خانه > موضوعات قرآنی > تفسیر سوره احزاب از تفسیر نمونه

تفسیر سوره احزاب از تفسیر نمونه

بسم الله الرحمن الرحیم

یاایها النبى اتق الله و لا تطع الکافرین و المنافقین ان الله کان علیما حکیما (۱)

و اتبع ما یوحى الیک من ربک ان الله کان بما تعملون خبیرا (۲)

و توکل على الله و کفى بالله وکیلا (۳)

ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

۱ – اى پیامبر تقوى الهى پیشه کن و از کافران و منافقان اطاعت منما، خداوند عالم و حکیم است .

۲ – و از آنچه از سوى پروردگارت به تو وحى مى شود پیروى نما که خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است .

۳ – و توکل بر خدا کن ، و همین بس که خدا حافظ و مدافع انسان باشد

شان نزول :

مفسران در اینجا شان نزولهاى مختلفى نقل کرده اند که تقریبا همه یک موضوع را تعقیب مى کند.

از جمله اینکه گفته اند این آیات در مورد (ابوسفیان ) و بعضى دیگر از سران کفر و شرک نازل شد که بعد از جنگ (احد) از (پیامبر اسلام ) (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) امان گرفتند و وارد مدینه شدند، و به اتفاق عبد الله بن ابى و بعضى دیگر از دوستانشان خدمت رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمدند و عرض کردند: (اى محمد! بیا و از بدگوئى به خدایان ما – بتهاى لات و عزى و منات – صرف نظر کن ، و بگو آنها براى پرستش کنندگانشان شفاعت مى کنند تا ما هم از تو دست بر داریم ، و هر چه مى خواهى در باره خدایت توصیف کن آزاد هستى ).

این پیشنهاد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را ناراحت کرد، عمر برخاست و گفت : اجازه ده تا آنها را از دم شمشیر بگذرانم ! پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: (من به آنها امان دادم چنین چیزى ممکن نیست ) اما دستور داد آنها را از مدینه بیرون کنند، آیات فوق نازل شد و به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد که به این گونه پیشنهادها اعتنا نکند.

تفسیر:

تنها از وحى الهى پیروى کن

از خطرناکترین پرتگاههائى که بر سر راه رهبران بزرگ قرار دارد مساله پیشنهادهاى سازشکارانه اى است که از ناحیه مخالفان مطرح مى گردد، و در اینجا است که خطوط انحرافى بر سر راه رهبران ایجاد مى شود و سعى دارد آنها را از مسیر اصلى بیرون برد، و این آزمون بزرگى براى آنها است .

مشرکان (مکه ) و منافقان (مدینه ) بارها کوشیدند که با طرح پیشنهادهاى سازشکارانه پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را از خط توحید منحرف سازند، از جمله همان بود که در شان نزول فوق خواندیم .

اما نخستین آیات سوره احزاب نازل شد و به توطئه آنها پایان داد و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به ادامه روش قاطعانه اش در خط توحید بدون کمترین سازش دعوت نمود.

این آیات مجموعا چهار دستور مهم به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى دهد:

دستور اول در زمینه تقوى و پرهیزکارى است که زمینه ساز هر برنامه دیگرى مى باشد مى فرماید: (اى پیامبر تقواى الهى پیشه کن ) (یا ایها النبى اتق الله )

حقیقت (تقوى ) همان احساس مسئولیت درونى است و تا این احساس مسئولیت نباشد انسان به دنبال هیچ برنامه سازنده اى حرکت نمى کند.

تقوى انگیزه هدایت ، و بهره گیرى از آیات الهى است ، چنانکه در آیه دوم سوره بقره مى خوانیم (هدى للمتقین ) (این قرآن مایه هدایت پرهیزکاران است ).

درست است که مرحله نهائى تقوى بعد از ایمان و عمل به دستورات خدا حاصل مى شود ولى مرحله ابتدائى آن قبل از همه این مسائل قرار داد. چرا که انسان اگر احساس مسئولیتى در خود نکند به دنبال تحقیق از دعوت پیامبران نمى رود، و نه گوش به سخنان آنها فرا مى دهد، حتى مساله (دفع ضرر محتمل) را که علماى کلام و عقائد آن را پایه تلاش براى معرفة الله ذکر کرده اند در حقیقت شاخه اى از تقوى است .

دستور دوم نفى اطاعت کافران و منافقان است ، مى فرماید: (از کافران و منافقان اطاعت مکن )! (و لا تطع الکافرین و المنافقین ).

و در پایان این آیه براى تاکید این موضوع مى گوید: (خداوند عالم

و حکیم است ) (ان الله کان علیما حکیما).

اگر فرمان ترک پیروى آنها را به تو مى دهد روى علم و حکمت بى پایان او است ، زیرا مى داند در این تبعیت و سازشکارى چه مصائب دردناک و مفاسد بى شمارى نهفته است .

به هر حال ، بعد از تقوا و احساس مسؤ لیت ، نخستین وظیفه شستشوى صفحه دل از اغیار و ریشه کن نمودن خارهاى مزاحم از این سرزمین است .

در سومین دستور مساله بذر افشانى توحید و تبعیت از وحى الهى را مطرح مى کند مى گوید: (از آنچه از طرف پروردگارت به تو وحى مى شود پیروى کن ) (و اتبع ما یوحى الیک من ربک ).

و مراقب باش و بدان که (خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است ) (ان الله کان بما تعملون خبیرا).

بنابر این نخست باید دیو را از درون جان بیرون راند تا فرشته در آید.

خارها را بر چید تا بذر گلها بروید.

باید طاغوتزدائى کرد تا حکومت الله و نظام الهى جانشین آن گردد.

و از آنجا که در ادامه این راه مشکلات فراوان است و تهدید و توطئه و کار شکنى بسیار زیاد، چهارمین دستور را به این صورت صادر مى کند: (بر خدا توکل کن و از توطئه هاشان نترس )! (و توکل على الله ).

(و همین بس که خداوند ولى و حافظ و مدافع انسان باشد) (و کفى بالله وکیلا).

اگر هزار دشمن قصد هلاکت تو را دارند، چون من دوست و یاور تواءم از دشمنان باکى نداشته باش .

گر چه مخاطب در این آیات شخص پیامبر است ، ولى پیدا است که دستورى است براى همه مؤ منان ، و همه مسلمانان جهان ، نسخه اى است نجاتبخش و معجونى است حیات آفرین براى هر عصر و هر زمان .

بعضى از مفسران گفته اند خطاب (یا ایها) مخصوص مواردى است که هدف جلب توجه عموم به مطلب است ، هر چند مخاطب یک نفر باشد بخلاف خطاب به (یا) که معمولا در مواردى گفته مى شود که منظور شخص مخاطب است .

و چون در آیات مورد بحث خطاب با (یا ایها) شروع شده عمومیت هدف این آیات را تاکید مى کند.

شاهد دیگر براى تعمیم این است که جمله (ان الله کان بما تعملون خبیرا) به صورت جمع آمده ، مى گوید:(خدا به اعمال همه شما آگاه است ، و اگر تنها پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مخاطب بود میبایست گفته شود خدا به عمل تو آگاه است ) (دقت کنید).

ناگفته پیدا است ، مفهوم این دستورات به پیامبر این نیست که او در مساله تقوا و ترک اطاعت کافران و منافقان کوتاهى داشته ، بلکه این بیانات از یکسو جنبه تاکید در مورد وظائف پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دارد، و از سوى دیگر درسى است براى همه مؤ منان .

آیه و ترجمه

ما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه و ما جعل اءزواجکم الى تظاهرون منهن اءمهاتکم و ما جعل اءدعیاءکم اءبناءکم ذلکم قولکم باءفواهکم و الله یقول الحق و هو یهدى السبیل (۴)

ادعوهم لابائهم هو اءقسط عند الله فان لم تعلموا اباءهم فاخوانکم فى الدین و موالیکم و لیس علیکم جناح فیما اءخطاءتم به و لکن ما تعمدت قلوبکم و کان الله غفورا رحیما (۵)

النبى اءولى بالمؤ منین من اءنفسهم و اءزواجه اءمهاتهم و اءولوا الا رحام بعضهم اءولى ببعض فى کتاب الله من المؤ منین و المهاجرین الا اءن تفعلوا الى اءولیائکم معروفا کان ذلک فى الکتاب (۶)

ترجمه :

۴ – خداوند براى هیچکس دو قلب در درون وجودش نیافریده ، و هرگز همسرانتان را که مورد (ظهار) قرار مى دهید مادران شما قرار نداده ، و (نیز) فرزندخوانده هاى شما را فرزند حقیقى قرار نداده است ، این سخنى است که شما تنها به زبان خود مى گوئید (سخنى باطل و بى ماخذ) اما خداوند حق مى گوید، و به راه راست هدایت مى کند.

۵ – آنها را به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خدا عادلانه تر است ، و اگر پدران آنها را نمى شناسید آنها برادران دینى و موالى شما هستند، اما گناهى بر شما نیست در خطاهائى که (در این مورد) از شما سر مى زند (و بى توجه آنها را به نام دیگران صدا مى زنید) ولى آنچه را از روى عمد مى گوئید (مورد حساب قرار خواهد داد) و خداوند غفور و رحیم است .

۶ – پیامبر نسبت به مؤ منان از خود آنها اولى است ، و همسران او مادران آنها (مؤ منان ) محسوب مى شوند، و خویشاوندان نسبت به یکدیگر از مؤ منان و مهاجران در آنچه خدا مقرر داشته اولى هستند، مگر اینکه بخواهید نسبت به دوستانشان نیکى کنید (و سهمى از اموال خود به آنها بدهید) این حکم در کتاب الهى نوشته شده است .

تفسیر:

ادعاهاى بیهوده

در تعقیب آیات گذشته که به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور مى داد تنها از وحى الهى تبعیت کند نه از کافران و منافقان ، در آیات مورد بحث نتیجه تبعیت از آنها را منعکس مى کند که پیروى از آنان انسان را به یک مشت خرافات و اباطیل و انحرافات دعوت مى نماید که سه مورد آن در نخستین آیه مورد بحث بیان شده است :

نخست مى فرماید: (خداوند براى هیچکس دو قلب در درون وجودش قرار نداده است )! (ما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه ).

جمعى از مفسران در شان نزول این قسمت از آیه نوشته اند، که در زمان

جاهلیت مردى بود بنام (جمیل بن معمر) داراى حافظه بسیار قوى ، او ادعا مى کرد که در درون وجود من(دو قلب )! است که با هر کدام از آنها بهتر از محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى فهمد! لذا مشرکان قریش او را (ذو القلبین )! (صاحب دو قلب ) مى نامیدند.

در روز جنگ بدر که مشرکان فرار کردند، جمیل بن معمر نیز در میان آنها بود، ابو سفیان او را در حالى دید که یک لنگه کفشش در پایش بود و لنگه دیگر را به دست گرفته بود و فرار مى کرد، ابو سفیان به او گفت : چه خبر؟! گفت : لشکر فرار کرد، گفت : پس چرا لنگه کفشى را در دست دارى و دیگرى را در پا؟! جمیل بن معمر گفت : به راستى متوجه نبودم ، گمان مى کردم هر دو لنگه در پاى من است (معلوم شد با آنهمه ادعا چنان دست و پاى خود را گم کرده که به اندازه یک قلب هم چیزى نمى فهمد – البته منظور از قلب در این موارد عقل است ).

به هر حال پیروى از کفار و منافقان و ترک تبعیت از وحى الهى ، انسان را به این گونه مطالب خرافى دعوت مى کند.

ولى گذشته از اینها، این جمله معنى عمیقترى نیز دارد و آن اینکه انسان یک قلب بیشتر ندارد و این قلب جز عشق یک معبود نمى گنجد، آنها که دعوت به شرک و معبودهاى متعدد مى کنند، باید قلبهاى متعددى داشته باشند تا هر یک را کانون عشق معبودى سازند!

اصولا شخصیت انسان ، یک انسان سالم شخصیت واحد، و خط فکرى او خط واحدى است ، در تنهائى و اجتماع ، در ظاهر و باطن ، در درون و برون ، در فکر و عمل ، همه باید یکى باشد، هر گونه نفاق و دوگانگى در وجود انسان امرى است تحمیلى و بر خلاف اقتضاى طبیعت او.

انسان به حکم اینکه یک قلب بیشتر ندارد باید داراى یک کانون عاطفى و تسلیم در برابر یک قانون باشد.

مهر یک معشوق در دل بگیرد.

یک مسیر معین را در زندگى تعقیب کند.

با یک گروه و یک جمعیت هماهنگ گردد، و گر نه تشتت و تعدد و راههاى مختلف و اهداف پراکنده او را به بیهودگى و انحراف از مسیر توحیدى فطرى مى کشاند.

لذا در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در تفسیر این آیه مى خوانیم : که فرمود: لا یجتمع حبنا و حب عدونا فى جوف انسان ، ان الله لم یجعل لرجل قلبین فى جوفه ، فیحب بهذا و یبغض بهذا فاما محبنا فیخلص الحب لنا کما یخلص الذهب بالنار لا کدر فیه فمن اراد ان یعلم فلیمتحن قلبه فان شارک فى حبنا حب عدونا فلیس منا و لسنا منه : (دوستى ما و دوستى دشمن ما در یک قلب نمى گنجد چرا که خدا براى یک انسان دو قلب قرار نداده است که با یکى دوست بدارد و با دیگرى دشمن ، دوستان ما در دوستى ما خالصند همانگونه که طلا در کوره خالص مى شود هر کس مى خواهد این حقیقت را بداند، قلب خود را آزمایش کند اگر چیزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آمیخته است از ما نیست و ما هم از او نیستیم ).

بنابر این قلب واحد کانون اعتقاد واحدى است و آنهم برنامه عملى واحدى را اجراء مى کند چرا که انسان نمى تواند حقیقتا معتقد به چیزى باشد اما در عمل از آن جدا شود و اینکه بعضى در عصر ما براى خود شخصیتهاى متعددى قائل هستند و مى گویند فلان عمل را از جنبه سیاسى انجام دادم و فلان کار را از جنبه دینى و کار دیگر را از نظر جنبه اجتماعى و به این ترتیب اعمال متضاد خود را

توجیه مى کنند منافقان زشت سیرتى هستند که مى خواهند قانون آفرینش را با این سخن زیرا پا بگذارند.

درست است که جنبه هاى زندگى انسان مختلف است ولى باید خط واحدى بر همه آنها حاکم باشد.

قرآن سپس به خرافه دیگرى از عصر جاهلیت مى پردازد و آن خرافه (ظهار) است ، آنها هنگامى که از همسر خود ناراحت مى شدند و مى خواستند نسبت به او اظهار تنفر کنند به او مى گفتند: (انت على کظهر امى ): (تو نسبت به من مانند پشت مادر منى )! و با این گفته او را به منزله مادر خود مى پنداشتند و این سخن را به منزله طلاق !

قرآن در دنباله این آیه مى گوید: (خداوند هرگز همسرانتان را که مورد ظهار قرار مى دهید مادران شما قرار نداده است ، و احکام مادر، در مورد آنان مقرر نکرده است (و ما جعل ازواجکم اللائى تظاهرون منهن امهاتکم ).

اسلام این برنامه جاهلى را امضاء نکرد، بلکه براى آن مجازاتى قرار داد و آن اینکه : شخصى که این سخن را مى گوید حق ندارد با همسرش نزدیکى کند تا اینکه کفاره لازم را بپردازد، و اگر کفاره نداد و به سراغ همسر خود نیز نیامد همسر مى تواند با توسل به حاکم شرع او را وادار به یکى از دو کار کند یا رسما و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود، و یا کفاره دهد و به زندگى زناشوئى همچون سابق ادامه دهد.

آخر این چه سخنى است که انسان با گفتن این جمله به همسرش که تو همچون مادر منى ، به حکم مادر او در آید، ارتباط مادر و فرزند یک ارتباط طبیعى است و با لفظ هرگز درست نمى شود، و لذا در سوره مجادله آیه ۲ صریحا

مى گوید: ان امهاتم الا اللائى ولدنهم و انهم لیقولون منکرا من القول و زورا: (مادران آنها کسانى هستند که آنها را متولد ساخته اند و آنها سخنى زشت و باطل مى گویند)!.

و اگر هدف آنها از گفتن این سخن جدا شدن از زن بوده است – که در عصر جاهلیت چنین بوده ، و از آن به جاى طلاق استفاده مى کردند – جدا شدن از زن نیازى به این حرف زشت و زننده ندارد، آیا نمى توان با تعبیر درستى مساله جدائى را بازگو کرد؟

بعضى از مفسران گفته اند که ظهار در جاهلیت باعث جدائى زن و مرد از یکدیگر نمى شد، بلکه زن را در یک حال بلا تکلیفى مطلق قرار مى داد، اگر مساله چنین باشد، جنایت بار بودن این عمل روشنتر مى شود، زیرا با گفتن یک لفظ بى معنى رابطه زناشوئى را با همسر خود به کلى بر خود تحریم مى کرد بى آنکه زن مطلقه شده باشد.

سپس به سومین خرافه جاهلى پرداخته مى گوید: (خداوند فرزندخوانده هاى شما را، فرزند حقیقى شما قرار نداده است ) (و ما جعل ادعیائکم ابنائکم ).

توضیح اینکه : در عصر جاهلیت معمول بوده که بعضى از کودکان را به عنوان فرزند خود انتخاب مى کردند و آن را پسر خود مى خواندند و به دنبال این نامگذارى تمام حقوقى را که یک پسر از پدر داشت براى او قائل مى شدند از پدرخوانده اش ارث مى برد و پدر خوانده نیز وارث او مى شد، و تحریم زن پدر یا همسر فرزند در مورد آنها حاکم بود.

اسلام ، این مقررات غیر منطقى و خرافى را به شدت نفى کرد، و حتى چنانکه خواهیم دید پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى کوبیدن این سنت غلط، همسر پسرخوانده اش زید بن حارثه را بعد از آن که از (زید) طلاق گرفت به ازدواج خود

در آورد تا روشن شود این الفاظ تو خالى نمى تواند واقعیتها را دگرگون سازد، چرا که رابطه پدرى و فرزندى یک رابطه طبیعى است و با الفاظ و قرار دادها و شعارها هرگز حاصل نمى شود.

گر چه بعدا خواهیم گفت که ازدواج پیامبر با همسر مطلقه زید جنجال بزرگى در میان دشمنان اسلام بر پا کرد، و دستاویزى براى تبلیغات سوء آنها شد ولى این جنجالها به کوبیدن این سنت جاهلى ارزش داشت .

لذا قرآن بعد از این جمله مى افزاید: (این سخنى است که شما به زبان مى گوئید) (ذلکم قولکم بافواهکم ).

مى گوئید فلانکس پسر من است ، در حالى که در دل مى دانید قطعا چنین نیست ، این امواج صوتى فقط در فضاى دهان شما مى پیچد و خارج مى شود، و هرگز از اعتقاد قلبى سرچشمه نمى گیرد.

اینها سخنان باطلى بیش نیست (اما خداوند حق مى گوید و به راه راست هدایت مى کند) (و الله یقول الحق و هو یهدى السبیل ).

سخن حق به سخنى گفته مى شود که با واقعیت عینى تطبیق کند، یا اگر یک مطلب قراردادى است هماهنگ با مصالح همه اطراف قضیه باشد، و میدانیم مساله ناپسند (ظهار) در عصر جاهلیت ، و یا(پسرخواندگى ) که حقوق فرزندان دیگر را تا حد زیادى پایمال مى کرد نه واقعیت عینى داشت و نه قرار دادى حافظ مصلحت عموم بود.

سپس قرآن براى تاکید بیشتر و روشن ساختن خط صحیح و منطقى اسلام چنین مى افزاید: (آنها را به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خدا عادلانه تر است ) (ادعوهم لابائهم هو اقسط عند الله ).

تعبیر به (اقسط) (عادلانه تر) مفهومش این نیست که اگر آنها را به نام

پدرخوانده ها صدا بزنند عادلانه است و به نام پدران واقعى عادلانه تر، بلکه همانگونه که بارها گفته ایم صیغه (افعل تفضیل ) گاه در مواردى به کار مى رود که وصف در طرف مقابل به هیچوجه وجود ندارد، مثلا گفته مى شود (انسان احتیاط کند و جان خود را به خطر نیندازد بهتر است ) مفهوم این سخن آن نیست که به خطر انداختن جان خوب است ولى احتیاط کردن از آن بهتر مى باشد، بلکه منظور مقایسه (خوب ) و(بد) با یکدیگر است .

و براى رفع بهانه ها اضافه مى کند: (اگر پدران آنها را نمى شناسید آنها برادران دینى و موالى شما هستند) (فان لم تعلموا آبائهم فاخوانکم فى الدین و موالیکم ).

یعنى عدم شناخت پدران آنها دلیل بر این نمى شود که نام شخص دیگرى را به عنوان (پدر) بر آنها بگذارید، بلکه مى توانید آنها را به عنوان برادر دینى یا دوست و هم پیمان خطاب کنید.

(موالى ) جمع (مولا) است ، و مفسران براى آن معانى متعددى ذکر کرده اند، بعضى آن را در اینجا به معنى دوست ، و بعضى به معنى غلام آزاد شده دانسته اند (زیرا بعضى از پسرخوانده ها بردگانى بودند که خریدارى مى شدند، سپس آزاد مى گشتند و چون مورد توجه صاحبانشان بودند آنها را به عنوان پسر خویش مى خواندند.

توجه به این نکته نیز لازم است که تعبیر (مولا) در اینگونه موارد که طرف برده آزاد شده اى بود از این جهت بود که آنها بعد از آزادى رابطه خود را با مالک خود حفظ مى کردند، رابطه اى که از نظر حقوقى در پارهاى از جهات جانشین خویشاوندى مى شد و از آن تعبیر به (ولاء عتق ) مى نمودند.

لذا در روایات اسلامى مى خوانیم که (زید بن حارثه ) بعد از آن که پیامبر او را آزاد کرد به عنوان (زید بن محمد) خوانده مى شد تا اینکه قرآن

نازل شد و دستور فوق را آورد، از آن به بعد پیامبر به او فرمود: تو (زید بن حارثه ) اى ، و مردم او را (مولى رسول الله ) مى خواندند.

و نیز گفته اند که : (ابو حذیفة ) غلامى به نام (سالم ) داشت ، او را آزاد کرد، و فرزند خود نامید. هنگامى که آیه فوق نازل شد او را به نام (سالم ) مولى ابى حذیفه نامیدند.

ولى از آنجا که گاه انسان بر اثر عادت گذشته ، یا سبق لسان ، و یا اشتباه در تشخیص نسب افراد، ممکن است کسى را به غیر پدرش ‍ نسبت دهد و این از حوزه اختیار انسان بیرون است ، خداوند عادل و حکیم ، چنین کسى را مجازات نخواهد کرد، لذا در ذیل آیه مى افزاید: (هر گاه خطائى در این مورد مرتکب شوید گناهى بر شما نیست ) (و لیس علیکم جناح فیما اخطاتم به ).

(ولى آنچه را از روى عمد و اختیار مى گوئید مورد مجازات قرار خواهد گرفت ) (و لکن ما تعمدت قلوبکم ).

(و همیشه خداوند، غفور و رحیم است ) (و کان الله غفورا رحیما)

گذشته ها را بر شما مى بخشد، سهو و نسیان و اشتباه و خطا را مورد عفو قرار مى دهد، اما هر گاه بعد از نزول این حکم ، از روى عمد و اختیار مخالفت کنید و افراد را به غیر نام پدرانشان بخوانید، و رسم نادرست (پسرخواندگى ) و (پدرخواندگى ) را ادامه دهید خداوند بر شما نخواهد بخشید.

بعضى از مفسران گفته اند: موضوع خطا شامل مواردى مى شود که انسان

از روى محبت به کسى مى گوید: پسرم !، یا به خاطر احترام مى گوید پدرم !

البته این سخن صحیح است که این تعبیرات گناه نیست ، اما نه به خاطر عنوان خطا، بلکه به خاطر اینکه این تعبیرات جنبه کنایه و مجاز دارد و معمولا قرینه آن همراه آن است ، قرآن تعبیرات حقیقى را در این زمینه نفى مى کند نه مجازى را.

آیه بعد به مساله مهم دیگرى یعنى ابطال نظام (مؤ اخات ) آن مى پردازد.

توضیح اینکه : هنگامى که مسلمانان از مکه به مدینه هجرت کردند و اسلام پیوند و رابطه آنها را با بستگان مشرکشان که در مکه بودند به کلى برید پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به فرمان الهى ، مساله عقد اخوت و پیمان برادرى را در میان آنها برقرار ساخت .

به این ترتیب که میان (مهاجران ) و (انصار) (دو به دو) پیمان اخوت و برادرى منعقد شد، و آنها همچون دو برادر حقیقى از یکدیگر ارث مى بردند، ولى این یک حکم موقت و مخصوص به این حالت فوق العاده بود، هنگامى که اسلام گسترش پیدا کرد و ارتباطات گذشته تدریجا بر قرار شد، دیگر ضرورتى براى ادامه این حکم نبود.

آیه فوق نازل شد و (نظام مواخات ) را به طورى که جانشین نسب شود ابطال کرد و حکم ارث و مانند آن را مخصوص ‍ خویشاوندان حقیقى قرار داد.

بنابر این نظام اخوت و برادرى هر چند یک نظام اسلامى بود، (بر خلاف نظام پسرخواندگى که یک نظام جاهلى بود) اما مى بایست پس از برطرف شدن حالت فوق العاده ابطال گردد و چنین شد.

منتهى در آیه مورد بحث ، قبل از ذکر این نکته ، به دو حکم دیگر، یعنى (اولویت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نسبت به مؤ منین )، و (بودن زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )

به منزله مادر) به عنوان مقدمه ، ذکر شده است :

مى فرماید: (پیامبر نسبت به مؤ منان از خود آنها اولى است ) (النبى اولى بالمؤ منین من انفسهم ).

(و همسران او مادران مؤ منین محسوب مى شوند) (و ازواجه امهاتهم ).

با اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به منزله پدر و همسران او بمنزله مادران مؤ منین هستند، هیچگاه از آنها ارث نمى برند، چگونه مى توان انتظار داشت که پسر خوانده ها وارث گردند.

سپس مى افزاید (خویشاوندان نسبت به یکدیگر، از مؤ منان و مهاجرین ، در آنچه خدا مقرر داشته است اولى هستند) (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى کتاب الله من المؤ منین و المهاجرین ).

ولى با اینحال براى اینکه راه را به کلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانند براى دوستان و کسانى که مورد علاقه آنها هستند چیزى به ارث بگذارندهر چند از طریق وصیت نسبت به ثلث مال باشد – در پایان آیه اضافه مى کند: (مگر اینکه بخواهید نسبت به دوستانتان کار نیکى انجام دهید این مانعى ندارد) (الا ان تفعلوا الى اولیائکم معروفا).

و در آخرین جمله براى تاکید همه احکام گذشته ، یا حکم اخیر، مى فرماید: (این حکم در کتاب الهى (در لوح محفوظ یا در قرآن مجید) نوشته شده است ) (کان ذلک فى الکتاب مسطورا).

این بود خلاصه تفسیر آیه فوق اکنون باید به شرح هر یک از احکام چهار گانهاى که در این آیه آمده است بپردازیم :

الف – منظور از اولویت پیامبر نسبت به مؤ منان چیست ؟

قرآن در این آیه اولویت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را نسبت به مسلمانان بطور مطلق

ذکر کرده است و مفهومش این است که در کلیه اختیاراتى که انسان نسبت به خویشتن دارد (پیامبر)(صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از خود او نیز اولى است .

گرچه بعضى از مفسران آن را به مساله (تدبیر امور اجتماعى ) و یا اولویت در مساله قضاوت و یا اطاعت فرمان تفسیر کرده اند اما در واقع هیچ دلیلى بر انحصار در یکى از این امور سه گانه نداریم .

و اگر مى بینیم در بعضى از روایات اسلامى ، اولویت به مساله (حکومت ) تفسیر شده ، در حقیقت بیان یکى از شاخه هاى این اولویت است .

لذا باید گفت : پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هم در مسائل اجتماعى و هم فردى و خصوصى ، هم در مسائل مربوط به حکومت ، و هم قضاوت و دعوت ، از هر انسانى نسبت به خودش اولى است ، و اراده و خواست او، مقدم بر اراده و خواست وى مى باشد.

از این مساله نباید تعجب کرد چرا که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) معصوم است و نماینده خدا جز خیر و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى گیرد، هرگز تابع هوى و هوس نیست ، و هیچگاه منافع خود را بر دیگران مقدم نمى شمرد، بلکه به عکس برنامه او در تضاد منافع همواره ایثارگرى و فداکارى براى امت است .

این اولویت در حقیقت شاخه اى از اولویت مشیت الهى است ، زیرا ما هر چه داریم از خدا است .

اضافه بر این انسان هنگامى مى تواند به اوج ایمان برسد که نیرومندترین علاقه او یعنى عشق به ذات خود را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمایندگان او قرار دهد، لذا در حدیثى مى خوانیم که فرمود: لا یؤ من احدکم حتى یکون هواه

تبعا لما جئت به : (هیچیک از شما به حقیقت ایمان نمى رسد مگر زمانى که خواست او تابع آنچه من از سوى خدا آورده ام باشد)!.

و نیز در حدیث دیگرى چنین آمده : و الذى نفسى بیده لا یؤ من احدکم حتى اکون احب الیه من نفسه و ماله و ولده و الناس اجمعین : (قسم به آن کسى که جانم در دست او است ، هیچیک از شما به حقیقت ایمان نمى رسد مگر زمانى که من نزد او محبوبتر از خودش و مالش و فرزندش و تمام مردم باشم ).

و باز از خود آن حضرت نقل شده که فرمود: ما من مؤ من الا و انا اولى الناس به فى الدنیا و الاخرة : (هیچ مؤ منى نیست مگر اینکه من در دنیا و آخرت از او نسبت به خودش اولى هستم ).

قرآن نیز در آیه ۳۶ همین سوره (احزاب ) مى گوید: ما کان لمؤ من و لا مؤ منة اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امرهم : (هیچ مرد با ایمان و زن با ایمانى نمى تواند هنگامى که خدا و پیامبرش حکمى کند در برابر آن از خودشان اختیارى داشته باشند).

باز تاکید مى کنیم این سخن مفهومش این نیست که خداوند بندگانش را در بست تسلیم تمایلات یک فرد کرده باشد، بلکه با توجه به اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داراى مقام عصمت است و به مصداق لا ینطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى (نجم – ۳ و ۴) هر چه مى گوید سخن خدا است ، و از ناحیه او است ، و حتى از پدر هم دلسوزتر و مهربانتر است .

این اولویت در حقیقت در مسیر منافع مردم ، هم در جنبه هاى حکومت و تدبیر جامعه اسلامى ، و هم در مسائل شخصى و فردى است .

به همین دلیل بسیار مى شود که این اولویت ، مسئولیتهاى سنگینى بر دوش پیامبر مى گذارد، لذا در روایت معروفى که در منابع شیعه و اهل سنت وارد شده مى خوانیم : پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: انا اولى بکل مؤ من من نفسه ، و من ترک مالا فللوارث و من ترک دینا او ضیاعا فالى و على : (من از هر مؤ منى نسبت به او اولى هستم ، کسى که مالى از خود بگذارد براى وارث او است ، و کسى که بدهکار از دنیا برود و یا فرزند و عیالى بگذارد کفالت آنها بر عهده من است ) (باید توجه داشت که (ضیاع )در اینجا به معنى فرزندان و یا عیالى است که بدون سرپرست مانده اند، و تعبیر به دین قبل از آن نیز قرینه روشنى بر این معنى مى باشد، زیرا منظور داشتن بدهى بدون مال است ).

ب – حکم دوم در زمینه همسران پیامبر است که آنها به منزله مادر براى همه مؤ منان محسوب مى شوند، البته مادر معنوى و روحانى ، همانگونه که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پدر روحانى و معنوى امت است .

این ارتباط و پیوند معنوى ، تنها تاثیرش مساله حفظ احترام و حرمت ازدواج با زنان پیامبر بود، چنانکه در آیات همین سوره ، حکم صریح تحریم ازدواج با آنها بعد از رحلت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده است ، و گر نه از نظر مساله ارث و همچنین سایر محرمات (نسبى ) و (سببى )، کمترین اثرى ندارد، یعنى مسلمانان حق داشتند، با دختران پیامبر ازدواج کنند، در حالى که هیچکس با دختر مادر خود نمى تواند ازدواج کند، و نیز مساله محرمیت و نگاه کردن به همسران پیامبر براى هیچکس جز محارم آنها مجاز نبود.

در حدیثى مى خوانیم که زنى به عایشه گفت : یا امه !: (اى مادر)! عایشه پاسخ داد: لست لک بام ، انما انا ام رجالکم !: من مادر تو نیستم مادر مردان شما هستم ).

اشاره به اینکه هدف از این تعبیر، حرمت تزویج است ، و این تنها در مورد مردان امت صادق است .

 

ولى همانگونه که گفتیم غیر از مساله ازدواج موضوع احترام و بزرگداشت نیز مطرح است ، و لذا زنان مسلمان نیز مى توانستند به عنوان احترام همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را مادر خود خطاب کنند.

شاهد این سخن آنکه قرآن مى گوید: (النبى اولى بالمؤ منین من انفسهم ) اولویت پیامبر نسبت به همه زنان و مردان است و ضمیر جمله بعد نیز به همین عنوان بر مى گردد که مفهوم گسترده اى دارد، لذا در عبارتى که از (ام سلمه ) (یکى دیگر از همسران پیامبر نقل شده ) مى خوانیم که مى گوید انا ام الرجال منکم و النساء: (من مادر مردان و زنان شما هستم ).

در اینجا سؤ الى مطرح است و آن اینکه آیا تعبیر (ازواجه امهاتهم ): (همسران پیامبر مادران مؤ منین محسوب مى شوند) با چیزى که در چند آیه قبل گذشت تضاد ندارد؟ زیرا در آنجا مى فرماید: (کسانى که گاهى همسرانشان را بمنزله مادر خود قرار مى دهند، سخن باطلى مى گویند، مادر آنها فقط کسى است که از او متولد شده اند) با این حال چگونه همسران پیامبر که مسلمانان از آنان متولد نشده اند مادر محسوب مى شوند؟

در پاسخ این سؤ ال باید به این نکته توجه کرد که خطاب مادر به یک زن یا باید از نظر جسمانى باشد یا روحانى ، اما از نظر جسمانى تنها در صورتى این

معنى واقعیت دارد که انسان از او متولد شده باشد، و این همان است که در آیات پیشین آمده که مادر جسمانى انسان تنها کسى است که از او متولد شده است ، و اما پدر یا مادر روحانى کسى است که یکنوع حق معنوى بر او داشته باشد، همچون پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که پدر روحانى امت محسوب مى شود، و هم به خاطر او همسرانش احترام مادر را دارند.

ایرادى که به اعراب جاهلى در مورد (ظهار) متوجه مى شد این بود که وقتى همسران خود را مادر خطاب مى کردند مسلما منظور آنها مادر معنوى نبود، بلکه منظورشان این بود که آنها به منزله مادر جسمانى هستند، لذا آنرا یکنوع طلاق مى شمردند، و مى دانیم مادر جسمانى با الفاظ درست نمى شود، بلکه شرط آن تولد جسمانى است ، بنابر این سخن آنها سخن منکر و زور و باطل بود. ولى در مورد همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اگر چه آنها مادر جسمانى نیستند، ولى به احترام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مادر روحانیند، و احترام یک مادر را دارند.

و اگر مى بینیم که قرآن در آیات آینده ازدواج با همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را تحریم کرده آن نیز یکى از شئون احترام آنها و احترام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، چنانکه توضیح آن بطور مشروح به خواست خدا خواهد آمد.

البته نوع سومى از مادر در اسلام به عنوان مادر رضاعى وجود دارد که در آیه ۲۳ سوره نساء به آن اشاره شده (و امهاتکم اللاتى ارضعنکم …) ولى آن در حقیقت یکى از شاخه هاى مادر جسمانى مى باشد.

ج – سومین حکم ، مساله اولویت خویشاوندان در مورد ارث نسبت به دیگران است ، زیرا در آغاز اسلام که مسلمانان بر اثر هجرت پیوند خود را با بستگانشان گسسته بودند قانون ارث بر اساس هجرت و مؤ اخات تنظیم شد، یعنى مهاجرین از یکدیگر، و یا از انصار که با آنها پیوند برادرى بسته بودند ارث مى بردند، این یک حکم موقتى بود که با وسعت یافتن اسلام و بر قرار شدن بسیارى

از ارتباطات گذشته خویشاوندى ، بر اثر اسلام آوردن آنها، دیگر ادامه این حکم ضرورتى نداشت (توجه داشته باشید سوره احزاب در سال پنجم هجرت سال جنگ احزاب نازل شده ).

لذا آیه فوق نازل شد و اولویت اولوا الارحام (خویشاوندان ) را نسبت به دیگران تثبیت کرد

البته قرائنى در دست است که منظور از اولویت در اینجا اولویت الزامى است ، نه استحبابى ، زیرا هم اجماع علماى اسلام بر این معنى است ، و هم روایات زیادى که در منابع اسلامى وارد شده این موضوع را اثبات مى کند.

در اینجا به این نکته نیز باید دقیقا توجه کرد که این آیه در صدد بیان اولویت خویشاوندان در برابر بیگانگان است ، نه بیان اولویت طبقات سه گانه ارث نسبت به یکدیگر، و به تعبیر دیگر در اینجا (مفضل علیهم ) مؤ منان و مهاجرانند که در متن قرآن آمده (من المؤ منین و المهاجرین ).

بنابر این مفهوم آیه چنین مى شود: (خویشاوندان از نظر ارث بردن بعضى از بعضى دیگر اولى از غیر خویشاوندانند، و اما اینکه خویشاوندان چگونه ارث مى برند؟ و بر چه معیار و ضابطه اى است ؟ قرآن در اینجا از این معنى ساکت است ، هر چند در آیات سوره نساء از آن مشروحا بحث نموده است .

د – چهارمین حکمى که به صورت یک استثناء در آیه فوق آمده مساله

بهره مند نمودن دوستان و افراد مورد علاقه از اموالى است که انسان از خود به یادگار مى گذارد، که با جمله الا ان تفعلوا الى اولیائکم معروفا (مگر اینکه بخواهید به دوستانتان نیکى کنید) بیان شده است ، و مصداق روشن آن همان حکم وصیت است که انسان مى تواند در یک سوم از اموالش در باره هر کس مایل باشد انجام دهد.

به این ترتیب هنگامى که اساس ارث بر پایه خویشاوندى گذارده شد و جانشین پیوندهاى گذشته گردید باز ارتباط انسان به کلى از دوستان مورد علاقه و برادران مسلمان او قطع نمى شود، منتها از نظر کیفیت و کمیت بسته به میل خود انسان است ، ولى در هر حال مشروط به این مى باشد که زائد بر ثلث مال نگردد و البته اگر انسان از وصیت کردن صرفنظر کند همه اموال او بین خویشاوندانش طبق قانون ارث تقسیم مى گردد و ثلثى براى او منظور نخواهد شد.

نکته :

روایات زیادى از ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) در تفسیر آیه فوق در مورد اولوالارحام نقل شده که در قسمتى از آنها این آیه به مساله (ارث اموال ) تفسیر شده ، همانگونه که معروف در میان مفسران است ، در حالى که در قسمت دیگر به مساله (ارث خلافت و حکومت ) در خاندان پیامبر و ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) تفسیر

گردیده .

از جمله در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که وقتى از تفسیر این آیه سؤ ال کردند امام (علیه السلام ) فرمود: (این در باره فرزندان حسین (علیه السلام ) نازل شده ، و هنگامى که راوى سؤ ال کرد آیا این در باره ارث اموال نیست ؟ امام فرمود نه در باره حکومت و ولایت است )

بدیهى است منظور از این احادیث نفى مساله ارث اموال نیست ، بلکه منظور توجه دادن به این نکته است که ارث مفهوم وسیعى دارد که هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث خلافت و ولایت را.

این توارث هیچگونه شباهتى با مساله توارث سلطنت در سلسله پادشاهان ندارداینجا توارثى است بخاطر شایستگیها و لیاقتها و لذا در میان فرزندان امامان تنها شامل حال کسانى مى شد که داراى این شایستگى بودند، درست شبیه آنچه ابراهیم (علیه السلام ) براى فرزندان خود از خدا مى خواهد، و خداوند به او مى گوید: امامت و ولایت من به آن گروه از فرزندان تو که در صف ظالمان قرار داشته اند نمى رسد بلکه مخصوص پاکان آنها است .

و نیز شبیه چیزى است که در زیارات در مقابل قبور شهیدان راه خدا از جمله در مقابل قبر امام حسین (علیه السلام ) مى گوئیم : سلام بر تو اى حسینى که وارث آدم ، وارث نوح ، وارث ابراهیم ، و وارث موسى و عیسى و محمدى … که این ارثى است در جنبه هاى اعتقادى و اخلاقى و معنوى و روحانى .

آیه و ترجمه

و اذ اءخذنا من النبین میثاقهم و منک و من نوح و ابراهیم و موسى و عیسى ابن مریم و اءخذنا منهم میثاقا غلیظا (۷)

لیسئل الصادقین عن صدقهم و اعد للکافرین عذابا اءلیما (۸

ترجمه :

۷ – به خاطر بیاور هنگامى را که از پیامبران پیمان گرفتیم ، و از تو و از نوح و ابراهیم و موسى و عیسى بن مریم ، و از همه آنها پیمان محکمى گرفتیم (که در اداى مسئولیت تبلیغ و رسالت و رهبرى کوتاهى نکنند).

۸ – تا خدا از صدق راستگویان سؤ ال کند و براى کافران عذاب دردناک آماده ساخته است .

تفسیر:

پیمان محکم الهى

از آنجا که در آیات گذشته اختیارات وسیع و گسترده پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تحت عنوان (النبى اولى بالمؤ منین من انفسهم ) بیان شد، آیات مورد بحث وظائف سنگین پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و سائر پیامبران بزرگ را بیان مى کند، زیرا مى دانیم همواره اختیارات تواءم با مسؤ لیتها است ، و هر جا (حقى ) وجود دارد تکلیفى در مقابل آن نیز هست که این دو هرگز از هم جدا نمى شوند، بنابر این اگر پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) حق وسیعى دارد تکلیف و مسئولیت سنگینى نیز در برابر آن قرار داده شده

نخست مى فرماید: (به خاطر بیاور هنگامى را که از پیامبران پیمان گرفتیم و همچنین از تو و از نوح و ابراهیم و موسى و عیسى بن مریم ، آرى از همه آنها پیمان شدید و محکمى گرفتیم ) (و اذ اخذنا من النبیین میثاقهم و منک و من نوح و ابراهیم و موسى و عیسى بن مریم و اخذنا منهم میثاقا غلیظا).

به این ترتیب نخست تمام پیامبران را در مساله میثاق مطرح مى کند، سپس از پنج پیامبر اولواالعزم نام مى برد که در آغاز آنها شخص ‍ پیامبر اسلام به خاطر شرافت و عظمتى که دارد آمده است ، و بعد از او چهار پیامبر اولواالعزم دیگر به ترتیب زمان ظهور (نوح و ابراهیم و موسى و عیسى ) (علیهم السلام ) ذکر شده اند.

این نشان مى دهد که پیمان مزبور پیمانى همگانى بوده که از تمام انبیاء گرفته شده ، هر چند پیامبران اولواالعزم به طور مؤ کدترى در برابر این پیمان متعهد بوده اند، پیمانى که با جمله اخذنا منهم میثاقا غلیظا تاکید فوق العاده آن بیان شده است

مهم این است بدانیم این چه پیمان مؤ کدى بوده که پیامبران همه زیر بار آن هستند، در اینجا مفسران سخنان گوناگونى دارند که مى توان گفت همه آنها شاخه هاى مختلف یک اصل کلى است ، و آن ادا کردن مسؤ لیت تبلیغ و رسالت و رهبرى و هدایت مردم در تمام زمینه ها و ابعاد است .

آنها موظف بودند همه انسانها را قبل از هر چیز به سوى توحید دعوت کنند.

و نیز موظف بودند یکدیگر را تایید نمایند، و پیامبران پیشین امتهاى خود را براى پذیرش پیامبران بعد آماده سازند، همانگونه که پیامبران بعد دعوت پیامبران پیشین را تصدیق و تاکید نمایند.

خلاصه ، دعوت همه به یک سو باشد و همگى یک حقیقت را تبلیغ کنند، و امتها را زیر پرچم واحدى گرد آورند.

شاهد این سخن را در سائر آیات قرآن نیز مى توان یافت ، در آیه ۸۱ سوره آل عمران مى خوانیم : و اذ اخذ الله میثاق النبیین لما آتیتکم من کتاب و حکمة ثم جائکم رسول مصدق لما معکم لتؤ منن به و لتنصرنه قال ااءقررتم و اخذتم على ذلکم اصرى قالوا اقررنا قال فاشهدوا و انا معکم من الشاهدین :

((به خاطر بیاورید) هنگامى را که خداوند پیمان مؤ کد از پیامبران (و پیروان آنها) گرفت که هر گاه کتاب و دانش به شما دادم سپس ‍ پیامبرى به سوى شما آمد که آنچه را با شما است تصدیق مى کند به او ایمان بیاورید، و او را یارى کنید، سپس (خداوند) به آنها گفت : آیا اقرار به این موضوع دارید؟ و پیمان مؤ کد بر آن بسته اید؟ گفتند (آرى ) اقرار داریم ، (خداوند به آنها) فرمود: (بر این پیمان مقدس ) گواه باشید من هم با شما گواهم )!

نظیر همین معنى در آیه ۱۸۷ سوره آل عمران نیز آمده است و در آن صریحا مى گوید خداوند از اهل کتاب پیمان گرفته بود که آیات الهى را براى مردم تبیین کنند، و هرگز آن را کتمان ننمایند.

به این ترتیب خداوند هم از پیامبران پیمان مؤ کد گرفته که مردم را دعوت به توحید الله و توحید آئین حق و ادیان آسمانى نمایند و هم از علماى اهل کتاب که آنان نیز تا آنجا که در توان دارند در تبیین آئین الهى بکوشند و از کتمان بپرهیزند.

آیه بعد هدف از بعثت انبیاء و پیمان مؤ کدى را که از آنها گرفته شده است چنین بیان مى کند: (هدف این است که خداوند از صدق راستگویان پرسش کند و براى کافران عذاب دردناک آماده ساخته است ) (لیسئل الصادقین عن

صدقهم و اعد للکافرین عذابا الیما).

در اینکه منظور از (صادقین ) در اینجا چه کسانى هستند؟ و این سؤ ال چه سؤ الى است ؟ مفسران تفسیرهاى فراوانى دارند، اما آنچه هماهنگ با آیات این سوره و آیات دیگر قرآن به نظر مى رسد، این است که منظور مؤ منانى است که صدق ادعاى خود را در عمل اثبات کرده اند، و به تعبیر دیگر از میدان آزمایش و امتحان الهى سرفراز به در آمده اند.

شاهد این سخن اینکه :

اولا (صادقین ) در اینجا در مقابل (کافرین ) قرار گرفته و از قرینه مقابله این معنى به خوبى استفاده مى شود.

ثانیا – در آیه ۲۳ همین سوره (احزاب ) چنین مى خوانیم : من المؤ منین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه :(گروهى از مؤ منان کسانى هستند که در عهد و پیمانى که با خدا بسته اند صادقند و بر سر پیمان خود ایستادند) بلا فاصله در آیه ۲۴ مى فرماید: لیجزى الله الصادقین بصدقهم و یعذب المنافقین ان شاء او یتوب علیهم : (هدف این است که صادقین را در برابر صدقشان پاداش دهد، و منافقین را هرگاه بخواهد عذاب کند و یا توبه آنها را بپذیرد.

ثالثا در آیه ۱۵ حجرات و ۸ حشر (صادقین ) به خوبى معرفى شده اند در حجرات چنین مى خوانیم : انما المؤ منون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبیل الله اولئک هم الصادقون : (مؤ منان واقعى کسانى هستند که ایمان به خدا و رسولش آورده اند و با مال و جان در راه خدا جهاد کرده اند، اینها صادقین هستند).

و در سوره حشر مى فرماید: للفقراء المهاجرین الذین اخرجوا من دیارهم و اموالهم یبتغون فضلا من الله و رضوانا و ینصرون الله و رسوله اولئک هم الصادقون : (غنائمى که بدون جنگ به دست مسلمانان مى افتد متعلق به فقراى

مهاجرین است همانها که از خانه ها و اموالشان بیرون رانده شدند، در حالى که خواستار فضل پروردگار و رضاى او بودند، همانها که خدا و رسولش را یارى مى کنند، آنها صادقین هستند).

به این ترتیب روشن است که منظور از صادقین کسانى مى باشند که در میدان حمایت از آئین خدا، و جهاد و ایستادگى در برابر مشکلات ، و بذل جان و مال ، صداقت و راستگوئى خود را به ثبوت رسانده اند.

اما اینکه منظور از (سؤ ال کردن از صدق صادقین ) چیست ؟ با توجه به آنچه در بالا گفتیم روشن است ، منظور این است که آیا در اعمال خود اخلاص نیت و صدق ادعاى خویش را به ثبوت مى رسانند یا نه ؟ در انفاق ، در جهاد، در شکیبائى در برابر مشکلات و مخصوصا سختیهاى میدان جنگ .

این سؤ ال در کجا صورت مى گیرد؟ ظاهر آیه این است که در قیامت در دادگاه عدل پروردگار، آیات متعددى از قرآن نیز از تحقق چنین سؤ الى در قیامت به طور کلى خبر مى دهد، ولى این احتمال نیز وجود دارد که سؤ ال ، جنبه سؤ ال عملى داشته باشد، و در دنیا صورت گیرد، چرا که با بعثت انبیاء همه مدعیان ایمان در زیر سؤ ال قرار مى گیرند، و عمل آنها پاسخى است به این سؤ ال که آیا در دعوى خود صادق هستند؟!

آیه و ترجمه

یاایها الذین امنوا اذکروا نعمة الله علیکم اذ جاءتکم جنود فاءرسلنا علیهم ریحا و جنودا لم تروها و کان الله بما تعملون بصیرا (۹)

اذ جاءوکم من فوقکم و من اءسفل منکم و اذ زاغت الا بصر و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا (۱۰)

هنالک ابتلى المؤ منون و زلزلوا زلزالا شدیدا (۱۱)

ترجمه :

۹ – اى کسانى که ایمان آورده اید نعمت خدا را بر خودتان به یاد آورید در آن هنگام که لشکرهاى (عظیمى ) به سراغ شما آمدند، ولى ما باد و طوفان سختى بر آنها فرستادیم و لشکریانى که آنها را نمى دیدید (و به این وسیله آنها را در هم شکستیم ) و خداوند به آنچه انجام مى دهید بینا است .

۱۰ – به خاطر بیاورید زمانى را که آنها از طرف بالا و پائین (شهر) شما وارد شدند (و مدینه را محاصره کردند) و زمانى را که چشمها از شدت وحشت خیره شده بود، و جانها به لب رسیده بود، و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مى بردید!

۱۱ – در آنجا مؤ منان آزمایش شدند و تکان سختى خوردند.

تفسیر:

آزمایش بزرگ الهى در میدان احزاب

این آیات و چندین آیه بعد از آن که مجموعا هفده آیه را تشکیل مى دهد پیرامون یکى از بزرگترین آزمونهاى الهى در مورد مؤ منان و منافقان و امتحان صدق گفتار آنها در عمل – که در آیات گذشته از آن بحث شد – سخن مى گوید.

این آیات از یکى از مهمترین حوادث تاریخ اسلام ، یعنى جنگ احزاب ، بحث مى کند، جنگى که در حقیقت نقطه عطفى در تاریخ اسلام بود و کفه موازنه قوا را در میان اسلام و کفر به نفع مسلمین بر هم زد و پیروزى در آن کلیدى بود براى پیروزیهاى بزرگ آینده ، و در حقیقت کمر دشمنان در این غزوه شکست و بعد از آن نتوانستند کار مهمى صورت دهند

جنگ (احزاب ) چنانکه از نامش پیدا است مبارزه همه جانبه اى از ناحیه عموم دشمنان اسلام و گروههاى مختلفى بود که با پیشرفت این آئین منافع نامشروعشان به خطر مى افتاد.

نخستین جرقه جنگ از ناحیه گروهى از یهود (بنى نضیر) روشن شد که به مکه آمدند و طایفه (قریش ) را به جنگ با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تشویق کردند و به آنها قول دادند تا آخرین نفس در کنارشان مى ایستند، سپس به سراغ قبیله (غطفان ) رفتند، و آنها را نیز آماده کارزار کردند.

این قبائل از هم پیمانان خود مانند قبیله (بنى اسد) و (بنى سلیم )، نیز دعوت کردند، و چون همگى خطر را احساس کرده بودند، دست به دست هم دادند تا کار اسلام را براى همیشه یکسره کنند، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به قتل برسانند، مسلمین را در هم بکوبند، مدینه را غارت کنند، و چراغ اسلام را خاموش سازند.

مسلمانان که خود را در برابر این گروه عظیم دیدند به فرمان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به شور نشستند و قبل از هر چیز با پیشنهاد سلمان فارسى ، اطراف مدینه را خندقى کندند تا دشمن به آسانى نتواند از آن عبور کند و شهر را مورد تاخت و تاز قرار دهد (و به همین جهت یکى از نامهاى این جنگ ، جنگ خندق است ).

لحظات بسیار سخت و خطرناکى بر مسلمانان گذشت ، جانها به لب رسیده بود، منافقین در میان لشکر اسلام سخت به تکاپو افتاده بودند، جمعیت انبوه دشمن و کمى لشگریان اسلام در مقابل آنها (تعداد لشکر کفر را ده هزار، و لشکر اسلام را سه هزار نفر نوشتهاند) و آمادگى آنها از نظر تجهیزات جنگى و فراهم کردن وسائل لازم ، آینده سخت و دردناکى را در برابر چشم مسلمانان مجسم مى ساخت .

ولى خدا مى خواست در اینجا آخرین ضربه بر پیکر کفر فرود آید، صف منافقین را نیز از صفوف مسلمین مشخص سازد، توطئه گران را افشا کند، و مسلمانان راستین را سخت در بوته آزمایش قرار دهد.

سرانجام این غزوه – چنانکه شرح آن خواهد آمد – به پیروزى مسلمانان تمام شد، طوفانى سخت به فرمان خدا وزیدن گرفت ، خیمه و خرگاه و زندگى کفار را در هم ریخت ، رعب و وحشت شدیدى در قلب آنها افکند، و نیروهاى غیبى فرشتگان به یارى مسلمانان فرستاد.

قدرت نمائیهاى شگرفى همچون قدرتنمائى امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در برابر عمرو بن عبدود بر آن افزوده شد، و مشرکان بى آنکه بتوانند کارى انجام دهند پا به فرار گذاردند.

آیات هفده گانه فوق نازل شد و با تحلیلهاى کوبنده و افشاگرانه خود به عالیترین وجه از این حادثه مهم براى پیروزى نهائى اسلام و کوبیدن منافقان بهره گیرى کرد.

این دورنمائى بود از جنگ احزاب که در سال پنجم هجرى واقع شد.

از اینجا به سراغ تفسیر آیات مى رویم و سایر جزئیات این غزوه را به بحث نکات وا مى گذاریم .

قرآن این ماجرا را نخست در یک آیه خلاصه مى کند سپس در ۱۶ آیه دیگر به بیان خصوصیات آن مى پردازد.

مى گوید: (اى کسانى که ایمان آورده اید نعمت بزرگ خدا را بر خودتان به یاد آورید در آن هنگام که لشکرهاى (عظیمى ) به سراغ شما آمدند) (یا ایها الذین آمنوا اذکروا نعمة الله علیکم اذ جائتکم جنود).

(ولى ما باد و طوفانى بر آنها فرستادیم و لشکریانى که آنها را نمى دیدید، و به این وسیله آنها را در هم کوبیدیم ) (فارسلنا علیهم ریحا و جنودا لم تروها).

(و خداوند به تمام کارهائى که انجام مى دهید (و کارهائى که هر گروه در این میدان بزرگ انجام دادند) بصیر و بینا است ) (و کان الله بما تعملون بصیرا).

در اینجا چند مطلب قابل دقت است :

۱ – تعبیر به اذکروا نشان مى دهد که این آیات بعد از پایان جنگ و گذشتن مقدارى از زمان که به مسلمانان اجازه داد آنچه را دیده بودند در فکر خود مورد تحلیل قرار دهند نازل گردید تا تاثیر عمیقترى بخشد.

۲ – تعبیر به جنود اشاره به احزاب مختلف جاهلى (مانند قریش ، غطفان بنى سلیم ، و بنى اسد، و بنى فزاره و بنى اشجع و بنى مرة ) و طایفه یهود داخل مدینه است .

۳ – منظور از جنودا لم تروها که به یارى مسلمانان آمدند همان

فرشتگانى است که یارى آنها نسبت به مؤ منان در غزوه بدر نیز صریحا در قرآن مجید آمده است ولى همانگونه که در ذیل آیه ۹ سوره انفال بیان کردیم دلیلى در دست نیست که فرشتگان ، این جنود الهى نا پیدا، رسما وارد میدان و مشغول جنگ شده باشند، بلکه قرائنى در دست است که نشان مى دهد آنها براى تقویت روحیه مؤ منان و دلگرمى آنان نازل گشته اند.

آیه بعد که ترسیمى از وضع بحرانى جنگ احزاب ، و قدرت عظیم جنگى دشمنان ، و نگرانى شدید بسیارى از مسلمانان است چنین مى گوید: (به خاطر بیاورید زمانى را که آنها از طرف بالا و پائین شهر شما وارد شدند (و مدینه را در محاصره خود قرار دادند) و هنگامى را که چشمها از شدت وحشت خیره شده بود جانها به لب رسیده بود، و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مى بردید)! (اذ جائوکم من فوقکم و من اسفل منکم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا).

بسیارى از مفسران کلمه (فوق ) را در این آیه اشاره به جانب شرق مدینه مى دانند که قبیله (غطفان ) از آنجا وارد شدند و (اسفل ) را اشاره به غرب که قبیله قریش و همراهان آنها از آنجا ورود کردند.

البته با توجه به اینکه مکه درست در جنوب مدینه واقع شده ، قبائل مشرکین مکه باید از جنوب آمده باشند، ولى شاید وضع جاده و مدخل مدینه چنان بوده که آنها کمى شهر را دور زده و از غرب وارد شده اند و به هر حال جمله بالا اشاره به محاصره این شهر از سوى دشمنان مختلف اسلام است

جمله (زاغت الابصار) با توجه به اینکه (زاغت ) از ماده (زیغ ) به

معنى تمایل به یکسو است اشاره به حالتى است که انسان به هنگام ترس و وحشت شدید پیدا مى کند که چشمان او به یک سمت منحرف ، و روى نقطه معینى ثابت و خیره مى شود.

جمله (بلغت القلوب الحناجر) (قلبها به گلوگاه رسیده بود) کنایه جالبى است شبیه آنچه در زبان فارسى داریم که مى گوئیم (جانش به لب رسید) و گرنه هرگز، قلب به معنى عضو مخصوص مرکز پخش خون از جاى خود حرکت نمى کند و هیچگاه به گلوگاه نمى رسد.

جمله (و تظنون بالله الظنونا) اشاره به این است که در این حالت ، گمانهاى ناجورى براى جمعى از مسلمانان پیدا شده بود، چرا که هنوز از نظر نیروى ایمان به مرحله کمال نرسیده بودند، اینها همان کسانى بودند که در آیه بعد مى گوید: شدیدا متزلزل شدند.

شاید بعضى فکر مى کردند ما سرانجام شکست خواهیم خورد، و ارتش دشمن با این قدرت و قوت پیروز مى شود، روزهاى آخر عمر اسلام فرا رسیده است و وعده هاى پیامبر در زمینه پیروزى مطلقا تحقق نخواهد یافت !

البته این افکار نه به صورت یک عقیده که به صورت یک وسوسه در اعماق دلهاى بعضى پیدا شده بود، این شبیه همانست که در جنگ احد، قرآن مجید از آن یاد کرده مى گوید: و طائفة قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیة : (گروهى از شما در آن لحظات بحرانى جنگ ، تنها به فکر جان خود بودند و گمانهاى نادرست همانند گمانهاى دوران جاهلیت داشتند)! (سوره آل عمران آیه ۱۵۴).

البته مخاطب در آیه مورد بحث مسلما مؤ منانند، و جمله یا ایها الذین آمنوا در آیه قبل دلیل روشنى بر این معنى است ، و کسانى که مخاطب را منافقان دانسته اند گویا به این نکته توجه نکرده اند و یا پنداشته اند که این قبیل گمانها

با ایمان و اسلام سازگار نیست در حالى که بروز این قبیل افکار در حد یک وسوسه آنهم در شرائط بسیار سخت و بحرانى ، براى افراد ضعیف الایمان و تازه مسلمان یک امر طبیعى است !.

اینجا بود که کوره امتحان الهى سخت داغ شد، چنانکه در آیه بعد مى گوید: (در آنجا مؤ منان آزمایش شدند و تکان سختى خوردند) (هنالک ابتلى المؤ منون و زلزلوا زلزالا شدیدا).

طبیعى است هنگامى که انسان گرفتار طوفانهاى فکرى مى شود، جسم او نیز از این طوفان بر کنار نمى ماند، و در اضطراب و تزلزل فرو مى رود، بسیار دیده ایم افرادى که ناراحتى فکرى دارند در همان جاى خود که نشسته اند مرتبا تکان مى خورند، دست بر دست مى مالند، و اضطراب خود را در حرکات خود کاملا مشخص مى نمایند.

یکى از شواهد این وحشت شدید این بود که نقل کرده اند پنج قهرمان معروف عرب که عمرو بن عبدود سرآمد آنها بود لباس جنگ پوشیده و با غرور خاصى به میدان آمدند و هل من مبارز گفتند، مخصوصا (عمرو بن عبدود) رجز مى خواند و بهشت و آخرت را به مسخره گرفته بود، و مى گفت : (مگر نمى گوئید مقتولین شما در بهشت خواهند بود؟ آیا کسى از شما شوق دیدار بهشت در سر ندارد)؟! ولى در برابر نعره هاى او سکوت بر لشکر حکمفرما بود، و کسى جرات مقابله را نداشت ، جز على بن ابى طالب (علیه السلام ) که به مقابله برخاست و پیروزى بزرگى نصیب مسلمانان نمود که در بحث نکات مشروحا خواهد آمد.

آرى فولاد را در کوره داغ مى برند تا آبدیده شود، مسلمانان نخستین نیز باید در کوره حوادث سخت ، مخصوصا غزواتى همچون غزوه احزاب ، قرار گیرند تا آبدیده و مقاوم شوند.

آیه و ترجمه

 

و اذ یقول المنافقون و الذین فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا (۱۲)

و اذ قالت طائفة منهم یاءهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا و یستذن فریق منهم النبى یقولون ان بیوتنا عورة و ما هى بعورة ان یریدون الا فرارا (۱۳)

و لو دخلت علیهم من اءقطارها ثم سئلوا الفتنة لاتوها و ما تلبثوا بها الا یسیرا (۱۴)

و لقد کانوا عاهدوا الله من قبل لا یولون الادبار و کان عهد الله مسئولا (۱۵)

قل لن ینفعکم الفرار ان فررتم من الموت اءو القتل و اذا لا تمتعون الا قلیلا (۱۶)

قل من ذا الذى یعصمکم من الله ان اءراد بکم سوءا اءو اءراد بکم رحمة و لا یجدون لهم من دون الله (۱۷)

 

ترجمه :

۱۲ – بخاطر بیاورید زمانى را که منافقان و آنها که در دلهایشان بیمارى بود مى گفتند خدا و پیامبرش جز وعده هاى دروغین به ما نداده اند.

۱۳ – و نیز به خاطر بیاورید زمانى را که گروهى از آنها گفتند: اى اهل یثرب (مردم مدینه )! اینجا جاى توقف شما نیست ، به خانه هاى خود باز گردید، و گروهى از آنان از پیامبر اجازه بازگشت مى خواستند و مى گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است ، در حالى که بدون حفاظ نبود، آنها فقط مى خواستند (از جنگ ) فرار کنند!

۱۴ – آنها چنان بودند که اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدینه بر آنان وارد مى شدند و پیشنهاد بازگشت به سوى شرک به آنها مى کردند مى پذیرفتند، و جز مدت کمى براى انتخاب این راه درنگ نمى کردند.

۱۵ – آنها قبل از این با خدا عهد کرده بودند که پشت به دشمن نکنند، و عهد الهى مورد سؤ ال قرار خواهد گرفت (و در برابر آن مسئولند).

۱۶ – بگو: اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودى به حال شما نخواهد داشت ، و در آن هنگام جز بهره کمى از زندگانى نخواهید گرفت .

۱۷ – بگو: چه کسى مى تواند شما را در برابر اراده خدا حفظ کند اگر او مصیبت یا رحمتى را براى شما اراده کرده ، و غیر از خدا هیچ سرپرست و یاورى نخواهند یافت .

تفسیر:

منافقان و ضعیف الایمانها در صحنه احزاب

گفتیم کوره امتحان جنگ احزاب داغ شد، و همگى در این امتحان بزرگ

درگیر شدند، روشن است در اینگونه موارد بحرانى مردمى که در شرائط عادى ظاهرا در یک صف قرار دارند به صفوف مختلفى تقسیم مى شوند، در اینجا نیز مسلمانان به گروههاى مختلفى تقسیم شدند: جمعى مؤ منان راستین بودند، گروهى خواص مؤ منان ، جمعى افراد ضعیف الایمان ، جمعى منافق ، جمعى منافق لجوج و سرسخت گروهى در فکر خانه و زندگى خویشتن و در فکر فرار بودند جمعى سعى داشتند دیگران را از جهاد باز دارند و گروهى تلاش مى کردند رشته اتحاد خود را با منافقین محکم کنند.

خلاصه هر کس اسرار باطنى خویش را در این رستاخیز عجیب و یوم البروز آشکار ساخت .

در آیات گذشته از جمعیت مسلمانان ضعیف الایمان و وسوسه ها و گمانهاى بدى که با آن دست به گریبان بودند سخن در میان بود، و در نخستین آیات مورد بحث گفتگوى منافقان و بیماردلان منعکس شده است .

مى فرماید: (به خاطر بیاورید هنگامى را که منافقان و آنها که دلى بیمار داشتند مى گفتند: خدا و پیامبرش چیزى جز وعدههاى دروغین به ما نداده اند)! (اذ یقول المنافقون و الذین فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا).

در تاریخ جنگ احزاب چنین آمده است که در اثناى حفر خندق که مسلمانان هر یک مشغول کندن بخشى از خندق بودند روزى به قطعه سنگ سخت و بزرگى برخورد کردند که هیچ کلنگى در آن اثر نمى کرد، خبر به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دادند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شخصا وارد خندق شد، و در کنار سنگ قرار گرفت و کلنگى را به دست گرفت و نخستین ضربه محکم را بر مغز سنگ فرود آورد، قسمتى از آن متلاشى شد و برقى از آن جستن کرد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تکبیر پیروزى گفت ، مسلمانان نیز همگى تکبیر گفتند.

بار دوم ضربه شدید دیگرى بر سنگ فرو کوفت قسمت دیگرى در هم

شکست و برقى از آن جستن نمود پیامبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند.

سرانجام پیامبر سومین ضربه را بر سنگ فرود آورد و برق جستن کرد، و باقیمانده سنگ متلاشى شد، حضرت (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) باز تکبیر گفت و مسلمانان نیز صدا به تکبیر بلند کردند، سلمان از این ماجرا سؤ ال کرد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:

(در میان برق اول سرزمین حیره و قصرهاى پادشاهان ایران را دیدم ، و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها پیروز مى شوند!، و در برق دوم قصرهاى سرخفام (شام و روم ) نمایان گشت ، و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها نیز پیروز خواهند شد! در برق سوم قصرهاى (صنعا و یمن ) را دیدم و جبرئیل باز به من خبر داد که امتم باز بر آنها پیروز خواهند شد، بشارت باد بر شما اى مسلمانان !

منافقان نگاهى به یکدیگر کردند و گفتند چه سخنان عجیبى ؟ و چه حرفهاى باطل و بى اساسى ؟ او از مدینه دارد سرزمین حیره و مدائن کسرى را مى بیند، و خبر فتح آن را به شما مى دهد، در حالى که هم اکنون شما در چنگال یک مشت عرب گرفتارید (و حالت دفاعى به خود گرفته اید) و حتى نمى توانید به بیت الحذر بروید (چه خیال باطل و پندار خامى ؟!).

آیه فوق نازل شد و گفت که این منافقان و بیماردلان مى گویند خدا و پیغمبرش جز فریب و دروغ وعدهاى به ما نداده است ، (آنها از قدرت بى پایان پروردگار بیخبرند.

و راستى در آن روز چنین اخبار و بشارتى جز در نظر مؤ منان آگاه فریب

و غرورى بیش نبود، اما دیده ملکوتى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در لابلاى جرقه هاى آتشینى که از برخورد کلنگهائى که براى حفر خندق بر زمین کوبیده میشد جستن مى کرده مى توانست گشوده شدن درهاى قصرهاى پادشاهان ایران و روم و یمن را ببیند، و به امت جان بر کفش بشارت دهد، و از اسرار آینده پرده بردارد.

شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که منظور از الذین فى قلوبهم مرض همان منافقان است ، و ذکر این جمله در واقع توضیحى است براى کلمه (منافقین ) که قبل از آن آمده است ، و چه بیمارى بدتر از بیمارى نفاق ؟! چرا که انسان سالم و داراى فطرت الهى یک چهره بیشتر ندارد، انسانهاى دو چهره و چند چهره بیمارانى هستند که دائما در اضطراب و تضاد و تناقض گرفتارند

شاهد این سخن چیزى است که در آغاز سوره بقره آمده است که در توصیف منافقین مى گوید فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا: (در دلهاى آنها یکنوع بیمارى است و خدا (به خاطر اعمالشان ) بر بیمارى آنها مى افزاید)! (بقره آیه ۱۰).

در آیه بعد به شرح حال گروه خطرناکى از همین منافقان بیمار دل که نسبت به دیگران خباثت و آلودگى بیشترى داشتند پرداخته مى گوید: (و نیز به خاطر بیاورید هنگامى را که گروهى از آنها گفتند اى مردم یثرب ! (مدینه ) اینجا جاى توقف شما نیست ، به خانه هاى خود بازگردید) (و اذ قالت طائفة منهم یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا).

خلاصه در برابر این انبوه دشمن کارى از شما ساخته نیست خود را از معرکه بیرون کشیده و خویشتن را به هلاکت و زن و فرزندتان را به دست اسارت نسپارید.

و به این ترتیب مى خواستند جمعیت انصار را از لشکر اسلام جدا کنند این

از یکسو.

از سوى دیگر (گروهى از همین منافقین ) که در مدینه خانه داشتند از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اجازه مى خواستند که باز گردند و براى بازگشت خود عذرتراشى مى کردند از جمله مى گفتند: خانه هاى ما دیوار و در و پیکر درستى ندارد، در حالى که چنین نبود، آنها فقط مى خواستند صحنه را خالى کرده فرار کنند) (و یستاذن فریق منهم النبى یقولون ان بیوتنا عورة و ما هى بعورة ان یریدون الا فرارا).

واژه (عوره ) در اصل از ماده (عار) است ، و به چیزى گفته مى شود که آشکار ساختنش موجب عار باشد، به شکافهائى که در لباس یا دیوار خانه ظاهر مى شود، و همچنین به نقاط آسیب پذیر مرزها، و آنچه انسان از آن بیم و وحشت دارد نیز (عوره ) گفته مى شود، در اینجا منظور خانه هائى است که در و دیوار مطمئنى ندارد و بیم حمله دشمن به آن مى رود.

(منافقان ) با مطرح ساختن این عذرها مى خواستند میدان جنگ را ترک کرده و به خانه هاى خود پناه برند.

در روایتى آمده است که طایفه (بنى حارثه ) کسى را خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرستادند و گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است و هیچیک از خانه هاى انصار همچون خانه هاى ما نیست ، و میان ما و طایفه (غطفان ) که از شرق مدینه هجوم آورده اند حایل و مانعى وجود ندارد، اجازه فرما به خانه هاى خود باز گردیم و از زنان و فرزندانمان دفاع کنیم ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنها اجازه داد.

این موضوع به گوش (سعد بن معاذ)، بزرگ انصار رسید، به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کرد به آنها اجازه نفرما، به خدا سوگند تاکنون هر مشکلى براى ما پیش آمده این گروه همین بهانه را پیش کشیده اند، اینها دروغ مى گویند،

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد باز گردند.

(یثرب ) نام قدیمى مدینه است ، پیش از آنکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنجا هجرت کند، بعد از آن کمکم نام مدینة الرسول (شهر پیغمبر) بر آن گذارده شد که مخفف آن همان (مدینه ) بود.

این شهر نامهاى متعددى دارد، سید مرتضى (رحمة الله علیه ) علاوه بر این دو نام (یثرب و مدینه ) یازده نام دیگر براى این شهر ذکر کرده از جمله (طیبه ) و (طابه ) و (سکینه ) و (محبوبه ) و (مرحومه ) و (قاصمه) است (بعضى یثرب را نام زمین این شهر مى نامند).

در پاره اى از روایات آمده است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: (این شهر را یثرب ننامید)شاید به این جهت که یثرب در اصل از ماده (ثرب ) (بر وزن حرب ) به معنى ملامت کردن است ، و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین نامى را براى این شهر پر برکت نمى پسندید.

به هر حال اینکه منافقان اهل مدینه را با عنوان یا اهل یثرب خطاب کردند بى دلیل نیست ، شاید به خاطر این بوده که مى دانستند پیامبر از این نام متنفر است ، و یا مى خواستند عدم رسمیت اسلام و عنوان (مدینة الرسول ) را اعلام دارند، و یا آنها را به دوران جاهلیت توجه دهند!.

آیه بعد به سستى ایمان این گروه اشاره کرده مى گوید: (آنها در اظهار اسلام آنقدر سست و ضعیفند که اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدینه وارد آن شوند، و این شهر را اشغال نظامى کنند و به آنها پیشنهاد نمایند که به سوى آئین شرک و کفر باز گردید به سرعت مى پذیرند، و جز مدت کمى براى انتخاب این راه درنگ نخواهند کرد)! (و لو دخلت علیهم من اقطارها ثم سئلوا الفتنة

لاتوها و ما تلبثوا بها الا یسیرا).

پیدا است مردمى که این چنین ضعیف و بى پاشنه اند نه آماده پیکار با دشمنند و نه پذیراى شهادت در راه خدا، به سرعت تسلیم مى شوند و تغییر مسیر مى دهند.

بنابر این منظور از کلمه (فتنه ) در اینجا همان شرک و کفر است (همانگونه که در آیات دیگر قرآن از قبیل آیه ۱۹۳ سوره بقره آمده است ).

ولى بعضى از مفسران احتمال داده اند که مراد از (فتنه ) در اینجا جنگ بر ضد مسلمانان است که اگر به این گروه منافق پیشنهاد شود به زودى این دعوت را اجابت کرده و با فتنه جویان همکارى مى کنند!

اما این تفسیر با ظاهر جمله و لو دخلت علیهم من اقطارها (اگر از اطراف بر مدینه هجوم آورند…) سازگار نیست ، و شاید به همین دلیل اکثر مفسران همان معنى اول را انتخاب کرده اند.

سپس قرآن ، این گروه منافق را به محاکمه مى کشد و مى گوید: (آنها قبلا با خدا عهد و پیمان بسته بودند که پشت به دشمن نکنند، و بر سر عهد خود در دفاع از توحید و اسلام و پیامبر بایستند، مگر آنها نمى دانند که عهد الهى مورد سؤ ال قرار خواهد گرفت ) و آنها در برابر آن مسئولند (و لقد کانوا عاهدوا الله من قبل لا یولون الادبار و کان عهد الله مسئولا)

بعضى گفته اند: منظور از این عهد و پیمان همان تعهدى است که طایفه (بنى حارثه ) در روز جنگ احد با خدا و پیامبر کردند در آن هنگام که تصمیم به مراجعت از میدان گرفتند و بعد پشیمان شدند، عهد بستند که دیگر هرگز گرد این امور نروند، اما همانها در میدان جنگ احزاب باز به فکر پیمان شکنى افتادند.

بعضى نیز آن را اشاره به عهدى مى دانند که در جنگ بدر و یا در عقبه قبل

از هجرت پیامبر با آن حضرت بستند.

ولى به نظر مى رسد که آیه فوق مفهوم وسیع و گستردهاى دارد که هم این عهد و پیمانها و هم سایر عهد و پیمانهاى آنها را شامل مى شود.

اصولا هر کسى ایمان مى آورد و با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بیعت مى کند این عهد را با او بسته که از اسلام و قرآن تا سر حد جان دفاع کند.

تکیه بر عهد و پیمان در اینجا به خاطر این است که حتى عرب جاهلى به مساله عهد و پیمان احترام مى گذاشت ، چگونه ممکن است کسى بعد از ادعاى اسلام ، پیمان خود را زیر پا بگذارد؟

بعد از آنکه خداوند نیت منافقان را افشاء کرد که منظورشان حفظ خانه هایشان نیست ، بلکه فرار از صحنه جنگ است ، با دو دلیل به آنها پاسخ مى گوید.

نخست به پیامبر مى فرماید: (بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید این فرار سودى به حال شما نخواهد داشت و بیش از چند روزى از زندگى دنیا بهره نخواهید گرفت ) (قل لن ینفعکم الفرار ان فررتم من الموت او القتل و اذا لا تمتعون الا قلیلا).

گیرم موفق به فرار شدید، از دو حال خارج نیست ، یا اجلتان سر آمده و مرگ حتمى شما فرا رسیده است ، هر جا باشید مرگ گریبان شما را مى گیرد حتى در خانه ها و در کنار زن و فرزندانتان ، و حادثه اى از درون یا از برون به زندگى شما پایان مى دهد، و اگر اجل شما فرا نرسیده باشد چهار روزى در این دنیا زندگى تواءم با ذلت و خفت خواهید داشت ، و اسیر چنگال دشمنان و سپس عذاب الهى خواهید شد.

در حقیقت این بیان شبیه همان چیزى است که در جنگ احد، خطاب به گروه دیگرى از منافقان سست عنصر نازل گردید: قل لو کنتم فى بیوتکم لبرز الذین کتب علیهم القتل الى مضاجعهم : (بگو حتى اگر در خانه هایتان باشید، آنها که مقدر شده است کشته شوند به سراغشان در بسترهایشان مى آیند و آنها را از دم شمشیر مى گذرانند)! (آل عمران – ۱۵۳).

دیگر اینکه مگر نمى دانید تمام سرنوشت شما به دست خدا است ، و هرگز نمى توانید از حوزه قدرت و مشیت او فرار کنید.

(اى پیامبر! به آنها بگو چه کسى مى تواند شما را در برابر اراده خدا حفظ کند اگر او مصیبت یا رحمتى را براى شما بخواهد)؟! (قل من ذا الذى یعصمکم من الله ان اراد بکم سوء او اراد بکم رحمة ).

آرى (آنها غیر از خدا هیچ سرپرست و یاورى نخواهند یافت ) (و لا یجدون لهم من دون الله ولیا و لا نصیرا).

بنابر این اکنون که همه مقدرات شما به دست او است فرمان او را در زمینه جهاد که مایه عزت و سربلندى در دنیا و در پیشگاه خدا است به جان بپذیرید، و حتى اگر شهادت در این راه به سراغ شما آید با آغوش باز از آن استقبال کنید.

آیه و ترجمه

 

قد یعلم الله المعوقین منکم و القائلین لاخوانهم هلم الینا و لا یاءتون الباءس الا قلیلا (۱۸)

اءشحة علیکم فاذا جاء الخوف راءیتهم ینظرون الیک تدور اءعینهم کالذى یغشى علیه من الموت فاذا ذهب الخوف سلقوکم باءلسنة حداد اءشحة على الخیر اءولئک لم یؤ منوا فاءحبط الله اءعمالهم و کان ذلک على الله یسیرا (۱۹)

یحسبون الاحزاب لم یذهبوا و ان یاءت الاحزاب یودوا لو اءنهم بادون فى الا عراب یسلون عن اءنبائکم و لو کانوا فیکم ما قاتلوا الا قلیلا (۲۰)

ترجمه :

۱۸ – خداوند کسانى که مردم را از جنگ باز مى داشتند و کسانى را که به برادران خود مى گفتند به سوى ما بیائید (و خود را از معرکه بیرون کشید) به خوبى مى شناسد

آنها (مردمى ضعیفند و) جز به مقدار کمى کارزار نمى کنند.

۱۹ – آنها در همه چیز نسبت به شما بخیلند، و هنگامى که لحظات ترس و بحرانى پیش آید مشاهده مى کنى آنچنان به تو نگاه مى کنند و چشمهایشان در حدقه مى چرخد که گوئى مى خواهند قالب تهى کنند! اما هنگامى که حالت خوف و ترس فرو نشست زبانهاى تند و خشن خود را با انبوهى از خشم و عصبانیت بر شما مى گشایند (و سهم خود را از غنائم مطالبه مى کنند!) در حالى که در آن نیز حریص ‍ و بخیلند، آنها هرگز ایمان نیاورده اند لذا خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرد و این کار بر خدا آسان است .

۲۰ – آنها گمان مى کنند هنوز لشکر احزاب نرفته اند، و اگر برگردند اینها دوست مى دارند در میان اعراب بادیه نشین پراکنده و پنهان شوند و از اخبار شما جویا گردند و اگر در میان شما باشند جز کمى پیکار نمى کنند.

تفسیر:

گروه باز دارندگان

سپس به وضع گروهى دیگر از منافقین که از میدان جنگ احزاب کناره گیرى کردند و دیگران را نیز دعوت به کناره گیرى مى نمودند اشاره کرده مى گوید: (خداوند آن گروهى از شما را که کوشش داشتند مردم را از جنگ منصرف سازند مى داند) (قد یعلم الله المعوقین منکم ).

(و همچنین کسانى را که به برادرانشان مى گفتند به سوى ما بیائید و دست از این پیکار خطرناک بردارید)! (و القائلین لاخوانهم هلم الینا).

(همان کسانى که اهل جنگ و پیکار نیستند و جز مقدار کمى – آنهم از روى اکراه و یا ریا – به سراغ جنگ نمى روند) (و لا یاتون الباس الا قلیلا).

(معوقین ) از ماده (عوق ) (بر وزن شوق ) به معنى باز داشتن و منصرف کردن از چیزى است و (باس ) در اصل به معنى شدت و در اینجا منظور از آن (جنگ ) است .

آیه فوق احتمالا اشاره به دو دسته مى کند: دستهاى از منافقین ، که در

لابلاى صفوف مسلمانان بودند (و تعبیر (منکم ) گواه بر این است ) و سعى داشتند مسلمانان ضعیف الایمان را از جنگ باز دارند، اینها همان (معوقین ) بودند.

گروه دیگرى که بیرون از صحنه نشسته بودند از منافقین و یا یهود، و هنگامى که با سربازان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) برخورد مى کردند مى گفتند به سراغ ما بیائید و خود را از این معرکه بیرون بکشید (اینها همانها هستند که در جمله دوم اشاره شده است ).

این احتمال نیز وجود دارد که این آیه بیان دو حالت مختلف از یک گروه باشد، کسانى که وقتى در میان مردم هستند آنها را از جنگ باز مى دارند، و هنگامى که به کنار مى روند دیگران را به سوى خود دعوت مى کنند.

در روایتى مى خوانیم یکى از یاران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از میدان احزاب به درون شهر براى حاجتى آمده بود، برادرش ‍ را دید که نان و گوشت بریان و شراب پیش روى خود نهاده ، گفت تو اینجا به خوشگذرانى مشغولى و پیامبر خدا در میان شمشیرها و نیزه ها مشغول پیکار است ؟!

در جوابش گفت اى ابله ! تو نیز بیا با ما بنشین و خوش باش ! به خدائى که محمد به او قسم یاد مى کند که او هرگز از این میدان باز نخواهد گشت ! و این لشکر عظیمى که جمع شده اند او و اصحابش را زنده نخواهند گذاشت !

برادرش گفت : دروغ مى گوئى ، به خدا سوگند مى روم و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را از آنچه گفتى باخبر مى سازم ، خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد و جریان را گفت در اینجا آیه فوق نازل شد.

بنابر این شان نزول واژه (اخوانهم ) (برادرانشان ) ممکن است به معنى برادران حقیقى باشد و یا به معنى هم مسلکان ، همانگونه که در آیه ۲۷ سوره اسراء تبذیر کنندگان را برادران شیاطین نامیده است (ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین ).

در آیه بعد مى افزاید: (انگیزه تمام این کارشکنیها این است که آنها در همه چیز نسبت به شما بخیل اند)(اشحة علیکم ).

نه تنها در بذل جان در میدان نبرد که در کمکهاى مالى براى تهیه وسائل جنگ ، و در کمکهاى بدنى براى حفر خندق ، و حتى در کمکهاى فکرى نیز بخل مى ورزند، بخلى تواءم با حرص و حرصى روز افزون !

بعد از بیان بخل آنها و مضایقه از هر گونه ایثارگرى ، به بیان اوصاف دیگرى از آنها که تقریبا جنبه عمومى در همه منافقان در تمام اعصار و قرون دارد پرداخته چنین مى گوید: (هنگامى که لحظات ترسناک و بحرانى پیش مى آید آنچنان جبان و ترسو هستند که مى بینى به تو نگاه مى کنند در حالى که چشمهایشان بى اختیار در حدقه به گردش آمده ، همانند کسى که در حال جان دادن است ) ! (فاذا جاء الخوف راءیتهم ینظرون الیک تدور اعینهم کالذى یغشى علیه من الموت ).

آنها چون از ایمان درستى برخوردار نیستند و تکیه گاه محکمى در زندگى ندارند، هنگامى که در برابر حادثه سختى قرار گیرند کنترل خود را به کلى از دست مى دهند، گوئى مى خواهند قبض روحشان کنند.

سپس مى افزاید: (اما همینها هنگامى که طوفان فرو نشست و حال عادى پیدا کردند به سراغ شما مى آیند آنچنان پر توقعند که گوئى فاتح اصلى جنگ آنها هستند، و همچون طلبکاران فریاد مى کشند و با الفاظى درشت و خشن ، سهم خود را از غنیمت ، مطالبه مى کنند، و در آن نیز سختگیر و بخیل و حریصند)! (فاذا ذهب الخوف سلقوکم بالسنة حداد اشحة على الخیر).

(سلقوکم ) از ماده (سلق ) (بر وزن خلق ) در اصل به معنى گشودن

چیزى با خشم و عصبانیت است ، خواه گشودن دست باشد یا زبان ، این تعبیر در مورد کسانى که با لحنى آمرانه و طلبکارانه فریاد مى کشند و چیزى را مى طلبند به کار مى رود.

السنة حداد، به معنى زبانهاى تیز و تند است ، و در اینجا کنایه از خشونت در سخن مى باشد.

در پایان آیه به آخرین توصیف آنها که در واقع ریشه همه بدبختیهایشان مى باشد اشاره کرده مى فرماید: (آنها هرگز ایمان نیاورده اند) (اولئک لم یؤ منوا).

(و به همین دلیل خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرده ) چرا که اعمالشان هرگز تواءم با انگیزه الهى و اخلاص نبوده است (فاحبط الله اعمالهم ).

(و این کار براى خدا سهل و آسان است ) (و کان ذلک على الله یسیرا).

 

در یک جمع بندى چنین نتیجه مى گیریم که معوقین (باز دارندگان ) منافقانى بودند با این اوصاف :

۱ – هرگز اهل جنگ نبودند جز به مقدار بسیار کم .

۲ – آنها هیچگاه اهل ایثار و فداکارى از نظر جان و مال نبوده و تحمل کمترین ناراحتیها را نمى کردند.

۳ – در لحظات طوفانى و بحرانى از شدت ترس ، خود را بکلى مى باختند.

۴ – به هنگام پیروزى ، خود را وارث همه افتخارات مى پنداشتند!

۵ – آنها افراد بى ایمانى بودند و اعمالشان نیز در پیشگاه خدا بى ارزش بود. و چنین است راه و رسم منافقان در هر عصر و زمان ، و در هر جامعه و گروه .

چه توصیف دقیقى قرآن از آنها کرده که به وسیله آن مى توان همفکران آنها را شناخت ، و چقدر در عصر و زمان خود نمونه هاى بسیارى از آنها را با چشم مى بینیم !

آیه بعد ترسیم گویاترى از حالت جبن و ترس این گروه است مى گوید: (آنها به قدرى وحشت زده شده اند که بعد از پراکنده شدن احزاب و لشکریان دشمن تصور مى کنند هنوز آنها نرفته اند)! (یحسبون الاحزاب لم یذهبوا).

کابوس وحشتناکى بر فکر آنها سایه افکنده ، گوئى سربازان کفر مرتبا از مقابل چشمانشان رژه مى روند، شمشیرها را برهنه کرده و نیزه ها را به آنها حواله مى کنند!

این جنگاوران ترسو، این منافقان بزدل از سایه خود نیز وحشت دارند، هر صداى اسبى بشنوند، هر نعره شترى به گوششان رسد، از ترس به خود مى پیچند به گمان اینکه لشکریان احزاب برگشته اند!.

سپس اضافه مى کند: (اگر بار دیگر احزاب برگردند آنها دوست مى دارند سر به بیابان بگذارند و در میان اعراب بادیه نشین پراکنده و پنهان شوند) (و ان یات الاحزاب یودوا لو انهم بادون فى الاعراب ).

(آرى بروند و در آنجا بمانند و مرتبا از اخبار شما جویا باشند) (یسئلون عن انبائکم ).

لحظه به لحظه از هر مسافرى جویاى آخرین خبر شوند، مبادا احزاب به منطقه آنها نزدیک شده باشند، و سایه آنها به دیوار خانه آنها بیفتد! و این منت را بر سر شما بگذارند که همواره جویاى حال و وضع شما بودیم !

و در آخرین جمله مى افزاید: (به فرض که آنها فرار هم نمى کردند و در میان شما بودند جز به مقدار کم نمى جنگیدند) (و لو کانوا فیکم ما قاتلوا الا قلیلا).

نه از رفتن آنها نگران باشید، نه از وجودشان خوشحال ، که افرادى

بى ارزش و بى خاصیتند و نبودنشان از بودنشان بهتر!

همین مقدار پیکار مختصر نیز براى خدا نیست . از ترس سرزنش و ملامت مردم و براى تظاهر و ریا کارى است ، چرا که اگر براى خدا بود حد و مرزى نداشت ، و تا پاى جان در این میدان ایستاده بودند.

یه و ترجمه

 

لقد کان لکم فى رسول الله اءسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا (۲۱)

و لما را المؤ منون الا حزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ایمانا و تسلیما (۲۲)

من المؤ منین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا (۲۳)

لیجزى الله الصادقین بصدقهم و یعذب المنافقین ان شاء اءو یتوب علیهم ان الله کان غفورا رحیما (۲۴)

و رد الله الذین کفروا بغیظهم لم ینالوا خیرا و کفى الله المؤ منین القتال و کان الله قویا عزیزا (۲۵)

 

ترجمه :

 

21 – براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نیکوئى بود، براى آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند، و خدا را بسیار یاد مى کنند.

۲۲ – هنگامى که مؤ منان ، لشکر احزاب را دیدند، گفتند: این همان است که خدا و رسولش به ما وعده فرموده و خدا و رسولش ‍ راست گفته اند، و این موضوع جز بر ایمان و تسلیم آنها چیزى نیفزود.

۲۳ – در میان مؤ منان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بستند صادقانه ایستاده اند، بعضى پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند) و بعضى دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلى در عهد و پیمان خود نداده اند.

۲۴ – هدف این است که خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را هرگاه بخواهد عذاب کند یا (اگر توبه کنند) توبه آنها را بپذیرد، چرا که خداوند غفور و رحیم است .

۲۵ – خدا احزاب کافر را با دلى مملو از خشم باز گرداند بى آنکه نتیجه اى از کار خود گرفته باشند، و خداوند در این میدان مؤ منان را از جنگ بى نیاز ساخت ، (و پیروزى را نصیبشان کرد) و خدا قوى و شکست ناپذیر است !.

تفسیر:

نقش مؤ منان راستین در جنگ احزاب

تاکنون از گروههاى مختلف و برنامه هاى آنها در غزوه احزاب سخن به میان آمده از جمله افراد ضعیف الایمان ، منافقین ، سران کفر و نفاق ، و باز دارندگان از جهاد.

قرآن مجید در پایان این سخن از (مؤ منان راستین )، و روحیه عالى و پایمردى و استقامت و سایر ویژگیهاى آنان در این جهاد بزرگ ، سخن مى گوید.

و مقدمه این بحث را از شخص پیامبر اسلام که پیشوا و بزرگ و اسوه آنان بود شروع مى کند، مى گوید: (براى شما در زندگى رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و عملکرد

او (در میدان احزاب ) سرمشق نیکوئى بود براى آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد مى کنند) (لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا).

بهترین الگو براى شما نه تنها در این میدان که در تمام زندگى ، شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، روحیات عالى او، استقامت و شکیبائى او، هوشیارى و درایت و اخلاص و توجه به خدا و تسلط او بر حوادث ، و زانو نزدن در برابر سختیها و مشکلات ، هر کدام مى تواند الگو و سرمشقى براى همه مسلمین باشد.

این ناخداى بزرگ به هنگامى که سفینه اش گرفتار سختترین طوفانها، مى شود کمترین ضعف و سستى و دستپاچگى به خود راه نمى دهد، او هم ناخدا است هم لنگر مطمئن این کشتى ، هم چراغ هدایت است ، و هم مایه آرامش و راحت روح و جان سرنشینان .

همراه دیگر مؤ منان ، کلنگ به دست مى گیرد، خندق مى کند، با بیل جمع آورى کرده و با ظرف از خندق بیرون مى برد، براى حفظ روحیه و خونسردى یارانش با آنها مزاح مى کند، و براى گرم کردن دل و جان آنها را به خواندن اشعار حماسى تشویق مى نماید، مرتبا آنان را به یاد خدا مى اندازد و به آینده درخشان و فتوحات بزرگ نوید مى دهد.

از توطئه منافقان بر حذر میدارد و هوشیارى لازم را به آنها مى دهد.

از آرایش جنگى صحیح و انتخاب بهترین روشهاى نظامى لحظهاى غافل نمى ماند، و در عین حال از راههاى مختلف براى ایجاد شکاف در میان صفوف دشمن از پاى نمى نشیند.

آرى او بهترین مقتدا و اسوه مؤ منان در این میدان و در همه میدانها است .

(اسوة ) (بر وزن عروه ) در اصل به معنى آن حالتى است که انسان

به هنگام پیروى از دیگرى به خود مى گیرد و به تعبیر دیگرى همان تاسى کردن و اقتدا نمودن است ، بنابر این معنى مصدرى دارد، نه معنى وصفى ، و جمله لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنة مفهومش این است که براى شما در پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تاسى و پیروى خوبى است ، مى توانید با اقتدا کردن به او خطوط خود را اصلاح و در مسیر (صراط مستقیم ) قرار گیرید.

جالب اینکه : قرآن در آیه فوق این اسوه حسنه را مخصوص کسانى مى داند که داراى سه ویژگى هستند، امید به الله و امید به روز قیامت دارند و خدا را بسیار یاد مى کنند.

در حقیقت ایمان به مبدء و معاد انگیزه این حرکت است ، و ذکر خداوند تداوم بخش آن ، زیرا بدون شک کسى که از چنین ایمانى قلبش سرشار نباشد، قادر به قدم گذاشتن در جاى قدمهاى پیامبر نیست و در ادامه این راه نیز اگر پیوسته ذکر خدا نکند و شیاطین را از خود نراند، قادر به ادامه تاسى و اقتدا نخواهد بود.

این نکته نیز قابل توجه است که على (علیه السلام ) با آن شهامت و شجاعتش در همه میدانهاى جنگ که یک نمونه زنده آن غزوه احزاب است و بعد اشاره خواهد شد در سخنى که در نهج البلاغه از آنحضرت نقل مى فرماید کنا اذا احمر الباس اتقینا برسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فلم یکن احد منا اقرب الى العدو منه : (هر گاه آتش جنگ ، سخت شعله ور مى شد ما به رسول الله پناه مى بردیم و هیچیک از ما به دشمن نزدیکتر از او نبود).

بعد از ذکر این مقدمه به بیان حال مؤ منان راستین پرداخته چنین مى گوید: (هنگامى که مؤ منان ، لشگریان احزاب را دیدند، نه تنها تزلزلى به دل راه ندادند

بلکه گفتند این همان است که خدا و رسولش به ما وعده فرموده ، و طلایه آن آشکار گشته ، و خدا و رسولش راست گفته اند، و این ماجرا جز بر ایمان و تسلیم آنها چیزى نیفزود (و لما راء المؤ منون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ایمانا و تسلیما).

این کدام وعده بود که خدا و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) وعده داده بود؟

بعضى گفته اند این اشاره به سخنى است که قبلا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفته بود که به زودى قبائل عرب و دشمنان مختلف شما دست به دست هم مى دهند و به سراغ شما مى آیند، اما بدانید سرانجام پیروزى با شما است .

مؤ منان هنگامى که هجوم (احزاب ) را مشاهده کردند یقین پیدا کردند که این همان وعده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است گفتند: اکنون که قسمت اول وعده به وقوع پیوسته قسمت دوم یعنى پیروزى نیز مسلما به دنبال آن است ، لذا بر ایمان و تسلیمشان افزود.

دیگر اینکه خداوند در سوره بقره آیه ۲۱۴ به مسلمانان فرموده بود که آیا گمان مى کنید به سادگى وارد بهشت خواهید شد بى آنکه حوادثى همچون حوادث گذشتگان براى شما رخ دهد؟ همانها که گرفتار ناراحتیهاى شدید شدند و آنچنان عرصه به آنان تنگ شد که گفتند: یارى خدا کجا است )؟

خلاصه اینکه به آنها گفته شده بود که شما در بوته هاى آزمایش سختى آزموده خواهید شد، و آنها با مشاهده احزاب متوجه صدق گفتار خدا و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شدند و بر ایمانشان افزود.

البته این دو تفسیر با هم منافاتى ندارد، مخصوصا با توجه به اینکه یکى در اصل وعده خدا و دیگرى وعده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، و این دو در آیه مورد بحث با هم آمده ، جمع میان این دو کاملا مناسب به نظر مى رسد.

آیه بعد اشاره به گروه خاصى از مؤ منان است که در تاسى به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از همه پیشگامتر بودند، و بر سر عهد و پیمانشان با خدا یعنى فدا کارى تا آخرین نفس و آخرین قطره خون ایستادند، مى فرماید:

(در میان مؤ منان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بسته اند ایستاده اند، بعضى از آنها به عهد خود وفا کرده ، جان را به جان آفرین تسلیم نمودند و در میدان جهاد شربت شهادت نوشیدند، و بعضى نیز در انتظارند) (من المؤ منین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر).

(و هیچگونه تغییر و تبدیل در عهد و پیمان خود ندادند و کمترین انحراف و تزلزلى در کار خود پیدا نکردند) (و ما بدلوا تبدیلا).

به عکس منافقان و یا مؤ منان ضعیف الایمان که طوفان حوادث آنها را به این طرف و آن طرف مى افکند، و هر روز فکر شوم و تازه اى در مغز ناتوان خود مى پروراندند، اینان همچون کوه ، ثابت و استوار ایستادند، و اثبات کردند عهدى که با او بستند هرگز گسستنى نیست )!

واژه (نحب ) (بر وزن عهد) به معنى عهد و نذر و پیمان است ، و گاه به معنى مرگ و یا خطر و یا سرعت سیر و یا گریه با صداى بلند نیز آمده .

در میان مفسران گفتگو است که این آیه به چه افرادى ناظر است ؟.

دانشمند معروف اهل سنت ، (حاکم ابو القاسم حسکانى ) با سند از على (علیه السلام ) نقل مى کند که فرمود: فینا نزلت (رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه ،) فانا و الله المنتظر و ما بدلت تبدیلا!: (آیه رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه در باره ما نازل شده است ، و من به خدا همان کسى هستم که انتظار (شهادت ) را مى کشم ، (و قبلا مردانى از ما همچون حمزه سید الشهدا (علیه السلام ) شربت شهادت

نوشیدند) و من هرگز در روش خود تغییر نداده ، بر سر پیمانم ایستاده ام ). بعضى دیگر گفته اند: جمله(من قضى نحبه ) اشاره به شهیدان بدر و احد است ، و جمله (و منهم من ینتظر) اشاره به مسلمانان راستین دیگرى است که در انتظار پیروزى یا شهادت بودند.

از (انس بن مالک ) نیز نقل شده که عمویش (انس بن نضر) در روز جنگ بدر حاضر نبود، بعدا که آگاه شد، در حالى که جنگ پایان یافته بود تاسف خورد که چرا در این جهاد شرکت نداشت ، با خدا عهد و پیمان بست که اگر نبرد دیگرى رخ دهد در آن شرکت جوید و تا پاى جان بایستد، لذا در جنگ احد شرکت کرد و به هنگامى که گروهى فرار کردند او فرار نکرد، آنقدر مقاومت نمود که مجروح شد سپس به افتخار شهادت نائل گشت .

و از ابن عباس نقل شده که گفت : جمله (منهم من قضى نحبه ) اشاره به حمزة بن عبدالمطلب و بقیه شهیدان احد و انس بن نضر و یاران او است .

در میان این تفسیرها هیچ منافاتى نیست ، چرا آیه مفهوم وسیعى دارد که همه شهداى اسلام را که قبل از ماجراى جنگ (احزاب ) شربت شهادت نوشیده بودند شامل مى شود، و منتظران نیز تمام کسانى بودند که در انتظار پیروزى و شهادت به سر مى بردند، و افرادى همچون (حمزه سید الشهدا) (علیه السلام ) و (على ) (علیه السلام ) در راءس این دو گروه قرار داشتند.

لذا در تفسیر (صافى ) چنین آمده است : ان اصحاب الحسین بکربلا کانوا کل من اراد الخروج ودع الحسین (علیه السلام ) و قال : السلام علیک یا بن

رسول الله ! فیجیبه : و علیک السلام و نحن خلفک ، و یقرء فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر):(یاران امام حسین (علیه السلام ) در کربلا هر کدام که مى خواستند به میدان بروند با امام (علیه السلام ) وداع مى کردند و مى گفتند سلام بر تو اى پسر رسولخدا (سلام وداع ) امام (علیه السلام ) نیز به آنها پاسخ مى گفت و سپس این آیه را تلاوت مى فرمود: فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر.

از کتب مقاتل استفاده مى شود که امام حسین (علیه السلام ) این آیه را بر کنار جنازه شهیدان دیگرى همچون (مسلم بن عوسجه ) و به هنگامى که خبر شهادت (عبد الله بن یقطر) به او رسید نیز تلاوت فرمود.

و از اینجا روشن مى شود که آیه چنان مفهوم وسیعى دارد که تمام مؤ منان راستین را در هر عصر و هر زمان شامل مى شود، چه آنها که جامه شهادت در راه خدا بر تن پوشیدند و چه آنها که بدون هیچگونه تزلزل بر سر عهد و پیمان با خداى خویش ایستادند و آماده جهاد و شهادت بودند.

آیه بعد نتیجه و هدف نهائى عملکردهاى مؤ منان و منافقان را در یک جمله کوتاه چنین بازگو مى کند: (هدف این است که خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را هر گاه بخواهد عذاب کند و یا (اگر توبه کنند) ببخشد و توبه آنها را بپذیرد، چرا که خداوند غفور و رحیم است ) (لیجزى الله الصادقین بصدقهم و یعذب المنافقین ان شاء او یتوب علیهم ان الله کان غفورا رحیما).

نه صدق و راستى و وفادارى مؤ منان مخلص بدون پاداش مى ماند، و نه سستیها و کارشکنیهاى منافقان بدون کیفر.

منتها براى اینکه راه بازگشت حتى به روى این منافقان لجوج بسته نشود با جمله (او یتوب علیهم )درهاى توبه را به روى آنها مى گشاید و خود را با اوصاف (غفور و رحیم ) توصیف مى کند تا انگیزه حرکت به سوى ایمان و صدق و راستى و عمل به تعهدات الهى را در آنها زنده کند.

از آنجا که این جمله به عنوان نتیجه اى براى کارهاى زشت منافقان ذکر شده بعضى از بزرگان مفسرین چنین استفاده کرده اند که گاه ممکن است یک گناه بزرگ در دلهاى آماده منشا حرکت و انقلاب و بازگشت به سوى حق و حقیقت شود و شرى باشد که سرآغاز خیرى گردد!.

آخرین آیه مورد بحث که آخرین سخن را در باره جنگ احزاب مى گوید و به این بحث خاتمه مى دهد در عباراتى کوتاه جمع بندى روشنى از این ماجرا کرده در جمله اول مى گوید: (خداوند کافران را در حالى که از خشم و غضب لبریز بودند و اندوهى عظیم بر قلبشان سایه افکنده بود باز گرداند در حالى که به هیچیک از نتائجى که در نظر داشتند نرسیدند) (و رد الله الذین کفروا بغیظهم لم ینالوا خیرا).

(غیظ) به معنى (خشم ) و گاه به معنى (غم ) آمده است ، و در اینجا آمیزه اى از هر دو مى باشد، لشکریان احزاب که آخرین تلاش و کوشش خود را براى پیروزى بر ارتش اسلام به کار گرفته بودند و ناکام ماندند، غمگین و خشمگین به سرزمینهاى خود بازگشتند.

منظور از (خیر) در اینجا، پیروزى در جنگ است ، البته پیروزى لشکر کفر، هرگز خیر نبود، بلکه شر بود، اما قرآن که از دریچه فکر آنها سخن مى گوید از آن تعبیر به خیر کرده اشاره به اینکه آنها به هیچ نوع پیروزى در این

میدان نائل نشدند.

بعضى نیز گفته اند منظور از خیر در اینجا (مال ) است ، چرا که این کلمه در بعضى از موارد دیگر نیز به مال اطلاق شده است (از جمله در آیه وصیت آیه ۱۸۰ سوره بقره (ان ترک خیرا الوصیة للوالدین ).

چه اینکه یکى از انگیزه هاى اصلى لشکر کفر رسیدن به غنائم مدینه و غارت این سرزمین بود، اصولا در عصر جاهلیت ، مهمترین انگیزه جنگ ، همین انگیزه بود.

ولى ما هیچ دلیلى بر محدود کردن مفهوم خیر به مال در اینجا نداریم بلکه هر نوع پیروزى را که آنها در نظر داشتند شامل مى شود، مال هم یکى از آنها بود که از همه محروم ماندند.

در جمله بعد مى افزاید: (خداوند در این میدان مؤ منان را از جنگ بى نیاز ساخت ) (و کفى الله المؤ منین القتال ).

آنچنان عواملى فراهم کرد که بى آنکه احتیاج به درگیرى وسیع و گسترده اى باشد و مؤ منان متحمل خسارات و ضایعات زیادى شوند جنگ پایان گرفت ، زیرا از یکسو طوفان شدید و سردى اوضاع مشرکان را به هم ریخت ، و از سوى دیگر رعب و ترس و وحشت را که آن هم از لشکرهاى نامرئى خدا است بر قلب آنها افکند، و از سوى سوم ضربه اى که على بن ابى طالب (علیه السلام ) بر پیکر بزرگترین قهرمان دشمن عمرو بن عبد ود وارد ساخت و او را به دیار عدم فرستاد، سبب فرو ریختن پایه هاى امید آنها شد، دست و پاى خود را جمع کردند و محاصره مدینه را شکستند و ناکام به قبائل خود باز گشتند. و در آخرین جمله مى فرماید: (خداوند قوى و شکست ناپذیر است ) (و کان الله قویا عزیزا).

ممکن است کسانى (قوى ) باشند اما (عزیز) و شکست ناپذیر نباشند یعنى شخص

قویترى بر آنان پیروز شود، ولى تنها (قوى شکست ناپذیر) در عالم خدا است که قوت و قدرتش بى انتها است ، هم او بود که در چنین میدان بسیار سخت و خطرناکى آنچنان پیروزى نصیب مؤ منان کرد که حتى نیاز به درگیرى و دادن تلفات هم پیدا نکردند!

نکته ها:

۱ – نکات مهمى از جنگ احزاب

الف – جنگ احزاب چنانکه از نامش پیدا است نبردى بود که در آن تمام قبائل و گروههاى مختلف دشمنان اسلام براى کوبیدن اسلام جوان متحد شده بودند.

جنگ احزاب آخرین تلاش ، آخرین تیر ترکش کفر، و آخرین قدرتنمائى شرک بود، به همین دلیل هنگامى که بزرگترین قهرمان دشمن یعنى (عمرو بن عبدود) در برابر افسر رشید جهان اسلام (امیر المؤ منین على بن ابى طالب ) (علیه السلام ) قرار گرفت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: برز الایمان کله الى الشرک کله : (تمام ایمان در برابر تمام کفر قرار گرفت ).

چرا که پیروزى یکى از این دو نفر بر دیگرى پیروزى کفر بر ایمان یا ایمان بر کفر بود، و به تعبیر دیگر کارزارى بود سرنوشتساز که آینده اسلام و شرک را مشخص مى کرد به همین دلیل بعد از ناکامى دشمنان در این پیکار عظیم ، دیگر کمر راست نکردند و ابتکار عمل بعد از این ، همیشه در دست مسلمانان بود.

ستاره اقبال دشمن رو به افول گذاشت و پایه هاى قدرت آنها در هم شکست

و لذا در حدیثى مى خوانیم که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعد از پایان جنگ احزاب فرمود: الان نغز و هم و لا یغزوننا: (اکنون دیگر ما با آنها مى جنگیم و آنها قدرت جنگ نخواهند داشت ).

ب – بعضى از مورخان نفرات سپاه کفر را بیش از ده هزار نفر نوشته اند، مقریزى در الامتاع مى گوید تنها قریش با چهار هزار سرباز و سیصد راءس اسب و هزار و پانصد شتر بر لب خندق اردو زد قبیله بنى سلیم با هفتصد نفر در منطقه مرالظهران به آنها پیوستند، قبیله بنى فزاره با هزار نفر، و قبائل بنى اشجع و بنى مره هر کدام با چهارصد نفر، و قبائل دیگر هر کدام نفراتى فرستادند که مجموع آنها از ده هزار تن تجاوز مى کردند.

در حالى که عده مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمى کرد، آنها دامنه کوه سلع که نقطه مرتفعى بود (در کنار مدینه ) را اردوگاه اصلى خود انتخاب کرده بودند که بر خندق مشرف بود و مى توانستند بوسیله تیراندازان خود عبور و مرور از خندق را کنترل کنند.

به هر حال لشکر کفر، مسلمانان را از هر سو محاصره کردند و این محاصره به روایتى بیست روز و به روایت دیگر ۲۵ روز و مطابق بعضى از روایات حدود یکماه به طول انجامید.

و با اینکه دشمن از جهات مختلفى نسبت به مسلمانان برترى داشت ، سر انجام چنانکه گفتیم ناکام به دیار خود باز گشتند.

ج – مساءله حفر خندق چنانکه مى دانیم به مشورت سلمان فارسى صورت

گرفت این مساله که به عنوان یک وسیله دفاعى در کشور ایران در آن روز معمول بود تا آن وقت در جزیره عربستان سابقه نداشت و پدیده تازه اى محسوب مى شد و ایجاد آن در اطراف مدینه ، هم از لحاظ نظامى حائز اهمیت بود و هم از نظر تضعیف روحیه دشمن و تقویت روانى مسلمین .

از مشخصات خندق ، اطلاعات دقیقى ، در دست نیست ، مورخان نوشته اند پهناى آن بقدرى بود که سواران دشمن نتوانند از آن با پرش بگذرند، عمق آن نیز حتما به اندازه اى بوده که اگر کسى وارد آن مى شد به آسانى نمى توانست از طرف مقابل بیرون آید.

بعلاوه تسلط تیراندازان اسلام بر منطقه خندق به آنها امکان مى داد که اگر کسى قصد عبور داشت او را در همان وسط خندق هدف قرار دهند.

و اما از نظر طول بعضى با توجه به این روایت معروف که پیغمبر هر ده نفر را مامور حفر چهل ذراع (حدود ۲۰ متر) از خندق کرده بود و با توجه به اینکه مطابق مشهور عدد لشکر اسلام بالغ بر سه هزار نفر بود، طول مجموع آن را به دوازده هزار ذراع (۶ هزار متر) تخمین زده اند.

و باید اعتراف کرد که با وسائل بسیار ابتدائى آن روز حفر چنین خندقى بسیار طاقت فرسا بوده است ، بخصوص اینکه مسلمانان از نظر آذوقه و وسائل دیگر نیز سخت در مضیقه بودند.

مسلما حفر خندق مدت قابل توجهى به طول انجامید و این نشان مى دهد که لشکر اسلام با هوشیارى کامل قبل از آنکه دشمن هجوم آورد پیش بینى هاى لازم را کرده بود به گونه اى که سه روز قبل از رسیدن لشکر کفر به مدینه کار حفر خندق پایان یافته بود.

د – میدان بزرگ آزمایش

جنگ احزاب ، محک آزمون عجیبى بود، براى همه مسلمانان و آنها که دعوى اسلام داشتند، و همچنین کسانى که گاه ادعاى بى طرفى مى کردند و در باطن با دشمنان اسلام سر و سر داشتند و همکارى مى کردند.

موضع گروههاى سه گانه (مؤ منان راستین ، مؤ منان ضعیف و منافقان ) در عملکردهاى آنها کاملا مشخص شد، و ارزشهاى اسلامى کاملا آشکار گشت .

هر یک از این گروههاى سه گانه در کوره داغ جنگ احزاب ، سره و ناسره بودن خود را نشان دادند.

طوفان حادثه بقدرى تند بود که هیچکس نمى توانست آنچه را در دل دارد پنهان کند، و مطالبى که شاید سالیان دراز در شرائط عادى براى کشف آن وقت لازم بود در مدتى کمتر از یکماه به ظهور و بروز پیوست !

این نکته نیز قابل توجه است که شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با مقاومت و ایستادگى سرسختانه خود و حفظ خونسردى و توکل بر خدا و اعتماد به نفس ، و همچنین مواسات و همکارى با مسلمانان در حفر خندق و تحمل مشکلات جنگ ، نیز عملا ثابت کرد که به آنچه در تعلیماتش قبلا آورده است ، کاملا مؤ من و وفادار مى باشد. و آنچه را به مردم مى گوید قبل از هر کس خود عمل مى کند.

ه‍ – پیکار تاریخى على (علیه السلام ) با عمرو بن عبدود

از فرازهاى حساس و تاریخى این جنگ ، مقابله ع با قهرمان بزرگ لشگر دشمن ، عمرو بن عبدود است .

در تواریخ آمده است که لشگر احزاب زورمندترین دلاوران عرب را به همکارى در این جنگ دعوت کرده بود، از میان آنها پنج نفر از همه مشهورتر بودند: (عمرو بن عبدود) و (عکرمة ابن ابى جهل ) و (هبیره ) و (نوفل) و (ضرار).

آنها در یکى از روزهاى جنگ ، براى نبرد تن به تن آماده شدند، لباس رزم در بر پوشیدند و از نقطه باریکى از خندق که از تیر رس ‍ سپاهیان اسلام نسبتا دور بود با اسب خود، به جانب دیگر خندق پرش کردند، و در برابر لشکر اسلام حاضر شدند که از میان اینها عمرو بن عبدود از همه نام آورتر بود.

او که مغزش از غرور خاصى لبریز بود، و سابقه زیادى در جنگ داشت جلو آمد و مبارز طلبید، صداى خود را بلند کرد و نعره بر آورد.

طنین فریاد (هل من مبارز) او در میدان احزاب پیچید، و چون کسى از مسلمانان آماده مقابله با او نشد جسورتر گشت ، و عقائد مسلمین را به سخریه کشید و گفت : شما که میگوئید کشتگانتان در بهشت هستند و مقتولین ما در دوزخ ، آیا یکى از شما نیست که من او را به بهشت بفرستم یا او مرا به دوزخ اعزام کند؟!

و در اینجا اشعار معروفش را خواند.

و لقد بححت عن النداء

بجمعکم هل من مبارز!

و وقفت اذ جبن المشجع

موقف البطل المناجز!

ان السماحة و الشجاعة

فى الفتى خیر الغرائز!

(بسکه فریاد کشیدم – در میان جمعیت شما و مبارز طلبیدم صدایم گرفت !

من هم اکنون در جائى ایستاده ام که شبه قهرمانان از ایستادن در موقف قهرمانان جنگجو ترس دارند!

آرى بزرگوارى و شجاعت در جوانمردان بهترین غرائز است )!۰

در اینجا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمان داد یک نفر برخیزد و شر این مرد را از سر مسلمانان کم کند، اما هیچکس جز على بن ابى طالب (علیه السلام ) آماده این جنگ نشد.

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به او فرمود، این عمرو بن عبدود است ، على (علیه السلام ) عرض کرد

من آماده ام هر چند عمرو باشد.

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به او فرمود: نزدیک بیا، عمامه بر سرش پیچید و شمشیر مخصوصش ذو الفقار را به او بخشید، و براى او دعا کرد: اللهم احفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوقه و من تحته : (خداوندا! او را از پیش رو و پشت سر و از راست و چپ ، و از بالا و پائین حفظ کن ).

على (علیه السلام ) به سرعت به وسط میدان آمد، در حالى که این اشعار را در پاسخ اشعار عمرو مى خواند:

 

لا تعجلن فقد اتاک

مجیب صوتک غیر عاجز!

ذو نیة و بصیرة

و الصدق منجى کل فائز

انى لارجوان اقیم

علیک نائحة الجنائز!

من ضربة نجلاء یبقى

صوتها بعد الهزاهز:

(شتاب مکن که پاسخگوى نیرومند دعوت تو فرا رسید!

آنکس که نیتى پاک و بصیرتى شایسته و صداقتى که نجات بخش هر انسان پیروز است دارد.

من امیدوارم که فریاد نوحهگران را بر کنار جنازه تو بلند کنم .

از ضربه آشکارى که صداى آن بعد از میدانهاى جنگ باقى مى ماند و در همه جا مى پیچد)! و در اینجا بود که پیامبر جمله معروف : (برز الایمان کله الى الشرک کله ) را فرمود.

امیر مؤ منان على (علیه السلام ) نخست او را دعوت به اسلام کرد، او نپذیرفت ، سپس دعوت به ترک میدان نمود، از آن هم ابا کرد و این را براى خود ننگ و عار دانست ، سومین پیشنهادش این بود از مرکب پیاده شود و جنگ تن به تن به صورت پیاده انجام گیرد.

عمرو خشمگین شد و گفت : من باور نمى کردم کسى از عرب چنین پیشنهادى به من کند، از اسب پیاده شد و با شمشیر خود ضربه اى بر سر على (علیه السلام ) فرود آورد، اما امیر مؤ منان (علیه السلام ) با چابکى مخصوص بوسیله سپر آن را دفع کرد، ولى شمشیر از سپر گذشت و سر على (علیه السلام ) را آزرده ساخت .

در اینجا على (علیه السلام ) از روش خاصى استفاده نمود، فرمود: تو مرد قهرمان عرب هستى و من با تو جنگ تن به تن دارم ، اینها که پشت سر تو هستند براى چه آمده اند، و تا عمرو نگاهى به پشت سر کرد، على (علیه السلام ) شمشیر را در ساق پاى او جاى داد، اینجا بود که قامت رشید (عمرو) به روى زمین در غلطید، گرد و غبارى سخت فضاى معرکه را فرا گرفته بوده ، جمعى از منافقان فکر مى کردند على (علیه السلام ) به دست عمرو کشته شد اما هنگامى که صداى تکبیر را شنیدند پیروزى على (علیه السلام ) مسجل گشت . ناگهان على (علیه السلام ) را دیدند در حالى که خون از سرش مى چکید آرام آرام به سوى لشگر گاه باز مى گردد و لبخند پیروزى بر لب دارد، و پیکر (عمرو) بى سر در گوشه اى از میدان افتاده بود.

کشته شدن قهرمان معروف عرب ضربه غیر قابل جبرانى بر لشکر احزاب و امید و آرزوهاى آنان وارد ساخت ، ضربه اى بود که روحیه آنان را سخت تضعیف کرد و آنها را از پیروزى مایوس ساخت ، و به همین دلیل پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در باره آن فرمود: لو وزن الیوم عملک بعمل جمیع امة محمد لرجح عملک على عملهم و ذاک انه لم یبق بیت من المشرکین الا و قد دخل ذل بقتل عمرو و لم یبق بیت من المسلمین الا و قد دخل عز بقتل عمرو!: (اگر این کار تو را امروز با اعمال جمیع امت محمد مقایسه کنند بر آنها برترى خواهد داشت چرا که با کشته شدن عمرو خانه اى از خانه هاى مشرکان نماند مگر اینکه ذلتى در آن داخل شد، و خانه اى از خانه هاى مسلمین نماند مگر اینکه عزتى در آن وارد گشت )!.

دانشمند معروف اهل سنت حاکم نیشابورى همین سخن را منتها با تعبیر دیگرى آورده است : لمبارزة على بن ابى طالب لعمرو بن عبد ود یوم الخندق افضل من اعمال امتى الى یوم القیامة .

فلسفه این سخن پیدا است چرا که در آن روز اسلام و قرآن ظاهرا بر لب پرتگاه قرار گرفته بود، و بحرانیترین لحظات خود را مى پیمود، کسى که با فداکارى خود بیشترین فداکارى را بعد از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در این میدان نشان داد، اسلام را از خطر حفظ کرد و تداوم آن را تا روز قیامت تضمین نمود و اسلام از برکت فداکارى او ریشه گرفت و شاخ و برگ بر سر جهانیان گسترد، بنابر این عبادت همگان مرهون او است .

بعضى نوشته اند که مشرکان کسى را خدمت پیامبر فرستادند تا جنازه (عمرو) را به ده هزار درهم خریدارى کند (شاید تصور مى کردند مسلمانان با بدن عمرو همان خواهند کرد که سنگدلان در جنگ احد با پیکر حمزه کردند) پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود جنازه او براى شما، ما هرگز بهائى در برابر مردگان نخواهیم گرفت !

این نکته نیز قابل توجه است که وقتى خواهر عمرو بر کنار کشته برادر رسید و زره گرانقیمت او را دید که على (علیه السلام ) از تن او بیرون نیاورده است گفت : ما قتله الا کفو کریم : (من اعتراف مى کنم که هماورد و کشنده او مرد بزرگوارى بوده است )!.

و – اقدامات نظامى و سیاسى پیامبر در این میدان

عوامل پیروزى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مسلمانان در میدان احزاب ، علاوه بر تایید الهى به وسیله باد و طوفان شدیدى که دستگاه احزاب را به هم ریخت ، و نیز علاوه بر لشگریان نامرئى پروردگار، مجموعه اى از عوامل مختلف ، از روشهاى نظامى ، سیاسى ، و عامل مهم اعتقادى و ایمانى بود:

۱ – پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با قبول پیشنهاد حفر خندق ، عامل تازه اى را در جنگهاى عرب که تا آن زمان وجود نداشت وارد کرد که در تقویت روحیه سپاه اسلام و تضعیف سپاه کفر بسیار مؤ ثر بود.

۲ – مواضع حساب شده لشکر اسلام و تاکتیکهاى نظامى مناسب ، عامل مؤ ثرى براى عدم نفوذ دشمن به داخل مدینه بود.

۳ – کشته شدن (عمرو بن عبدود) به دست قهرمان بزرگ اسلام على بن ابى طالب (علیه السلام )، و فرو ریختن امیدهاى لشکر احزاب با مرگ وى ، عامل دیگرى بود.

۴ – ایمان به پروردگار و توکل بر ذات پاک او که بذر آن در دلهاى مسلمانان بوسیله پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )افشانده شده بود و مرتبا در طول جنگ وسیله تلاوت آیات قرآن و سخنان دلنشین پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آبیارى مى شد، نیز یک عامل بزرگ محسوب مى گردید.

۵ – روش پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )، روح بزرگ و اعتماد به نفس او به مسلمانان ، قوت قلب و آرامش مى بخشید.

۶ – افزون بر اینها داستان (نعیم بن مسعود) یک عامل مؤ ثر براى ایجاد تفرقه در میان لشکر احزاب و تضعیف آنان شد.

ز – داستان نعیم بن مسعود و نفاق افکنى در لشکر دشمن !

(نعیم ) که تازه مسلمان شده بود و قبیله اش طایفه (غطفان ) از اسلام او آگاه نبودند خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسید و عرض کرد هر دستورى به من بدهید براى پیروزى نهائى به کار مى بندم .

فرمود: مثل تو در میان ما یک نفر بیش نیست ، اگر مى توانى در میان لشکر دشمن اختلافى بیفکن که (جنگ مجموعه اى از نقشه هاى پنهانى است ).

نعیم بن مسعود طرح جالبى ریخت ، به سراغ یهود (بنى قریظه ) آمد که در جاهلیت با آنها دوستى داشت ، گفت : شما بنى قریظه مى دانید که من نسبت به شما علاقمندم !

گفتند راست مى گوئى ، ما هرگز تو را متهم نمى کنیم .

گفت : طایفه (قریش ) و (غطفان ) مثل شما نیستند، این شهر، شهر شما است ، اموال و فرزندان و زنان شما در اینجا هستند، و شما هرگز قادر نیستید از اینجا نقل مکان کنید.

(قریش ) و طایفه (غطفان ) براى جنگ با محمد و یارانش آمده اند و شما از آنها حمایت کرده اید، در حالى که شهرشان جاى دیگر است ، و اموال و زنانشان در غیر این منطقه ، آنها اگر فرصتى دست دهد، غارتى مى کنند و با خود مى برند، و اگر مشکلى پیش ‍ آید به شهرشان باز مى گردند و شما در این شهر مى مانید و محمد، و مسلما به تنهائى قادر به مقابله با او نیستید، شما دست به اسلحه نبرید تا از قریش و غطفان وثیقه اى بگیرید، گروهى از اشراف خود را به شما بسپارند که گروگان باشند تا در جنگ ، کوتاهى نکنند.

یهود (بنى قریظه ) این پیشنهاد را پسندیدند.

نعیم مخفیانه به سراغ قریش آمد به (ابو سفیان ) و گروهى از رجال قریش گفت :

شما مراتب دوستى من را نسبت به خود به خوبى مى دانید، مطلبى به گوش من رسیده است که خود را مدیون به ابلاغ آن مى دانم ، تا مراتب خیر خواهى را انجام داده باشم ، اما خواهشم این است که از من نقل نکنید!.

گفتند: مطمئن باش !

گفت : آیا مى دانید جماعت یهود، از ماجراى شما با محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پشیمان شده اند، و رسولى نزد او فرستاده اند که ما از کار خود پشیمانیم ، آیا کافى است که ما گروهى از اشراف قبیله قریش و غطفان را براى تو گروگان بگیریم ، دست بسته به تو بسپاریم تا گردن آنها را بزنى ، سپس در کنار تو خواهیم بود تا آنها را ریشه کن کنیم ، محمد نیز با این پیشنهاد موافقت کرده است ، بنابر این اگر یهود به سراغ شما بفرستند و گروگانهائى بخواهند، حتى یکنفر هم به آنها ندهید که خطر جدى است !.

سپس به سراغ طایفه (غطفان ) که طایفه خود او بودند آمد، گفت : شما اصل و نسب مرا به خوبى مى دانید، من به شما عشق مى ورزم و فکر نمى کنم کمترین تردیدى در خلوص نیت من داشته باشید.

گفتند: راست مى گوئى ، حتما چنین است !

گفت : سخنى دارم به شما مى گویم اما از من نشنیده باشید!

گفتند: مطمئن باش ، حتما چنین خواهد بود، چه خبر؟

(نعیم ) همان مطلبى را که براى قریش گفته بود دائر به پشیمانى یهود و تصمیم بر گروگانگیرى مو به مو براى آنها شرح داد و آنها را از عاقبت این کار بر حذر داشت .

اتفاقا شب شنبه اى بود. (از ماه شوال سال ۵ هجرى ) که ابو سفیان و سران غطفان گروهى را نزد یهود بنى قریظه فرستادند و گفتند: حیوانات ما در اینجا دارند تلف مى شوند، و اینجا براى ما جاى توقف نیست ، فردا صبح حمله را باید

آغاز کنیم ، تا کار یکسره شود.

یهود در پاسخ گفتند: فردا شنبه است ، و ما دست به هیچکارى نمى زنیم ، بعلاوه ما از این بیم داریم که اگر جنگ به شما فشار آورده به شهرهاى خود باز گردید و ما را در اینجا تنها بگذارید، شرط همکارى ما آنست که گروهى را به عنوان گروگان به دست ما بسپارید.

هنگامى که این خبر به طایفه قریش و غطفان رسید گفتند: به خدا سوگند معلوم مى شود نعیم بن مسعود راست مى گفت ، خبرى در کار است !.

رسولانى به سوى یهود فرستادند و گفتند به خدا حتى یکنفر را هم به شما نخواهیم داد و اگر مایل به جنگ هستید، بسم الله !

بنو قریظه هنگامى که از این خبر آگاه شدند گفتند که راستى نعیم بن مسعود چه حرف حقى زد؟ اینها قصد جنگ ندارند، حیله اى در کار است ، مى خواهند غارتى کنند و به شهرهاى خود باز گردند و شما را در برابر محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تنها بگذارند، سپس پیام دادند که حرف همان است که گفتیم ، به خدا تا گروگان نسپارید، جنگ نخواهیم کرد، قریش و غطفان هم بر سر حرف خود اصرار ورزیدند و در میان آنها اختلاف افتاد، و در همان ایام بود که شبانه طوفان سرد زمستانى در گرفت آنچنان که خیمه هاى آنها را بهم ریخت ، و دیگها را از اجاق به روى زمین افکند.

این عوامل دست به دست هم داد و همگى دست و پا را جمع کردند و فرار را بر قرار ترجیح دادند، به گونه اى که حتى یکنفر از آنها در میدان جنگ باقى نماند.

ح – داستان حذیفه

در بسیارى از تواریخ آمده است (حذیفه یمانى ) مى گوید: ما در روز جنگ خندق آنقدر گرسنگى و خستگى و وحشت دیدیم که خدا مى داند، شبى از شبها (بعد از آنکه در میان لشکر احزاب اختلاف افتاد) پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: آیا کسى از شما هست که مخفیانه به لشکرگاه دشمن برود، و خبرى از آنان بیاورد، تا رفیق من در بهشت باشد.

حذیفه مى گوید: به خدا سوگند هیچکس به خاطر شدت وحشت و خستگى و گرسنگى از جا برنخاست .

هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین دید مرا صدا زد، من خدمتش آمدم فرمود: برو، خبر این گروه را براى من بیاور، ولى هیچ کار دیگرى در آنجا انجام مده تا بازگردى .

من آمدم در حالى که طوفان سختى مى وزید و این لشکر الهى آنها را در هم مى کوبید، خیمه ها در برابر تند باد فرو مى ریخت ، و آتشها در بیابان پراکنده مى شد، و ظرفهاى غذا واژگون مى گشت ، ناگهان شبح ابو سفیان را دیدم که در میان آن ظلمت و تاریکى فریاد مى زند اى قریش هر کدام دقت کند کنار دستى خود را بشناسد، بیگانه اى در اینجا نباشد، من پیشدستى کردم و به کسى که در کنارم بود گفتم : تو کیستى ؟ گفت : من فلانى هستم ، گفتم بسیار خوب .

سپس ابو سفیان گفت : به خدا سوگند اینجا جاى توقف نیست ، شترها و اسبهاى ما از دست رفتند، یهود بنى قریظه پیمان خود را شکستند، و این باد و طوفان چیزى براى ما نگذاشت .

سپس با سرعت به سراغ مرکب خود رفت و آن را از زمین بلند کرد تا سوار شود بقدرى شتابزده بود که مرکب روى سه پاى خود ایستاد هنوز عقال از پاى دیگرش نگشوده بود من فکر کردم با یک تیر حساب او را برسم تیر را بچله

کمان گذاردم ، همین که خواستم رها کنم ، به یاد سخن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) افتادم که فرمود: دست از پا خطا مکن و برگرد، و تنها خبر براى من بیاور، من باز گشتم و ماجرا را عرض کردم .

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کرد: (اللهم انت منزل الکتاب ، سریع الحساب ، اهزم الاحزاب اللهم اهزمهم و زلزلهم ) خداوندا تو نازل کننده کتابى ، و سریع الحسابى ، خودت احزاب را نابود کن ، خداوندا آنها را نابود و متزلزل فرماى .

ط – پیامدهاى جنگ احزاب

جنگ احزاب نقطه عطفى در تاریخ اسلام بود و توازن نظامى و سیاسى را براى همیشه به نفع مسلمانان بهم زد، به طور خلاصه مى توان پیامدهاى پربار این جنگ را در چند جمله بیان کرد:

الف – ناکام ماندن آخرین تلاش دشمن و در هم شکسته شدن برترین قدرت نهائى آنها.

ب – رو شدن دست منافقین و افشاگرى کامل در مورد این دشمنان خطرناک داخلى .

ج – جبران خاطره دردناک شکست احد.

د – ورزیدگى مسلمانان ، و افزایش هیبت آنان در قلوب دشمنان .

ه – بالا رفتن سطح روحیه و معنویت مسلمین به خاطر معجزات بزرگى که در آن میدان مشاهده کردند.

و – تثبیت موقعیت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در داخل و خارج مدینه .

ز – فراهم شدن زمینه براى تصفیه مدینه از شر یهود بنى قریظه .

۲ – پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) (اسوه ) و (قدوه ) بود

مى دانیم انتخاب فرستادگان خدا از میان انسانها به خاطر آنست که بتوانند سرمشق عملى براى امتها باشند، چرا که مهمترین و مؤ ثرترین بخش تبلیغ و دعوت انبیاء، دعوتهاى عملى آنها است ، و به همین دلیل دانشمندان اسلام ، معصوم بودن را شرط قطعى مقام نبوت دانسته اند، و یکى از براهین آن ، همین است که آنها باید (اسوه ناس ) و (قدوه خلق ) باشند

قابل توجه اینکه تاسى به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که در آیات مورد بحث آمده به صورت مطلق ذکر شده که تاسى در همه زمینه ها را شامل مى شود، هر چند شان نزول آن جنگ احزاب است ، و مى دانیم شان نزولها هرگز، مفاهیم آیات را محدود به خود نمى کند.

و لذا در احادیث اسلامى مى بینیم که در مساله تاسى ، (مهمترین ) و (ساده ترین ) مسائل مطرح شده است .

در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم : ان الصبر على ولاة الامر مقروض لقول الله عز و جل لنبیه (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فاصبر کما صبر اولوا العزم من الرسل ، و ایجابه مثل ذلک على اولیائه و اهل طاعته ، لقوله لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنة : (صبر و شکیبائى بر حاکمان اسلامى واجب است ، چرا که خداوند به پیامبرش دستور مى دهد شکیبائى کن آنچنان که پیامبران اولوا العزم شکیبائى کردند، و همین معنى را بر دوستان و اهل طاعتش با دستور به تاسى جستن به پیامبر واجب فرموده است .

در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است که فرمود: پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هنگامى که نماز عشا را مى خواند، آب وضو و مسواکش را بالاى سرش مى گذاشت و سر آن را مى پوشانید… سپس کیفیت نماز شب خواندن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )

را بیان مى فرماید و در آخر آن مى گوید لقد کان فى رسول الله اسوة حسنة

و به راستى اگر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در زندگى ما، اسوه باشد، در ایمان و توکلش ، در اخلاص و شجاعتش ، در نظم و نظافتش ، و در زهد و تقوایش ، به کلى برنامه هاى زندگى ما دگرگون خواهد شد و نور و روشنائى سراسر زندگى ما را فرا خواهد گرفت

امروز بر همه مسلمانان ، مخصوصا جوانان با ایمان و پرجوش فرض است که سیره پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را مو به مو بخوانند و به خاطر بسپارند و او را در همه چیز قدوه و اسوه خود سازند، که مهمترین وسیله سعادت و کلید فتح و پیروزى همین است .

۳ – بسیار یاد خدا کنید

توصیه به یاد کردن خداوند و مخصوصا (ذکر کثیر) کرارا در آیات قرآن وارد شده است ، و در اخبار اسلامى نیز اهمیت فراوان به آن داده شده ، تا آنجا که در حدیثى از ابوذر مى خوانیم که مى گوید: وارد مسجد شدم و به حضور پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسیدم … به من فرمود: علیک بتلاوة کتاب الله و ذکر الله کثیرا فانه ذکر لک فى السماء و نور لک فى الارض !: (بر تو باد که قرآن را تلاوت کنى و خدا را بسیار یاد نمائى که این سبب مى شود که در آسمانها (فرشتگان ) یاد تو کنند و نورى است براى تو در زمین ).

در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) چنین آمده : اذا ذکر العبد ربه فى الیوم ماة مرة کان ذلک کثیرا: (هنگامى که انسان خدا را در روز یکصد

بار یاد کند، این ذکر کثیر محسوب مى شود).

و نیز در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده که به یارانش فرمود: الا اخبرکم بخیر اعمالکم و از کاها عند ملیککم ، و ارفعها فى درجاتکم و خیر لکم من الدینار و الدرهم ، و خیر لکم من ان تلقوا عدوکم فتقتلونهم و یقتلونکم ؟ قالوا: بلى یا رسول الله ! قال : ذکر الله کثیرا: (آیا بهترین اعمال و پاکیزهترین کارهاى شما را نزد پروردگار به شما بگویم ؟، عملى که برترین درجه شما است ، و بهتر از دینار و درهم ، و حتى بهتر از جهاد و شهادت در راه خدا است ؟ عرض کردند: آرى ، فرمود: خدا را بسیار یاد کردن ).

ولى هرگز نباید تصور کرد که منظور از ذکر پروردگار با این همه فضیلت تنها ذکر زبانى است ، بلکه در روایات اسلامى تصریح شده که منظور علاوه بر این ذکر قلبى و عملى است ، یعنى هنگامى که انسان در برابر کار حرامى قرار مى گیرد به یاد خدا بیفتد و آن را ترک گوید.

هدف این است که خدا در تمام زندگى انسان حضور داشته باشد و نور پروردگار تمام زندگى او را فرا گیرد، همواره به او بیندیشد و فرمان او را نصب العین سازد.

مجالس ذکر مجالسى نیست که گروهى بیخبر گرد هم آیند و به عیش و نوش پردازند و در ضمن مشتى اذکار اختراعى عنوان کنند و بدعتهائى را رواج دهند و اگر در حدیث مى خوانیم که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: بادروا الى ریاض الجنة ؟: (به سوى باغهاى بهشت بشتابید).

یاران عرض کردند: و ما ریاض الجنة ؟: (باغهاى بهشت چیست )؟

فرمود (حلق الذکر) مجالس ذکر است .

منظور جلساتى است که در آن علوم اسلامى احیا شود و بحثهاى آموزنده و تربیت کننده مطرح گردد، انسانها در آن ساخته شوند و گنهکاران پاک گردند و به راه خدا آیند

آیه و ترجمه

 

و اءنزل الذین ظهروهم من اءهل الکتب من صیاصیهم و قذف فى قلوبهم الرعب فریقا تقتلون و تاءسرون فریقا (۲۶)

و اءورثکم اءرضهم و دیرهم و اءمولهم و اءرضا لم تطوها و کان الله على کل شى ء قدیرا (۲۷)

ترجمه :

 

26 – خداوند گروهى از اهل کتاب را که از آنها (مشرکان عرب ) حمایت کردند از قلعه هاى محکمشان پائین کشید، و در دلهاى آنها رعب افکند (کارشان به جائى رسید که ) گروهى را به قتل مى رساندید و گروهى را اسیر مى کردید.

۲۷ – و زمینها و خانه هایشان را در اختیار شما گذاشت و (همچنین ) زمینى را که هرگز در آن گام ننهاده بودید و خداوند بر هر چیزى قادر است .

تفسیر:

غزوه بنى قریظه یک پیروزى بزرگ دیگر

در مدینه سه طایفه معروف از یهود زندگى مى کردند: (بنى قریظه )، (بنى النضیر) و (بنى قینقاع )

هر سه گروه با پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پیمان بسته بودند که با دشمنان او همکارى و به نفع آنها جاسوسى نکنند، و با مسلمانان همزیستى مسالمت آمیز داشته باشند ولى طایفه (بنى قینقاع ) در سال دوم هجرت و طایفه (بنى نضیر) در سال چهارم

هجرت ، هر کدام به بهانهاى پیمان خود را شکستند و به مبارزه رویاروى با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دست زدند، سرانجام مقاومت آنها در هم شکست و از مدینه بیرون رانده شدند.

بنى قینقاع به سوى (اذرعات ) شام رفتند، و (بنى نضیر)، قسمتى به سوى (خیبر) و بخشى به سوى(شام ) رانده شدند.

 

بنابر این در سال پنجم هجرت که غزوه (احزاب ) رخ داد، تنها طایفه (بنى قریظه ) در مدینه باقى مانده بودند، و همانگونه که در تفسیر آیات هفده گانه جنگ احزاب گفتیم آنها در این میدان پیمان خود را شکستند، به مشرکان عرب پیوستند و به روى مسلمانان شمشیر کشیدند.

پس از پایان غزوه احزاب و عقب نشینى رسواى قریش و غطفان و سایر قبائل عرب از مدینه ، طبق روایات اسلامى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به منزل بازگشت و لباس جنگ از تن در آورد و به شستشوى خویشتن مشغول شد، در این هنگام جبرئیل به فرمان خدا بر او وارد شد، و گفت : چرا سلاح بر زمین گذاردى ؟ فرشتگان آماده پیکارند، هم اکنون باید به سوى (بنى قریظه ) حرکت کنى ، و کار آنها یکسره شود.

به راستى هیچ فرصتى براى رسیدن به حساب بنى قریظه بهتر از این فرصت نبود، مسلمانان گرم پیروزى ، و بنى قریظه ، گرفتار وحشت شدید شکست ، و دوستان آنها از طوائف عرب خسته و کوفته و با روحیه اى بسیار ضعیف در حال هزیمت به شهر و دیار خود بودند و کسى نبود که از آنها حمایت کند.

به هر حال منادى از طرف پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) صدا زد که پیش از خواندن نماز عصر به سوى بنى قریظه حرکت کنید، مسلمانان به سرعت آماده جنگ شدند و تازه آفتاب غروب کرده بود که قلعه هاى محکم بنى قریظه را در حلقه

محاصره خود در آوردند.

بیست و پنج روز این محاصره به طول انجامید و بعدا چنانکه در نکته ها خواهد آمد، همگى تسلیم شدند، گروهى به قتل رسیدند و پیروزى بزرگ دیگرى بر پیروزى مسلمانان افزوده شده و سرزمین مدینه براى همیشه از لوث وجود این اقوام منافق و دشمنان سرسخت لجوج پاک گردید.

آیات مورد بحث اشاره فشرده و دقیقى به این ماجرا است و همانگونه که گفتیم این آیات ، بعد از حصول پیروزى نازل شد، و خاطره این ماجرا را به صورت یک نعمت و موهبت بزرگ الهى شرح داد.

نخست مى فرماید: (خداوند گروهى از اهل کتاب را که از مشرکان عرب حمایت کردند از قلعه هاى محکمشان پائین کشید) (و انزل الذین ظاهر و هم من اهل الکتاب من صیاصیهم ).

(صیاصى ) جمع (صیصیه ) به معنى قلعه هاى محکم است سپس به هر وسیله دفاعى نیز اطلاق شده است ، مانند شاخ گاو و شاخکى که در پاى خروس است .

اینجا روشن مى شود که یهود قلعه هاى خود را در کنار مدینه در نقطه مرتفعى ساخته بودند و بر فراز برجهاى آنها به دفاع از خویشتن مشغول مى شدند. (تعبیر به انزل (پائین آورد) نیز ناظر به همین معنى است ).

سپس مى افزاید: (خداوند در دلهاى آنها ترس و رعب افکند) (و قذف فى قلوبهم الرعب ).

و سرانجام کارشان به جائى رسید که (گروهى را به قتل مى رساندید و گروهى را اسیر مى کردید) (فریقا تقتلون و تاسرون فریقا).

و (زمینها و خانه ها و اموال آنها را در اختیار شما گذارد) (و اورثکم

ارضهم و دیارهم ).

این چند جمله فشرده اى از تمام نتائج غزوه (بنى قریظه ) است که گروهى از این خیانتکاران به دست مسلمانان کشته شدند، و گروهى به اسارت در آمدند و غنائم فراوانى از جمله زمینها و خانه و اموالشان به مسلمانان رسید.

تعبیر به (ارث ) از این غنائم به خاطر آنست که مسلمانان زحمت چندانى براى آن نکشیدند، و به آسانى آنهمه غنیمت که نتیجه سالیان دراز ظلم و بیدادگرى یهود و استثمار آنها در مدینه بود به دست مسلمین افتاد.

و در پایان آیه مى فرماید: (همچنین زمینى در اختیار شما قرار داد که هرگز در آن گام ننهاده بودید) (و ارضا لم تطؤ ها).

(و خداوند بر هر چیزى قادر و توانا است ) (و کان الله على کل شى ء قدیرا).

در اینکه منظور از (ارضا لم تطؤ ها) کدام سرزمین است ؟ در میان مفسران گفتگو است :

بعضى آن را اشاره به سرزمین (خیبر) دانسته اند که بعدا به دست مسلمانان فتح شد.

بعضى اشاره به سرزمین مکه .

بعضى آن را سرزمین روم و ایران مى دانند.

و بعضى آن را اشاره به تمام سرزمینهائى مى دانند

که از آن روز به بعد تا روز قیامت در قلمرو مسلمین قرار گرفت .

ولى هیچیک از این احتمالات با ظاهر آیه سازگار نیست ، چرا که آیه به قرینه فعل ماضى که در آن آمده (اورثکم ) شاهد بر این است که این زمین در همین ماجراى جنگ بنى قریظه به تصرف مسلمین در آمد، بعلاوه سرزمین مکه که یکى از تفاسیر است سرزمینى نبود که مسلمانان در آن گام ننهاده باشند در حالى

که قرآن مى گوید: زمینى را در اختیارتان گذارد که در آن گام ننهاده بودید، ظاهرا این جمله اشاره به باغات و اراضى مخصوصى است که در اختیار (بنى قریظه ) بود و احدى حق ورود به آن را نداشت ، چرا که یهود در حفظ و انحصار اموال خود سخت مى کوشیدند.

و اگر از ماضى بودن این فتح و پیروزى صرف نظر کنیم ، تناسب بیشترى با سرزمین (خیبر) دارد که به فاصله نه چندان زیادى از طایفه یهود گرفته شد و در اختیار مسلمین قرار گرفت (جنگ خیبر در سال هفتم هجرت واقع شد).

نکته ها:

۱ – ریشه اصلى غزوه (بنى قریظه )

قرآن مجید گواه بر این است که عامل اصلى این جنگ همان پشتیبانى یهود بنى قریظه از مشرکان عرب در جنگ احزاب بود (زیرا مى فرماید: الذین ظاهروهم … کسانى که از آنها پشتیبانى کردند…).

علاوه بر این اصولا یهود در مدینه ستون پنجمى براى دشمنان اسلام محسوب مى شدند، در تبلیغات ضد اسلامى کوشا بودند، و هر فرصت مناسبى را که براى ضربه زدن به مسلمین پیش مى آمد غنیمت مى شمردند.

همانگونه که گفتیم از طوائف سه گانه یهود (بنى قینقاع و بنى نضیر و بنى قریظه ) تنها گروه سوم به هنگام جنگ احزاب باقى مانده بودند، و گروه اول و دوم به ترتیب در سالهاى دو و چهار هجرى بر اثر پیمانشکنى ، محکوم و از مدینه رانده شدند، و مى بایست این گروه سوم که از همه آشکارتر به پیمانشکنى و پیوستن به دشمنان اسلام دست زدند به کیفر اعمال ناجوانمردانه خود برسند و کیفر جنایات خود را بینند.

۲ – ماجراى غزوه بنى قریظه

گفتیم پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بلافاصله بعد از پایان جنگ احزاب ، مامور شد حساب یهود بنى قریظه را روشن سازد، مى نویسند: آنچنان مسلمانان براى حضور در منطقه دژهاى بنى قریظه عجله کردند که حتى بعضى از نماز عصرشان غافل شدند و بناچار آن را بعدا قضا کردند، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور محاصره دژهاى آنها را صادر کرد، بیست و پنج روز محاصره به طول کشید، خداوند رعب و وحشت شدیدى – همانگونه که قرآن مى گوید – به دلهاى آنها افکند.

(کعب بن اسد) که از سران یهود بود، گفت : من یقین دارم که محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ما را رها نخواهد کرد، تا با ما پیکار کند، من به شما یکى از سه پیشنهاد را مى کنم هر کدام را خواستید برگزینید:

پیشنهاد اولم این است که دست در دست این مرد بگذاریم و به او ایمان بیاوریم و پیروى کنیم ، زیرا براى شما ثابت شده است که او پیامبر خدا است ، و نشانه هاى او را در کتب خود مى یابید در این صورت جان و مال و فرزندان و زنان شما محفوظ خواهد بود.

گفتند: ما هرگز دست از حکم تورات بر نخواهیم داشت و چیزى به جاى آن نخواهیم پذیرفت .

گفت : اکنون که این پیشنهاد را نپذیرفتید بیائید و کودکان و زنان خود را با دست خود به قتل برسانید تا فکر ما از ناحیه آنها راحت شود! سپس شمشیر بر کشید و با محمد و یارانش بجنگیم ، تا ببینیم خدا چه مى خواهد؟ اگر کشته شدیم از ناحیه زن و فرزند نگرانى نداریم ، و اگر پیروز شویم زن و فرزند بسیار است !

گفتند ما این بیچارهها را با دست خود بقتل برسانیم ؟! بعد از اینها زندگى

براى ما ارزش ندارد.

(کعب بن اسد) گفت حال که این را هم نپذیرفتید امشب شب شنبه است محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و یارانش گمان مى کنند امشب حمله اى نخواهیم کرد بیائیم و آنها را غافلگیر کنیم ، شاید پیروز شویم .

گفتند این کار را هم نخواهیم کرد ما هرگز احترام شنبه را ضایع نمى کنیم .

(کعب ) گفت هیچ یک از شما از آن روزى که از مادر متولد شده حتى یک شب آدم عاقلى نبوده است !

بعد از این ماجرا آنها از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تقاضا کردند (ابو لبابه ) را نزد آنان فرستد تا با او مشورت کنند.

هنگامى که (ابو لبابه ) نزد آنان آمد زنان و بچه هاى یهود در مقابل او به گریه افتادند، او تحت تاثیر قرار گرفت ، مردان گفتند: صلاح مى دانى ما تسلیم حکم محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شویم ؟ ابو لبابه گفت آرى ولى در همین حال اشاره به گلوى خود کرد، یعنى همه شما را خواهد کشت !

(ابو لبابه ) مى گوید همین که از آنجا حرکت کردم به خیانت خود متوجه شدم به سوى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیامد مستقیما به مسجد رفت و خود را به یکى از ستونهاى مسجد بست و گفت از جاى خود حرکت نمى کنم تا خداوند توبه مرا بپذیرد.

سرانجام خداوند گناه او را بخاطر صداقتش بخشید و آیه (و آخرون اعترفوا بذنوبهم …) در این باره نازل شد (سوره توبه آیه ۱۰۲).

سرانجام یهود بنى قریظه ناچار بدون قید و شرط تسلیم شدند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود آیا راضى هستید هر چه سعد بن معاذ در باره شما حکم کند اجرا نمایم ؟ (آنها راضى شدند).

(سعد بن معاذ) گفت : اکنون موقعى رسیده که سعد بدون در نظر گرفتن ملامت ملامت کنندگان حکم خدا را بیان کند.

سعد هنگامى که از یهود مجددا اقرار گرفت که هر چه او حکم کند خواهند پذیرفت چشم خود را بر هم نهاد و رو به سوى آن طرف که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ایستاده بود کرد عرض کرد شما هم حکم مرا مى پذیرید؟ فرمود: آرى ، گفت : من مى گویم آنها که آماده جنگ با مسلمانان بودند (مردان بنى قریظه ) باید کشته شوند، و فرزندان و زنانشان اسیر و اموالشان تقسیم گردد، اما گروهى از آنان اسلام را پذیرفتند و نجات یافتند.

۳ – پیامدهاى غزوه بنى قریظه

پیروزى بر این گروه ستمگر و لجوج نتائج پر بارى براى مسلمانان داشت از جمله :

الف – پاک شدن جبهه داخلى مدینه و آسوده شدن خاطر مسلمانان از جاسوسهاى یهود.

ب – فرو ریختن پایگاه مشرکان عرب در مدینه و قطع امید آنان از شورشى از درون .

ج – تقویت بنیه مالى مسلمین بوسیله غنائم این جنگ .

د – هموار شدن راه پیروزیهاى آینده ، مخصوصا فتح خیبر!

ه – تثبیت موقعیت حکومت اسلامى در نظر دوست و دشمن در داخل و خارج مدینه .

۴ – تعبیرات پر معنى آیات

از جمله تعبیراتى که در آیات فوق به چشم مى خورد این است که در مورد کشته شدگان این جنگ مى گوید (فریقا تقتلون ) یعنى (فریقا) را مقدم بر (تقتلون ) مى دارد در حالى که در مورد اسیران (فریقا) را از فعل آن یعنى (تاسرون ) مؤ خر داشته است ، بعضى از مفسران در تفسیر آن گفته اند این به خاطر آن است که در مساله کشته شدگان ، تکیه بیشتر روى اشخاص است چرا که سران بزرگ آنها در این گروه بودند، ولى در مورد اسارت ، افراد سرشناسى نبودند که روى آنها تکیه کند، بعلاوه این تقدیم و تاخیر، سبب شده که قتل و اسر (کشتن و اسارت ) که دو عامل پیروزى بر دشمن است در کنار هم قرار گیرند و تناسب در میان آنها رعایت شود.

و نیز در نخستین آیه مورد بحث ، پائین آوردن یهود را از قلعه هایشان ، قبل از جمله (قذف فى قلوبهم الرعب ) (خداوند در دلهاى آنها رعب وحشت افکند) ذکر کرده است ، در حالى که ترتیب طبیعى بر خلاف این است ، یعنى نخست ایجاد رعب مى شود سپس ‍ پائین آمدن از آن قلعه هاى محکم ، این به خاطر آنست که آنچه به حال مسلمانان مهم و شادى بخش بوده و هدف اصلى را تشکیل داده است ، در هم شکستن قلعه هاى بسیار مستحکم آنها بوده است .

تعبیر به (اورثکم ارضهم و دیارهم ) نیز بیانگر این حقیقت است که شما بى آنکه زحمت چندانى براى این جنگ متحمل شوید خداوند زمینها و خانه ها و اموال آنان را در اختیارتان قرار داد.

و بالاخره تکیه بر قدرت خداوند در آخرین آیه (و کان الله على کل شى ء قدیرا) اشاره به این است که او یک روز وسیله باد و طوفان و لشکر نامرئى ، احزاب را شکست داد و روز دیگر با لشکر رعب و وحشت ، حامیان آنها یعنى یهود بنى قریظه را در هم شکست .

آیه و ترجمه

یا اءیها النبى قل لا زوجک ان کنتن تردن الحیوة الدنیا و زینتها فتعالین اءمتعکن و اءسرحکن سراحا جمیلا (۲۸)

و ان کنتن تردن الله و رسوله و الدار الاخرة فان الله اءعد للمحسنت منکن اءجرا عظیما (۲۹)

ینساء النبى من یاءت منکن بفاحشة مبینة یضاعف لها العذاب ضعفین و کان ذلک على الله یسیرا (۳۰)

و من یقنت منکن لله و رسوله و تعمل صالحا نؤ تها اءجرها مرتین و اءعتدنا لها رزقا کریما (۳۱)

 

ترجمه :

۲۸ – اى پیامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنیا و زرق و برق آن را مى خواهید بیائید هدیه اى به شما دهم و شما را به طرز نیکوئى رها سازم !

۲۹ – و اگر شما خدا و پیامبرش و سراى آخرت را طالب هستید خداوند براى نیکوکاران شما پاداش عظیم آماده ساخته است .

۳۰ – اى همسران پیامبر! هر کدام از شما گناه آشکار و فاحشى مرتکب شود عذاب او دو چندان خواهد بود، و این براى خدا آسان است .

۳۱ – و هر کس از شما براى خدا و پیامبرش خضوع کند، و عمل صالح انجام دهد، پاداش او را دو چندان خواهیم ساخت ، و روزى پر ارزشى براى او فراهم ساخته ایم .

شان نزول :

مفسران شان نزولهاى متعددى براى آیات فوق ذکر کرده اند که از نظر نتیجه چندان تفاوتى با هم ندارند.

از این شان نزولها استفاده مى شود که همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعد از پاره اى از غزوات که غنائم سرشارى در اختیار مسلمین قرار گرفت تقاضاهاى مختلفى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در مورد افزایش نفقه یا لوازم گوناگون زندگى داشتند، طبق نقل بعضى از تفاسیر، (ام سلمه ) از(پیامبر) (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کنیز خدمتگزارى تقاضا کرد و (میمونه ) حله اى خواست ، و (زینب )بنت جحش پارچه مخصوص یمنى و (حفصه ) جامه مصرى ، (جویریه ) لباس ‍ مخصوص خواست ، و (سوده) گلیم خیبرى ! خلاصه هر کدام درخواستى نمودند.

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که مى دانست تسلیم شدن در برابر اینگونه درخواستها که معمولا پایانى ندارد چه عواقبى براى (بیت نبوت ) در بر خواهد داشت ، از انجام این خواسته ها سر باز زد و یک ماه تمام از آنها کناره گیرى نمود، تا اینکه آیات فوق نازل شد و با لحن قاطع و در عین حال تواءم با راءفت و رحمت به آنها هشدار داد که اگر زندگى پر زرق و برق دنیا مى خواهید مى توانید از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) جدا شوید و به هر کجا مى خواهید بروید، و اگر به خدا و رسول خدا و روز جزا دل بسته اید و به زندگى ساده و افتخار آمیز خانه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قانع هستید بمانید و از پاداشهاى (صلى الله علیه و آله ) بزرگ پروردگار برخوردار شوید.

به این ترتیب پاسخ محکم و قاطعى به همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که دامنه توقع را گسترده بودند داد و آنها را میان (ماندن ) و (جدا شدن ) از او مخیر ساخت !.

تفسیر:

یا سعادت جاودان یا زرق و برق دنیا!

فراموش نکرده اید که در آیات نخست این سوره خداوند تاج افتخارى بر سر زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) زده و آنها را به عنوان (ام المؤ منین ) (مادر مؤ منان ) معرفى نموده ، بدیهى است همیشه مقامات حساس و افتخار آفرین ، وظائف سنگینى نیز همراه دارد، چگونه زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى توانند ام المؤ منین باشند ولى فکر و قلبشان در گرو زرق و برق دنیا باشد؟ و چنین پندارند که اگر غنائمى نصیب مسلمانان شده است همچون همسران پادشاهان بهترین قسمتهاى غنائم را به خود اختصاص ‍ دهند، و چیزى که با جانبازى و خونهاى پاک شهیدان به دست آمده تحویل آنان گردد، در حالى که در گوشه و کنار افرادى ، در نهایت عسرت زندگى مى کنند.

از این گذشته نه تنها پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به مقتضاى آیات پیشین (اسوه ) مردم است که خانواده او نیز باید اسوه خانواده ها، و زنانش مقتداى زنان با ایمان تا دامنه قیامت گردد.

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پادشاه نیست که حرمسرائى داشته باشد پر زرق و برق ، و زنانش غرق جواهرات گرانقیمت و وسائل تجملاتى باشند.

شاید هنوز گروهى از مسلمانان مکه که به عنوان مهاجر به مدینه آمده بودند بر صفه (همان سکوى مخصوصى که در کنار مسجد پیغمبر قرار داشت ) شب را تا به صبح مى گذراندند، و خانه و کاشانه اى در آن شهر نداشتند، در چنین

شرائطى هرگز پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اجازه نخواهد داد زنانش چنین توقعاتى داشته باشند.

از پاره اى از روایات استفاده مى شود که حتى بعضى از آنان خشونت سخن را با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آن حد رساندند که گفتند: لعلک تظن ان طلقتنا لا نجد زوجا من قومنا غیرک : (تو گمان مى کنى که اگر ما را طلاق دهى همسرى غیر از تو در میان قوم و قبیله خود نخواهیم یافت )؟!.

اینجا است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به فرمان خدا مامور مى شود با قاطعیت تمام با این مساله برخورد کند و براى همیشه وضع خود را با آنها روشن سازد.

به هر حال نخستین آیه از آیات فوق پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته مى گوید:

(اى پیامبر به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنیا را مى خواهید، و طالب زینت آن هستید، بیائید هدیه اى به شما دهم ، و شما را به طرز نیکوئى رها کنم ، بى آنکه خصومت و مشاجره اى در کار باشد) (یا ایها النبى قل لازواجک ان کنتن تردن الحیاة الدنیا و زینتها فتعالین امتعکن و اسرحکن سراحا جمیلا).

(امتعکن ) از ماده (متعه ) است ، و چنانکه در آیه ۲۳۶ سوره بقره گفته ایم منظور از آن هدیه اى است که با شؤ ون زن متناسب باشد

در اینجا منظور این است که مقدار مناسبى بر مهر بیفزاید و یا اگر مهریه اى تعیین نشده هدیه شایسته اى به آنها بدهد به طورى که راضى و خشنود گردند، و جدائى آنها در محیط دوستانه انجام پذیرد.

(سراح ) در اصل از ماده (سرح ) (بر وزن شرح ) به معنى گیاه و درختى است که برگ و میوه دارد، و سرحت الابل یعنى شتر را رها کردم تا از گیاهان

و برگ درختان بهره گیرند، سپس به معنى وسیعتر، به معنى هر گونه رها کردن هر چیز و هر شخص اطلاق شده ، و گاه به عنوان کنایه از طلاق دادن نیز مى آید (تسریح الشعر) به شانه زدن مو گفته مى شود که در آن نیز معنى رهائى افتاده است .

به هر حال منظور از (سراح جمیل ) در آیه مورد بحث رها کردن زنان تواءم با نیکى و خوبى و بدون نزاع و قهر است .

در اینجا مفسران و فقهاى اسلامى بحث مشروحى دارند که آیا منظور از این سخن در آیه فوق این است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) زنان خود را مخیر میان ماندن و جدا شدن کرد و اگر آنها جدائى را انتخاب مى کردند، خود طلاق محسوب مى شد و نیازى به اجراى صیغه طلاق نداشت ؟ یا اینکه منظور این بوده که آنها یکى از دو راه را انتخاب کنند، اگر جدائى را انتخاب مى کردند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اقدام به اجراى صیغه طلاق مى فرمود، و گرنه به حال خود باقى مى ماندند.

البته آیه فوق دلالتى بر هیچیک از این دو امر ندارد، و اینکه بعضى تصور کرده اند آیه گواه بر تخییر زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است و این حکم را از مختصات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شمرده اند زیرا در حق سایر مردم جارى نمى شود، درست به نظر نمى رسد.

بلکه جمع میان آیه فوق و آیات طلاق ، ایجاب مى کند که منظور جدا شدن از طریق طلاق است .

به هر حال این مساله در میان فقهاى شیعه و اهل سنت مورد گفتگو است هر چند قول دوم یعنى جدا شدن از طریق طلاق نزدیکتر به ظواهر آیات مى باشد بعلاوه تعبیر (اسرحکن ) (من شما را رها سازم ) ظهور در این دارد که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اقدام به جدا ساختن آنها مى فرمود، به خصوص اینکه ماده (تسریح ) به معنى طلاق در جاى دیگر از قرآن مجید به کار رفته است (سوره بقره آیه ۲۲۹).

در آیه بعد مى افزاید: اما اگر شما خدا و پیامبرش را مى خواهید و سراى آخرت را، و به زندگى ساده از نظر مادى و احیانا محرومیتها قانع هستید، خداوند براى نیکوکاران شما پاداش عظیم آماده ساخته است (و ان کنتن تردن الله و رسوله و الدار الاخرة فان الله اعد للمحسنات منکن اجرا عظیما).

در حقیقت در این چند جمله ، تمام پایه هاى ایمان و برنامه هاى مؤ من ، جمع است ، از یکسو ایمان و اعتقاد به خدا و پیامبر و روز قیامت و طالب این اصول بودن و از سوى دیگر در برنامه هاى عملى نیز در صف نیکوکاران و محسنین و محسنات قرار گرفتن ، بنابر این تنها اظهار عشق و علاقه به خدا و سراى دیگر و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کافى نیست ، برنامه هاى عملى نیز باید هماهنگ با آن باشد.

و به این ترتیب خداوند تکلیف همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را که باید الگو و اسوه زنان با ایمان باشند براى همیشه روشن ساخت ، داشتن زهد و پارسائى و بى اعتنائى به زرق و برق و تجملات دنیا، و توجه خاص به ایمان و عمل صالح و معنویت ، اگر چنین هستند بمانند و مشمول افتخار بزرگ همسرى رسول خدا باشند، و گرنه راه خود را در پیش گیرند و از او جدا شوند! گر چه مخاطب در این سخنان همسران پیامبرند، ولى محتواى آیات و نتیجه آن ، همگان را شامل مى شود، مخصوصا کسانى که در مقام رهبرى خلق و پیشوائى و تاسى مردم قرار گرفته اند، آنها همیشه بر سر دو راهى قرار دارند، یا استفاده از موقعیت ظاهرى خویش ‍ براى رسیدن به زندگى مرفه مادى و یا تن در دادن به محرومیتها براى نیل به رضاى خدا و هدایت خلق

سپس در آیه بعد به بیان موقعیت زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در برابر کارهاى نیک و بد، و همچنین مقام ممتاز و مسئولیت سنگین آنها، با عباراتى روشن پرداخته مى گوید: اى زنان پیامبر! هر کدام از شما گناه آشکار و معصیت فاحشى انجام

دهد عذاب او دو چندان خواهد بود، و این براى خدا آسان است ! (یا نساء النبى من یات منکن بفاحشة مبینة یضاعف لها العذاب ضعفین و کان ذلک على الله یسیرا).

شما در خانه وحى و مرکز نبوت زندگى مى کنید، آگاهى شما در زمینه مسائل اسلامى با توجه به تماس دائم با پیامبر خدا از توده مردم بیشتر است ، به علاوه دیگران به شما نگاه مى کنند و اعمالتان سرمشقى است براى آنها، بنابر این گناهتان در پیشگاه خدا عظیمتر است چرا که هم ثواب و هم عذاب بر طبق معرفت و میزان آگاهى ، و همچنین تاثیر آن در محیط داده مى شود، شما هم سهم بیشترى از آگاهى دارید و هم موقعیت حساسترى از نظر تاثیر گذاردن روى جامعه .

از همه اینها گذشته اعمال خلاف شما از یک سو پیامبر را آزرده خاطر مى سازد و از سوى دیگر به حیثیت او لطمه مى زند، و این خود گناه دیگرى محسوب مى شود و مستوجب عذاب دیگرى است .

منظور از فاحشه مبینه گناهان آشکار است و مى دانیم مفاسد گناهانى که از افراد با شخصیت سر مى زند بیشتر در زمانى خواهد بود که آشکارا باشد.

در مورد ضعف و مضاعف سخنى داریم که در بحث نکات خواهد آمد.

اما اینکه مى فرماید این کار بر خدا آسان است اشاره به این است که هرگز گمان نکنید که مجازات کردن شما براى خداوند مشکلى دارد، و ارتباطتان با پیامبر اسلام مانع از آن خواهد بود، آنگونه که در میان مردم معمول است که گناهان دوستان و نزدیکان خود را نادیده یا کم اهمیت مى گیرند، نه چنین نیست این حکم با قاطعیت در مورد شما اجرا خواهد شد.

اما در نقطه مقابل نیز و هر کس از شما در برابر خدا و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )

خضوع و اطاعت کند و عمل صالحى بجا آورد پاداش او را دو چندان خواهیم داد، و روزى پر ارزشى را براى او فراهم ساخته ایم (و من یقنت منکن لله و رسوله و تعمل صالحا نؤ تها اجرها مرتین و اعتدنا لها رزقا کریما).

یقنت از ماده قنوت به معنى اطاعت تواءم با خضوع و ادب است و قرآن با این تعبیر به آنها گوشزد مى کند که هم مطیع فرمان خدا و پیامبر باشند و هم شرط ادب را کاملا رعایت کنند.

در اینجا باز به این نکته بر خورد مى کنیم که تنها ادعاى ایمان و اطاعت کافى نیست بلکه باید به مقتضاى و تعمل صالحا آثار آن در عمل نیز هویدا گردد.

رزق کریم معنى گسترده اى دارد که تمام مواهب معنوى و مادى را در بر مى گیرد، و تفسیر آن به بهشت به خاطر آن است که بهشت کانون همه این مواهب است .

نکته :

چرا گناه و ثواب افراد با شخصیت ، مضاعف است ؟

گفتیم گر چه آیات فوق پیرامون همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سخن مى گوید که اگر اطاعت خدا کنند پاداشى مضاعف دارند، و اگر گناه آشکارى مرتکب شوند کیفر مضاعف خواهند داشت ، ولى از آنجا که ملاک و معیار اصلى همان داشتن مقام و شخصیت و موقعیت اجتماعى است ، این حکم در باره افراد دیگر که موقعیتى در جامعه دارند نیز صادق است .

این گونه افراد تنها متعلق به خویشتن نیستند بلکه وجود آنها داراى دو بعد است ، بعدى تعلق به خودشان دارد، و بعدى تعلق به جامعه ، و برنامه زندگى آنها مى تواند جمعى را هدایت یا عده اى را گمراه کند، بنابر این اعمال

آنها دو اثر دارد، یک اثر فردى و دیگر اثر اجتماعى ، و از این لحاظ هر یک داراى پاداش و کیفرى است .

لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: یغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان یغفر للعالم ذنب واحد! هفتاد گناه جاهل بخشوده مى شود پیش از آنکه یک گناه از عالم بخشوده شود!.

از این گذشته همواره رابطه نزدیکى میان سطح علم و معرفت با پاداش و کیفر است ، همانگونه که در بعضى از احادیث اسلامى مى خوانیم : ان الثواب على قدر العقل : پاداش به اندازه عقل و آگاهى انسان است .

و در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام ) آمده است انما یداق الله العباد فى الحساب یوم القیامة على قدر ما آتاهم من العقول فى الدنیا: خداوند در روز قیامت در حساب بندگان به اندازه عقلى که به آنها در دنیا داده دقت و سختگیرى مى کند.

حتى در روایتى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است که : توبه عالم در بعضى از مراحل پذیرفته نخواهد شد، سپس به این آیه شریفه استناد، فرمود، انما التوبة على الله للذین یعملون السوء بجهالة : توبه تنها براى کسانى است که از روى جهل و نادانى کار بدى انجام مى دهند (سوره نساء آیه ۱۷).

و از اینجا روشن مى شود که ممکن است مفهوم مضاعف یا مرتین در اینجا افزایش ثواب و عقاب باشد، گاه دو برابر و گاه بیشتر، درست همانند اعدادى که جنبه تکثیر دارد بخصوص اینکه راغب در مفردات در معنى

ضعف مى گوید: ضاعفته ضممت الیه مثله فصاعدا: آن را مضاعف ساختم یعنى همانندش و یا بیشتر و چند برابر آن افزودم (دقت کنید)

روایتى که در بالا درباره تفاوت گناه عالم و جاهل تا هفتاد برابر ذکر کردیم گواه دیگرى بر این مدعا است .

اصولا سلسله مراتب اشخاص و تفاوت آن بر اثر موقعیت اجتماعى و الگو و اسوه بودن نیز ایجاب مى کند که پاداش و کیفر الهى نیز به همین نسبت باشد.

این بحث را با حدیثى از امام سجاد على بن الحسین (علیهم السلام ) پایان مى دهیم : کسى به امام عرض کرد: انکم اهلبیت مغفور لکم : شما خانوادهاى هستید که خداوند شما را مشمول آمرزش خود قرار داده .

امام در غضب شد و فرمود: نحن احرى ان یجرى فینا ما اجرى الله فى ازواج النبى (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) من ان نکون کما تقول ، انا نرى لمحسننا ضعفین من الاجر و لمسیئنا ضعفین من العذاب ، ثم قرء الایتین : ما سزاوارتریم که آنچه را خدا درباره همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) جارى کرده در مورد ما جارى شود، نه چنانکه تو مى گوئى ، ما براى نیکوکارانمان دو پاداش ، و براى بدکارانمان دو کیفر و عذاب قائل هستیم ، سپس دو آیه فوق را به عنوان شاهد تلاوت فرمود.


5 × هفت =