانم .
ماءمور گفت : من رطب ها را نزد موسى بن جعفر علیه السلام بردم و پیام شما را نیز به او رساندم و سپس بالاى سر او ایستادم تا مشغول خوردن آن خرماها شد.
در همین بین ، که ناگهان سگ شما فرا رسید و خواست نزدیک آن شخص ‍ زندانى برود و از دستش خرمائى بگیرد.
و زندانى ناچار شد و خرمائى را که در دست داشت ، نزد سگ انداخت و سگ آن را خورد و درجا افتاد؛ و موسى بن جعفر علیه السلام بقیّه خرماها را میل نمود.
هارون الرّشید با شنیدن این خبر بسیار افسرده خاطر گشت و گفت : بهترین رطب را براى او تهیّه کردیم ، ولى حیف که به هدف خود نرسیدیم و بلکه سگ از دست ما رفت .
و سپس افزود: هر چه تلاش مى کنیم تا از وجود موسى بن جعفر نجات یابیم ، ممکن نمى شود.
و در پایان با تهدید به غلام گفت : مواظب باش که این خبر در بین افراد منتشر نگردد.(۴۹)

خبر از شهادت در دوّمین مرحله

مرحوم کلینى ، علاّمه طبرسى و علاّمه مجلسى و دیگر بزرگان ، به نقل از ابوخالد زبالى حکایت کنند:
در آن زمانى که مهدى عبّاسى ، امام موسى کاظم علیه السلام را از مدینه به عراق احضار کرد، من در یکى از کاروان سراها به نام زباله بودم ، که حضرت به همراه تعدادى از ماءمورین خلیفه وارد کاروانسرا شد؛ و چون آن بزرگوار مرا دید خوشحال گردید و فرمود: مقدارى لوازم ، برایش تهیّه و فراهم کنم .
عرض کردم : مولاى من ! چرا شما را در این وضعیّت مى بینم ؟!
این همه ماءمور، شما را به کجا مى برند؟
و سپس افزودم : من از این طاغوت مهدى عبّاسى مى ترسم و شما را در امان نمى بینم .
حضرت فرمود: اى ابوخالد! در این سفر به من آسیبى نخواهد رسید، ناراحت نباش ، در فلان ماه و تاریخ ، نزدیک غروب آفتاب منتظر من باش ، که ان شاءاللّه مراجعت مى نمایم .
ابوخالد گوید: بعد از آن که ماءمورین حکومتى حضرت را بردند، من مرتّب در حال محاسبه ایّام و ساعات بودم ، که چه موقع زمان وعده حضرت فرا مى رسد و مراجعت مى فرماید.
پس چون آن روزى که امام علیه السلام وعده داده بود، فرا رسید، من تا غروب آفتاب منتظر قدوم مبارک آن حضرت نشستم ؛ ولى آن بزرگوار نیامد، تا هنگامى که هوا تاریک شد، ناگهان دیدم از آن دور یک سیاهى پدیدار گشت .
چون جلو رفتم ، امام موسى کاظم علیه السلام را سوار بر قاطر دیدم ، بر حضرتش سلام کردم و از این که صحیح و سالم مراجعت فرموده است ، بسیار خوشحال و مسرور گشتم .
آن گاه حضرت به من خطاب کرد و فرمود: اى ابوخالد! آیا هنوز هم ، در شکّ و تردید هستى ؟
گفتم : الحمدللّه ، که از شرّ این ستمگر ظالم نجات یافتى .
فرمود: آرى ، لیکن مرحله اى دیگر مرا احضار خواهند کرد و در آن مرحله نجات نمى یابم ؛ و آنان به هدف شوم خود خواهند رسید.(۵۰)

خروج از زندان و طىّ الارض

مرحوم شیخ صدوق و دیگر بزرگان آورده اند:
پس از آن که چون هارون الرّشید حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام را از زندان بصره به بغداد منتقل کرد، تحویل شخصى به نام سندى بن شاهک یهودى داده شد.
و در زندان بغداد، حضرت بسیار تحت کنترل و فشار بود؛ و زیر انواع شکنجه هاى روحى و جسمى قرار گرفت ، تا جائى که حتّى دست و پا و گردن آن امام مظلوم علیه السلام را نیز به وسیله غل و زنجیر بستند.
امام حسن عسکرى علیه السلام در این باره فرموده است :
جدّم ، حضرت موسى بن جعفر علیه السلام سه روز پیش از شهادتش ، زندان بان خود – مسیّب – را طلبید و اظهار نمود:
من امشب به مدینه جدّم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله مى روم تا با آن حضرت تجدید عهد و میثاق نمایم و آثار امامت را تحویل امام بعد از خودم دهم .
مسیّب عرض کرد: اى مولاى من ! شما در میان این غل و زنجیر و آن همه ماءمورین اطراف زندان ، چگونه قصد چنین کارى را دارى ؟
و من چگونه زنجیرها و درب هاى زندان را باز کنم ، در حالى که کلید قفل ها نزد من نیست ؟!
امام علیه السلام فرمود: اى مسیّب ! ایمان و اعتقاد تو نسبت به خداوند متعال و هچنین نسبت به ما اهل بیت عصمت و طهارت سُست است .
و سپس حضرت افزود: همین که مقدار یک سوّم از شب سپرى گردید، منتظر باش که چگونه خارج خواهم شد.
مسیّب گوید: من آن شب را سعى کردم که بیدار بمانم و متوجّه حرکات امام موسى کاظم علیه السلام باشم ؛ ولى خسته شدم و خواب چشمانم را فرا گرفت ؛ و لحظه اى در حال نشسته ، خوابم برد.
ناگهان متوجّه شدم که حضرت با پاى مبارکش مرا حرکت مى دهد، پس ‍ سریع از جاى خود برخاستم ؛ و هر چه نگاه کردم اثرى از دیوار و ساختمان و زندان ندیدم ، بلکه خود را به همراه حضرت در زمینى هموار مشاهده نمودم .
و چون گمان کردم که آن حضرت مرا نیز به همراه خود از آن ساختمان ها بیرون آورده است ، گفتم : یاابن رسول اللّه ! مرا نیز از شرّ این ظالم نجات بده .
حضرت اظهار نمود: آیا مى ترسى تو را به جهت من از بین ببرند و بکُشند؟
و سپس افزود: اى مسیّب ! در همین حالى که هستى ، آرام باش ، من پس از مدّتى کوتاه باز مى گردم .
مسیّب با تعجّب سؤال کرد: یاابن رسول اللّه ! غل و زنجیرى که بر دست و پاى شما بود، چگونه گشودى ؟!
امام علیه السلام فرمود: خداوند متعال به جهت ما اهل بیت ، آهن را براى حضرت داود علیه السلام ملایم و نرم کرد؛ و این کار براى ما نیز بسیار سهل و ساده است .
آن گاه حضرت از نظرم ناپدید گشت و با ناپدید شدنش دیوارها و ساختمان زندان با همان حالت قبل نمایان گردید.
و چون ساعتى گذشت ناگهان دیدم دیوارها و ساختمان زندان به حرکت درآمد و در همین حالت ، مولا و سرورم حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام را دیدم که به زندان بازگشته است و همانند قبل غل و زنجیر بر دست و پاى مبارک حضرت بسته مى باشد.
از دیدن این معجزه ، بسیار تعجّب کردم و به سجده افتادم .
بعد از آن امام علیه السلام به من فرمود: اى مسیّب ! برخیز و بنشین ؛ و ایمان خود را تقویت و کامل گردان ، و سپس افزود: من سه روز دیگر از این دنیا و محنت هاى آن خلاص خواهم شد و به سوى خداوند متعال و مهربان رهسپار مى گردم .(۵۱)

دستور خواب تا هنگام شهادت

اکثر محدّثین و مورّخین در کتاب هاى مختلفى آورده اند:
هنگامى که ماءمورین حکومتى خواستند امام موسى بن جعفر علیه السلام را از مدینه منوّره به سوى عراق حرکت دهند، حضرت به فرزند خود، حضرت رضا علیه السلام دستور فرمود تا زمانى که خبر قتل و شهادت پدرش را نیاورده اند، هر شب رختخواب خود را جلوى اتاق آن حضرت پهن نماید و در آن بخوابد.
خادم آن حضرت گوید: من هر شب رختخواب حضرت علىّ بن موسى الّرضا علیه السلام را جلوى اتاق امام موسى کاظم علیه السلام پهن مى کردم و حضرت رضا سلام اللّه علیه مى آمد و مى خوابید.
و مدّت چهار سال به همین منوال سپرى شد، تا آن که شبى از شب ها وقتى رختخواب را پهن کردم ، حضرت نیامد و تمام اهل منزل وحشت زده ؛ و غمگین شدیم و همگى در فکر فرو رفتیم که حضرت رضا علیه السلام کجا رفته ؛ و چه شده است ؟
چون صبح شد متوجّه شدیم که حضرت علىّ بن موسى الّرضا علیه السلام آمد و مستقیما نزد امّ احمد – یکى از همسران امام موسى کاظم علیه السلام رفت و فرمود: اى امّ احمد! آنچه پدرم نزد تو به ودیعه نهاده است ، تحویل من بده .
در این هنگام ، امّ احمد فریادى کشید و گریه کنان بر سر و صورت خود زد و گفت : مولا و سرورم شهید گشته است .
امام رضا علیه السلام فرمود: آرام باش و تا زمانى که خبر شهادت پدرم منتشر نشده است سکوت نما.
پس ، امّ احمد آرامش خود را حفظ کرد؛ و آن گاه صندوقچه اى را به همراه دو هزار دینار آورد و تحویل امام رضا علیه السلام داد و گفت : پدرت ، امام موسى کاظم علیه السلام این ها را به عنوان ودیعه نزد من نهاد و فرمود:
تا هنگامى که خبر شهادت مرا نشنیده اى ، از این اشیاء خوب مراقبت و نگه دارى کن ؛ و چون خبر قتل مرا شنیدى ، فرزندم رضا – سلام اللّه علیه – نزد تو مى آید و آن ها را مطالبه مى نماید، پس همه را تحویل او بده ؛ و بدان که او بعد از من امام و حجّت خداوند متعال بر تمامى خلق مى باشد.(۵۲)
همچنین مرحوم شیخ صدوق و طبرى و دیگر بزرگان ضمن حدیثى طولانى از حضرت ابومحمّد امام حسن عسکرى علیه السلام آورده اند:
امام موسى کاظم علیه السلام سه شب مانده به آخر عمر شریفش ، به زندان بان خود – مسیّب – فرمود:
من سه روز دیگر به سوى پروردگار خود رحلت خواهم کرد و این شخص ‍ پلید و پست – سندى بن شاهک – ادّعا مى کند که مراسم تجهیز کفن و دفن مرا انجام مى دهد.
و سپس افزود: اى مسیّب ! بدان و آگاه باش که چنین کارى امکان پذیر نیست ؛ بلکه فرزندم ، علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام مرا تجهیز و تدفین مى نماید.
و چون جنازه ام به قبرستان قریش منتقل گردید، درون قبر، لَحَدى برایم درست کنید؛ و هنگامى که درون لَحَد قرار گرفتم ، سعى کنید که قبرم را مرتفع نگردانید؛ و نیز از خاک قبر من جهت تبرّک استفاده نکنید؛ چون خوردن تمام خاک ها حرام است ، مگر تربت شریف جدّم ، امام حسین علیه السلام که خداوند تبارک و تعالى براى شیعیان و دوستان ، در آن تربت ، شفا قرار داده است .
مسیّب در ادامه روایت گوید: چون روز سوّم فرا رسید و لحظات شهادت حضرتش نزدیک شد، فرزند بزرگوارش حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام – که از قبل او را مى شناختم – حضور یافت و من شاهد حضور آن حضرت تا پایان مراسم بودم .(۵۳)
و چون حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام در همان زندان بغداد به شهادت رسید – که بعد از مدّت ها، آن زندان تبدیل به مسجدى شد، که در بغداد در محلّ دروازه کوفه موجود مى باشد – توسّط فرزندش امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام تجهیز شد و در قبرستان قریش ، در اتاقى که خود امام موسى کاظم علیه السلام خریدارى کرده بود، دفن گردید.(۵۴)

در سوگ و عزاى هفتمین ستاره ولایت                   

سر شب تا به سحر گوشه زندان چه کنم                 دل آشفته چو گیسوى پریشان چه کنم                 

گاه پروانه صفت سوختم از هجر رضا                       گاه چون شمع مرا سینه سوزان چه کنم                

آرزویم به جهان دیدن روى پسر است                      سوختم ، سوختم از آتش هجران چه کنم               

کنج زندان ، بلا گشته ز هجران رضا                        تیره تر روز من از شام غریبان چه کنم                     

نه رفیقى به جز از دانه زنجیر مرا                           نه انیسى به جز از ناله و افغان چه کنم                  

به خدا دورى معصومه و هجران رضا                       مى کُشد عاقبتم گوشه زندان چه کنم                   

از وطن کرده مرا دور، جفاى هارون                          من دل خسته سرگشته و حیران چه کنم               

گلى از خار ندید، این همه آزار که من                      دیدم از طعنه این مردم نادان چه کنم                     

سرنگون کاش شود خانه هارون پلید                       که چنین کرد مرا بى سر و سامان چه کنم              

هر کجا مرغ اسیرى است ، ز خود شاد کنید             تا نمرده است ، ز کنج قفس آزاد کنید                    

مُرد اگر کنج قفس ، طایر بشکسته پرى                   یاد از مردن زندانى بغداد کنید                              

چون به زندان ، به ملاقاتى محبوس روید                   از عزیز دل زهرا و علىّ یاد کنید                            

کُند و زنجیر گشائید، ز پایش دم مرگ                       زین ستمکارى هارون ، همه فریاد کنید                  

چار حمّال ، اگر نعش غریبى ببرند                           خاطر موسى جعفر، همه امداد کنید                     

تا دم مرگ ، مناجات و دعا کارش بود                        گوش بر زمزمه آن شه عبّاد کنید                          

پسرش نیست ، که تا گریه کند بر پدرش                   پس شما گریه بر آن کشته بیداد کنید                    

نگذارید که معصومه خبردار شود                             رحم بر حال دل دختر ناشاد کنید(۵۵)

پنج درس آموزنده ارزشمند

۱ شخصى به نام مرازم گوید:
روزى جهت زیارت و ملاقات امام موسى کاظم علیه السلام به سوى مدینه طیّبه حرکت کردم و در مسافرخانه اى منزل گرفتم ، در این میان چشمم به زنى افتاد که مرا جلب توجّه نمود، خواستم با او رابطه زناشوئى برقرار کنم ؛ ولى او نپذیرفت که با من ازدواج نماید.
سپس به دنبال کار خویش رفتم ؛ و چون شب فرا رسید به مسافرخانه بازگشتم و دقّ الباب کردم ، پس از لحظه اى همان زن درب را گشود و من سریع دست خود را بر سینه اش نهادم ؛ ولى او با سرعت از من دور شد.
فرداى آن شب ، چون بر مولایم امام کاظم علیه السلام وارد شدم ، حضرت فرمود: اى مرازم ! کسى که در خلوت خلافى مرتکب شود و تقواى الهى نداشته باشد، شیعه و دوست ما نیست .(۵۶)
۲ در روایات آمده است بر این که شخصى به نام امیّة بن علىّ قیسى به همراه دوستش حمّاد بن عیسى بر حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام وارد شد تا براى مسافرت ، از حضرتش خداحافظى نمایند.
امیّه گوید: همین که به محضر مبارک آن حضرت رسیدیم ، بدون آن که سخنى گفته باشیم ، امام علیه السلام فرمود: مسافرت خود را به تاءخیر بیندازید و فردا حرکت کنید.
وقتى از منزل آن حضرت بیرون آمدیم ، حمّاد گفت : من حتما همین امروز مى روم ؛ ولى من گفتم : چون حضرت فرموده است که نروید، من مخالفت دستور امام خود را نمى کنم .
سپس حمّاد حرکت کرد و رفت و چون از شهر مدینه خارج گردید، باران شدیدى بارید و سیلاب عظیمى به راه افتاد و حمّاد در سیلاب غرق شد و مُرد؛ و در همان محلّ به نام سیّاله دفن گردید.(۵۷)
۳ روزى حضرت موسى بن جعفر علیه السلام ، یکى از خادمان خود را به بازار فرستاد تا برایش تخم مرغ خریدارى نماید.
غلام بعد از خرید، با یکى دو عدد از آن تخم مرغ ها با بعضى از افراد قماربازى کرد؛ و سپس آن ها را براى حضرت آورد.
بعد از آن که تخم مرغ ها پخته شد و امام علیه السلام مقدارى از آن ها را تناول نمود، یکى از غلامان گفت : با بعضى از آن ها قماربازى و برد و باخت شده است .
حضرت با شنیدن این سخن ، فوراً طشتى را درخواست نمود و آنچه خورده بود، در آن استفراغ کرد.(۵۸)
۴ روزى هارون الرّشید طبقى از سرگین الاغ تهیّه کرد و سرپوشى بر آن نهاد؛ و آن را توسّط یکى از افراد مورد اطمینان خود براى حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیهما السلام فرستاد با این گمان که حضرت را مورد تحقیر و توهین قرار دهد.
هنگامى که آن شخص طبق را نزد حضرت آورد و سرپوش را برداشت ، دید خرماهاى تازه و گوارائى در آن قرار دارد.
پس ، حضرت تعدادى از آن رطب ها را تناول نمود و سپس چند دانه به کسى که طبق را آورده بود، داد و او نیز آن ها را خورد، بعد از آن باقى مانده آن ها را براى هارون فرستاد.
وقتى ماءمور، طبق را نزد هارون آورد و جریان را تعریف کرد، هارون یکى از آن خرماها را برداشت و چون در دهان خود نهاد، تبدیل به سرگین الاغ گشت .(۵۹)
۵ یونس بن عبدالرّحمان – که یکى از یاران صدیق و از وکلاى امام صادق ، امام کاظم و امام رضا علیهم السلام بود – روزى به مجلس پُر فیض حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد.
امام علیه السلام پس از مذاکراتى ، ضمن موعظه هائى گوناگون به او فرمود: اى یونس ! با مردم مدارا کن ؛ و هرکسى را به اندازه معرفت و شعورش با وى صحبت کن .
یونس اظهار داشت : اى مولایم ! مردم مرا به عنوان بى دین و زندیق خطاب مى کنند.
امام علیه السلام فرمود: گفتار مردم نباید در روحیّه و افکار تو تاءثیر بگذارد، چنانچه در دستان تو جواهرات باشد و مردم بگویند که سنگ ریزه است ؛ و یا آن که در دست هایت سنگ ریزه باشد و بگویند که جواهرات در دست دارد، این گفتار هیچ گونه سود و یا زیانى براى تو نخواهد داشت .(۶۰)

مدح و مناجات امام هفتم

هفتم امام شیعیان ، موسى بن جعفر             زندانى آل نبىّ، سبط پیمبر
در کنج زندان ، با حىّ سبحان                        نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا                                گفتا خدایا کُنج این زندان فکارم
از زهر هارون رفته از کف اختیارم                     در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان                         إنّا فتحنا لک فتحاً مبینا
جرمم بود حقّگوئى و ترویج دینم                     هستم رضا در راه حقّ گر این چنینم
در کنج زندان ، با حىّ سبحان                       نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا                               پایم اگر در بند و زنجیر خسان است
در راه حقّ این شیوه آزادگان است                 در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان                        إنّا فتحنا لک فتحاً مبینا
یاربّ نجاتم دِه ، از این زندان هارون                 از ظلم و جور آن لعین ، گشته دلم خون
در کنج زندان ، با حىّ سبحان                      نالید و هر دم ، گفتا به افغان

إنّا فتحنا لک فتحاً مبینا(۶۱)

پی نوشت:

۵- تاریخ ولادت و دیگر حالات حضرت برگرفته شده است از: اصول کافى ج ۱، تهذیب الاحکام ج ۶، تاریخ اهل البیت علیه السلام ، مجموعه نفیسه ، مستدرک الوسائل ، تذکرة الخواص ، اعیان الشیعه ج ۲، ینابیع المودّه ، الفصول المهمّه ، کشف الغم ج ۲، عیون المعجزات ، اعلام الورى ، بحارالانوار: ج ، دلائل الامامة ، جمال الاسبوع ، دعوات راوندى و…
۶- اشعار از شاعر محترم : آقاى محمّد آزادگان .
۷- اصول کافى : ج ۱، ص ۳۱۶، ح ۱، عیون المعجزات : ص ۹۸، دلائل الا مامه طبرى : ص ۳۰۳ ح ۲۵۸٫
۸- اصول کافى : ج ۱، ص ۳۱۰، ح ۱۱، إ ثبات الهداة : ج ۳، ص ۱۵۸، ح ۱۲٫
۹- الخرایج والجرایح : ج ۲، ص ۶۵۳، ح ۲، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۵۸، ح ۶۸٫
۱۰- اختصاص شیخ مفید: ص ۱۴۲٫
۱۱- هدایة الکبرى حضینى : ص ۲۷۰، مدینة المعاجز: ج ۶، ص ۲۷۶، ح ۲۰۰۴٫
۱۲- اثبات الهداة : ج ۳، ص ۱۹۶، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۶۷، ح ۶۹٫
۱۳- الخرایج والجرایح : ج ۲، ص ۶۱۷، ح ۱۶٫
۱۴- بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۳۹، ح ۱۶، به نقل از مناقب ابن شهر آشوب .
۱۵- مختصر بصائرالدّرجات : ص ۱۱۴، بحارالا نوار: ج ۴۱، ص ۵۶، ح ۶۵٫
۱۶- بصائرالدّرجات : ج ۶، ب ۴، ص ۷۴، إ ثبات الهداة : ج ۴، ص ۱۷۱، ح ۱، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۵۵، ح ۶۲٫
۱۷- بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۴۷، ح ۳۳، قرب الا سناد: ص ۱۴۶، اصول کافى : ج ۱، ص ۲۵۵، ح ۷، عیون المعجزات : ص ۱۰۲، به نقل از علىّ فرزند ابوحمزه ثمالى با تفصیلى بیشتر.
۱۸- امالى شیخ صدوق : ص ۱۴۸، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۴۱ ،ح ۱، عیون اءخبارالرّضا علیه السلام : ج ۱، ص ۹۵، ح ۱٫
۱۹- بحارالا نوار ج ۲، ص ۲۹۰، ح ۷٫
۲۰- رجال کشّى : ص ۲۷۳، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۳۴، ح ۵٫
۲۱- تفسیر عیّاشى : ج ۲، ص ۲۰۵، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۳۹، ح ۱۵، إ ثبات الهداة : ج ۳، ص ۲۰۱، ح ۹۴٫
۲۲- إ ثبات الهداة : ج ۳، ص ۲۰۳، ح ۹۷، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۲۹، ح ۲٫
۲۳- هدایة الکبرى حضینى : ص ۲۶۸٫
۲۴- اصول کافى : ج ۱، ص ۴۷۸، ح ۴، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۸۵، ح ۱۰۶، مدینة المعاجز: ج ۶، ص ۲۹۷، ح ۲۰۲۳٫
در ضمن داستان بسیار طولانى بود که به طور فشرده ترجمه گردید.
۲۵- کشف الغمّة : ج ۳، ص ۱۰، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۲۹، ح ۱٫
۲۶- کشف الغمّة : ج ۳، ص ۴۹، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۳۲، س ۹٫
۲۷- اصول کافى : ج ۱، ص ۲۸۶، ح ۸، الثّاقب فى المناقب : ص ۴۵۵، ح ۳۸۳، خرائج : ج ۲، ص ۶۵۰، ح ۲ إ علام الورى طبرسى : ج ۲، ص ۱۸٫
۲۸- امالى سیّد مرتضى : ج ۱، ص ۲۷۴، إ علام الورى طبرسى : ج ۲، ص ‍ ۲۸، مناقب ابن شهرآشوب : ج ۴، ص ۳۱۶، دلائل الا مامة : ص ۱۵۶، اءعلام الدّین : ص ۳۰۵٫
۲۹- عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج ۱، ص ۷۶ ۷۸، ح ۵، جهت اختصار دعا آورده نشد.
۳۰- مستدرک الوسائل : ج ۱۳، ص ۱۳۶، ح ۱۵٫ و مشابه همین داستان را مرحوم علاّمه مجلسى (رحمه الله )در کتاب شربف بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ‍ ۱۳۶، ح ۱۰، در رابطه با علىّ بن یقطین آورده است .
۳۱- الخرایج والجرایح : ج ۲، ص ۷۱۷، ح ۱۷٫
۳۲- روضه کافى : ج ۸، ص ۱۶۸، ح ۲۳۲٫
۳۳- حدیث بسیار طولانى است ، که در ترجمه به قطعاتى از آن اکتفاء شد.
۳۴- عیون اءخبار الرّضا علیه السلام : ج ۱، ص ۸۱، اختصاص شیخ مفید: ص ۵۴، س ۱۹، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۱۲۱، ح ۱، و ص ۱۲۵، ح ۲، مدینة المعاجز: ج ۶، ص ۴۲۷، ح ۲۰۸۰، اءعیان الشّیعة : ج ۲، ص ۸، ینابیع المودّة : ج ۳، ص ۱۱۷٫
۳۵- اءعیان الشّیعة : ج ۲، ص ۶، إ علام الورى : ج ۲، ص ۲۹، تحف العقول : ص ۴۱۱، مناقب ابن شهرآشوب : ج ۴، ص ۳۱۴٫
۳۶- وسائل الشّیعة : ج ۲۴، ص ۴۱۹، ح ۲، فروع کافى : ج ۶، ص ۳۶۲، ح ۱٫
۳۷- إ رشاد: ۲۹۷، س ۱، اءعیان الشّیعة : ج ۲، ص ۷، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۱۰۲، ح ۷، مناقب ابن شهرآشوب : ج ۴، ص ۳۱۹، دلائل الا مامة : ص ‍ ۳۱۱، س ۱، کشف الغمّة : ج ۲، ص ۲۸۸، مدینة المعاجز: ج ۶، ص ۱۹۲، ح ۱۹۳۶٫
۳۸- غیبة شیخ طوسى : ص ۲۱، إ ثبات الهداة : ج ۳، ص ۱۷۶، ح ۱۷ با مختصر تفاوت و به جاى نام علىّ بن اسماعیل ، محمّد بن اسماعیل آورده است .
۳۹- الثاقب فى المناقب : ص ۴۵۸، ح ۳۸۶، عیون المعجزات : ص ۱۰۳، س ۲۰، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۸۵، ح ۱۰۵٫
۴۰- سوره حجرات : آیه ۱۲٫
۴۱- سوره طه : آیه ۸۲٫
۴۲- دلائل الا مامة : ص ۳۱۷، ح ۲۶۳، مدینة المعاجز: ج ۶، ص ۱۹۴، ح ۱۹۳۶، کشف الغمّة : ج ۲، ص ۲۱۳، فصول المهمّة ابن صبّاغ مالکى : ص ‍ ۲۳۳٫
۴۳- عیون المعجزات : ص ۱۰۱، س ۱، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۶۱، ح ۷۶ – ۷۹، از چند منبع دیگر.
۴۴- الخرایج والجرایح : ج ۲، ص ۶۴۹، ح ۱، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۵۸، ح ۶۷٫
۴۵- عوالى اللئالى : ج ۳، ص ۲۰۰، ح ۲۲٫
۴۶- اختصاص شیخ مفید: ص ۱۹۷، خرایج و جرایح : ج ۲، ص ۶۵۳، ح ۶، اصول کافى : ج ۱، ص ۴۰۶، ح ۱، عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج ۱، ص ۱۷، ح ۴، بحارالا نوار:
ج ۴۸، ص ۳۳ و ص ۶۹؟ ح ۹۲٫
۴۷- کفایة الا ثر: ص ۲۶۸٫
۴۸- إ ثبات الهداة : ج ۴، ص ۲۴۱، ح ۵۴٫
۴۹- عیون المعجزات : ص ۱۰۵، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۲۲۳، س ۱، ضمن حدیث ۲۵، به نقل از عیون اءخبارالرّضا علیه السلام .
۵۰- اصول کافى : ج ۱، ص ۴۷۶، ح ۳، إ علام الورى طبرسى : ج ۲، ص ‍ ۲۳، إ ثبات الهداة : ج ۴، ص ۲۲۳، بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۷۱، ح ۹۶ و ص ‍ ۷۲، ح ۹۹، با مختصر بفاوت .
۵۱- عیون اءخبارالرّضا علیه السلام : ج ۱، ص ۱۰۰، ح ۶، هدایة الکبرى : ص ۲۶۵، عیون المعجزات : ص ۱۰۷، مناقب ابن شهرآشوب : ج ۴، ص ‍ ۳۰۳ با تفاوت در بعضى عبارتها.
۵۲- مدینة المعاجز: ج ۷، ص ۳۳، ح ۳۰، إ ثبات الهداة : ج ۴، ص ۲۴۹، ح ۱۰٫
۵۳- تلخیص از دلائل الا مامة : ص ۲۱۳، ح ۲۱۶، عیون اءخبارالرّضا علیه السلام : ج ۱، ص ۱۰۰، ح ۶٫
۵۴- تاج الموالید: ۱۲۳، کشف الغمّة : ج ۲، ص ۲۳۴، دلائل الا مامة : ص ‍ ۳۰۶، ص ۶٫
۵۵- اشعار از شاعر محترم : آقاى خوشدل تهرانى .
۵۶- بصائرالدّرجات : ج ۵، ب ۱۱، ص ۶۷، بحار: ج ۴۸، ص ۴۵، ح ۲۶٫
۵۷- بحارالا نوار: ج ۴۸، ص ۴۸، ح ۳۸ به نقل از خرایج مرحوم راوندى .
۵۸- کافى : ج ۵، ص ۱۲۳، ح ۳٫
۵۹- إ ثبات الهداة : ج ۳، ص ۲۰۵، ح ۱۰۴٫
۶۰- بحارالا نوار: ج ۲، ص ۶۶، ح ۶٫
۶۱- اشعار از شاعر محترم : آقاى علىّ رحیمى .

منبع : کتاب چهل داستان و چهل حدیث نوشته عبدالله صالحی( به نقل از سایت آوینی)

امام کاظم علیه السلام اسوه صلابت و ظلم ستیزی

امام کاظم علیه السلام
پیشوای هفتم شیعیان، حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام که در هفتم صفر ۱۲۸ ه.ق در روستای ابواء، میان مدینه و مکه متولد شده بود، همانند دیگر امامان معصوم علیهم السلام برای احیای فرهنگ اسلام و گسترش ارزشهای الهی در طول امامت سی و پنج ساله خویش…

امام کاظم علیه السلام اسوه صلابت و ظلم ستیزی

امامان معصوم علیهم السلام در طول زندگی پربار خویش برای احقاق حق و رهبری امت، از هیچ کوششی فروگذار نکرده اند. در این راستا، همه مشکلات و گرفتاریها را به جان خریده و تحمل کرده اند.

به همین جهت است که ائمه اطهار علیهم السلام به عنوان الگوی صبر و پایداری در راه حق مطرح شده و سرمشق رهروان راه فضیلت گشته اند و از همین جاست که عارفان خداجوی این فراز از زیارت روح نواز جامعه ائمة المؤمنین را در خلوت و جلوت زمزمه می کنند که:

«اَشْهَدُ اَنَّکُمْ قَدْ وَفَیْتُمْ بِعَهْدِ اللّه ِ وَذِمَّتِهِ وَبِکُلِّ مَا اشْتَرَطَ عَلَیْکُمْ فی کِتابِهِ وَدَعَوْتُمْ اِلی سَبیلِهِ وَاَنْفَذْتُمْ طاقَتَکُمْ فی مَرْضاتِهِ وَحَمَلْتُمُ الْخَلائِقَ عَلی مِنْهاجِ النُّبُوَّةِ؛(۱)

من گواهی می دهم که شما [ائمه اهل بیت علیهم السلام ] به عهد و ذمه خود با خداوند متعال وفا کردید و هرآنچه را که در کتاب خود بر شما شرط کرده بود، به نحو احسن انجام دادید. مردم را به راه خدا دعوت کردید و تمام تواناییهای خود را در راه کسب رضای الهی به کار گرفتید و مخلوقات را بر شیوه پیامبر صلی الله علیه و آله رهنمون شدید.»

پیشوای هفتم شیعیان، حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام که در هفتم صفر ۱۲۸ ه.ق در روستای ابواء، میان مدینه و مکه متولد شده بود، همانند دیگر امامان معصوم علیهم السلام برای احیای فرهنگ اسلام و گسترش ارزشهای الهی در طول امامت سی و پنج ساله خویش [۱۴۸ تا ۱۸۳ ه . ق[ که با چهار تن از خلفای ستمگر عباسی (منصور، مهدی، هادی و هارون الرشید) هم زمان بود، تمام مشکلات و سختیها را به جان خرید و به فرهنگ صبر و مقاومت در راه اسلام معنای حقیقی بخشید.

آن حضرت تمام توانائیهای خود را در این زمینه به کار گرفت و صلابت و استواری در راه دفاع از فضیلتها و مبارزه با مفاسد اخلاقی و اجتماعی را به معنای تامّ کلمه مجسّم ساخت. در زیارت آن امام می خوانیم: «اَشْهَدُ اَنَّکَ… صَبَرْتَ عَلَی الاَْذی فی جَنْبِ اللّه ِ وَجاهَدْتَ فِی اللّه ِ حَقَّ جِهادِهِ؛(۲)شهادت می دهم که تو [ای امام هفتم] بر تمام آزارها در راه خدا صبر کردی و در راه خدا آن گونه که سزاوارش بود کوشیدی.»

بیست و پنجم ماه رجب، شاهد جانبازی آن رادمرد عالم اسلام و اسطوره صبر و پایداری در راه حق می باشد. آن حضرت بعد از تحمل بی رحمانه ترین آزارهای طاقت فرسای خلفا، بویژه هارون الرشید، استوار و مقاوم در برابر طاغوت و طاغوتیان به ملاقات پروردگارش شتافت. در صلوات مخصوصه آن حضرت آمده است: «اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ وَصِیِّ الاَْبْرارِ وَاِمامِ الاَْخْیارِ… وَمَأْلِفِ الْبَلْوی والصَّبْرِ وَالْمُضطَهَدِ بالظُّلْمِ وَالْمَقْبُورِ بِالْجَوْرِ وَالْمُعَذَّبِ فی قَعْرِ السُّجُونِ وَظُلَمِ الْمَطامیرِ ذیِ السّاقِ الْمَرْضُوضِ بِحَلقِ الْقُیُودِ؛(۳) خداوندا! بر موسی بن جعفر علیهماالسلام درود فرست! او که جانشین نیکان و پیشوای خوبان بود… آن آقای آشنا با بلاها و بردباری، در معرض ظلم و ستم، شکنجه شده در قعر زندانها و ظلمت سلولهای تنگ و تاریک، با پاهای ورم کرده ومجروح، و به بند کشیده شده با حلقه های زنجیر.»

آنچه در پیش رو دارید، فرازهایی از تلاشها، پیامها و گفتارهای امام کاظم علیه السلام در زمینه صبر، مقاومت، قاطعیت، صلابت و صراحت لهجه در مقابل ستمگران و دشمنان است.

تلفیق عرفان و مبارزه

بی تردید برای استواری و مقاومت در راه عقیده، پشتوانه ای قوی و نیرومند لازم است. طبق آموزه های قرآنی بهترین پشتوانه هر انسان حقیقت طلبی، اتّکا به حضرت پروردگار است. و میانبرترین و نزدیک ترین راه در معرفت و قرب به حق، توجه به عبادت و معنویت است. خداوند متعال می فرماید: «وَاسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلوةِ»؛(۴) «از صبر و نماز یاری بجویید.»(۵)

برخورد با صلابت

از آنجایی که اولیای خدا به امدادهای خداوندی باور قطعی دارند، در برخوردهای خود با دنیاپرستان و طاغوتهای زمان بی واهمه و با قاطعیت و صلابت رفتار می کنند و آنان با داشتن سرمایه ایمان به غیر از خداوند متعال از هیچ قدرت و نیرویی نمی هراسند که: «فَمَنْ یُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلا یَخافُ بَخْسا وَلا رَهَقا»؛(۶) «هر کس به پروردگارش ایمان بیاورد، نه از نقصان می ترسد و نه از ظلم [و ظالم] هراسی دارد.»

پیشوای هفتم نمونه بارزی از این اولیای الهی است.

اینک  به مواردی اشاره مینمائیم:

الف) سخن امام به مهدی عباسی

مهدی، سومین خلیفه عباسی، در یک اقدام عوام فریبانه اعلام کرد که هر کسی که حقوقی بر گردن نظام حکومتی دارد، می تواند برای رسیدن به حق خود اقدام نماید. او در یک حرکت ظاهری مشغول ادای حقوق مردم شد. امام کاظم علیه السلام نیز خواستار اعاده حقوق خود شد. در آنجا گفتگوی ذیل میان خلیفه و پیشوای هفتم علیه السلام به وقوع پیوست:

ـ حقوق شما چیست؟

ـ فدک.

ـ محدوده فدک را مشخص کن تا به شما بازگردانم.

ـ حدّ اول آن، کوه احد، حدّ دوم عریش مصر، حدّ سوم سیف البحر(دریای خزر) و حدّ چهارمش دومة الجندل [سرزمین عراق] است.

ـ همه اینها!

ـ آری!

خلیفه آن چنان ناراحت شد که آثار غضب در چهره اش پدیدار گشت، و با ناراحتی شدید گفت که مقدار زیادی است، باید بیندیشم. امام کاظم علیه السلام با این سخن به او فهماند که حکومت حق امام کاظم علیه السلام است و زمام حکومت بر دنیای اسلام باید در دست اهل بیت علیهم السلام باشد.(۷)

ب) پیشوای دلها

روزی در کنار کعبه، هارون الرشید حضرت کاظم علیه السلام را ملاقات نمود و در ضمن سخنانی به امام علیه السلام گفت: آیا تو هستی که مردم مخفیانه با تو بیعت می کنند و تو را به رهبری خویش برمی گزینند؟ حضرت با کمال شهامت فرمود: «اَنَا اِمامُ الْقُلُوبِ وَاَنْتَ اِمامُ الْجُسُومِ؛ من بر دلهای مردم حکومت می کنم، و تو بر جسمهای آنان!»

ج) هشدار به متکبران

هارون، سلطان گردنکش و متکبری بود که خود را از همه چیز و همه کس بالاتر می دانست و حتی در خیال باطل خود بر ابرها می بالید و به وسعت حکومت خویش می نازید که: ای ابرها! ببارید که هر کجا قطرات بارانتان ببارد، چه شرق و چه غرب بر زمینهای تحت حکومت من خواهد بارید و خراج و مالیات آن سرزمین را به نزد من خواهند آورد.

زمانی پیشوای هفتم علیه السلام به کاخ هارون رفته بود. هارون از او پرسید: این دنیا چیست؟ امام فرمود: این دنیا سرای فاسقان است. سپس با تلاوت آیه ۱۴۶ سوره اعراف به وی هشدار داد که: «سَاَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الاَْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَاِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لا یُؤْمِنُوا بِها وَاِنْ یَرَوْا سَبیلَ الرُّشْدِ لا یَتَّخِذُوهُ سَبیلاً وَاِنْ یَرَوْا سَبیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبیلاً»؛(۸) «به زودی از آیات خود دور خواهم نمود کسانی را که به ناحق در روی زمین ادعای بزرگی می کنند و اگر آنان هر آیه ای را ببینند، به آن ایمان نمی آورند و اگر راه رشد و کمال را ببینند، به سوی آن حرکت نمی کنند، ولی اگر راه ضلالت و گمراهی را ببینند، به سوی آن خواهند رفت.»

هارون پرسید: دنیا خانه کیست؟ حضرت فرمود: دنیا برای شیعیان ما مایه آرامش و برای دیگران آزمایش است.

در آخر این گفتگو، هارون با درماندگی تمام پرسید: آیا ما کافریم؟ پیشوای هفتم علیه السلام پاسخ داد: نه، ولی چنان هستید که خداوند متعال فرموده است: «الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّه ِ کُفْرا وَاَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ»؛(۹) «کسانی که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را در محل تباهی فرود آوردند.»(۱۰)

د) سلام بر تو ای پدر!

هارون وارد مدینه شد و به همراه جمع کثیری به حرم پیامبر صلی الله علیه و آله رفت. او در مقابل قبر شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاد و با کمال افتخار چنین سلام داد: السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ عَمِّ؛ سلام بر تو ای پسر عمو! در این هنگام، حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام که در میان اهل مدینه حضور داشت، نزدیک آمد و برای تحقیر خلیفه غاصب چنین سلام داد: «السَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللّه السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبَه؛ سلام بر تو ای رسول خدا! سلام بر تو ای پدر!» در این حال، هارون از شدت خشم به خود پیچیده و دنیا در نظرش تیره و تار شد؛ چرا که حضرت کاظم علیه السلام به این وسیله شایستگی خود را برای جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله و عدم لیاقت هارون بیان داشت.(۱۱)

ه) نامه ای از زندان

حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام با اینکه مدتهای مدیدی را در زندانهای مختلف نظام طاغوتی هارون سپری کرد و در شکنجه گاههای مخوف، به دست شقی ترین مأموران سپرده شده بود، امّا از گفتن سخن حق و نشر حقایق الهی لحظه ای باز نایستاد.

آن حضرت در فرصتهای مناسب گفتارهای بیدارگرانه و هشدارآمیز خود را به گوش سردمداران دنیاپرست نظام حکومتی رسانده، به ایفای نقش خطیر خویش در جامعه اسلامی پرداخت. امام در یکی از نامه های حماسی خویش که از زندان به کاخ هارون ارسال نمود، چنین نگاشت: «ای هارون! هیچ روز سخت و پر محنتی بر من نمی گذرد، مگر اینکه روزی از راحتی و آسایش و رفاه تو کم می گردد؛ اما بدان که هر دو، رهسپار روزی هستیم که پایان ندارد و در آن روز، مفسدان و تبهکاران زیانکار و بیچاره خواهند بود.»(۱۲)

سمع و نظر دیگران می رسانید؟

بررسی اوضاع تاریخی آن عصر نشان می دهد که اکثر زندانبانان و مأمورین آن پیشوای الهی با اندکی ارتباط و برخورد با ایشان، به حقیقت و معنویت امام پی برده و از هواخواهان و دلدادگان حضرتش می شدند و این مسئله سبب شده بود که گفته ها، نوشته ها و افکار و اندیشه و سیره حضرتش بر تاریخ پوشیده نماند.

داستان تحول روحی کنیز خوش سیمای هارون نمونه ای از این واقعیت است که در کتابهای معتبر تاریخی و روایی به طور مفصل آمده است.

ظلم ستیزی در رفتار

فرازهایی از رفتارهای روشنگرانه و ظلم ستیزانه حضرتش را در این زمینه می خوانیم:

رخنه در درون نظام

امام کاظم علیه السلام با تربیت افرادی شایسته، و تأثیرگذاری مثبت بر افکار و اندیشه های برخی از کارگزاران حکومتی، از وجود آنان در پیشبرد اهداف الهی خویش سود می جست. علی بن یقطین از جمله عوامل نفوذی امام در نظام حکومتی هارون بود که تا مقام نخست وزیری راه یافته بود. او به لطف خداوند و یاری رهنمودهای امام علیه السلام و بصیرت و تیزهوشی خویش، کارهای مهمی را به نفع شیعیان انجام می داد.

یادآوری نظرات حضرت کاظم علیه السلام به طور غیرمحسوس در جلسات داخلی هیأت حاکمه، گزارش اخبار داخلی و تصمیمات حکومت غاصب به امام هفتم علیه السلام ، ارسال کمکهای مالی به امام و شیعیان، تشکیل گروههای حجّ از شیعیان بی بضاعت، و خدمات اجتماعی و اداری به یاران امام هفتم علیه السلام ، برخی از دستاوردهای نفوذ علی بن یقطین در حکومت هارون بود.

مسیّب بن زهیر نیز از شیعیان مخلصی بود که در ظاهر، در سمت جانشین سندی بن شاهک، به فرماندهی نیروهای نظامی هارون منصوب شده بود. او علاوه بر رساندن پیامهای امام علیه السلام از داخل زندان به دوستان و شیعیان حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام معجزات و کراماتی نیز از آن حضرت نقل می کرد که در بیداری برخی افراد تأثیر داشته است.(۱۳) حاکم ری و برخی از کارگزاران حکومتی نیز در شبکه نفوذی حضرت کاظم علیه السلام انجام وظیفه می کردند.

حمایت از مبارزان راه حق

حسین بن علی بن حسن المثنی بن الامام الحسن المجتبی علیه السلام معروف به «شهید فخّ» از افرادی است که در زمان امامت حضرت کاظم علیه السلام بر اثر ستمهای فرماندار مدینه به علویین به ستوه آمد و بر علیه حکومت هادی عباسی به قیام مسلحانه روی آورد.

حسین قبل از قیام پرشور خویش، شبانه به محضر امام هفتم علیه السلام آمد و امام ضمن سفارشاتی به وی فرمود: تو شهید خواهی شد، ضربه ها را محکم و نیکو بزن! این مردم فاسق اند، و در ظاهر ایمان دارند و در باطن خود نفاق و شک را پنهان می سازند، «اِنّا للّه ِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ».(۱۴)

روزه دار و آمر به معروف و ناهی از منکر بود.»

جلوگیری از همکاری با طاغوت

آن حضرت اگر احساس می کرد کسانی که به نظام حکومتی داخل می شوند، نمی توانند به نفع اهل حق و شیعیان عمل نمایند، آنان را از همکاری با طاغوت نهی کرده، از عواقب وخیم آن برحذر می داشت.

زیاد بن ابی سلمه از یاران امام کاظم علیه السلام بود، ولی بدون اطلاع آن حضرت در دستگاه خلافت عباسی مشغول به کار شده بود. او روزی به محضر امام هفتم علیه السلام آمد. حضرت از او پرسید: ای زیاد! آیا تو در امور دولتی اشتغال داری؟ گفت: بلی. امام فرمود: چرا با حکومت ستمگران همکاری می کنی و به شغل آزاد نمی پردازی؟ زیاد گفت: سرورم! مخارج من زیاد است؛ چرا که من فردی اجتماعی هستم و خانه ام پر رفت و آمد است و افراد تحت تکفل دارم و هیچ گونه پشتوانه اقتصادی هم ندارم. درآمد من منحصر به همین شغل دولتی است. امام کاظم علیه السلام فرمود: ای زیاد! اگر از کوه بلندی سقوط کنم و بدنم قطعه قطعه شود، در نزد من بهتر است از اینکه با ستمگران همراهی و همکاری نمایم، مگر اینکه غصه ای را از دل مؤمنی برطرف نموده، یا مؤمن گرفتاری را نجات داده، یا مؤمن بدهکاری را از زیر بار بدهی رها سازم.(۱۵)

عمل حج در کار دیگری به کار گرفته نشوند.

امام فرمود: ای صفوان! آیا کرایه تو هنوز به عهده آنان هست یا پرداخته اند؟ گفتم: بلی، هنوز کرایه نگرفته ام. فرمود: صفوان! آیا دوست داری که هارون و یارانش تا زمانی که کرایه ات را نپرداخته اند، زنده بمانند تا برگشته و بدهی تو را بپردازند؟ گفتم: بلی. امام کاظم فرمود: «فَمَنْ أَحَبَّ بَقاءَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَمَنْ کانَ مِنْهُمْ کانَ وَرَدَ النّار؛(۱۶) هر کس بقای ستمگران را [و لو چند روزی] دوست داشته باشد، از آنان محسوب می شود و هر کس از آنان محسوب شود، داخل آتش [جهنم [خواهد شد.»

رسوا سازی یاران طاغوت

آن حضرت با اینکه بسیار صبور و بردبار بود و به خاطر کظم غیظ و فرو خوردن خشم خود به «کاظم» معروف شده بود، اما در مقابل افراد جسوری که می خواستند برای اربابان ستمگر خود خوش خدمتی کنند و پا را از گلیم خویش فراتر نهند و به حریم مقدس امامت و ولایت تعرض روا دارند، هیچ گونه امان نمی داد و با اراده قاطع و با صلابت کامل برخورد می کرد و هم فکران آنان را تا ابد پشیمان می نمود.

علی بن یقطین می گوید: هارون الرشید مرد ساحری را دعوت کرده بود تا در جلسه ای با حضور خلیفه و دیگران با کارهای سحرآمیز و خارق العاده خویش حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام را خوار و شرمنده سازد. هنگامی که غذا را آوردند، آن مرد ساحر با طرفند خاص خویش جادویی را به کار برد که وقتی خادم امام علیه السلام می خواست برای حضرت کاظم علیه السلام نان بردارد و نزد حضرتش بگذارد، نان از دست او می پرید و دور می شد. هارون از این عمل ساحر آن چنان خوشحال شده و به وجد آمده بود که در پوست خود نمی گنجید و به شدّت می خندید. امام وقتی احساس کرد که این نقشه برای اهانت به حجت خدا طراحی شده است، با صلابت و قاطعیت تمام سر مبارک خویش را بلند کرده و به عکس شیری که روی پرده کشیده شده بود اشاره نمود که: «یا اَسَدَ اللّه ِ خُذْ عَدُوَّ اللّه ِ؛ ای شیر خدا بگیر دشمن خدا را!»

آن تصویر به صورت شیر درنده ای مجسم شد و در یک لحظه آن مرد ساحر را درید و به کام مرگ فرستاد و سپس به جای خود برگشت. هارون نیز از ترس غش کرد و به رو افتاد. هنگامی که به هوش آمد از امام استدعا کرد که آن مرد را دوباره زنده کند و از شکم شیر بیرون آورد. امام فرمود: اگر عصای حضرت موسی علیه السلام ریسمانها و سایر لوازم ساحران را برگردانده بود، این تصویر نیز آن مرد را که بلعیده برمی گرداند.(۱۷)

احیای فرهنگ عاشورا

زنده نگه داشتن یاد و نام امام حسین علیه السلام و حماسه عاشورا به عنوان نماد مقاومت اهل بیت علیهم السلام در برابر جبهه کفر و نفاق و مقابله با طغیان و ستمگری، یکی از مهم ترین دغدغه های امامان معصوم علیهم السلام بوده است. آن بزرگواران می کوشیدند تا قیام جاویدان عاشورا زند بماند و پیام پایداری و استواری اهل حق در مقابل باطل در بلندای تاریخ با نام مقدس حضرت امام حسین علیه السلام طنین انداز شود.

از شیوه هایی که حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام برای رساندن پیام استواری و مقاومت از آن بهره می برد، تداوم بخشیدن و زنده نگه داشتن یاد و خاطره جدّ بزگوارش حضرت سید الشهدا علیه السلام بود.

روایت ذیل بیانگر این حقیقت تاریخی است:

محدث نوری می نویسد: منصور دوانیقی در عید نوروز امام را مجبور کرد که در مجلس عمومی بنشیند و مردم برای عرض تبریک به محضرش بیایند و هدایا و تحفه ها را به حضور آن حضرت بیاورند.

امام به ناچار در آن مجلس نشست و فرمانداران و فرماندهان و امرای لشکری و کشوری و عموم مردم برای تهنیت می آمدند و هدایا و تحفه های فراوانی می آوردند و خادم منصور همه هدایا را ثبت می کرد. آخرین فردی که به حضور امام آمد، پیرمردی سالمند بود که به امام عرضه داشت: ای پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله ! من مرد فقیری هستم که از مال دنیا بی بهره ام، اما سه بیت شعری را که جدم در رثای جدّتان حضرت حسین بن علی علیهماالسلام سروده، به خدمتتان تقدیم می کنم:

عَجِبْتُ لِمَصْقُولٍ عَلاکَ فِرِنْدُهُ یَوْمَ الْهِیاجِ وَقَدْ عَلاکَ غُبارٌ

یا ابا عبداللّه ! من [از دشمنان تو تعجب نمی کنم که چرا تو را کشتند، بلکه] تعجب می کنم از شمشیری که بر بدن نازنین تو در روز عاشورا فرود آمد، در حالی که غبار کربلا بر بدن تو نشسته بود.

وَلاَِسْهُمٍ نَفَذَتکَ دونَ حَرائِرَ یَدْعُونَ جَدَّکَ وَالدُّمُوعُ غِزارٌ

من شگفت زده هستم از آن تیرهایی که بر بدنت فرورفتند، در حالی که خانواده ات با چشمان اشکبار قتل تو را نظاره کرده و جدّت را صدا می زدند.

اِلاّ تَقَضْقَضَتِ السِّهامُ وَعاقَها عَنْ جِسْمِکَ الاِْجْلالُ وَالاِْکْبارُ

یا ابا عبداللّه ! چرا بزرگی و جلالت تو مانع نشد از اینکه تیرها بر بدنت اصابت کنند و آن جسم پاک را مجروح نمایند!

امام فرمود: احسنت! بارک اللّه فیک! هدیه ات را پذیرفتم، بفرما بنشین! آن گاه به خادم گفت: از منصور بپرس در مورد این همه هدایا چه تصمیمی دارد؟ منصور گفت: همه آنها را به حضرت کاظم علیه السلام بخشیدم، هرطور دوست دارد مصرف کند. امام نیز تمام آن تحفه ها را به آن پیرمرد شیعی که زیباترین اشعار را در مرثیه امام حسین علیه السلام خوانده بود، بخشید و او را تشویق نمود.(۱۸)

مقابله با منکرات

امام هفتم علیه السلام افزون بر تلاشها و مقاومتهایی که در مقابل جبّاران و حاکمان ستمگر از خود نشان می داد، با صبر و بردباری تمام به منکرات و مفاسد اجتماعی در سطح جامعه نیز توجه داشت و با شیوه هایی مناسب با آنان مقابله می کرد. علامه حلّی در کتاب شریف منهاج الکرامة داستانی را نقل کرده است که نشانگر ایستادگی امام هفتم علیه السلام در برابر مفاسد رائج و ناهنجاریهای دینی و اخلاقی بوده است:

«آن روز حضرت از کوچه های بغداد عبور می کرد و صدای موسیقی از منزل یکی از اشراف ساکن آنجا، تمام کوچه را پر کرده بود. در آن حال، یکی از خدمت گزاران همان خانه برای کاری به بیرون منزل آمد. امام کاظم علیه السلام از این وضعیت شدیدا ناراحت بود، آن خادم را صدا کرد و پرسید: آیا صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ او گفت: البته که آزاد است. امام فرمود: «لَوْ کانَ عَبْدا لَخافَ مِنْ مَوْلاهُ؛ [راست می گویی [اگر او بنده بود، از مولای خود واهمه داشت.»

خادم به خانه برگشت و صاحب منزل که بُشر بود و در کنار سفره شراب با رفقایش نشسته بود، پرسید: در بیرون منزل با که صحبت می کردی؟ و او سخنان امام را بیان کرد.

کلمات حیات بخش امام علیه السلام آن چنان در اعماق قلب بُشر تأثیر گذاشت که با پای برهنه بیرون دوید و خود را به امام رسانیده و از محضرش عذر خواسته، به دست آن حضرت توبه کرد و بعد از آن، به بُشر حافی موسوم شد و به مقامات عالی معنوی نائل گردید.»(۱۹)

پی نوشتها:

۱٫ المزار، محمد بن المشهدی، ص۲۹۴؛ بحارالانوار، ج۹۹، ص۱۶۴٫

۲٫ بحارالانوار، ج۹۹، ص۱۵٫

۳٫ الانوار البهیه، ص۲۰۵٫

۴٫ بقره/۴۵٫

۵٫ الانوار البهیه، ص۲۰۵٫

۶٫ جنّ/۱۳٫

۷٫ رجوع شوه به اصول کافی، کتاب الحجه، باب الفئ والانفال.

۸٫ اعراف/۱۴۶٫

۹٫ ابراهیم/۲۸٫

۱۰٫ هدایتگران راه نور، ص۷۰۰٫

۱۱٫ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۳۵٫

۱۲٫ تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۲٫

۱۳٫ معجم رجال الحدیث، ج۱۹، ص۱۷۹٫

۱۴٫ مقاتل الطالبین، ص۴۴۹٫

۱۵٫ الکافی، ج۵، ص۱۱۰٫

۱۶٫ معجم رجال الحدیث، ج۱۰، ص۱۳۳٫

۱۷٫ المناقب، ج۴، ص۳۰۰٫

۱۸٫ مستدرک الوسائل، ج۱۰، ص۳۸۶٫

۱۹٫ منهاج الکرامة، ص۶۵٫

 


سه × 6 =