خانه > موضوعات قرآنی > تفسیر سوره احزاب از تفسیر نمونه(۲)

تفسیر سوره احزاب از تفسیر نمونه(۲)

 یانساء النبى لستن کاءحد من النساء إ ن اتقیتن فلا تخضعن بالقول فیطمع الذى فى قلبه مرض و قلن قولا معروفا (۳۲)

و قرن فى بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الا ولى و اءقمن الصلوة و ءاتین الزکوة واءطعن الله و رسوله إ نما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اءهل البیت و یطهرکم تطهیرا (۳۳)

و اذکرن ما یتلى فى بیوتکن من ءایت الله و الحکمة إ ن الله کان لطیفا خبیرا (۳۴)

 

ترجمه :

۳۲ – اى همسران پیامبر! شما همچون یکى از زنان معمولى نیستید اگر تقوى پیشه کنید، بنابر این به گونه اى هوس انگیز سخن نگوئید که بیماردلان در شما طمع کنند و سخن شایسته بگوئید

۳۳ – و در خانه هاى خود بمانید و همچون جاهلیت نخستین (در میان مردم ) ظاهر نشوید،

و نماز را بر پا دارید و زکاة را ادا کنید، و خدا و رسولش را اطاعت نمائید خداوند فقط مى خواهد پلیدى و گناه را از شما اهلبیت دور کند و کاملا شما را پاک سازد.

۳۴ – و آنچه را در خانه هاى شما از آیات خداوند و حکمت دانش خوانده مى شود یاد کنید، خداوند لطیف و خبیر است .

تفسیر:

همسران پیامبر باید چنین باشند!

در آیات گذشته سخن از موقعیت و مسئولیت سنگین همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود، در آیات مورد بحث این موضوع همچنان ادامه مى یابد و طى آیاتى هفت دستور مهم به همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى دهد.

نخست در مقدمه کوتاهى مى فرماید: اى همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شما همچون یکى از زنان عادى نیستید اگر تقوا پیشه کنید (یا نساء النبى لستن کاحد من النساء ان اتقیتن ).

شما به خاطر انتسابتان به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از یک سو، و قرار گرفتنتان در کانون وحى و شنیدن آیات قرآن و تعلیمات اسلام از سوى دیگر داراى موقعیت خاصى هستید که مى توانید سرمشقى براى همه زنان باشید، چه در مسیر تقوا و چه در مسیر گناه .

بنابر این موقعیت خود را درک کنید و مسئولیت سنگین خویش را به فراموشى نسپارید و بدانید که اگر تقوا پیشه کنید در پیشگاه خدا مقام بسیار ممتازى خواهید داشت .

و به دنبال این مقدمه که طرف را براى پذیرش مسئولیتها آماده مى سازد و به آنها شخصیت مى دهد نخستین دستور در زمینه عفت صادر مى کند و مخصوصا به سراغ یک نکته باریک میرود تا مسائل دیگر در این رابطه خود بخود روشن

گردد، میفرماید بنابر این به گونهاى هوسانگیز سخن نگوئید که بیماردلان در شما طمع کنند (فلا تخضعن بالقول فیطمع الذى فى قلبه مرض ).

بلکه به هنگام سخن گفتن ، جدى و خشک و بطور معمولى سخن بگوئید، نه همچون زنان کم شخصیت که سعى دارند با تعبیرات تحریک کننده که گاه توام با ادا و اطوار مخصوصى است که افراد شهوت ران را به فکر گناه مى افکند سخن بگوئید.

تعبیر به الذى فى قلبه مرض (کسى که در دل او بیمارى است ) تعبیر بسیار گویا و رسائى است از این حقیقت که غریزه جنسى در حد تعادل و مشروع عین سلامت است ، اما هنگامى که از این حد بگذرد نوعى بیمارى خواهد بود تا آنجا که گاه به سر حد جنون مى رسد که از آن تعبیر به جنون جنسى مى کنند و امروز دانشمندان انواع و اقسامى از این بیمارى روانى را که بر اثر طغیان این غریزه و تن در دادن به انواع آلودگیهاى جنسى و محیطهاى کثیف به وجود مى آید در کتب خود شرح داده اند.

در پایان آیه دومین دستور را به این گونه شرح مى دهد: شما باید به صورت شایسته اى که مورد رضاى خدا و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و توام با حق و عدالت باشد سخن بگوئید (و قلن قولا معروفا).

در حقیقت جمله لا تخضعن بالقول اشاره به کیفیت سخن گفتن دارد و جمله قلن قولا معروفا اشاره به محتواى سخن .

البته قول معروف (گفتار نیک و شایسته ) معنى وسیعى دارد که علاوه بر آنچه گفته شد، هر گونه گفتار باطل و بیهوده و گناه آلود و مخالف حق را نفى مى کند.

ضمنا جمله اخیر مى تواند، توضیحى براى جمله نخست باشد، مبادا کسى تصور کند که باید برخورد زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با مردان بیگانه موذیانه یا دور از ادب

باشد، بلکه باید بر خورد شایسته و مؤ دبانه و در عین حال بدون هیچگونه جنبه هاى تحریک آمیز داشته باشد.

سپس سومین دستور را که آن در زمینه رعایت عفت است چنین بیان مى کند: شما در خانه هاى خود بمانید و همچون جاهلیت نخستین در میان جمعیت ظاهر نشوید و اندام و وسائل زینت خود را در معرض تماشاى دیگران قرار ندهید (و قرن فى بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولى ).

قرن از ماده وقار به معنى سنگینى است ، و کنایه از قرار گرفتن در خانه ها است ، بعضى نیز احتمال داده اند که از ماده قرار بوده باشد که از نظر نتیجه تفاوت چندانى با معنى اول نخواهد داشت .

تبرج به معنى آشکار شدن در برابر مردم است ، و از ماده برج گرفته شده که در برابر دیدگان همه ظاهر است .

اما اینکه منظور از جاهلیت اولى چیست ؟ ظاهرا همان جاهلیتى است که مقارن عصر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بوده ، و به طورى که در تواریخ آمده در آن موقع زنان حجاب درستى نداشتند، و دنباله روسریهاى خود را به پشت سر مى انداختند به طورى که گلو و قسمتى از سینه و گردنبند و گوشواره هاى آنها نمایان بود، و به این ترتیب قرآن همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را از این گونه اعمال باز مى دارد.

بدون شک این یک حکم عام است ، و تکیه آیات بر زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به عنوان تاکید بیشتر است ، درست مثل اینکه به شخص دانشمندى بگوئیم تو که دانشمندى دروغ مگو، مفهومش این نیست که دروغ گفتن براى دیگران مجاز است ، بلکه

منظور این است که یک مرد عالم باید به صورت مؤ کدتر و جدیترى از این کار پرهیز کند.

به هر حال این تعبیر نشان مى دهد که جاهلیت دیگرى همچون جاهلیت عرب در پیش است که ما امروز در عصر خود آثار این پیشگوئى قرآن در دنیاى متمدن مادى را مى بینیم ، ولى مفسران پیشین نظر به اینکه چنین امرى را پیش بینى نمى کردند، براى تفسیر این کلمه به زحمت افتاده بودند لذا جاهلیت اولى را به فاصله میان آدم و نوح ، و یا فاصله میان عصر داود و سلیمان که زنان با پیراهنهاى بدننما بیرون مى آمدند، تفسیر کرده اند، تا جاهلیت قبل از اسلام را جاهلیت ثانیه بدانند!.

ولى چنانکه گفتیم نیازى به این سخنان نیست ، بلکه ظاهر این است جاهلیت اولى همان جاهلیت قبل از اسلام است که در جاى دیگر قرآن نیز به آن اشاره شده است (سوره آل عمران آیه ۱۴۳ و سوره مائده آیه ۵۰ و سوره فتح آیه ۲۶) و جاهلیت ثانیه ، جاهلیتى است که بعدا پیدا خواهد شد (همچون عصر ما) شرح بیشتر این موضوع را در بحث نکات خواهیم داد.

بالاخره دستور چهارم و پنجم و ششم را به این صورت بیان مى فرماید: شما زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نماز را بر پا دارید، زکات را ادا کنید، و خدا و رسولش را اطاعت نمائید (و اقمن الصلوة و آتین الزکوة و اطعن الله و رسوله ).

اگر در میان عبادات روى نماز و زکات ، تکیه مى کند به خاطر آنست که نماز مهمترین راه ارتباط و پیوند با خالق است ، و زکات هم در عین اینکه عبادت بزرگى است پیوند محکمى با خلق خدا محسوب مى شود.

و اما جمله اطعن الله و رسوله یک حکم کلى است که تمام برنامه هاى الهى را فرا مى گیرد.

این دستورات سه گانه نیز نشان مى دهد که احکام فوق مخصوص به زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیست ، بلکه براى همگان است هر چند در مورد آنان تاکید بیشترى دارد.

در پایان آیه مى افزاید: خداوند فقط مى خواهد پلیدى و گناه را از شما اهلبیت (علیهم السلام ) دور کند و کاملا شما را پاک سازد (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا).

تعبیر به انما که معمولا براى حصر است ، دلیل بر این است که این موهبت ویژه خاندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است .

جمله یرید اشاره به اراده تکوینى پروردگار است ، و گرنه اراده تشریعى ، و به تعبیر دیگر لزوم پاک نگاهداشتن خویش ، انحصارى به خاندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ندارد، و همه مردم بدون استثناء به حکم شرع موظفند از هر گونه گناه و پلیدى پاک باشند.

ممکن است گفته شود اراده تکوینى موجب یکنوع جبر است ، ولى با توجه به بحثهائى که در مساله معصوم بودن انبیاء و امامان داشته ایم پاسخ این سخن روشن مى شود و در اینجا بطور خلاصه مى توان گفت : معصومان داراى یکنوع شایستگى اکتسابى از طریق اعمال خویشند، و یکنوع لیاقت ذاتى و موهبتى از سوى پروردگار، تا بتوانند الگو و اسوه مردم بوده باشند.

به تعبیر دیگر معصومان به خاطر تاییدات الهى و اعمال پاک خویش ، چنان هستند که در عین داشتن قدرت و اختیار براى گناه کردن به سراغ گناه نمى روند درست همانگونه که هیچ فرد عاقلى حاضر نیست ، قطعه آتشى را بر دارد و به دهان خویش بگذارد با اینکه نه اجبارى در این کار است و نه اکراهى ، این حالتى است که از درون وجود خود انسان بر اثر آگاهیها و مبادى فطرى و طبیعى مى جوشد، بى آنکه جبر و اجبارى در کار باشد.

واژه رجس به معنى شى ء ناپاک است خواه ناپاک از نظر طبع آدمى باشد یا به حکم عقل یا شرع و یا همه اینها.

و اینکه : در بعضى از کلمات رجس به معنى گناه یا شرک یا بخل و حسد و یا اعتقاد باطل و مانند آن تفسیر شده ، در حقیقت بیان مصداقهائى از آن است ، و گرنه مفهوم این کلمه مفهومى عام و فراگیر است ، و همه انواع پلیدیها را به حکم اینکه الف و لام در اینجا به اصطلاح الف و لام جنس است شامل مى شودتطهیر به معنى پاک ساختن و در حقیقت تاکیدى است بر مساله اذهاب رجس و نفى پلیدیها، و ذکر آن به صورت مفعول مطلق در اینجا نیز تاکید دیگرى بر این معنى محسوب مى شود.

و اما تعبیر اهل البیت به اتفاق همه علماى اسلام و مفسران ، اشاره به اهلبیت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، و این چیزى است که از ظاهر خود آیه نیز فهمیده مى شود، چرا که بیت گرچه به صورت مطلق در اینجا ذکر شد، اما به قرینه آیات قبل و بعد، منظور از آن ، بیت و خانه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است .

اما اینکه مقصود از اهل بیت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در اینجا چه اشخاصى مى باشد؟ در میان مفسران گفتگو است بعضى آن را مخصوص همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دانسته اند، و آیات قبل و بعد را که در باره ازواج رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سخن مى گوید،

قرینه این معنى شمرده اند.

ولى با توجه به یک مطلب ، این عقیده نفى مى شود و آن اینکه ضمیرهائى که در آیات قبل و بعد آمده عموما به صورت ضمیر جمع مؤ نث است ، در حالى که ضمائر این قسمت از آیه (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا) همه به صورت جمع مذکر است ، و این نشان مى دهد معنى دیگرى در نظر بوده است .

لذا بعضى دیگر از مفسران از این مرحله گام فراتر نهاده و آیه را شامل همه خاندان پیامبر اعم از مردان و همسران او دانسته اند.

از سوى دیگر روایات بسیار زیادى که در منابع اهل سنت و شیعه وارد شده معنى دوم یعنى شمول همه خاندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را نیز نفى مى کند و مى گوید: مخاطب در آیه فوق منحصرا پنج نفرند: پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )، على (علیه السلام ) و فاطمه (علیهاالسلام ) و حسن (علیه السلام ) و حسین (علیه السلام ).

با وجود این نصوص فراوان که قرینه روشنى بر تفسیر مفهوم آیه است تنها تفسیر قابل قبول براى این آیه همان معنى سوم یعنى اختصاص به خمسه طیبه است .

تنها سؤ الى که در اینجا باقى مى ماند این است که چگونه در لابلاى بحث از وظایف زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مطلبى گفته شده است که شامل زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نمى شود.

پاسخ این سؤ ال را مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در مجمع البیان چنین مى گوید: این اولین بار نیست که در آیات قرآن به آیاتى برخورد مى کنیم که در کنار هم قرار دارند و اما از موضوعات مختلفى سخن مى گویند، قرآن پر است از این گونه بحثها، همچنین در کلام فصحاى عرب و اشعار آنان نیز نمونه هاى فراوانى براى این موضوع موجود است .

مفسر بزرگ نویسنده المیزان پاسخ دیگرى بر آن افزوده که خلاصه اش چنین است : ما هیچ دلیلى در دست نداریم که جمله انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس … همراه این آیات نازل شده است ، بلکه از روایات به خوبى استفاده مى شود که این قسمت جداگانه نازل گردیده امام به هنگام جمع آورى آیات قرآن در عصر پیامبر یا بعد از آن در کنار این آیات قرار داده شده است .

پاسخ سومى که مى توان از سؤ ال داد این است که قرآن مى خواهد به همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بگوید: شما در میان خانواده اى قرار دارید که گروهى از آنان معصومند، کسى که در زیر سایه درخت عصمت و در کانون معصومان قرار گرفته سزاوار است که بیش از دیگران مراقب خود باشد و فراموش نکنید که انتساب او به خانواده اى که پنج معصوم پاک در آن است مسؤ لیتهاى سنگینى براى او ایجاد مى کند، و خدا و خلق خدا انتظارات فراوانى از او دارند.

در بحث نکات به خواست خدا از روایات اهل سنت و شیعه که در تفسیر این آیه وارد شده است مشروحا سخن خواهیم گفت .

در آخرین آیه مورد بحث ، هفتمین و آخرین وظیفه همسران پیامبر بیان شده است ، و هشدارى است به همه آنان براى استفاده کردن از بهترین فرصتى که در اختیار آنان براى آگاهى بر حقایق اسلام قرار گرفته ، مى فرماید: آنچه را در خانه هاى شما از آیات خداوند و حکمت و دانش خوانده مى شود، یاد کنید و خود را در پرتو آن بسازید که بهترین فرصت را در اختیار دارید (و اذکرن ما یتلى فى بیوتکن من آیات الله و الحکمة ).

شما در خاستگاه وحى قرار گرفته اید و در مرکز و کانون نور قرآن ، حتى اگر در خانه نشسته اید مى توانید از آیاتى که در فضاى خانه شما از زبان مبارک پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) طنینافکن است به طور شایسته از تعلیمات اسلام و سخنان

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بهره مند شوید که هر نفسش درسى است و هر سخنش برنامه اى !

در اینکه میان آیات الله و حکمت چه فرقى است ؟ بعضى از مفسران گفته اند، هر دو اشاره به قرآن است منتهى تعبیر به آیات جنبه اعجاز آن را بیان مى کند و تعبیر به حکمت محتواى عمیق و دانشى را که در آن نهفته است باز مى گوید.

بعضى دیگر گفته اند: آیات الله اشاره به آیات قرآن است و حکمت اشاره به سنت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و اندرزهاى حکیمانه او.

گر چه هر دو تفسیر، مناسب مقام و الفاظ آیه است ، اما تفسیر اول نزدیکتر به نظر مى رسد، چرا که تعبیر به تلاوت با آیات الهى مناسبتر است ، بعلاوه در آیات متعددى از قرآن ، تعبیر نزول در مورد آیات و حکمت ، هر دو آمده است ، مانند آیه ۲۳۱ بقره و ما انزل علیکم من الکتاب و الحکمة شبیه همین تعبیر در آیه ۱۱۳ سوره نساء نیز آمده است .

سرانجام در پایان آیه مى فرماید: خداوند لطیف و خبیر است (ان الله کان لطیفا خبیرا).

اشاره به اینکه او از دقیقترین و باریکترین مسائل با خبر و آگاه است ، و نیات شما را به خوبى مى داند، و از اسرار درون سینه هاى شما با خبر است .

این در صورتى است که لطیف را به معنى کسى که از دقایق آگاه است تفسیر کنیم ، و اگر به معنى صاحب لطف تفسیر شود اشاره به این است که خداوند هم نسبت به شما همسران پیامبر، لطف و رحمت دارد، و هم از اعمالتان خبیر و آگاه است .

این احتمال نیز وجود دارد که تکیه بر عنوان لطیف به خاطر اعجاز آیات قرآن و تکیه بر خبیر به خاطر محتواى حکمت آمیز آن باشد، در عین حال این معانى هم با هم منافات ندارند و قابل جمعند.

نکته ها:

۱ – آیه تطهیر، برهان روشن عصمت است

بعضى از مفسران رجس را در آیه فوق ، تنها اشاره به شرک و یا گناهان کبیره زشت همچون زنا دانسته اند، در حالى که هیچ دلیلى بر این محدودیت در دست نیست ، بلکه اطلاق الرجس (با توجه به اینکه الف و لام آن الف و لام جنس است ) هر گونه پلیدى و گناه را شامل مى شود، چرا که گناهان همه رجسند، و لذا این کلمه در قرآن به شرک ، مشروبات الکلى قمار نفاق گوشتهاى حرام و ناپاک و مانند آن اطلاق شده است (حج – ۳۰ – مائده ۹۰ – توبه – ۱۲۵ – انعام – ۱۴۵).

و با توجه به اینکه اراده الهى تخلف ناپذیر است ، و جمله انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس دلیل بر اراده حتمى او مى باشد، مخصوصا با توجه به کلمه انما که براى حصر و تاکید است روشن مى شود که اراده قطعى خداوند بر این قرار گرفته که اهلبیت از هر گونه رجس و پلیدى و گناه پاک باشند، و این همان مقام عصمت است .

این نکته نیز قابل توجه است که منظور از اراده الهى در این آیه دستورات و احکام او در مورد حلال و حرام نیست ، چرا که این دستورات شامل همگان مى شود و اختصاص به اهل بیت ندارد بنابر این با مفهوم کلمه انما سازگار نمى باشد.

پس این اراده مستمر اشاره به یک نوع امداد الهى است که اهل بیت را بر عصمت و ادامه آن یارى مى دهد و در عین حال منافات با آزادى اراده و اختیار ندارد (چنانکه قبلا شرح دادیم ).

در حقیقت مفهوم آیه همان چیزى است که در زیارت جامعه نیز آمده است عصمکم الله من الذلل و آمنکم من الفتن ، و طهرکم من الدنس ،

و اذهب عنکم الرجس ، و طهرکم تطهیرا:

خداوند شما را از لغزشها حفظ کرد و از فتنه انحرافات در امان داشت ، و از آلودگیها پاک ساخت و پلیدى را از شما دور کرد، و کاملا تطهیر نمود.

با این توضیح در دلالت آیه فوق بر مقام عصمت اهل بیت نباید تردید کرد.

۲ – آیه تطهیر در باره چه کسانى است ؟

گفتیم این آیه گرچه در لابلاى آیات مربوط به همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده اما تغییر سیاق آن (تبدیل ضمیرهاى جمع مؤ نث به جمع مذکر) دلیل بر این است که این آیه محتوائى جداى از آن آیات دارد.

به همین دلیل حتى کسانى که آیه را مخصوص به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و على و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام ) ندانسته اند معنى وسیعى براى آن قائل شده اند که هم این بزرگواران را شامل مى شود و هم همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را.

ولى روایات فراوانى در دست داریم که نشان مى دهد آیه مخصوص این بزرگواران است ، و همسران در این معنى داخل نیستند هر چند از احترام متناسب برخوردارند. اینک بخشى از آن روایات را ذیلا از نظر مى گذرانیم :

الف : روایاتى که از خود همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده و مى گوید: هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سخن از این آیه شریفه مى گفت ، ما از او سؤ ال کردیم که جزء آن هستیم فرمود: شما خوبید اما مشمول این آیه نیستید!

از آن جمله روایتى است که ثعلبى در تفسیر خود از ام سلمه نقل کرده که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در خانه خود بود که فاطمه (علیهاالسلام ) پارچه حریرى نزد آن حضرت آورد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: همسر و دو فرزندانت حسن و حسین را صدا

کن ، آنها را آورد، سپس غذا خوردند بعد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عبائى بر آنها افکند و گفت : اللهم هؤ لاء اهلبیتى و عترتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا: خداوندا اینها خاندان منند، پلیدى را از آنها دور کن ، و از هر آلودگى پاکشان گردان و در اینجا آیه انما یرید الله نازل شد… من گفتم آیا من هم با شما هستم اى رسولخدا!، فرمود: انک الى خیر تو بر خیر و نیکى هستى (اما در زمره این گروه نیستى ).

 

و نیز ثعلبى خود از عایشه چنین نقل مى کند: هنگامى که از او در باره جنگ جمل و دخالت او در آن جنگ ویرانگر سؤ ال کردند (با تاسف ) گفت : این یک تقدیر الهى بود!، و هنگامى که درباره على (علیه السلام ) از او سؤ ال کردند چنین گفت : تسئلنى عن احب الناس ‍ کان الى رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و زوج احب الناس ، کان الى رسول الله لقد راءیت علیا و فاطمة و حسنا و حسینا علیهم السلام و جمع رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بثوب علیهم ثم قال : اللهم هؤ لاء اهلبیتى و حامتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، قالت : فقلت یا رسول الله ! انا من اهلک قال تنحى فانک الى خیر!: آیا از من در باره کسى سؤ ال میکنى که محبوبترین مردم نزد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بودو از کسى میپرسى که همسر محبوبترین مردم نزد رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود، من با چشم خود، على و فاطمه و حسن و حسین را دیدم که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آنها را در زیر لباسى جمع کرده بود و فرمود: خداوندا! اینها خاندان منند و حامیان من ، رجس را از آنها ببر و از آلودگیها پاکشان فرما، من عرض کردم اى رسول خدا آیا من هم از آنها هستم ؟ فرمود: دور باش ، تو بر خیر و نیکى هستى (اما جزء این جمع نمى باشى ).

این گونه روایات با صراحت مى گوید که همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) جزء عنوان اهلبیت در این آیه نیستند.

ب : روایات بسیار فراوانى در مورد حدیث کساء به طور اجمال وارد شده که از همه آنها استفاده مى شود، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )، على و فاطمه و حسن و حسین را فرا خواند – و یا به خدمت او آمدند – پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عبائى بر آنها افکند، و گفت : خداوندا! اینها خاندان منند، رجس و آلودگى را از آنها دور کن ، در این هنگام آیه انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس نازل گردید.

دانشمند معروف حاکم حسکانى نیشابورى در شواهد التنزیل این روایات را به طرق متعدد از راویان مختلفى گرد آورى کرده است .

در اینجا این سؤ ال جلب توجه مى کند که هدف از جمع کردن آنها در زیر کساء چه بوده ؟

گویا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خواسته است کاملا آنها را مشخص کند و بگوید آیه فوق ، تنها درباره این گروه است ، مبادا کسى مخاطب را در این آیه تمام بیوتات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و همه کسانى که جزء خاندان او هستند بداند.

حتى در بعضى از روایات آمده است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سه بار این جمله را تکرار کرد: خداوندا اهلبیت من اینها هستند پلیدى را از آنها دور کن (اللهم هؤ لاء اهلبیتى و خاصتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا).

ج : در روایات فراوان دیگرى مى خوانیم : بعد از نزول آیه فوق ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مدت شش ماه ، هنگامى که براى نماز صبح از کنار خانه فاطمه (سلام الله علیها)

مى گذشت صدا مى زد: الصلوة یا اهل البیت ! انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا: هنگام نماز است اى اهل بیت !خداوند مى خواهد پلیدى را از شما اهل بیت دور کند و شما را پاک سازد.

این حدیث را حاکم حسکانى از انس بن مالک نقل کرده است .

در روایت دیگرى که از ابو سعید خدرى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده مى خوانیم : پیامبر این برنامه را تا هشت یا نه ماه ادامه داد!.

حدیث فوق را ابن عباس نیز از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل کرده است .

این نکته قابل توجه است که تکرار این مساله در مدت شش یا هشت یا نه ماه به طور مداوم در کنار خانه فاطمه (علیهاالسلام ) براى این است که مطلب را کاملا مشخص کند تا در آینده تردیدى براى هیچکس باقى نماند که این آیه تنها در شان این گروه نازل شده است به خصوص اینکه تنها خانه اى که در ورودى آن در مسجد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) باز مى شد، بعد از آنکه دستور داد درهاى خانه هاى دیگران به سوى مسجد بسته شود در خانه فاطمه بود و طبعا همیشه جمعى از مردم به هنگام نماز این سخن را در آنجا از پیامبر مى شنیدند (دقت کنید).

با اینحال جاى تعجب است که بعضى از مفسران اصرار دارند که آیه مفهوم عامى دارد و همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز در آن وارد هستند، هر چند اکثریت علماى اسلام اعم از شیعه و اهل سنت آن را محدود به این پنج تن مى دانند.

قابل توجه اینکه عایشه همسر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که طبق گواهى روایات اسلامى در بازگو کردن فضائل خود و ریزهکاریهاى ارتباطش با پیامبر چیزى فروگذار نمى کرد اگر این آیه شامل او مى شد قطعا در لابلاى سخنانش

به مناسبتهائى از آن سخن مى گفت در حالى که هرگز چنین چیزى از او نقل نشده است .

د: روایات متعددى از ابو سعید خدرى صحابى معروف نقل شده که با صراحت گواهى مى دهد این آیه تنها در باره همان پنج تن نازل شده است (نزلت فى خمسة : فى رسول الله و على و فاطمه و الحسن و الحسین (علیهم السلام ).

این روایات به قدرى زیاد است که بعضى از محققین آن را متواتر مى دانند.

از مجموع آنچه گفتیم چنین نتیجه مى گیریم که منابع و راویان احادیثى که دلالت بر انحصار آیه به پنج تن مى کند به قدرى زیاد است که جاى تردید در آن باقى نمى گذارد تا آنجا که در شرح احقاق الحق بیش از هفتاد منبع از منابع معروف اهل سنت گرد آورى شده ، و منابع شیعه در این زمینه از هزار هم مى گذرد

نویسنده کتاب شواهد التنزیل که از علماى معروف برادران اهل سنت است بیش از ۱۳۰ حدیث در این زمینه نقل کرده است .

از همه اینها گذشته پاره اى از همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در طول زندگى خود به کارهائى دست زدند که هرگز با مقام معصوم بودن سازگار نیست ، مانند ماجراى جنگ جمل که قیامى بود بر ضد امام وقت که سبب خونریزى فراوانى گردید و به گفته بعضى از مورخان تعداد کشتگان این جنگ به هفده هزار نفر بالغ مى شد.

بدون شک این ماجرا به هیچوجه قابل توجیه نیست و حتى مى بینیم که خود عایشه نیز بعد از این حادثه ، اظهار ندامت مى کند که نمونه اى از آن

در بحثهاى پیشین گذشت .

عیبجوئى کردن عایشه از خدیجه که از بزرگترین و فداکارترین و با فضیلت ترین زنان اسلام است در تاریخ اسلام مشهور است ، این سخن به قدرى بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ناگوار آمد که از شدت غضب مو بر تنش راست شد و فرمود: به خدا سوگند که هرگز همسرى بهتر از او نداشتم ، او زمانى ایمان آورد که مردم کافر بودند و زمانى اموالش را در اختیار من گذاشت که مردم همه از من بریده بودند!.

۳ – آیا اراده الهى در اینجا تکوینى است یا تشریعى ؟

در لابلاى تفسیر آیه ، اشارهاى به این موضوع داشتیم که اراده در جمله انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس ، اراده تکوینى است نه تشریعى .

براى توضیح بیشتر باید یاد آور شویم که منظور از اراده تشریعى همان اوامر و نواهى الهى است ، فى المثل خداوند از ما نماز و روزه و حج و جهاد خواسته ، این اراده تشریعى است .

معلوم است که اراده تشریعى به افعال ما تعلق مى گیرد نه افعال خداوند، در حالى که در آیه فوق ، متعلق اراده افعال خدا است ، مى گوید: خدا اراده کرده است که پلیدى را از شما ببرد، بنابر این چنین اراده اى باید تکوینى باشد، و مربوط به خواست خداوند در عالم تکوین .

افزون بر این ، مساله اراده تشریعى نسبت به پاکى و تقوا، انحصار به اهلبیت (علیهم السلام ) ندارد چرا که خدا به همه دستور داده است پاک باشند و با تقوا، و این مزیتى براى آنها نخواهد بود، زیرا همه مکلفان مشمول این فرمانند.

به هر حال این موضوع یعنى اراده تشریعى نه تنها با ظاهر آیه سازگار نیست که با احادیث گذشته به هیچوجه تناسبى ندارد، زیرا همه این احادیث سخن از یک مزیت والا و ارزش مهم ویژه مى کند که مخصوص اهلبیت (علیهم السلام ) است .

این نیز مسلم است که رجس در اینجا به معنى پلیدى ظاهرى نمى باشد، بلکه اشاره به پلیدیهاى باطنى است و اطلاق این کلمه ، هر گونه انحصار و محدودیت را در شرک و کفر و اعمال منافى عفت و مانند آن نفى مى کند، و همه گناهان و آلودگیهاى عقیدتى و اخلاقى و عملى را شامل مى شود.

نکته دیگرى که باید به دقت متوجه آن بود این است که اراده تکوینى که به معنى خلقت و آفرینش است در اینجا به معنى مقتضى است نه علت تامه ، تا موجب جبر و سلب اختیار گردد.

توضیح اینکه : مقام عصمت به معنى یک حالت تقواى الهى است که به امداد پروردگار در پیامبران و امامان ایجاد مى شود اما با وجود این حالت ، چنان نیست که آنها نتوانند گناه کنند بلکه قدرت این کار را دارند، و با اختیار خود از گناه چشم مى پوشند.

درست همانند یک طبیب بسیار آگاه که هرگز یک ماده بسیار سمى را که خطرات جدى آن را مى داند هرگز نمى خورد با اینکه قدرت بر این کار دارد، اما آگاهیها و مبادى فکرى و روحى او سبب مى شود که با میل و اراده خود از این کار چشم بپوشد.

این نکته نیز لازم به یادآورى است که این تقواى الهى موهبت ویژه اى است که به پیغمبران داده شد نه به دیگران ، ولى باید توجه داشت که خداوند این امتیاز را به خاطر مسئولیت سنگین رهبرى به آنها داده بنابر این امتیازى است که بهره آن عاید همگان مى شود و این عین عدالت است ، درست مانند امتیاز خاصى است که خداوند به پردههاى ظریف و بسیار حساس چشم داده که تمام بدن

از آن بهره مى گیرد.

از این گذشته به همان نسبت که پیامبران امتیاز دارند و مشمول مواهب الهى هستند مسئولیتشان نیز سنگین است و یک ترک اولاى آنها معادل یک گناه بزرگ افراد عادى است ، و این مشخص کننده خط عدالت است .

نتیجه اینکه : این اراده یک اراده تکوینى است در سر حد یک مقتضى (نه علت تامه ) و در عین حال نه موجب جبر است و نه سلب مزیت و افتخار.

۴ – جاهلیت قرن بیستم !

همانگونه که اشاره شد جمعى از مفسران در تفسیر الجاهلیة الاولى در آیات مورد بحث گرفتار شک و تردید شدند گوئى نتوانستند باور کنند که بعد از ظهور اسلام نوعى دیگر جاهلیت در جهان پا به عرصه وجود خواهد گذاشت که جاهلیت عرب قبل از اسلام در مقابل آن موضوع کم اهمیتى خواهد بود.

ولى امروز این امر براى ما که شاهد مظاهر جاهلیت وحشتناک قرن بیستم هستیم کاملا حل شده است ، و باید آن را به حساب یکى از پیشگوئیهاى اعجاز آمیز قرآن مجید گذارد.

اگر عرب در عصر جاهلیت اولى ، جنگ و غارتگرى داشت ، و فى المثل چندین بار بازار عکاظ صحنه خونریزیهاى احمقانه گردید که چند تن کشته شدند، در جاهلیت عصر ما جنگهاى جهانى رخ مى دهد که گاه بیست ملیون نفر در آن قربانى و بیش از آن مجروح و ناقص الخلقه مى شوند!

اگر در جاهلیت عرب زنان ، تبرج به زینت مى کردند، و روسریهاى خود را کنار مى زدند به گونهاى که مقدارى از سینه و گلو و گردنبند و گوشواره آنها نمایان میگشت ، در عصر ما کلوپهائى تشکیل مى شود بنام کلوپ برهنگان (که نمونه آن در انگلستان معروف است ) که با نهایت معذرت افراد در آن برهنه

مادرزاد مى شوند، رسوائیهاى پلاژهاى کنار دریا و استخرها و حتى معابر عمومى نگفتنى است .

اگر در جاهلیت عرب ، زنان آلوده ذوات الاعلام بودند که پرچم بر در خانه خود مى زدند تا افراد را به سوى خود دعوت کنند!، در جاهلیت قرن ما افرادى هستند که در روزنامه هاى مخصوص مطالبى را در این زمینه مطرح مى کنند که قلم از ذکر آن جدا شرم دارد، و جاهلیت عرب بر آن صد شرف دارد.

خلاصه چه گوئیم از وضع مفاسدى که در تمدن مادى ماشینى منهاى ایمان عصر ما وجود دارد که ناگفتنش بهتر است ، و نباید این تفسیر را با آن آلوده کرد. آنچه گفتیم فقط مشتى از خروار براى نشان دادن زندگى کسانى بود که از خدا فاصله مى گیرند، و با داشتن هزاران دانشگاه و مراکز علمى و دانشمندان معروف ، در منجلاب فساد غوطه ور شوند، و حتى گاهى همین مراکز علمى و دانشمندانشان در اختیار همان فجایع و مفاسد قرار مى گیرند.

آیه و ترجمه

إ ن المسلمین و المسلمات و المؤ منین و المؤ منات و القنتین و القانتات و الصادقین و الصادقات و الصبارین و الصابرات و الخاشعین و الخاشعات و المتصدقین و المتصدقات و الصائمین و الصائمات و الحافظین فروجهم و الحافظات و الذاکرین الله کثیرا و الذاکرات اءعد الله لهم مغفرة و اءجرا عظیما (۳۵)

ترجمه :

 

35 – مردان مسلمان و زنان مسلمان ، مردان با ایمان و زنان با ایمان ، مردان مطیع فرمان خدا و زنانى که از فرمان خدا اطاعت مى کنند، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شکیبا و زنان صابر و شکیبا، مردان با خشوع و زنان با خشوع ، مردان انفاقگر و زنان انفاق کننده ، مردان روزه دار و زنانى که روزه مى دارند، مردانى که دامان خود را از آلودگى به بیعفتى حفظ مى کنند و زنانى که پاکدامنند، و مردانى که بسیار به یاد خدا هستند و زنانى که بسیار یاد خدا مى کنند، خداوند براى همه آنها مغفرت و پاداش عظیمى فراهم ساخته است

شان نزول :

جمعى از مفسران گفته اند هنگامى که اسماء بنت عمیس همسر جعفر بن ابى طالب با شوهرش از حبشه بازگشت به دیدن همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد، یکى از نخستین سؤ الاتى که مطرح کرد این بود: آیا چیزى از آیات قرآن در باره زنان نازل شده است ؟ آنها در پاسخ گفتند: نه !. اسماء به خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد، عرض کرد: اى رسول خدا جنس زن گرفتار خسران و زیان است !، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: چرا؟ عرض کرد: به خاطر اینکه در اسلام و قرآن فضیلتى درباره آنها همانند مردان نیامده است .

اینجا بود که آیه فوق نازل شد (و به آنها اطمینان داد که زن و مرد در پیشگاه خدا از نظر قرب و منزلت یکسانند، مهم آنست که از نظر اعتقاد و عمل و اخلاق اسلامى واجد فضیلت باشند).

تفسیر:

شخصیت و ارزش مقام زن در اسلام

به دنبال بحثهائى که در باره وظائف همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آیات گذشته ذکر شد در آیه مورد بحث ، سخنى جامع و پر محتوى در باره همه زنان و مردان و صفات بر جسته آنها بیان شده است ، و ضمن بر شمردن ده وصف از اوصاف اعتقادى و اخلاقى و عملى آنان ، پاداش عظیم آنها را در پایان آیه بر شمرده است .

بخشى از این اوصاف دهگانه از مراحل ایمان سخن مى گوید (اقرار به زبان ، تصدیق به قلب و جنان ، و عمل به ارکان ). قسمت دیگرى پیرامون کنترل زبان و شکم و شهوت جنسى که سه عامل سرنوشت ساز در زندگى و اخلاق انسانها مى باشد بحث مى کند.

و در بخش دیگرى از مساءله حمایت از محرومان و ایستادگى در برابر حوادث سخت و سنگین یعنى صبر که ریشه ایمان است و سرانجام از عامل تداوم این صفات یعنى ذکر پروردگار سخن به میان مى آورد

مى گوید: مردان مسلمان و زنان مسلمان (ان المسلمین و المسلمات ).

و مردان مؤ من و زنان مؤ منه (و المؤ منین و المؤ منات ).

و مردانى که مطیع فرمان خدا هستند و زنانى که از فرمان حق اطاعت مى کنند (و القانتین و القانتات ).

گرچه بعضى از مفسران ، اسلام و ایمان را در آیه فوق به یک معنى گرفته اند، ولى پیدا است که این تکرار نشان مى دهد منظور از آنها دو چیز متفاوت است ، و اشاره به همان مطلبى است که در آیه ۱۴ سوره حجرات آمده : قالت الاعراب آمنا قل لم تؤ منوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فى قلوبکم :

اعراب گفتند ما ایمان آورده ایم ، بگو: هنوز ایمان نیاورده اید، بلکه بگوئید اسلام آورده ایم ، و ایمان هنوز در اعماق قلب شما نفوذ نکرده است !

اشاره به اینکه اسلام همان اقرار به زبان است که انسان را در صف مسلمین قرار مى دهد، و مشمول احکام آنها مى کند، ولى ایمان تصدیق به قلب و دل است .

در روایات اسلامى نیز به همین تفاوت اشاره شده است .

در روایتى چنین مى خوانیم : یکى از یاران امام صادق (علیه السلام ) درباره اسلام و ایمان از آن حضرت سؤ ال کرد و پرسید آیا اینها با هم مختلفند؟ امام در پاسخ فرمود: آرى ، ایمان با اسلام همراه است ، اما اسلام ممکن است همراه ایمان نباشد.

او توضیح بیشتر خواست امام (علیه السلام ) فرمود: الاسلام شهادة ان لا اله الا الله و التصدیق برسول الله صلى علیه و آله و سلم ، به حقنت الدماء، و علیه جرت المناکح و المواریث ، و على ظاهره جماعة الناس ، و الایمان الهدى

و ما یثبت فى القلوب من صفة الاسلام ، و ما ظهر من العمل به : اسلام شهادت به توحید و تصدیق به رسالت پیامبر است ، هر کس ‍ اقرار به این دو کند جانش (در پناه حکومت اسلامى ) محفوظ خواهد بود، و ازدواج مسلمانان با او جایز، و مى تواند از مسلمین ارث ببرد، و گروهى از مردم مشمول همین ظاهر اسلامند، اما ایمان نور هدایت و حقیقتى است که در دل از وصف اسلام جاى مى گیرد، و اعمالى است که به دنبال آن مى آید.

قانت از ماده قنوت چنانکه قبلا هم گفته ایم به معنى اطاعت تواءم با خضوع است ، اطاعتى که از ایمان و اعتقاد سر زند، و این اشاره به جنبه هاى عملى و آثار ایمان مى باشد.

سپس به یکى دیگر از مهمترین صفات مؤ منان راستین ، یعنى حفظ زبان پرداخته مى گوید: و مردان راستگو و زنان راستگو (و الصادقین و الصادقات ).

از روایات اسلامى استفاده مى شود که استقامت و درستى ایمان انسان به استقامت و درستى زبان او است : لا یستقیم ایمان امرء حتى یستقیم قلبه ، و لا یستقیم قلبه حتى یستقیم لسانه : ایمان انسان به درستى نمى گراید تا قلبش درست شود، و قلبش درست نمى شود تا زبانش درست شود!.

و از آنجا که ریشه ایمان ، صبر و شکیبائى در مقابل مشکلات است ، و نقش آن در معنویات انسان همچون نقش سر است در برابر تن ، پنجمین وصف آنها را این گونه بازگو مى کند: و مردان صابر و شکیبا و زنان صابر و شکیبا (و الصابرین و الصابرات ).

از طرفى مى دانیم یکى از بدترین آفات اخلاقى ، کبر و غرور و حب جاه است ،

و نقطه مقابل آن خشوع ، لذا در ششمین توصیف مى فرماید: و مردان با خشوع و زنان با خشوع (و الخاشعین و الخاشعات ).

گذشته از حب جاه ، حب مال ، نیز آفت بزرگى است ، و اسارت در چنگال آن ، اسارتى است دردناک ، و نقطه مقابل آن انفاق و کمک کردن به نیازمندان است لذا در هفتمین توصیف مى گوید: و مردان انفاقگر و زنان انفاق کننده (و المتصدقین و المتصدقات ).

گفتیم سه چیز است که اگر انسان از شر آن در امان بماند از بسیارى از شرور و آفات اخلاقى در امان است ، زبان و شکم و شهوت جنسى ، به قسمت اول در چهارمین توصیف اشاره شداما به قسمت دوم و سوم در هشتمین و نهمین وصف مؤ منان راستین اشاره کرده مى گوید: و مردانى که روزه میدارند و زنانى که روزه مى دارند (و الصائمین و الصائمات ).

و مردانى که دامان خود را از آلودگى به بیعفتى حفظ مى کنند، و زنانى که عفیف و پاکند (و الحافظین فروجهم و الحافظات ).

سرانجام به دهمین و آخرین صفت که تداوم تمام اوصاف پیشین بستگى به آن دارد پرداخته مى گوید: و مردانى که بسیار به یاد خدا هستند، و زنانى که بسیار یاد خدا مى کنند (و الذاکرین الله کثیرا و الذاکرات ).

آرى آنها با یاد خدا در هر حال و در هر شرایط، پرده هاى غفلت و بیخبرى را از قلب خود کنار مى زنند، وسوسه ها و همزات شیاطین را دور مى سازند و اگر لغزشى از آنان سر زده ، فورا در مقام جبران بر مى آیند تا از صراط مستقیم الهى فاصله نگیرند.

در اینکه منظور از ذکر کثیر چیست ؟ در روایات اسلامى و کلمات مفسرین ، تفسیرهاى گوناگونى ذکر شده که ظاهرا همه از قبیل ذکر مصداق است و مفهوم وسیع این کلمه شامل همه آنها مى شود.

از جمله در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : اذا ایقظ الرجل اهله من اللیل فتوضا و صلیا کتبا من الذاکرین الله کثیرا و الذاکرات : هنگامى که مرد همسرش را شبانگاه بیدار کند و هر دو وضو بگیرند و نماز (شب ) بخوانند از مردان و زنانى خواهند بود که بسیار یاد خدا مى کنند.

و در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : هر کس تسبیح فاطمه زهرا (علیهاالسلام ) را در شب بگوید مشمول این آیه است .

بعضى از مفسران گفته اند: ذکر کثیر آن است که در حال قیام و قعود به هنگامى که به بستر مى رود یاد خدا کند.

اما به هر حال ذکر نشانه فکر است ، و فکر مقدمه عمل ، هدف هرگز ذکر خالى از فکر و عمل نیست .

در پایان آیه ، پاداش بزرگ این گروه از مردان و زنانى را که داراى ویژگیهاى دهگانه فوق هستند چنین بیان مى کند: خداوند براى آنها مغفرت و پاداش عظیمى فراهم ساخته است (اعد الله لهم مغفرة و اجرا عظیما).

نخست با آب مغفرت گناهان آنها را که موجب آلودگى روح و جان آنها است مى شوید، سپس پاداش عظیمى که عظمتش را جز او کسى نمى داند در اختیارشان مى نهد، در واقع یکى از این دو جنبه نفى ناملایمات دارد و دیگر جلب ملایمات .

تعبیر به اجرا خود دلیل بر عظمت آن است ، و توصیف آن با وصف عظیم تاکیدى بر این عظمت است ، و مطلق بودن این عظمت ، دلیل دیگرى است بر وسعت دامنه آن ، بدیهى است چیزى را که خداوند بزرگ ، بزرگ بشمرد فوق العاده عظمت دارد.

این نکته نیز قابل توجه است که جمله اعد (آماده کرده است ) با فعل

ماضى ، بیانى است براى قطعى بودن این اجر و پاداش و عدم وجود تخلف ، و یا اشارهاى به اینکه بهشت و نعمتهایش از هم اکنون براى مؤ منان آماده است .

نکته :

مساوات مرد و زن در پیشگاه خدا

گاه بعضى چنین تصور مى کنند که اسلام کفه سنگین شخصیت را براى مردان قرار داده ، و زنان در برنامه اسلام چندان جائى ندارند، شاید منشاء اشتباه آنها پارهاى از تفاوتهاى حقوقى است که هر کدام دلیل و فلسفه خاصى دارد.

ولى بدون شک قطع نظر از این گونه تفاوتها که ارتباط با موقعیت اجتماعى و شرائط طبیعى آنها دارد هیچگونه فرقى از نظر جنبه هاى انسانى و مقامات معنوى میان زن و مرد در برنامه هاى اسلام وجود ندارد.

آیه فوق دلیل روشنى براى این واقعیت است زیرا به هنگام بیان ویژگیهاى مؤ منان و اساسیترین مسائل اعتقادى و اخلاقى و عملى ، زن و مرد را در کنار یکدیگر همچون دو کفه یک ترازو قرار مى دهد، و براى هر دو پاداشى یکسان بدون کمترین تفاوت قائل مى شود.

به تعبیر دیگر تفاوت جسمى مرد و زن را همچون تفاوت روحى آنها نمى توان انکار کرد و بدیهى است که این تفاوت براى ادامه نظام جامعه انسانى ضرورى است و آثار و پیامدهائى در بعضى از قوانین حقوقى زن و مرد ایجاد مى کند، ولى اسلام هرگز شخصیت انسانى زن را – همچون جمعى از روحانیین مسیحى در قرون پیشین – زیر سؤ ال نمى برد که آیا زن واقعا انسان است و آیا روح انسانى دارد یا نه ؟!، نه تنها زیر سؤ ال نمى برد بلکه هیچگونه تفاوتى از نظر روح انسانى در میان این دو قائل نیست ، لذا در سوره نحل آیه ۹۵ مى خوانیم : من عمل صالحا من ذکر او انثى و هو مؤ من فلنحیینه حیاة طیبه و لنجزینهم آجرهم باحسن ما کانوا یعملون :

هر کس عمل صالح کند، خواه مرد باشد خواه زن ، در حالى که ایمان داشته باشد ما او را زنده مى کنیم و حیات پاکیزه اى به او مى بخشیم و پاداش وى را به بهترین اعمالى که انجام مى داده مى دهیم .

اسلام براى زن همان استقلال اقتصادى را قائل شده که براى مرد (بر خلاف بسیارى از قوانین دنیاى گذشته و حتى امروز که براى زن مطلقا استقلال اقتصادى قائل نیستند.

به همین دلیل در علم رجال اسلامى ، به بخش خاصى مربوط به زنان

دانشمندى که در صف روات و فقهاء بودند برخورد مى کنیم که از آنها بعنوان شخصیتهائى فراموش ناشدنى یاد کرده است

اگر به تاریخ عرب قبل از اسلام باز گردیم و وضع زنان را در آن جامعه بررسى کنیم که چگونه از ابتدائیترین حقوق انسانى محروم بودند، و حتى گاهى حق حیات براى آنها قائل نمى شدند و پس از تولد آنها را زنده بگور مى کردند، و نیز اگر به وضع زن در دنیاى امروز که به صورت عروسک بلا اراده اى در دست گروهى از انسان نماهاى مدعى تمدن در آمده بنگریم تصدیق خواهیم کرد که اسلام چه خدمت بزرگى به جنس زن کرده و چه حق عظیمى بر آنها دارد؟!.

آیه و ترجمه

 

و ما کان لمؤ من و لا مؤ منة إ ذا قضى الله و رسوله اءمرا اءن یکون لهم الخیرة من اءمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضللا مبینا (۳۶)

و إ ذ تقول للذى اءنعم الله علیه و اءنعمت علیه اءمسک علیک زوجک و اتق الله و تخفى فى نفسک ما الله مبدیه و تخشى الناس و الله اءحق اءن تخشه فلما قضى زید منها وطرا زوجناکها لکیلا یکون على المؤ منین حرج فى اءزواج اءدعیائهم إ ذا قضوا منهن وطراو کان اءمر الله مفعولا (۳۷)

ما کان على النبى من حرج فیما فرض الله له سنة الله فى الذین خلوا من قبل و کان اءمر الله قدرا مقدورا (۳۸)

 

 

ترجمه :

 

36 – هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارد هنگامى که خدا و پیامبرش امرى را لازم بدانند اختیارى از خود (در برابر فرمان خدا) داشته باشد، و هر کس نافرمانى خدا و رسولش را کند به گمراهى آشکارى گرفتار شده است .

۳۷ – به خاطر بیاور زمانى را که به کسى که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودى میگفتى همسرت را نگاه دار و از خدا بپرهیز (و پیوسته این امر را تکرار مى نمودى ) و تو در دل چیزى را پنهان مى داشتى که خداوند آن را آشکار مى کند، و از مردم مى ترسیدى در حالى که خداوند سزاوارتر است که از او بترسى ، هنگامى که زید از همسرش جدا شد ما او را به همسرى تو در آوردیم تا مشکلى براى مؤ منان در ازدواج با همسران پسرخوانده هاى آنها هنگامى که از آنان طلاق گیرند نباشد، و فرمان خدا انجام شدنى است .

۳۸ – هیچگونه جرمى بر پیامبر در آنچه خدا بر او واجب کرده است نیست ، این سنت الهى در مورد کسانى که پیش از این بوده اند نیز جارى بوده است و فرمان خدا روى حساب و برنامه دقیقى است .

شان نزول :

آیات فوق – به گفته غالب مفسران و مورخان اسلامى در مورد داستان ازدواج زینب بنت جحش (دختر عمه پیامبر گرامى اسلام ) با زید بن حارثه برده آزاد شده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شده است .

ماجرا از این قرار بود که : قبل زمان بعثت و بعد از آن که خدیجه با پیامبر خریدارى نمود که بعدا آن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بخشید و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) او را آزاد فرمود، و چون طائفهاش او را از خود راندند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نام فرزند خود بر او نهاد و به اصطلاح او را

تبنى کرد.

بعد از ظهور اسلام زید مسلمانى مخلص و پیشتاز شد، و موقعیت ممتازى در اسلام پیدا کرد، و چنانکه میدانیم سرانجام یکى از فرماندهان لشکر اسلام در جنگ موته شد که در همان جنگ شربت شهادت نوشید.

هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تصمیم گرفت براى زید همسرى برگزیند از زینب بنت جحش که دختر امیه دختر عبد المطلب (دختر عمهاش ) بود براى او خواستگارى نمود زینب نخست چنین تصور مى کرد که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) میخواهد او را براى خود انتخاب کند، خوشحال شد و رضایت دادولى بعدا که فهمید خواستگارى از او براى زید است ، سخت ناراحت شد و سر باز زد، برادرش که عبد الله نام داشت او نیز با این امر به سختى مخالفت نمود.

در اینجا بود که نخستین آیه از آیات مورد بحث نازل شد و به امثال زینب و عبد الله هشدار داد که آنها نمى توانند هنگامى که خدا و پیامبرش کارى را لازم مى دانند مخالفت کنند، آنها که این مساله را شنیدند در برابر فرمان خدا تسلیم شدند (البته چنانکه خواهیم دید این ازدواج ، ازدواج ساده اى نبود و مقدمه اى بود براى شکستن یک سنت غلط جاهلى ، زیرا در عصر جاهلیت هیچ زن با شخصیت و سرشناسى حاضر نبود با برده اى ازدواج کند، هر چند داراى ارزشهاى والاى انسانى باشد).

اما این ازدواج دیرى نپائید و بر اثر ناسازگاریهاى اخلاقى میان طرفین ، منجر به طلاق شد، هر چند پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اصرار داشت که این طلاق رخ ندهد اما رخ داد

سپس پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى جبران این شکست زینب در ازدواج ، او را به فرمان خدا به همسرى خود برگزید، و این قضیه در اینجا خاتمه یافت ، ولى گفتگوهاى دیگرى در میان مردم پدید آمد که قرآن با بعضى از آیات مورد بحث

آنها را بر چید که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.

تفسیر:

سنت شکنى بزرگ

مى دانیم روح اسلام تسلیم است ، آنهم تسلیم بى قید و شرط در برابر فرمان خدا این معنى در آیات مختلفى از قرآن با عبارات گوناگون منعکس شده است ، از جمله در آیه فوق است که مى فرماید: هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارد هنگامى که خدا و پیامبرش ‍ مطلبى را لازم بدانند اختیارى از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند (و ما کان لمؤ من و لا مؤ منة اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امر هم ).

آنها باید اراده خود را تابع اراده حق کنند، همانگونه که سر تا پاى وجودشان وابسته به او است .

قضى در اینجا به معنى قضاى تشریعى و قانون و فرمان و داورى است و بدیهى است که نه خدا نیازى به اطاعت و تسلیم مردم دارد و نه پیامبر چشمداشتى ، در حقیقت مصالح خود آنها است که گاهى بر اثر محدود بودن آگاهیشان از آن با خبر نمى شوند ولى خدا میداند و به پیامبرش دستور مى دهد.

این درست به آن مى ماند که یک طبیب ماهر به بیمار مى گوید در صورتى به درمان تو مى پردازم که در برابر دستوراتم تسلیم محض ‍ شوى ، و از خود اراده اى نداشته باشى ، این نهایت دلسوزى طبیب را نسبت به بیمار نشان مى دهد و خدا از چنین طبیبى برتر و بالاتر است .

لذا در پایان آیه به همین نکته اشاره کرده مى فرماید: کسى که نافرمانى خدا و پیامبرش را کند گرفتار گمراهى آشکارى شده است (و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا).

راه سعادت گم مى کند و به بیراهه و بدبختى کشیده مى شود، چرا که فرمان خداوند عالم ، مهربان و فرستاده او را که ضامن خیر و سعادت او است نادیده گرفته و چه ضلالتى از این آشکارتر؟!

سپس به داستان معروف زید و همسرش زینب که یکى از مسائل حساس زندگانى پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است و ارتباط با مساله همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که در آیات پیشین گذشت دارد پرداخته چنین مى گوید: به خاطر بیاور زمانى را که به کسى که خداوند به او نعمت داده بود، و تو نیز به او نعمت بخشیده بودى مى گفتى همسرت را نگاهدار و از خدا بپرهیز (و اذ تقول للذى انعم الله علیه و انعمت علیه امسک علیک زوجک و اتق الله ).

منظور از نعمت خداوند همان نعمت هدایت و ایمان است که نصیب زید بن حارثه کرده بود، و نعمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) این بود که وى را آزاد کرد و همچون فرزند خویش گرامیش داشت .

از این آیه استفاده مى شود که میان زید و زینب ، مشاجره اى در گرفته بود و این مشاجره ادامه یافت و در آستانه جدائى و طلاق قرار گرفت ، و با توجه به جمله تقول که فعل مضارع است پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرارا و مستمرا او را نصیحت مى کرد و از جدائى و طلاق باز مى داشت .

آیا این مشاجره به خاطر عدم توافق وضع اجتماعى زینب با زید بود که او از یک قبیله سرشناس و این یک برده آزاد شده بود؟

یا به خاطر پارهاى از خشونتهاى اخلاقى زید؟

و یا هیچکدام ؟ بلکه توافق روحى و اخلاقى در میان آن دو نبود، چرا که گاه ممکن است دو نفر خوب باشند، ولى از نظر فکر و سلیقه اختلافاتى داشته باشند که نتوانند به زندگى مشترک با هم ادامه دهند.

به هر حال تا اینجا مساله پیچیده اى نیست ، بعد مى افزاید: تو در دل چیزى را پنهان میداشتى که خداوند آن را آشکار مى کند، و از مردم مى ترسیدى در حالى که خداوند سزاوارتر است که از او بترسى ! (و تخفى فى نفسک و الله مبدیه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه ).

مفسران در اینجا سخنان فراوانى گفته اند و ناشى گرى بعضى از آنان در تعبیرات ، بهانه هائى به دست دشمنان داده است ، در حالى که از قرائنى که در خود آیه و شان نزول آیات و تاریخ وجود دارد، مفهوم این آیه مطلب پیچیدهاى نیست زیرا:

پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در نظر داشت ، که اگر کار صلح میان دو همسر به انجام نرسد و کارشان به طلاق و جدائى بیانجامد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى جبران این شکست که دامنگیر دختر عمه اش زینب شده که حتى برده اى آزاد شده او را طلاق داده ، وى را به همسرى خود برگزیند، ولى از این بیم داشت که از دو جهت مردم به او خرده گیرند و مخالفان پیرامون آن جنجال بر پا کنند.

نخست اینکه : زید پسر خوانده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود، و مطابق یک سنت جاهلى پسر خوانده ، تمام احکام پسر را داشت ، از جمله اینکه ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده را حرام مى پنداشتند دیگر اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چگونه حاضر مى شود با همسر مطلقه برده آزاد شده اى ازدواج کند و این شان و مقام او است .

از بعضى از روایات اسلامى به دست مى آید که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به هر حال این تصمیم را به فرمان خدا گرفته بود، و در قسمت بعد آیه نیز قرینه اى بر این معنى

وجود دارد.

بنابر این این مساله ، یک مساله اخلاقى و انسانى بود و نیز وسیله مؤ ثرى براى شکستن دو سنت غلط جاهلى (ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده ، و ازدواج با همسر مطلقه یک غلام و برده آزاد شده ).

مسلم است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نباید در این مسائل از مردم بترسد و از جوسازیها و سمپاشیها واهمه اى به خود راه دهد ولى به هر حال طبیعى است که انسان در این گونه موارد به خصوص که پاى مسائل مربوط انتخاب همسر در کار بوده باشد، گرفتار ترس و وحشتى مى شود، به خصوص اینکه ممکن بود این گفتگوها و جنجالها در روند پیشرفت هدف مقدس او و گسترش ‍ اسلام اثر بگذارد، و افراد ضعیف الایمان را تحت تاثیر قرار دهد و شک و تردید در دل آنها ایجاد کند.

لذا در دنباله آیه مى فرماید: هنگامى که زید حاجت خود را به پایان برد و او را رها کرد ما او را به همسرى تو در آوردیم ، تا مشکلى براى مؤ منان در ازدواج با همسران پسر خوانده هاى خود، هنگامى که از آنها طلاق بگیرند، نباشد (فلما قضى زید منها وطرا زوجناکها لکى لا یکون على المؤ منین حرج فى ازواج ادعیائهم اذا قضوا منهن وطرا).

و این کارى بود که مى بایست انجام بشود و فرمان خدا انجام شدنى است (و کان امر الله مفعولا).

ادعیاء جمع دعى به معنى پسر خوانده و وطر به معنى نیاز و حاجت مهم است ، و انتخاب این تعبیر در مورد طلاق و رهائى زینب در حقیقت به خاطر لطف بیان است که با صراحت عنوان طلاق که براى زنان و حتى مردان عیب است مطرح نشود گوئى این دو به یکدیگر نیازى داشته اند که مدتى زندگى مشترک داشته باشند و جدائى آنها به خاطر پایان این نیاز بوده است .

تعبیر به زوجناکها (او را به همسرى تو در آوردیم ) دلیل بر این است

که این ازدواج یک ازدواج الهى بود، لذا در تواریخ آمده است که زینب بر سایر همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به این امر مباهات مى کرد و مى گفت : زوجکن اهلوکن و زوجنى الله من السماء: شما را خویشاوندانتان به همسرى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) درآوردند، ولى مرا خداوند از آسمان به همسرى پیامبر خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) درآورد.

قابل توجه اینکه قرآن براى رفع هر گونه ابهام ، با صراحت تمام ، هدف اصلى این ازدواج را که شکستن یک سنت جاهلى در زمینه خوددارى ازدواج با همسران مطلقه پسرخواندهها بوده است بیان میدارد، و این خود اشاره اى است به یک مساله کلى ازدواجهاى متعدد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) امر ساده اى نبود بلکه هدفهائى را تعقیب مى کرد که در سرنوشت مکتب او اثر داشت

جمله کان امر الله مفعولا اشاره به این است که در اینگونه مسائل باید قاطعیت به خرج داد و کارى که شدنى است باید بشود، زیرا تسلیم جنجالها شدن در مسائلى که ارتباط با هدفهاى کلى و اساسى دارد بى معنى است .

با تفسیر روشنى که در مورد آیه فوق آوردیم معلوم مى شود که پیرایه هائى را که دشمنان و یا دوستان نادان خواسته اند به این آیه ببندند کاملا بى اساس است ، و در بحث نکات توضیح بیشترى در این زمینه به خواست خدا خواهیم داد.

آخرین آیه مورد بحث در تکمیل بحثهاى گذشته چنین مى گوید: هیچگونه سختى و حرجى بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آنچه خدا براى او واجب کرده است نیست (ما کان على النبى من حرج فیما فرض الله له ).

آنجا که خداوند فرمانى به او مى دهد، ملاحظه هیچ امرى در برابر آن

جائز نیست ، و بدون هیچ چون و چرا باید به مرحله اجرا در آید.

رهبران آسمانى هرگز نباید در اجراى فرمانهاى الهى گوش به حرف این و آن دهند یا ملاحظه جوسازیهاى سیاسى و آداب و رسوم غلط حاکم بر محیط را کنند چه بسا آن دستور براى شکستن همین شرائط نادرست و در هم کوبیدن بدعتهاى زشت و رسوا باشد.

آنها باید به مصداق و لا یخافون لومة لائم (مائده – ۵۴) بدون خوف از سرزنشها و جنجالها، فرمان خدا را به کار بندند.

اصولا اگر ما بخواهیم بنشینیم تا براى اجراى فرمان حق ، رضایت و خشنودى همه را جلب کنیم چنین چیزى امکان پذیر نیست ، گروههائى هستند که تنها هنگامى راضى مى شوند که ما تسلیم خواسته ها یا پیرو مکتب آنها شویم ، چنانکه قرآن مى گوید: و لن ترضى عنک الیهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم : (هرگز یهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد تا از آئین آنها بى قید و شرط پیروى کنى ) (بقره – ۱۲۰).

و درباره آیه مورد بحث مطلب چنین بود، زیرا ازدواج پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با زینب – چنانکه گفتیم – در افکار عمومى مردم آن محیط دو ایراد داشت : یکى ازدواج با (همسر مطلقه پسر خوانده ) که در نظر آنها همچون ازدواج با همسر پسر حقیقى بود، و این بدعتى بود که مى باید در هم شکسته مى شد.

و دیگر ازدواج مرد با شخصیتى همچون پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با همسر مطلقه یک برده آزاد شده عیب و ننگ بود، چرا که پیامبر را با یک برده همردیف قرار مى داد این فرهنگ غلط نیز باید برچیده شود، و ارزشهاى انسانى بجاى آن بنشیند، (و کفو) بودن دو همسر تنها بر اساس ایمان و اسلام و تقوا استوار گردد.

اصولا سنت شکنى و برچیدن آداب و رسوم خرافى و غیر انسانى همواره با سر و صدا تواءم است ، و پیامبران هرگز نباید به این سر و صداها اعتنا کنند.

لذا در جمله بعد مى فرماید: (این سنت الهى در مورد پیامبران در امم پیشین نیز جارى بوده است ) (سنة الله للذین خلوا من قبل ).

تنها تو نیستى که گرفتار این مشکلى ، بلکه همه انبیاء به هنگام شکستن سنتهاى غلط گرفتار این ناراحتیها بوده اند.

مشکل بزرگ در این قضیه ، منحصر به شکستن این دو سنت جاهلى نبود، بلکه چون پاى ازدواج پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در میان بود، این امر مى توانست دستاویز دیگرى به دشمنان براى عیبجوئى بدهد که شرح آن خواهد آمد.

و در پایان آیه براى تثبیت قاطعیت در این گونه مسائل بنیادى مى فرماید (فرمان خدا همواره روى حساب و برنامه دقیقى است و باید به مرحله اجرا در آید) (و کان امر الله قدرا مقدورا).

تعبیر به (قدرا مقدورا)، ممکن است اشاره به حتمى بودن فرمان الهى باشد، و ممکن است ناظر به رعایت حکمت و مصلحت در آن باشد اما مناسبتر با مورد آیه این است که هر دو معنى از آن اراده شود، یعنى فرمان خدا هم روى حساب است و هم بى چون و چرا لازم الاجرا است .

جالب اینکه در تواریخ مى خوانیم : پیامبر اسلام در مورد ازدواج با زینب آنچنان دعوت عامى براى صرف غذا از مردم به عمل آورد که در مورد هیچیک از همسرانش سابقه نداشت !.

گویا با این کار مى خواست نشان دهد که به هیچوجه مرعوب سنتهاى خرافى محیط نیست ، بلکه به اجراى این دستور الهى افتخار مى کند، بعلاوه در نظر داشت که از این راه آوازه شکستن این سنت جاهلى به گوش همگان

در سراسر جزیره عرب برساند.

نکته ها:

۱ – افسانه هاى دروغین

 

داستان ازدواج پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با زینب با تمام صراحتى که قرآن در این مساله و هدف این ازدواج به خرج داده و آنرا شکستن یک سنت جاهلى در ارتباط با ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده معرفى کرده باز مورد بهره بردارى سوء جمعى از دشمنان اسلام گردیده است ، آنها خواسته اند از آن یک داستان عشقى بسازند که ساحت قدس پیامبر را با آن آلوده کنند و احادیث مشکوک و یا مجعولى را در این زمینه دستاویز قرار داده اند.

از جمله اینکه نوشته اند: هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى حالپرسى زید به خانه او آمد همینکه در را گشود چشمش به جمال زینب افتاد، و گفت : سبحان الله خالق النور تبارک الله احسن الخالقین !: (منزه است خداوندى که خالق نور است و جاوید و پر برکت است خدائى که احسن الخالقین مى باشد)!

و این جمله را دلیلى بر علاقه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به زینب گرفته اند.

در حالى که شواهد روشنى – قطع نظر از مساله نبوت و عصمت – در دست است که این افسانه ها را تکذیب مى کند.

نخست اینکه : زینب دختر عمه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود و در محیط خانوادگى تقریبا با او بزرگ شده بود، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شخصا او را براى زید خواستگارى کرد، و اگر زینب جمال فوق العاده اى داشت و فرضا جمال او جلب توجه حضرت را کرده بود نه جمالش امر مخفى بود و نه ازدواج با او قبل از این ماجرا مشکلى داشت ، بلکه با توجه به اینکه زینب هیچگونه تمایلى براى ازدواج با زید نشان

نمى داد بلکه مخالفت خود را صریحا، بیان کرد، و کاملا ترجیح مى داد همسر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شود بطورى که وقتى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به خواستگارى او براى زید رفت خوشحال شد زیرا تصور مى کرد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) او را براى خود خواستگارى مى کند، اما بعدا با نزول آیه قرآن و امر به تسلیم در برابر فرمان خدا و پیامبر تن به ازدواج با زید داد.

با این مقدمات چه جاى این توهم که او از چگونگى زینب با خبر نباشد؟ و چه جاى این توهم که تمایل ازدواج با او را داشته باشد و نتواند اقدام کند؟

دیگر اینکه هنگامى که زید براى طلاق دادن همسرش زینب به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مراجعه مى نماید حضرت بارها او را نصیحت مى کند و مانع این طلاق مى شود، این خود شاهد دیگرى بر نفى آن افسانه ها است .

از سوى دیگر قرآن با صراحت هدف این ازدواج را بیان کرده تا جائى براى گفتگوهاى دیگر نباشد.

از سوى چهارم در آیات فوق خواندیم که خدا به پیامبر مى گوید: در ماجراى ازدواج با همسر مطلقه زید جریانى وجود داشت که پیامبر از مردم مى ترسید در حالى که باید از خدا بترسد.

مساله ترس از خدا نشان مى دهد که این ازدواج به عنوان یک وظیفه انجام شده که باید به خاطر پروردگار ملاحظات شخصى را کنار بگذارد تا یک هدف مقدس الهى تامین شود، هر چند به قیمت زخم زبان کوردلان و افسانه بافیهاى منافقان در زمینه متهم ساختن پیامبر تمام گردد و این بهاى سنگینى بود که پیامبر در مقابل اطاعت فرمان خدا و شکستن یک سنت غلط پرداخت و هنوز هم مى پردازد!

اما لحظاتى در طول زندگى رهبران راستین فرا مى رسد که باید ایثار و فداکارى کنند، و خود را در معرض اتهام اینگونه افراد قرار دهند تا هدفشان

پیاده شود.

آرى اگر پیامبر هرگز زینب را ندیده بود و نشناخته بود و هرگز زینب تمایل با ازدواج او نداشت و زید نیز حاضر به طلاق دادن او نبود (قطع نظر از مسئله نبوت و عصمت ) جاى این گفتگو و توهمات بود، ولى با توجه به نفى همه این شرائط، ساختگى بودن این افسانه ها روشن مى شود.

به علاوه تاریخ زندگى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به هیچ وجه نشان نمى دهد که او علاقه و تمایل خاصى نسبت به زینب داشت ، بلکه همچون سایر همسران بلکه شاید از جهاتى کمتر از بعضى همسران پیامبر بوده ، و این خود شاهد تاریخى دیگرى بر نفى آن افسانه ها است .

آخرین سخنى که در اینجا اشاره به آن را لازم مى دانیم اینکه ممکن است کسى بگوید شکستن چنین سنت غلطى لازم بود اما چه ضرورتى داشت که شخص پیامبر اقدام به سنت شکنى کند، مى توانست مساله را به صورت یک قانون بیان نماید و دیگران را تشویق به گرفتن همسر مطلقه پسر خوانده خود کند.

ولى باید توجه داشت گاهى یک سنت جاهلى و غلط مخصوصا مربوط به ازدواج با افرادى که دون شان انسان از نظر ظاهرى هستند با سخن امکان پذیر نیست ، و مردم مى گویند اگر این کار خوب بود چرا خود او انجام نداد،؟ چرا او با همسر برده آزادشده اى ازدواج نکرد؟! چرا او با همسر مطلقه فرزندخوانده اش عقد همسرى نیست ؟!.

در اینگونه موارد یک نمونه عملى به همه این چراها پایان مى دهد. و بطور قاطع آن سنت غلط شکسته مى شود. گذشته از اینکه نفس ‍ این عمل یک نوع ایثار و فداکارى بود.

۲ – تسلیم در برابر حق روح اسلام است

بدون شک استقلال فکرى و روحى انسان اجازه نمى دهد که بى قید و شرط تسلیم کسى شود، چرا که او هم انسانى است مثل خودش ، و ممکن است در مسائلى اشتباهاتى داشته باشد.

اما هنگامى که مساله به خداوند عالم و حکیم و پیامبرى که از او سخن مى گوید و به فرمان او گام بر مى دارد مى رسد تسلیم مطلق نبودن دلیل بر گمراهى است ، چرا که فرمانش کمترین خطا و اشتباهى ندارد.

و از این گذشته فرمان او حافظ منافع خود انسان است ، و چیزى نیست که به ذات پاک خدا برگردد، آیا ممکن است هیچ انسان عاقلى با تشخیص این حقیقت مصالح خود را زیر پا بگذارد؟

از همه اینها گذشته ما از آن او هستیم ، و هر چه داریم از او است ، و جز تسلیم در برابر او کارى نمى توانیم داشته باشیم .

لذا در سراسر قرآن آیات فراوانى دیده مى شود که به این مساله اشاره مى کند:

گاه مى گوید: پیروان واقعى انبیا کسانى هستند که در برابر حکم خدا و رسولش مى گویند شنیدیم و اطاعت کردیم (انما کان قول المؤ منین اذا دعوا الى الله و رسوله لیحکم بینهم ان یقولوا سمعنا و اطعنا و اولئک هم المفلحون ) (نور – ۵۱).

و گاه مى گوید: (سوگند به پروردگارت آنها به حقیقت ایمان نمى رسند تا زمانى که تو را در اختلافاتشان حکم سازند، و سپس در دل خود از داورى تو کوچکترین ناراحتى نداشته باشند و کاملا تسلیم شوند) فلا و ربک لا یؤ منون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما (نساء – ۶۵).

و در جاى دیگر مى گوید: (چه کسى آئینش بهتر است از آن کس که با تمام وجود خود تسلیم پروردگار شده و نیکوکار است )؟ (و من احسن دینا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن ) (نساء – ۱۲۵).

اصولا (اسلام ) از ماده (تسلیم ) گرفته شده ، و به همین حقیقت اشاره مى کند، بنابر این هر انسانى به مقدار تسلیمش در برابر حق از روح اسلام برخوردار است .

مردم در این زمینه چند گروهند: گروهى تنها در مواردى تسلیم فرمان حقند که با منافعشان تطبیق کند، اینها در حقیقت مشرکانى هستند که نام (مسلم ) بر خود گذارده اند، و کارشان تجزیه احکام الهى به مصداق (نؤ من ببعض و نکفر ببعض ) است حتى در آنجا که ایمان مى آورند در حقیقت به منافعشان ایمان آورده اند نه به حکم خدا!.

گروه دیگرى آنها هستند که اراده و خواستشان تحت الشعاع اراده و خواست خدا است ، و به هنگام تضاد منافع زود گذرشان با فرمان حق از آن چشم مى پوشند و تسلیم فرمان خدا مى شوند، اینها مؤ منان و مسلمانان راستینند.

گروه سومى از این هم برترند، و اصولا جز آنچه خدا اراده کند اراده اى ندارند، و جز آنچه او مى خواهد خواسته اى در دل آنها نیست ، آنها به جائى رسیده اند که فقط چیزى را دوست مى دارند که او دوست دارد، و از چیزى متنفرند که او نمى خواهد.

اینها خاصان و مخلصان و مقربان درگاه او هستند که تمام وجودشان به رنگ توحید در آمده و غرق محبت و محو جمال اویند.

 

الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون اءحدا الا الله و کفى بالله حسیبا (۳۹)

 

ترجمه :

۳۹ – (پیامبران پیشین ) کسانى بودند که تبلیغ رسالتهاى الهى مى کردند و (تنها) از او مى ترسیدند و از هیچکس جز خدا واهمه نداشتند، و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش دهنده اعمال آنها) است .

تفسیر:

مبلغان راستین کیانند؟

 

نخستین آیه مورد بحث – به تناسب بحثى که در آخرین آیه از آیات پیشین ، در باره پیامبران گذشته بود – به یکى از مهمترین برنامه هاى عمومى انبیاء اشاره کرده ، مى فرماید: (پیامبران پیشین کسانى بودند که تبلیغ رسالتهاى الهى مى کردند و از او مى ترسیدند و از هیچکس جز خدا واهمه نداشتند) (الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله ).

تو نیز در تبلیغ رسالتهاى پروردگار نباید کمترین وحشتى از کسى داشته باشى هنگامى که به تو دستور مى دهد یک سنت غلط جاهلى را در زمینه ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده در هم بشکن و با زینب همسر مطلقه زید ازدواج کن هرگز نباید در انجام این وظیفه کمترین نگرانى از ناحیه گفتگوى این و آن به خود راه دهى که این سنت همگى پیامبران است

اصولا کار پیامبران در بسیارى از مراحل شکستن اینگونه سنتها است و اگر بخواهند کمترین ترس و وحشتى به خود راه بدهند در انجام رسالت خود

پیروز نخواهند شد قاطعانه باید پیش روند، حرفهاى ناموزون بدگویان را به جان خریدار شوند و بى اعتنا به جوسازیها و غوغاى عوام و توطئه فاسدان و مفسدان به برنامه هاى خود ادامه دهند چرا که همه حسابها به دست خدا است .

لذا در پایان آیه مى فرماید: (همین بس که خداوند حافظ اعمال بندگان و حسابگر و جزا دهنده آنها است )(و کفى بالله حسیبا)

هم حساب ایثار و فداکارى پیامبران را در این راه نگه مى دارد و پاداش مى دهد و هم سخنان ناموزن و یاوه سراى دشمنان را محاسبه و کیفر مى دهد.

در حقیقت جمله (کفى بالله حسیبا) دلیلى است براى این موضوع که رهبران الهى نباید در ابلاغ رسالات خود وحشتى داشته باشند چون حسابگر زحمات آنها و پاداش دهنده خدا است .

نکته ها:

۱ – منظور از (تبلیغ ) در اینجا همان (ابلاغ ) و رسانیدن است ، و هنگامى که ارتباط با (رسالات الله ) پیدا کند مفهومش این مى شود که آنچه را خدا به عنوان وحى به پیامبران تعلیم کرده به مردم تعلیم کنند، و از طریق استدلال و انذار و بشارت و موعظه و اندرز در دلها نفوذ دهند.

۲ – (خشیت ) به معنى ترس تواءم با تعظیم و احترام است ، و از همین رو با خوف که این ویژگى در آن نیست متفاوت است ، و گاه به معنى مطلق ترس نیز به کار مى رود.

در بعضى از مؤ لفات محقق طوسى سخنى در تفاوت این دو واژه آمده است که در حقیقت ناظر به معنى عرفانى آن مى باشد، نه معنى لغوى ، او مى گوید: (خشیت و خوف هر چند در لغت به یک معنى (یا نزدیک به یک معنى ) مى باشند، ولى در عرف صاحبدلان در میان این دو فرقى است ، و آن اینکه : (خوف )

به معنى ناراحتى درونى از مجازاتى است که انسان به خاطر ارتکاب گناهان یا تقصیر در طاعات انتظار آن را دارد، و این حالت براى اکثر مردم حاصل مى شود، هر چند مراتب آن بسیار متفاوت است ، و مرتبه اعلاى آن جز براى گروه اندکى حاصل نمى شود.

اما (خشیت ) حالتى است که به هنگام درک عظمت خدا و هیبت او، و ترس از مهجور ماندن از انوار فیض او براى انسانى حاصل مى شود، و این حالتى است که جز براى کسانى که واقف به عظمت ذات پاک و مقام کبریاى او هستند و لذت قرب او را چشیده اند حاصل نمى گردد و لذا در قرآن این حالت را مخصوص بندگان عالم و آگاه شمرده و مى فرماید: انما یخش الله من عباده العلماء.

۳ – پاسخ به یک سؤ ال – ممکن است گفته شود که این آیه با جمله اى که در آیات قبل گذشت تضاد دارد چه اینکه در اینجا مى گوید: پیامبران الهى تنها از خدا مى ترسند و از غیر او ترس و واهمه اى ندارند، ولى در آیات گذشته آمده بود: تو در دل خود چیزى را پنهان مى کردى که خدا آشکار کرد، (و از مردم ترس داشتى در حالى که باید از خدا بترسى ) (و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه ).

ولى با توجه به دو نکته پاسخ این سؤ ال روشن مى شود:

نخست اینکه : اگر پیغمبر ترس و وحشتى داشت به خاطر این بود که مبادا شکستن این سنت براى جمع زیادى قابل هضم و تحمل نباشد و به همین جهت در ایمان خود نسبت به مبانى اسلام متزلزل گردند، چنین خشیتى در حقیقت به (خشیت از خدا) باز مى گردد.

دیگر اینکه پیامبران در تبلیغ رسالت الهى هرگز گرفتار ترس و وحشت از کسى نمى شوند، اما در مسائل زندگى شخصى و خصوصى مانعى ندارد که از یک

موضوع خطرناک مانند زخم زبانهاى مردم بیم داشته باشند، و یا همچون موسى (علیه السلام ) به هنگامى که عصا را افکند و اژدها شد مطابق طبع بشرى ترسید، اینگونه ترس و وحشت اگر افراطى نباشد عیب و نقص نیست ، و حتى شجاعترین افراد در زندگى خود گاه با آن روبرو مى شوند، عیب و نقص آن است که در زندگى اجتماعى در انجام وظیفه الهى بترسد.

۴ – آیا پیامبران تقیه مى کنند؟

جمعى از آیه فوق استفاده کرده اند که براى انبیاء هرگز تقیه کردن در ابلاغ رسالت جائز نیست ، زیرا قرآن مى گوید: و لا یخشون احدا الا الله .

ولى باید توجه داشت (تقیه ) انواعى دارد، تنها یک نوع از آن (تقیه خوفى ) است که طبق آیه فوق در مورد دعوت انبیاء و ابلاغ رسالت منتفى است .

ولى تقیه اقسام دیگرى نیز دارد، از جمله (تقیه تحبیبى ) و (پوششى ) است .

منظور از (تقیه تحبیبى ) آن است که گاه انسان براى جلب محبت طرف مقابل عقیده خود را مکتوم مى دارد تا بتواند نظر او را براى همکارى در اهداف مشترک جلب کند.

و منظور از (تقیه پوششى ) آن است که گاه براى رسیدن به هدف باید نقشه ها و مقدمات را کتمان کند، چرا که اگر برملا گردد و دشمنان از آن آگاه شوند ممکن است آن را خنثى کنند.

زندگى انبیاء مخصوصا پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پر است از اینگونه تقیه ها، زیرا مى دانیم در بسیارى از مواقع هنگامى که حرکت به سوى میدان نبرد مى کرد مقصد خود را مخفى مى داشت ، نقشه هاى جنگى او کاملا در خفا کشیده مى شد، و استتار که نوعى از تقیه است در تمام مراحل اجرا مى گشت .

گاه براى بیان حکمى از روش مرحله اى که نوعى از تقیه است استفاده

مى کرد. فى المثل مساله (تحریم ربا) یا (شرب خمر) در یک مرحله بیان نشد، بلکه به فرمان خدا در چندین مرحله صورت گرفت یعنى از مراحل سبکتر شروع شد تا به حکم نهائى و اصلى رسید.

به هر حال تقیه معنى وسیعى دارد که همان (پوشاندن واقعیتها براى پرهیز و اجتناب از به خطر افتادن هدفها است ) و این چیزى است که در میان همه عقلاى جهان وجود دارد و رهبران الهى هم براى رسیدن به هدفهاى مقدسشان در پاره اى از مراحل آن را انجام مى دهند، چنانکه در داستان حضرت (ابراهیم )(علیه السلام ) قهرمان توحید مى خوانیم که او مقصدش را از ماندن در شهر در آن روز که بت پرستان براى مراسم عید به خارج شهر مى رفتند مکتوم داشت ، تا از یک فرصت مناسب براى در هم کوبیدن بتها استفاده کند.

و نیز (مؤ من آل فرعون ) براى اینکه بتواند در مواقع حساس به موسى (علیه السلام ) کمک کند و او را از قتل نجات دهد ایمان خود را مکتوم مى داشت . و به همین جهت قرآن از او نه عظمت یاد کرده ، به هر حال تنها تقیه خوفى است که بر پیامبران مجاز نیست به انواع دیگر تقیه .

گر چه سخن در این زمینه بسیار است اما با حدیثى پر معنى و جامع از امام صادق (علیه السلام ) این بحث را پایان مى دهیم امام (علیه السلام ) فرمود: التقیة دینى و دین آبائى ، و لا دین لمن لا تقیة له و التقیة ترس الله فى الارض ، لان مؤ من آل فرعون لو اظهر الاسلام لقتل : (تقیه آئین من و آئین پدران من است ، کسى که تقیه ندارد دین ندارد، تقیه سپر نیرومند پروردگار در زمین است ، چرا که اگر مؤ من آل فرعون ایمان خود را اظهار مى کرد مسلما کشته مى شد) (و رسالت او در حفظ آئین موسى به هنگام خطر انجام نمى شد).

درباره تقیه بحث مشروحى در جلد یازدهم صفحه ۴۲۳ (ذیل آیه ۱۰۶ سوره

نحل ) داشته ایم .

۵ – شرط پیروزى در تبلیغات – آیه فوق دلیل روشنى است بر اینکه شرط اساسى براى پیشرفت در مسائل تبلیغاتى قاطعیت و اخلاص و عدم وحشت از هیچکس جز از خدا است .

آنها که در برابر فرمانهاى الهى خواسته هاى این و آن و تمایلات بى رویه گروهها و جمعیتها را در نظر مى گیرند، و با توجیهاتى حق و عدالت را تحت الشعاع آن قرار مى دهند، هرگز نتیجه اساسى نخواهند گرفت ، هیچ نعمتى برتر از نعمت هدایت نیست ، و هیچ خدمتى برتر از اعطاء این نعمت به انسانى نمى باشد، و به همین دلیل پاداش این کار برترین پاداشها است ، لذا در حدیثى از امیر مؤ منان مى خوانیم : که مى فرماید: (هنگامى که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مرا به سوى یمن فرستاد فرمود با هیچکس ‍ پیکار مکن مگر آنکه قبلا او را دعوت به سوى حق کنى ، و ایم الله لئن یهدى الله على یدیک رجلا خیر مما طلعت الشمس و غربت : به خدا سوگند اگر یک انسان به دست تو هدایت شود براى تو بهتر است از تمام آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب مى کند).

و باز به همین دلیل است که مبلغان راستین باید نیازى به مردم نداشته باشند و نه ترسى از هیچ مقامى که آن (نیاز) و این (ترس ) بر افکار و اراده آنها خواه و ناخواه اثر مى گذارد.

یک مبلغ الهى به مقتضاى : و کفى بالله حسیبا تنها به این مى اندیشد که حسابگر اعمال او خدا است ، و پاداشش به دست او است ، و همین آگاهى و عرفان به او در این راه پر نشیب و فراز مدد مى دهد.

آیه و ترجمه

 

ما کان محمد اءبا اءحد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبین و کان الله بکل شى ء علیما (۴۰)

 

ترجمه :

 

40 – محمد پدر هیچیک از مردان شما نبود، ولى رسول خدا و خاتم و آخرین پیامبران است و خداوند به هر چیز آگاه است .

تفسیر:

مساله خاتمیت

این آیه آخرین سخنى است که خداوند در ارتباط با مساله ازدواج پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با همسر مطلقه زید براى شکستن یک سنت غلط جاهلى ، بیان مى دارد، و جواب کوتاه و فشرده اى است به عنوان آخرین جواب ، و ضمنا حقیقت مهم دیگرى را که مساله خاتمیت است به تناسب خاصى در ذیل آن بیان مى کند.

نخست مى فرماید: (محمد پدر هیچیک از مردان شما نبود) (ما کان محمد ابا احد من رجالکم ).

نه (زید) و نه دیگرى ، و اگر یک روز نام پسر محمد بر او گذاردند این تنها یک عادت و سنت بود که با ورود اسلام و نزول قرآن بر چیده شد نه یک رابطه طبیعى و خویشاوندى .

البته پیامبر فرزندان حقیقى به نام (قاسم ) و (طیب ) و (طاهر) و (ابراهیم ) داشت ، ولى طبق نقل مورخان همه آنها قبل از بلوغ ، چشم از جهان بستند، و لذا نام (رجال ) (مردان ) بر آنها اطلاق نشد.

امام حسن و امام حسین (علیه السلام ) که آنها را فرزندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خواندند، گرچه به سنین بالا رسیدند، ولى به هنگام نزول این آیه هنوز کودک بودند، بنابر این جمله ما کان محمد ابا احد من رجالکم که به صورت فعل ماضى آمده است بطور قاطع در آن هنگام در حق همه صادق بوده است .

و اگر در بعضى از تعبیرات خود پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم (انا و على ابوا هذه الامة): (من و على پدران این امتیم ) مسلما منظور پدر نسبى نبوده بلکه ابوت ناشى از تعلیم و تربیت و رهبرى بوده است .

با این حال ازدواج با همسر مطلقه زید که قرآن فلسفه آنرا صریحا شکستن سنتهاى نادرست ذکر کرده چیزى نبود که باعث گفتگو در میان این و آن شود، و یا به خواهند آنرا دستاویز براى مقاصد سوء خود کنند.

سپس مى افزاید: ارتباط پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با شما تنها از ناحیه رسالت و خاتمیت مى باشد (او رسول الله و خاتم النبیین است ) (و لکن رسول الله و خاتم النبیین ).

بنابر این صدر آیه ارتباط نسبى را بطور کلى قطع مى کند و ذیل آیه ارتباط معنوى ناشى از رسالت و خاتمیت را اثبات مى نماید، و از اینجا پیوند صدر و ذیل روشن مى شود.

از این گذشته اشاره به این حقیقت نیز دارد که در عین حال علاقه او فوق علاقه یک پدر به فرزند است ، چرا که علاقه او علاقه رسول به امت مى باشد، آنهم رسولى که مى داند بعد از او پیامبر دیگرى نخواهد آمد، و باید آنچه مورد نیاز امت است تا دامنه قیامت براى آنها با دقت و با نهایت دلسوزى پیش بینى کند.

و البته خداوند عالم و آگاه همه آنچه را در این زمینه لازم بوده در اختیار او گذارده ، از اصول و فروع و کلیات و جزئیات در تمام زمینه ها، و لذا در پایان آیه مى فرماید: (خداوند به هر چیز عالم و آگاه بوده و هست ) (و کان الله بکل شى ء علیما).

این نکته نیز قابل توجه است که خاتم انبیاء بودن ، به معنى (خاتم المرسلین ) بودن نیز هست ، و اینکه بعضى از دین سازان عصر ما براى مخدوش کردن مساله خاتمیت به این معنى چسبیده اند که قرآن پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را خاتم انبیاء شمرده ، نه خاتم رسولان این یک اشتباه بزرگ است ، چرا که اگر کسى خاتم انبیاء شد به طریق اولى (خاتم رسولان ) نیز هست ، زیرا مرحله (رسالت ) مرحله اى است فراتر از مرحله (نبوت ) (دقت کنید).

این سخن درست به این مى ماند که بگوئیم : فلان کس در سرزمین حجاز نیست ، چنین کسى مسلما در مکه نخواهد بود، اما اگر بگوئیم در مکه نیست ، ممکن است در نقطه دیگرى از حجاز باشد، بنابر این اگر پیامبر را (خاتم المرسلین ) مى نامید ممکن بود (خاتم انبیاء) نباشد، اما وقتى مى گوید او (خاتم انبیاء)است ، مسلما (خاتم رسولان ) نیز خواهد بود، و به تعبیر مصطلح نسبت (نبى ) و (رسول ) نسبت (عموم و خصوص مطلق است ) (باز هم دقت کنید)

نکته ها:

۱ – (خاتم ) چیست ؟

(خاتم ) (بر وزن حاتم ) آنگونه که ارباب لغت گفته اند به معنى چیزى است که به وسیله آن پایان داده مى شود، و نیز به معنى چیزى آمده است که با آن اوراق و مانند آن را مهر مى کنند.

در گذشته و امروز این امر معمول بوده و هست که وقتى مى خواهند در نامه یا ظرف یا خانه اى را ببندند و کسى آن را باز نکند روى در، یا روى قفل آن ماده چسبنده اى مى گذارند، و روى آن مهرى مى زنند که امروز از آن تعبیر به (لاک و مهر) مى شود.

و این به صورتى است که براى گشودن آن حتما باید مهر و آن شى ء چسبنده

شکسته شود، مهرى را که بر اینگونه اشیاء مى زنند (خاتم ) مى گویند، و از آنجا که در گذشته گاهى از گلهاى سفت و چسبنده براى این مقصد استفاده مى کردند لذا در متون بعضى از کتب معروف لغت در معنى خاتم مى خوانیم (ما یوضع على الطینة ) (چیزى بر گل مى زنند).

اینها همه به خاطر آن است که این کلمه از ریشه (ختم ) به معنى (پایان ) گرفته شده ، و از آنجا که این کار (مهر زدن ) در خاتمه و پایان قرار مى گیرد نام (خاتم ) بر وسیله آن گذارده شده است .

و اگر مى بینیم یکى از معانى (خاتم ) انگشتر است آن نیز به خاطر همین است که نقش مهرها را معمولا روى انگشترهایشان مى کندند، و به وسیله انگشتر نامه ها را مهر مى کردند، لذا در حالات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه هدى (علیهم السلام ) و شخصیتهاى دیگر از جمله مسائلى که مطرح مى شود نقش خاتم آنها است .

مرحوم (کلینى ) در (کافى ) از امام صادق (علیه السلام ) چنین نقل مى کند: ان خاتم رسول الله کان من فضة نقشه محمد رسول الله : (انگشتر پیامبر از نقره بود و نقش آن محمد رسول الله بود).

در بعضى از تواریخ آمده است که یکى از حوادث سال ششم هجرى این بود که پیامبر انگشتر نقش دارى براى خود انتخاب فرمود و این به خاطر آن بود که به او عرض کردند پادشاهان نامه هاى بدون مهر را نمى خوانند.

در کتاب (طبقات ) نیز آمده است هنگامى که پیامبر گرامى اسلام تصمیم گرفت دعوت خود را گسترش دهد، و به پادشاهان و سلاطین روى زمین نامه بنویسد دستور داد انگشترى برایش ساختند که روى آن محمد رسول الله حک شده

بود، و نامه هاى خود را با آن مهر مى کرد.

با این بیان به خوبى روشن مى شود که خاتم گر چه امروز به انگشتر تزیینى نیز اطلاق مى شود، ولى ریشه اصلى آن از ختم به معنى پایان گرفته شده است و در آن روز به انگشترهائى مى گفتند که با آن نامه ها را مهر مى کردند.

بعلاوه این ماده در قرآن مجید در موارد متعددى به کار، رفته ، و در همه جا به معنى پایان دادن و مهر نهادن است ، مانند الیوم نختم على افواههم و تکلمنا ایدیهم : (امروز – روز قیامت – مهر بر دهانشان مى نهیم و دستهاى آنها با ما سخن مى گوید) (یس – ۶۵).

ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة : (خداوند بر دلها و گوشهاى آنها (منافقان ) مهر نهاده (به گونه اى که هیچ حقیقتى در آن نفوذ نمى کند) و بر چشمهاى آنها پرده اى است ) (بقره – ۷).

از اینجا معلوم مى شود آنها که در دلالت آیه مورد بحث بر خاتمیت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و پایان گرفتن سلسله انبیاء به وسیله او وسوسه کرده اند به کلى از معنى این واژه بى اطلاع بوده اند، و یا خود را به بى اطلاعى زده اند، و گرنه هر کس ‍ کمترین اطلاعى از ادبیات عرب داشته باشد مى داند کلمه (خاتم النبیین ) به وضوح دلالت بر معنى خاتمیت دارد.

وانگهى اگر غیر از این تفسیر براى آیه گفته شود مفهوم سبک و بچه گانه اى پیدا خواهد کرد مثل اینکه بگوئیم پیامبر اسلام انگشتر پیامبران بود یعنى زینت پیامبران محسوب مى شد، زیرا مى دانیم انگشتر یک ابزار ساده براى انسان است و هرگز در ردیف خود انسان نخواهد بود و اگر آیه را چنین تفسیر کنیم مقام پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را فوق العاده تنزل داده ایم ، گذشته از اینکه با معنى لغوى سازگار نیست . لذا این واژه در تمام قرآن (در ۸ مورد) که این ماده به کار

رفته همه جا به معنى (پایان دادن و مهر نهادن ) آمده است .

۲ – دلائل خاتمیت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )

آیه فوق گرچه براى اثبات این مطلب کافى است ، ولى دلیل خاتمیت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) منحصر به آن نمى باشد، چه اینکه هم آیات دیگرى در قرآن مجید به این معنى اشاره مى کند، و هم روایات فراوانى در این باره وارد شده است .

از جمله در آیه ۱۹ سوره انعام مى خوانیم : و اوحى الى هذا القرآن لا نذرکم به و من بلغ : (این قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام کسانى را که این قرآن به آنها مى رسد انذار کنم ) (و به سوى خدا دعوت نمایم ).

وسعت مفهوم تعبیر و من بلغ (تمام کسانى که این سخن به آنها مى رسد) رسالت جهانى قرآن و پیامبر اسلام را از یکسو و مساله خاتمیت را از سوى دیگر روشن مى سازد.

آیات دیگرى که عمومیت دعوت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را براى جهانیان اثبات مى کند مانند تبارک الذى نزل الفرقان على عبده لیکون للعالمین نذیرا: (جاوید و پر برکت است خداوندى که قرآن را بر بنده اش نازل کرد تا تمام اهل جهان را انذار کند) (فرقان آیه ۱).

و مانند و ما ارسلناک الا کافة للناس بشیرا و نذیرا: (ما تو را جز براى عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستادیم ) (توبه آیه ۲۸).

و آیه قل یا ایها الناس انى رسول الله الیکم جمیعا: (بگو: اى مردم ! من فرستاده خدا به همه شما هستم) (اعراف آیه ۱۵۸).

با توجه به وسعت مفهوم (عالمین ) و (ناس ) و (کافة ) نیز مؤ ید این معنى است از این گذشته اجماع علماء اسلام از یکسو و ضرورى بودن این مساله در میان مسلمین از سوى دیگر، و روایات فراوانى که از پیامبر و دیگر پیشوایان اسلام رسیده

از سوى سوم مطلب را روشنتر مى سازد که به عنوان نمونه به ذکر چند روایت زیر قناعت مى کنیم !

۱ – در حدیث معروفى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که فرمود: حلالى حلال الى یوم القیامة و حرامى حرام الى یوم القیامة : (حلال من تا روز قیامت حلال است و حرام من تا روز قیامت حرام).

این تعبیر بیانگر ادامه این شریعت تا پایان جهان مى باشد.

گاهى حدیث فوق به صورت حلال محمد حلال ابدا الى یوم القیامة و حرامه حرام ابدا الى یوم القیامة لا یکون غیره و لا یجى ء غیره نیز نقل شده است : (حلال محمد همیشه تا روز قیامت حلال است و حرام او همیشه تا قیامت حرام است ، غیر آن نخواهد بود و غیر او نخواهد آمد).

۲ – حدیث معروف (منزله ) که در کتب مختلف شیعه و اهل سنت در مورد على (علیه السلام ) و داستان ماندن او بجاى پیامبر در مدینه به هنگام رفتن رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )، به سوى جنگ تبوک آمده نیز کاملا مساله خاتمیت را روشن مى کند، زیرا در این حدیث مى خوانیم : پیامبر به على (علیه السلام ) فرمود: انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى : (تو نسبت به من ، به منزله هارون نسبت به موسى هستى ، جز اینکه بعد از من پیامبرى نیست ) (بنابر این تو همه منصبهاى هارون را نسبت به موسى دارى جز نبوت ).

۳ – این حدیث نیز مشهور است و در بسیارى از منابع اهل سنت نقل شده که فرمود: مثلى و مثل الانبیاء کمثل رجل بنى بنیانا فاحسنه و اجمله ، فجعل الناس یطیفون به یقولون ما راءینا بنیانا احسن من هذا الا هذه اللبنة ، فکنت انا تلک اللبنة : (مثل من در مقایسه با انبیاء پیشین همانند مردى است که بنائى بسیار زیبا و جالب بسازد، مردم گرد آن بگردند و بگویند بنائى زیباتر از این نیست جز اینکه جاى یک خشت آن خالى است و من همان خشت آخرینم )!

این حدیث در صحیح مسلم به عبارات مختلف و از روات متعدد نقل شده ، حتى در یک مورد در ذیل آن این جمله آمده است : و انا خاتم النبیین .

و در حدیث دیگرى در ذیل آن مى خوانیم : جئت فختمت الانبیاء: (آمدم و پیامبران را پایان دادم ).

و نیز در صحیح بخارى (کتاب المناقب ) و مسند احمد حنبل ، و صحیح ترمذى ، و نسائى و کتب دیگر نقل شده ، و از احادیث بسیار معروف و مشهور است و مفسران شیعه و اهل سنت مانند طبرسى در مجمع البیان و قرطبى در تفسیرش ذیل آیه مورد بحث آورده اند.

۴ – در بسیارى از خطبه هاى نهج البلاغه نیز خاتمیت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) صریحا آمده است از جمله در خطبه ۱۷۳ در توصیف پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین مى خوانیم : امین وحیه و خاتم رسله و بشیر رحمته و نذیر نقمته : (او (محمد) امین وحى خدا، و خاتم پیامبران ، و بشارت دهنده رحمت و انذار کننده از عذاب او بود).

و در خطبه ۱۳۳ چنین آمده است : ارسله على حین فترة من الرسل ، و تنازع من الالسن ، فقفى به الرسل و ختم به الوحى : (او را پس ‍ از یک دوران

فترت بعد از پیامبران گذشته فرستاد به هنگامى که میان مذاهب مختلف نزاع در گرفته بود به وسیله او سلسله نبوت را تکمیل کرده و وحى را با او ختم نمود).

و در خطبه نخستین نهج البلاغه بعد از شمردن برنامه هاى انبیاء و پیامبران پیشین مى فرماید: الى ان بعث الله سبحانه محمدا رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) لانجاز عدته و اتمام نبوته : (تا زمانى که خداوند سبحان محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسولش را براى تحقق بخشیدن به وعده هایش و پایان دادن سلسله نبوت مبعوث فرمود.

۵ – و در پایان خطبه حجة الوداع همان خطبه اى که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آخرین حج و آخرین سال عمر مبارکش به عنوان یک وصیتنامه جامع براى مردم بیان کرد نیز مساله خاتمیت صریحا آمده است آنجا که مى فرماید: الا فلیبلغ شاهد کم غائبکم لا نبى بعدى و لا امة بعدکم : (حاضران به غائبان این سخن را برسانند که بعد از من پیامبرى نیست ، و بعد از شما امتى نخواهد بود، سپس دستهاى خود را به سوى آسمان بلند کرد آنچنان که سفیدى زیر بغلش نمایان گشت و عرضه داشت : اللهم اشهد انى قد بلغت : (خدایا گواه باش که من آنچه را باید بگویم گفتم ).

۶ – در حدیث دیگرى که در کتاب کافى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است چنین مى خوانیم : ان الله ختم بنبیکم النبیین فلا نبى بعده ابدا و ختم بکتابکم الکتب فلا کتاب بعده ابدا: (خداوند با پیامبر شما سلسله انبیاء را ختم کرد، بنابر این هرگز بعد از او پیامبرى نخواهد آمد و با کتاب آسمانى شما کتب آسمانى را پایان داد پس کتابى هرگز بعد از آن نازل نخواهد گشت )

حدیث در این زمینه در منابع اسلامى بسیار زیاد است بطورى که در کتاب معالم النبوة ۱۳۵ حدیث از کتب علماء اسلام از شخص ‍ پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و پیشوایان

بزرگ اسلام در این زمینه جمع آورى شده است .

۳ – پاسخ چند سؤ ال

۱ – خاتمیت چگونه با سیر تکاملى انسان سازگار است ؟

نخستین سؤ الى که در این بحث مطرح مى شود این است که مگر جامعه انسانیت ممکن است متوقف شود؟ مگر سیر تکاملى بشر حد و مرزى دارد؟ مگر با چشم خود نمى بینیم که انسانهاى امروز در مرحله اى بالاتر از علم و دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند؟.

با این حال چگونه ممکن است دفتر نبوت به کلى بسته شود و انسان در این سیر تکاملیش از رهبرى پیامبران تازه اى محروم گردد؟

(پاسخ ) این سؤ ال با توجه به یک نکته روشن مى شود و آن اینکه : گاه انسان به مرحله اى از بلوغ فکرى و فرهنگى مى رسد که مى تواند با استفاده مستمر از اصول و تعلیماتى که نبى خاتم به طور جامع در اختیار او گذارده راه را ادامه دهد بى آنکه احتیاج به شریعت تازه اى داشته باشد.

این درست به آن مى ماند که انسان در مقاطع مختلف تحصیلى در هر مقطع نیاز به معلم و مربى جدید دارد تا دورانهاى مختلف را بگذراند، اما هنگامى که به مرحله دکترا رسید و مجتهد و صاحبنظر در علم یا علوم مختلفى گردید در اینجا دیگر به تحصیلات خود نزد استاد جدیدى ادامه نمى دهد، بلکه به اتکاء آنچه از محضر اساتید پیشین و مخصوصا استاد اخیر دریافته ، به بحث و تحقیق و مطالعه و بررسى مى پردازد، و مسیر تکاملى خود را ادامه مى دهد، و به تعبیر دیگر نیازها و مشکلات راه را با آن اصول کلى که از آخرین استاد در دست دارد حل مى کند

بنابر این لزومى ندارد که با گذشت زمان همواره دین و آئین تازه اى پا به عرصه وجود بگذارد (دقت کنید).

و به تعبیر دیگر انبیاى پیشین براى اینکه انسان بتواند در این راه پر نشیب و فرازى که به سوى تکامل دارد پیش برود هر کدام قسمتى از نقشه این مسیر را در اختیار او گذاردند، تا این شایستگى را پیدا کرد که نقشه کلى و جامع تمام راه را، به وسیله آخرین پیامبر از سوى خداوند بزرگ ، در اختیار او بگذارد.

بدیهى است با دریافت نقشه کلى و جامع نیازى به نقشه دیگر نخواهد بود و این در حقیقت بیان همان تعبیرى است که در روایات خاتمیت آمده و پیامبر اسلام را آخرین آجر یا گذارنده آخرین آجر کاخ زیبا و مستحکم رسالت شمرده است .

اینها همه در مورد عدم نیاز به دین و آئین جدید است اما مساله رهبرى و امامت که همان نظارت کلى بر اجراى این اصول و قوانین و دستگیرى از واماندگان در راه مى باشد، مساله دیگرى است که انسان هیچ وقت از آن بى نیاز نخواهد بود، به همین دلیل پایان یافتن سلسله نبوت هرگز به معنى پایان یافتن سلسله امامت نخواهد بود، چرا که (تبیین ) و (توضیح این اصول ) و (عینیت بخشیدن و تحقق خارجى آنها) بدون استفاده از وجود یک رهبر معصوم الهى ممکن نیست .

۲ – قوانین ثابت چگونه با نیازهاى متغیر مى سازد؟

گذشته از مساله سیر تکاملى بشر که در سؤ ال اول مطرح بود سؤ ال دیگرى نیز در اینجا عنوان مى شود و آن اینکه مى دانیم مقتضییات زمانها و مکانها متفاوتند و به تعبیر دیگر نیازهاى انسان دائما در تغییر است ، در حالى که شریعت خاتم قوانین ثابتى دارد، آیا این قوانین ثابت مى تواند پاسخگوى نیازهاى متغیر انسان

در طول زمان بوده باشد؟

این سؤ ال را نیز با توجه به نکته زیر مى توان به خوبى پاسخ گفت و آن اینکه :

اگر تمام قوانین اسلام جنبه جزئى داشت و براى هر موضوعى حکم کاملا مشخص و جزئى تعیین کرده بود جاى این سؤ ال بود، اما با توجه به اینکه در دستورات اسلام یک سلسله اصول کلى و بسیار وسیع و گسترده وجود دارد که مى تواند بر نیازهاى متغیر منطبق شود، و پاسخگوى آنها باشد، دیگر جائى براى این ایراد نیست .

فى المثل با گذشت زمان یک سلسله قراردادهاى جدید و روابط حقوقى در میان انسانها پیدا مى شود که در عصر نزول قرآن هرگز وجود نداشت مثلا در آن زمان چیزى به نام (بیمه ) با شاخه هاى متعددش به هیچوجه موجود نبود و همچنین انواع شرکتهائى که در عصر و زمان ما بر حسب احتیاجات روز به وجود آمده ، ولى با اینحال یک اصل کلى در اسلام داریم که در آغاز سوره مائده به عنوان (لزوم وفاء به عهد و عقد) (یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود -

اى کسانى که ایمان آورده اید به قراردادهاى خود وفا کنید) آمده است و همه این قراردادها را مى تواند زیر پوشش خود قرار دهد، البته قیود و شروطى نیز به صورت کلى براى این اصل کلى در اسلام آمده است که آنها را نیز باید در نظر گرفت .

بنابر این قانون کلى در این زمینه ثابت است ، هر چند مصداقهاى آن در تغییرند و هر روز ممکن است مصداق جدیدى براى آن پیدا شود.

مثال دیگر اینکه ما قانون مسلمى در اسلام داریم به نام قانون لاضرر

که به وسیله آن مى توان هر حکمى را که سرچشمه ضرر و زیانى در جامعه اسلامى گردد محدود ساخت ، و بسیارى از نیازها را از این طریق بر طرف نمود.

گذشته از این مساله (لزوم حفظ نظام جامعه ) و (وجوب مقدمه واجب ) و مساله (تقدیم اهم بر مهم ) نیز مى تواند در موارد بسیار گسترده اى حلال مشکلات گردد.

علاوه بر همه اینها اختیاراتى که به حکومت اسلامى از طریق ولایت فقیه واگذار شده به او امکانات وسیعى براى گشودن مشکلها در چارچوب اصول کلى اسلام مى دهد.

البته بیان هر یک از این امور مخصوصا با توجه به مفتوح بودن باب اجتهاد (اجتهاد به معنى استنباط احکام الهى از مدارک اسلامى ) نیاز به بحث فراوانى دارد که پرداختن به آن ما را از هدف دور مى سازد، ولى با اینحال آنچه در اینجا به طور اشاره آوردیم مى تواند پاسخگوى اشکال فوق باشد.

۳ – چگونه انسانها از فیض ارتباط با عالم غیب محروم مى شوند؟

سؤ ال دیگر این است که نزول وحى و ارتباط با عالم غیب و ماوراء طبیعت علاوه بر اینکه موهبت و افتخارى است براى جهان بشریت ، روزنه امیدى براى همه مؤ منان راستین محسوب مى شود.

آیا قطع شدن این راه ارتباطى و بسته شدن این روزنه امید محرومیت بزرگى براى انسانهائى که بعد از رحلت پیامبر خاتم زندگى مى کنند محسوب نخواهد شد.

پاسخ این سؤ ال نیز با توجه به نکته زیر روشن مى شود و آن اینکه :

اولا: وحى و ارتباط با عالم غیب وسیله اى است براى درک حقایق هنگامى که گفتنیها گفته شد و همه نیازمندیها تا دامنه قیامت در اصول کلى و تعلیمات جامع پیامبر خاتم بیان گردید قطع این راه ارتباطى دیگر مشکلى ایجاد نمى کند.

ثانیا آنچه بعد از ختم نبوت براى همیشه قطع مى شود مسئله وحى براى شریعت تازه و یا تکمیل شریعت سابق است ، نه هر گونه ارتباط با ماوراء جهان طبیعت ، زیرا هم امامان با عالم غیب ارتباط دارند، و هم مؤ منان راستینى که بر اثر تهذیب نفس حجابها را از دل کنار زده اند و به مقام کشف و شهود نائل گشته اند.

فیلسوف معروف صدر المتالهین شیرازى در (مفاتیح الغیب ) چنین مى گوید: وحى یعنى نزول فرشته بر گوش و دل به منظور ماموریت و پیامبرى هر چند منقطع شده است و فرشته اى بر کسى نازل نمى شود و او را مامور اجراى فرمانى نمى کند، زیرا به حکم اکملت لکم دینکم : آنچه از این راه باید به بشر برسد رسیده است ، ولى باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد ممکن نیست این راه مسدود گردد.

اصولا این ارتباط نتیجه ارتقاء نفس و پالایش روح و صفاى باطن است و ارتباطى به مساله رسالت و نبوت ندارد، بنابر این در هر زمان مقدمات و شرائط آن حاصل گردد این رابطه معنوى بر قرار خواهد گشت و هیچگاه نوع بشر از این فیض بزرگ محروم نبوده و نخواهد بود (دقت کنید).

آیه و ترجمه

 

یا اءیها الذین امنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا (۴۱)

و سبحوه بکرة و اءصیلا (۴۲)

هو الذى یصلى علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمات الى النور و کان بالمؤ منین رحیما (۴۳)

تحیتهم یوم یلقونه سلام و اعدلهم اجرا کریما (۴۴)

 

 

ترجمه :

 

41 – اى کسانى که ایمان آورده اید خدا را بسیار یاد کنید.

۴۲ – و صبح و شام او را تسبیح نمائید.

۴۳ – او کسى است که بر شما درود و رحمت مى فرستد و فرشتگان او (نیز براى شما تقاضاى رحمت مى کنند) تا شما را از ظلمات (جهل و شرک و گناه ) به سوى نور (ایمان و علم و تقوى ) رهنمون گردد، او نسبت به مؤ منان مهربان است .

۴۴ – تحیت آنان در روزى که او را دیدار مى کنند سلام است ، و براى آنها پاداش پر ارزشى فراهم ساخته است .

تفسیر:

رحمت و درود خدا و فرشتگان راهگشاى مؤ منان

از آنجا که در آیات گذشته سخن از وظائف سنگین پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در مقام تبلیغ رسالت بود، در آیات مورد بحث براى فراهم آوردن زمینه این تبلیغ و گسترش دامنه آن در تمام محیط بخشى از وظائف مؤ منان را بیان مى کند،

روى سخن را به همه آنها کرده چنین مى گوید:

(اى کسانى که ایمان آورده اید خدا را فراوان یاد کنید) (یا ایها الذین امنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا).

(و صبح و شام او را تسبیح و تنزیه نمائید) (و سبحوه بکرة و اصیلا)

آرى چون عوامل غفلت در زندگى مادى بسیار فراوان و تیرهاى وسوسه شیاطین از هر سو به طرف انسان پرتاب مى گردد براى مبارزه با آن راهى جز (ذکر کثیر) نیست . (ذکر کثیر) به معنى واقعى کلمه یعنى (توجه با تمام وجود به خداوند) نه تنها با زبان و لقلقه لسان .

ذکر کثیرى که در همه اعمال انسان پرتوافکن باشد، و نور و روشنائى بر آنها بپاشد.

به این ترتیب قرآن همه مؤ منان را در این آیه موظف مى کند که در همه حال به یاد خدا باشید.

به هنگام عبادت یاد او کنید و حضور قلب و اخلاص داشته باشید.

به هنگام حضور صحنه هاى گناه یاد او کنید و چشم بپوشید، و یا اگر لغزشى رویداد توبه کنید و به راه حق باز گردید.

به هنگام نعمت یاد او کنید و شکرگزار باشید.

و به هنگام بلا و مصیبت یاد او کنید و صبور و شکیبا باشید.

خلاصه یاد او را که در هر صحنه اى از صحنه هاى زندگى انگیزه واکنش مناسب و الهى است ، فراموش ننمائید.

در حدیثى که در (صحیح ترمذى ) و (مسند احمد) از (ابو سعید خدرى ) از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده چنین مى خوانیم : که از آن حضرت پرسیدند: اى العباد افضل درجة عند الله یوم القیامة : (کدامیک از بندگان در روز

قیامت مقامشان از همه برتر است )؟!

فرمود: الذاکرون الله کثیرا: (آنها که خدا را بسیار یاد مى کنند).

ابو سعید مى گوید: عرض کردم یا رسول الله ! و من الغازى فى سبیل الله ؟: (آیا چنین کسانى حتى از جنگجویان راه خدا والامقامترند)؟!

فرمود: لو ضرب بسیفه فى الکفار و المشرکین حتى ینکسر و یختضب دما لکان الذاکرون الله افضل درجه منه ! (اگر با شمشیرش ‍ آنقدر بر پیکر کفار و مشرکین بزند که شمشیرش بشکند و با خون رنگین شود آنها که یاد خدا بسیار مى کنند از او برترند)!.

چرا که جهاد خالصانه نیز بدون ذکر کثیر خداوند ممکن نیست .

و از اینجا معلوم مى شود که ذکر کثیر معنى وسیعى دارد و اگر در بعضى از روایات به تسبیح حضرت فاطمه زهرا علیها السلام (۳۴ مرتبه الله اکبر و ۳۳ مرتبه الحمد لله و ۳۳ مرتبه سبحان الله ) و در کلمات بعضى از مفسران به ذکر صفات علیا و اسماء حسنى و تنزیه پروردگار از آنچه شایسته او نیست یا مانند آن تفسیر شده ، همه از قبیل بیان ذکر مصداق روشن است ، نه محدود ساختن مفهوم آیه به خصوص این مصادیق است.

همانگونه که از سیاق آیات به خوبى بر مى آید منظور از (تسبیح خداوند در هر صبح و شام ) همان دوام تسبیح است ، و ذکر خصوص این دو وقت به عنوان آغاز و پایان روز مى باشد، و اینکه بعضى آن را به نماز صبح و عصر یا مانند آن تفسیر کرده اند باز از قبیل ذکر مصداق است .

به این ترتیب (ذکر کثیر خداوند، و تسبیح او هر صبح و شام ) جز به تداوم توجه به پروردگار و تنزیه و تقدیس مداوم او از هر عیب و نقص حاصل نمى گردد، و مى دانیم که یاد خدا براى روح و جان انسان همچون غذا و آب است براى تن ،

در آیه ۲۸ سوره رعد آمده است الا بذکر الله تطمئن القلوب : (آگاه باشید تنها با یاد خدا دلها آرامش مى یابد)!.

آرامش و اطمینان دل نیز نتیجه اش همان است که در آیات ۲۷ – ۳۰ سوره فجر آمده است : یا ایتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربک راضیة مرضیة فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى : (اى نفس مطمئن و آرام ! به سوى پروردگارت باز گرد، در حالى که هم تو از او خشنود هستى و هم او از تو خشنود است ، سپس در زمره بندگانم در آى ، و در بهشتم وارد شو)!

آیه بعد در حقیقت نتیجه و علت غائى ذکر و تسبیح مداوم است ، مى فرماید: (او کسى است که بر شما درود و رحمت مى فرستد، و فرشتگان او نیز براى شما تقاضاى رحمت مى کنند تا شما را از ظلمات جهل و شرک و کفر بیرون آورد و به سوى نور ایمان و علم و تقوا رهنمون شود) (هو الذى یصلى علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمات الى النور).

(چرا که او نسبت به مؤ منان رحیم و مهربان است و به همین دلیل هدایت و رهبرى آنها را بر عهده گرفته و فرشتگانش را نیز مامور امداد آنها نموده است ) (و کان بالمؤ منین رحیما).

(یصلى ) از ماده (صلاة ) در اینجا به معنى توجه و عنایت مخصوص است ، این عنایت در مورد خداوند همان نزول رحمت است ، و در مورد فرشتگان استغفار و تقاضاى رحمت مى باشد، چنانکه در آیه ۷ سوره غافر مى خوانیم : و یستغفرون للذین آمنوا: (حاملان عرش خدا براى مؤ منان استغفار مى کنند).

به هر حال این آیه بشارت بزرگ و نوید عظیمى براى مؤ منانى که همواره به یاد خدا هستند در بر دارد، چرا که با صراحت مى گوید: آنها در سیر خود به سوى الله تنها نیستند، بلکه به مقتضاى (یصلى ) که فعل مضارع است و دلیل

بر استمرار مى باشد همواره زیر پوشش رحمت خداوند و فرشتگان او قرار دارند، در سایه این رحمت پرده هاى ظلمت شکافته مى شود، و نور علم و حکمت و ایمان و تقوا را بر قلب و جان آنها مى پاشد.

آرى این آیه بشارتى است بزرگ براى همه سالکان راه حق و به آنها نوید مى دهد که از جانب معشوق کششى نیرومند است ، تا کوشش عاشق بیچاره بجائى برسد!

این آیه تضمینى است براى همه مجاهدان راه الله که سوگند شیطان در زمینه اغواى فرزندان آدم دامان آنها را نمى گیرد، چرا که در زمره خالصان و مخلصان قرار دارند، و شیطان از همان روز نخست از گمراه ساختن آنها اظهار عجز و ناتوانى کرده و گفته است فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین : (به عزتت سوگند همه را گمراه مى کنم جز بندگان مخلصت )! (ص – ۸۲ و ۸۳).

جمله و کان بالمؤ منین رحیما با توجه به اینکه (کان ) فعل ماضى است و دلیل بر این است که همیشه خداوند نسبت به مؤ منان رحمت خاصى داشته ، تاکید مجددى است بر آنچه در آغاز این آیه آمده است .

آرى این رحمت خاص خدا است که مؤ منان را از ظلمات اوهام و شهوات و وساوس شیطانى بیرون مى آورد، و به نور یقین و اطمینان و تسلط بر نفس رهنمون مى گردد که اگر رحمت او نبود این راه پر پیچ و خم هرگز پیموده نمى شد.

و در آخرین آیه مورد بحث مقام مؤ منان و پاداش آنها را به عالیترین وجه و در کوتاهترین عبارت ترسیم کرده مى گوید: (تحیت فرشتگان الهى به آنها در روز قیامت روزى که او را دیدار مى کنند سلام است ) (تحیتهم یوم یلقونه سلام ).

(تحیت ) از ماده (حیات ) به معنى دعا کردن براى سلامت و حیات دیگرى

است (براى توضیح بیشتر به جلد ۴ صفحه ۴۲ مراجعه فرمائید).

این سلامى است که نشانه سلامت از عذاب و از هر گونه درد و رنج و ناراحتى است ، سلامى است تواءم با آرامش و اطمینان .

گر چه بعضى از مفسران معتقدند که معنى (تحیتهم ) اشاره به درود و تحیت مؤ منان به یکدیگر مى باشد، ولى با توجه به آیات قبل که در آن سخن از صلاة و رحمت الهى و ملائکه در این جهان بود ظاهر این است که این تحیت نیز از ناحیه فرشتگانش در آخرت است ، چنانکه در (آیه ۲۳ سوره رعد) مى خوانیم : و الملائکة یدخلون علیهم من کل باب سلام علیکم بما صبرتم : آنروز فرشتگان از هر درى بر مؤ منان وارد مى شوند، و به آنها مى گویند سلام بر شما به خاطر صبر و شکیبائیتان .

از آنچه گفتیم ضمنا روشن شد که مراد از جمله (یوم یلقونه ) همان روز قیامت است که (روز لقاء الله )نامیده شده ، و معمولا این تعبیر در آیات قرآن در همین معنى به کار مى رود.

بعد از این تحیت که در حقیقت مربوط به آغاز کار است اشاره به پایان کار آنها کرده ، مى فرماید: (خداوند براى آنها پاداش پر ارزشى فراهم ساخته است ) (و اعد لهم اجرا کریما).

جمله اى که در عین اختصار همه چیز در آن جمع است و همه نعمتها و مواهب در آن نهفته است .

نکته ها:

۱ – یاد خدا در همه حال

هنگامى که نام خدا برده مى شود یک دنیا عظمت ، قدرت ، علم ، و حکمت در قلب انسان متجلى مى گردد، چرا که او داراى اسماء حسنى و صفات علیا

و صاحب تمام کمالات ، و منزه از هر گونه عیب و نقص است .

توجه مداوم به چنین حقیقتى که داراى چنان اوصافى است روح انسان را به نیکیها و پاکیها سوق مى دهد، و از بدیها و زشتیها پیراسته مى دارد، و به تعبیر دیگر بازتاب صفات او در جان انسان تجلى مى کند.

توجه به چنین معبود بزرگى موجب احساس حضور دائم در پیشگاه او است ، و با این احساس فاصله انسان از گناه و آلودگى بسیار زیاد مى شود.

یاد او یاد آورى مراقبت او است ، یاد حساب و جزاى او است ، یاد دادگاه عدل او و بهشت و دوزخ او است و چنین یادى است که جان را صفا، و دل را نور و حیات مى بخشد.

به همین دلیل در روایات اسلامى آمده است که هر چیز اندازه اى دارد جز یاد خدا که هیچ حد و مرزى براى آن نیست ! امام صادق (علیه السلام ) طبق روایتى که در اصول کافى آمده مى فرماید: ما من شى ء الا و له حد ینتهى الیه الا الذکر، فلیس له حد ینتهى الیه !: (هر چیز حدى دارد که وقتى به آن رسد پایان مى پذیرد جز ذکر خدا که حدى که با آن پایان گیرد ندارد).

سپس مى افزاید: فرض الله عز و جل الفرائض فمن اداهن فهو حدهن ، و شهر رمضان فمن صامه فهو حده ، و الحج فمن حج حده ، الا الذکر، فان الله عز و جل لم یرض منه بالقلیل و لم یجعل له حدا ینتهى الیه ، ثم تلا: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا:

(خداوند نمازهاى فریضه را واجب کرده است ، هر کس آنها را ادا کند حد آن تامین شده ، ماه مبارک رمضان را هر کس روزه بگیرد حدش انجام گردیده و حج را هر کس (یکبار) بجا آورد همان حد آن است ، جز ذکر الله که خداوند به مقدار قلیل آن راضى نشده و براى کثیر آن نیز حدى قائل نگردیده ، سپس به عنوان شاهد این سخن آیه (یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا…)

را تلاوت فرمود.

امام صادق (علیه السلام ) در ذیل همین روایت از پدرش امام باقر (علیه السلام ) نقل مى کند که او کثیر الذکر بود، هر وقت با او راه مى رفتم ذکر خدا مى گفت ، و به هنگام غذا خوردن نیز به ذکر خدا مشغول بود، حتى هنگامى که با مردم سخن مى گفت از ذکر خدا غافل نمى شد…

و سرانجام با این جمله پر معنى حدیث فوق پایان مى گیرد: و البیت الذى یقراء فیه القرآن ، و یذکر الله عز و جل فیه تکثر برکته ، و تحضره الملائکة ، و تهجر منه الشیاطین ، و یضى ء لاهل السماء کما یضى ء الکوکب الدرى لاهل الارض : (خانه اى که در آن تلاوت قرآن شود، و یاد خدا گردد، برکتش افزون خواهد شد، فرشتگان در آن حضور مى یابند، و شیاطین از آن فرار مى کنند، و براى اهل آسمانها مى درخشد همانگونه که ستاره درخشان براى اهل زمین (اما به عکس خانه اى که در آن تلاوت قرآن و ذکر خدا نیست برکاتش کم خواهد بود، فرشتگان از آن هجرت مى کنند و شیاطین در آن حضور دائم دارند).

این موضوع به قدرى اهمیت دارد که در حدیثى یاد خدا معادل تمام خیر دنیا و آخرت شمرده شده است چنانکه از رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده : من اعطى لسانا ذاکرا فقد اعطى خیر الدنیا و الاخرة : (آن کس که خدا زبانى به او داده که به ذکر پروردگار مشغول است خیر دنیا و آخرت به او داده شده است ).

روایات در اهمیت یاد خدا آن قدر زیاد است که اگر بخواهیم همه آنها را در اینجا بیاوریم از وضع کتاب بیرون خواهیم رفت ، این سخن را با حدیث کوتاه و پر معنى دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) پایان مى دهیم آنجا که فرمود: من

اکثر ذکر الله عز و جل اظله الله فى جنته : هر کس بسیار یاد خدا کند خدا او را در سایه لطف خود در بهشت برین جاى خواهد داد)!.

(کسانى که بخواهند آگاهى بیشترى در این زمینه پیدا کنند به جلد دوم اصول کافى ابوابى که در باره ذکر الله است مراجعه نمایند، بخصوص بابى که مى گوید: بسیارى از آفات و بلاها و مصائب دامن کسانى را که ذکر خدا مى گویند نمیگیرد).

تاکید بر این مطلب را لازم نمیدانیم که اینهمه برکات و خیرات مسلما مربوط به ذکر لفظى و حرکت زبان که خالى از فکر و اندیشه و عمل باشد نیست ، بلکه هدف ذکرى است که سرچشمه فکر گردد، همان فکرى که بازتاب گستردهاش در اعمال انسان آشکار شود. چنانکه در روایات به این معنى تصریح مى کند.

۲ – توضیحى در باره (لقاء الله )

گفتیم که این تعبیر در قرآن مجید معمولا اشاره به قیامت است و از آنجا که ملاقات حسى در مورد پروردگار مفهوم ندارد، چرا که او نه جسم است و نه داراى عوارض جسم ، بعضى از مفسران ناچار شده اند به اصطلاح مضافى در اینجا در تقدیر بگیرند و بگویند منظور (لقاء ثواب الله ) یا (ملاقات فرشتگان خدا)است .

اما (لقاء) را مى توان در اینجا به معنى لقاى حقیقى و با چشم دل گرفت چرا که در قیامت حجابها کنار میرود و عظمت خدا و آیات او از هر زمان روشنتر جلوه مى کند، انسان به مقام شهود باطنى و دید قلبى مى رسد و هر کس به مقدار معرفت و عمل صالحش به مرحله عالیترى از این شهود نائل میگردد.

فخر رازى در تفسیرش در اینجا بیان جالب دیگرى دارد که با آنچه گفتیم قابل جمع است ، او مى گوید: انسان در این دنیا به خاطر غرق شدن در امور مادى و تلاش براى معاش غالبا از خدا غافل مى شود، ولى در قیامت که همه این شواغل فکرى بر طرف میگردد انسان با تمام وجودش متوجه پروردگار عالم مى شود و این است معنى لقاء الله .

ضمنا از آنچه گفتیم روشن شد که گفتار بعضى از مفسران که این تعبیر را اشاره به لحظه مرگ و ملاقات با فرشته مرگ دانستهاند نه مناسب آیات مورد بحث است و نه تعبیرات مشابه آن در آیات دیگر قرآن ، به خصوص که ضمیر مفعولى در جمله یلقونه به صورت مفرد آمده که اشاره به ذات پاک خدا است ، در حالى که فرشتگان قبض ارواح جمعند و کلمه ملائکة در آیه قبل نیز به صورت جمع آمده است (مگر اینکه کلمهاى در تقدیر گرفته شود).

۳ – پاداشهاى مؤ منان هم اکنون آماده است !

جمله اعدلهم اجرا کریما که نشان مى دهد هم اکنون بهشت و نعمتهایش آفریده شده و در انتظار مؤ منان است این سؤ ال را ممکن است برانگیزد که آماده ساختن در مورد کسانى شایسته است که قدرتشان محدود باشد و گاه نتوانند به هنگام نیاز آنچه را مى خواهند فراهم سازند، ولى در برابر قدرت نامحدود پروردگار که هر لحظه چیزى را اراده کند فرمان مى دهد موجود شو! آن نیز فورا موجود مى شودچنین نیازى احساس نمیگردد، پس تکیه روى آماده سازى در این آیه و سایر آیات قرآن براى چه منظورى است ؟!

 

اما توجه به یک نکته ، مشکل را حل مى کند و آن اینکه : آماده ساختن چیزى همیشه براى محدود بودن قدرت نیست ، بلکه گاه براى دلگرمى و اطمینان

خاطر بیشتر، و گاه براى احترام و اکرام فزونتر میباشد، لذا اگر ما مهمانى را دعوت کنیم و از مدتى قبل مشغول آماده ساختن وسائل پذیرائى او باشیم احترام و اهمیت بیشترى براى او قائل شده ایم ، به عکس اگر در همان روز و همان ساعت ورودش دست به کار تهیه وسائل پذیرائى شویم این خود یکنوع بى اعتنائى و کم احترامى محسوب مى شود.

در عین حال این سخن مانع از آن نخواهد بود که هر قدر افراد با ایمان تلاش و کوشش بیشترى در خودسازى و معرفت و پاکى عمل کنند پاداشهاى آماده شده الهى تکامل بیشترى پیدا کند و به موازات آن به سوى کمال پیش رود.

آیه و ترجمه

 

 

 

یا اءیها النبى انا اءرسلنک شهدا و مبشرا و نذیرا (۴۵)

و داعیا الى الله باذنه و سراجا منیرا (۴۶)

و بشر المؤ منین باءن لهم من الله فضلا کبیرا (۴۷)

و لا تطع الکفرین و المنفقین و دع اءذئهم و توکل على الله و کفى بالله وکیلا (۴۸)

 

 

ترجمه :

 

45 – اى پیامبر! ما تو را به عنوان گواه فرستادیم و بشارت دهنده و انذار کننده .

۴۶ – و تو را دعوت کننده به سوى الله به فرمان او قرار دادیم ، و چراغ روشنى بخش .

۴۷ – و مؤ منان را بشارت ده که براى آنها از سوى خدا فضل و پاداش بزرگى است .

۴۸ – و از کافران و منافقان اطاعت مکن ، و به آزارهاى آنها اعتنا منما، بر خدا توکل کن ، و همین بس که خدا حامى و مدافع (تو) باشد.

تفسیر:

تو چراغ فروزانى !

در این آیات روى سخن به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلّم ) است ولى نتیجه آن براى مؤ منان است و به این ترتیب آیات گذشته را که پیرامون بخشى از وظایف مؤ منان بحث مى کرد تکمیل مى کند.

در دو آیه اول از این چهار آیه پنج توصیف براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده و در دو آیه دیگر بیان پنج وظیفه است که همه به یکدیگر مربوط و مکمل

یکدیگر مى باشد.

نخست مى فرماید: (اى پیامبر ما تو را به عنوان شاهد و گواه فرستادیم ) (یا ایها النبى انا ارسلناک شاهدا).

او از یکسو گواه اعمال امت است ، چرا که اعمال آنها را مى بیند چنانکه در جاى دیگر مى خوانیم : و قل اعملوا فسیرى الله عملکم و رسوله و المؤ منون بگو عمل کنید خداوند و رسول او و مؤ منان (امامان معصوم ) اعمال شما را مى بینند) (توبه – ۱۰۵) و این آگاهى از طریق مساله عرض اعمال امت بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و امامان (علیهم السلام ) تحقق مى پذیرد که شرح آن ذیل همان آیه (جلد هشتم صفحه ۱۲۴) آمده است .

و از سوى دیگر شاهد و گواه بر انبیاى پیشین است که آنها خود گواه امت خویش بودند فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید و جئنابک على هؤ لاء شهیدا: (حال آنها چگونه است آن روز که براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مى طلبیم و تو را گواه بر اعمال اینها قرار خواهیم داد) (نساء۴۱).

و از سوى سوم وجود تو با اوصاف و اخلاقت با برنامه هاى سازنده ات با سوابق درخشانت و با عملکردت شاهد و گواه بر حقانیت مکتبت ، و شاهد و گواه بر عظمت و قدرت پروردگار است .

سپس به توصیف دوم و سوم پرداخته مى فرماید: (ما تو را بشارت دهنده و انذار کننده قرار دادیم ) (و مبشرا و نذیرا).

بشارت دهنده نیکوکاران به پاداش بى پایان پروردگار، به سلامت و سعادت جاودان ، به پیروزى و موفقیت پر افتخار.

و انذار کننده کافران و منافقان از عذاب دردناک الهى ، از خسارت تمام سرمایه هاى وجودى ، و از سقوط در دامان بدبختى در دنیا و آخرت .

و همانگونه که قبلا هم گفته ایم بشارت و انذار همه جا باید تواءم با هم

و متعادل با یکدیگر باشد چرا که نیمى از وجود انسان را علاقه جلب منفعت و نیم دیگرى را دفع مضرت تشکیل مى دهد، (بشارت ) انگیزه بخش اول است و (انذار) انگیزه بخش دوم ، و آنها که در برنامه هاى خود تنها روى یک قسمت تکیه مى کنند انسان را به حقیقت نشناخته اند و انگیزه هاى حرکت او را مورد توجه قرار نداده اند.

آیه بعد به چهارمین و پنجمین وصف پیامبر اشاره کرده مى گوید: (ما تو را دعوت کننده به سوى الله به فرمان او قرار دادیم ، و هم چراغ روشنى بخش ) (و داعیا الى الله باذنه و سراجا منیرا).

در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:

۱ – مقام (شهود) و گواه بودن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قبل از همه اوصاف او ذکر شده چرا که این مقام ، نیاز به مقدمه اى جز وجود پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و رسالت او ندارد و همینکه به این مقام منصوب گشت شاهد بودن او از تمام جهاتى که در بالا گفتیم مسلم مى شود، ولى مقام بشارت و انذار برنامه هائى است که بعد از آن تحقق مى یابد.

۲ – دعوت به سوى خداوند مرحله اى است بعد از بشارت و انذار، چرا که بشارت و انذار وسیله اى است براى آماده ساختن افراد به منظور پذیرش حق ، هنگامى که از طریق تشویق و تهدید آمادگى پذیرش حاصل شد، دعوت به سوى خداوند شروع مى شود، تنها در اینجا است که دعوت مؤ ثر خواهد افتاد.

۳ – با اینکه همه کارهاى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به اذن و فرمان خدا است در اینجا

تنها برنامه دعوت مقید به اذن پروردگار شده ، و این به خاطر آن است که مشکلترین و مهمترین کار پیامبران همان دعوت به سوى خدا است چرا که باید مردم را در مسیرى بر خلاف هوسها و شهوات سیر دهد و در این مرحله باید اذن و فرمان و یارى خدا باشد تا به انجام رسد، ضمنا روشن شود که پیامبر از خود چیزى ندارد و آنچه مى گوید به اذن خدا است .

۴ – سراج منیر بودن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با توجه به اینکه سراج به معنى چراغ و منیر به معنى نورافشان است اشاره به معجزات و دلائل حقانیت و نشانه هاى صدق دعوت پیامبر است ، او چراغ روشنى است که خودش گواه خویش است ، تاریکیها و ظلمات را مى زداید، و چشمها و دلها را به سوى خود متوجه مى کند، و همانگونه که آفتاب آمد دلیل آفتاب وجود او نیز دلیل حقانیت او است .

قابل توجه اینکه در قرآن مجید چهار بار واژه (سراج ) آمده که در سه مورد به معنى (خورشید) است ، از جمله در سوره نوح آیه ۱۶ مى فرماید: و جعل القمر فیهن نورا و جعل الشمس سراجا: (خداوند ماه را نور آسمانها و خورشید چراغ فروزنده آن قرار داد).

گفتیم (سراج ) در اصل به معنى چراغ است که در سابق با استفاده از فتیله و (روغن قابل اشتعال ) و امروز با نیروى برق و مانند آن منبع نور و روشنائى است ، ولى به گفته (راغب ) در (مفردات ) این کلمه تدریجا به هر منبع نور و روشنائى اطلاق شده است . و اطلاق آن به خورشید به خاطر آن است که نور آن از درونش مى جوشد، و همچون ماه اکتساب نور از منبع دیگرى نمى کند.

وجود پیامبر همچون خورشید تابانى است که ظلمتهاى جهل و شرک و کفر

را از افق آسمان روح انسانها مى زداید ولى همانگونه که نابینایان از نور آفتاب استفاده نمى کنند و خفاشانى که چشمشان توانائى دیدن این نور را ندارد خود را از آن پنهان مى دارند، کوردلان لجوج نیز از این نور هرگز استفاده نکرده و نمى کنند، و ابوجهل ها دست در گوش مى کردند که آهنگ قرآن او را نشنوند.

همیشه ظلمت و تاریکى مایه اضطراب و وحشت است و نور سبب آرامش ، دزدان از تاریکى شب استفاده مى کنند، و حیوانات درنده بیابان غالبا در تاریکى شب از لانه خود بیرون مى آیند.

تاریکى مایه پراکندگى است ، و نور سبب جمعیت و اجتماع است ، به همین دلیل اگر چراغى را در یک شب تاریک در میان بیابانى روشن کنیم در مدت کوتاهى انواع حشرات دور آن جمع مى شوند.

روشنائى و نورمایه نمو درختان ، پرورش گلها، رسیدن میوه ها، و خلاصه تمام فعالیتهاى حیاتى است ، و تشبیه وجود پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به یک منبع نور همه این مفاهیم را در ذهن تداعى مى کند.

وجود پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مایه آرامش ، و فرار دزدان دین و ایمان ، و گرگان بیرحم ستمگر جامعه ها، و موجب جمعیت خاطر، و پرورش و نمو روح ایمان و اخلاق ، و خلاصه مایه حیات و جنبش و حرکت است ، و تاریخ زندگى او شاهد و گواه زنده این موضوع است .

گفتیم در دو آیه دیگر از آیات مورد بحث بیان پنج وظیفه از وظائف مهم پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به دنبال بیان اوصاف پنجگانه او است نخست مى فرماید: (به مؤ منان بشارت ده که براى آنها از سوى خدا فضل و پاداش بزرگى است ) (و بشر المؤ منین بان لهم من الله فضلا کبیرا).

اشاره به اینکه مساله (تبشیر) پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تنها محدود به پاداش اعمال نیک مؤ منان نمى شود، بلکه خداوند آنقدر از فضل خود به آنها مى بخشد که موازنه میان عمل و پاداش را به کلى بر هم میزند، چنانکه آیات دیگر قرآن شاهد گویاى این مدعا است .

در یک جا مى فرماید: من جاء بالحسنة فله عشر امثالها: (کسى که کار نیکى کند ده برابر به او پاداش داده مى شود) (انعام – ۱۶۰).

در جاى دیگر مى گوید: مثل الذین ینفقون اموالهم فى سبیل الله کمثل حبة انبتت سبع سنابل فى کل سنبلة ماءة حبة و الله یضاعف لمن یشاء (بقره ۲۶۱) که بر طبق آن گاه پاداش انفاق هفتصد برابر، و گاه بیش از هزاران برابر خواهد بود.

و گاه از این هم فراتر مى رود و مى گوید: فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعین : (هیچکس نمى داند چه پاداشهائى که موجب روشنائى چشمها است براى او پنهان داشته شده (الم سجده – ۱۷).

به این ترتیب ابعاد فضل کبیر الهى را از آنچه در وهم و تصور بگنجد دورتر و فراتر مى برد.

بعد از آن به دستور دوم و سوم پرداخته مى گوید: (از کافران و منافقان اطاعت مکن ) (و لا تطع الکافرین المنافقین ).

بدون شک رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هرگز اطاعتى از کافران و منافقان نداشت ، اما اهمیت موضوع به قدرى است که به عنوان تاکید براى شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و هشدار و سرمشقى براى دیگران ، روى این موضوع مخصوصا تکیه کند، چه اینکه از خطرات مهمى که بر سر راه رهبران راستین قرار دارد به سازش و تسلیم کشیدن در اثناء مسیر است که گاه از طریق تهدید، و گاه از طریق دادن امتیازات ، زمینه هاى

آن فراهم مى شود، تا آنجا که گاهى انسان به اشتباه مى افتد و گمان مى کند راه وصول به هدف تن دادن به چنین سازش و تسلیمى است ، همان سازش و تسلیمى که نتیجه اش عقیم ماندن همه تلاشها و کوششها و خنثى شدن همه مجاهدات است .

تاریخ اسلام نشان مى دهد که بارها کافران و یا گروههائى از منافقان کوشیدند پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به چنین موضعى بکشانند، گاه پیشنهاد کردند که نام بتها را به بدى نبرد و از آنها انتقاد نکند، و گاه گفتند اجازه ده یکسال معبود تو را بپرستیم و یکسال هم تو معبودان ما را پرستش کن و گاه مى گفتند به ما مهلت ده تا یکسال دیگر به برنامه هاى خود ادامه دهیم و بعد ایمان بیاوریم ، گاه پیشنهاد کردند تهیدستان و مؤ منان فقیر را از گرد خود دور کن تا ما ثروتمندان متنفذ با تو همصدا شویم ، و گاه اعلام آمادگى براى دادن امتیازات مالى و پست و مقام حساس و زنان زیبا و مانند آن کردند!

مسلم است همه اینها دامهاى خطرناکى بود بر سر راه پیشرفت سریع اسلام و ریشه کن شدن کفر و نفاق ، و اگر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در برابر یکى از این پیشنهادها انعطاف و نرمشى به خرج مى داد پایه هاى انقلاب اسلامى فرو مى ریخت و تلاشها هرگز به نتیجه نمى رسید.

سپس در چهارمین و پنجمین دستور چنین مى گوید: اعتنائى به آزارهاى آنها مکن ، بر خدا توکل نما و همین بس که خدا حامى و مدافع تو است (و دع اذاهم و توکل على الله و کفى بالله وکیلا).

این قسمت از آیه نشان مى دهد که آنها براى تسلیم ساختن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) او را سخت در فشار قرار داده بودند، و انواع آزارها چه از طریق زخم زبان و بدگوئى و جسارت ، و چه از طریق آزار بدنى ، و چه محاصره اقتصادى نسبت به او و یارانش روا مى داشتند، البته در دوران مکه به صورتى ، و در دوران مدینه به صورت دیگر، زیرا اذى واژهاى است که همه انواع آزار را شامل مى شود.

(راغب ) در (مفردات ) مى گوید: (اذى به معنى هر گونه ضررى است که به یک موجود زنده برسد، چه در جان ، یا در جسم ، یا وابستگان به او، خواه دنیوى یا اخروى ).

البته این کلمه گاه در آیات قرآن در خصوص ایذاء زبانى به کار رفته ، مانند آیه ۶۱ سوره توبه و منهم الذین یؤ ذون النبى و یقولون هو اذن : (بعضى از آنها پیامبر را ایذاء مى کنند و مى گویند او آدم خوشباورى است و به حرف هر کس گوش مى دهد).

ولى در آیات دیگر در مورد آزار بدنى نیز به کار رفته ، مانند آیه ۱۶ سوره نساء و اللذان یاتیانها منکم فاذوهما: (مردان و زنانى که اقدام به ارتکاب آن عمل زشت (زنا) مى کنند آنها را آزار دهید (و حد شرعى را بر آنها جارى نمائید) ).

تاریخ مى گوید پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مؤ منان نخستین همچون کوه در مقابل انواع آزارها ایستادگى به خرج دادند و هرگز ننگ تسلیم و شکست را نپذیرفتند، و سرانجام در اهداف خود پیروز شدند.

دلیل این مقاومت و پیروزى همان توکل بر خدا و اعتماد بر ذات پاک او بود، خدائى که همه مشکلات در برابر اراده اش سهل و آسان است ، و (اگر تیغ عالم بجنبد ز جاى – نبرد رگى تا نخواهد خداى آرى کافى است که پشتیبان و پناهگاه انسان چنین خدائى باشد.

از آنچه گفتیم این حقیقت روشن شد که محتواى آیه فوق چیزى نیست که به وسیله نزول حکم جهاد نسخ شده باشد – آنچنان که بعضى از مفسران پنداشته اند – بلکه ظاهر این است که این آیات مدتها بعد از حکم جهاد و در ردیف حوادث مربوط به سوره احزاب نازل شده ، این حکمى است براى همه اعصار و قرون که پیشوایان الهى نیروهاى زنده خود را صرف اعتنا به اعمال ایذائى

مخالفان نکنند که اگر اعتنا کنند و نیروهاى فعال خود را صرف مقابله با این امور نمایند دشمن به هدف خود رسیده ، چرا که او مى خواهد فکر طرف را به خود مشغول دارد و نیروهاى او را از این طریق به هدر دهد، اینجا است که بى اعتنائى و فرمان (دع اذاهم ) تنها راه حل است .

این نیز قابل توجه است که دستورات پنجگانه فوق که در دو آیه اخیر آمده مکمل یکدیگر و مربوط به هم هستند، بشارت دادن به مؤ منان براى جذب نیروهاى با ایمان ، عدم سازش و تسلیم در مقابل کفار و در برابر منافقان ، بى اعتنائى به آزارهاى آنها، و توکل بر خدا مجموعه اى را تشکیل مى دهد که راه وصول به مقصد در آن نهفته است و دستور العمل جامعى براى همه رهروان راه حق است .

آیه و ترجمه

 

یاءیها الذین ءامنوا إ ذا نکحتم المؤ منت ثم طلقتموهن من قبل اءن تمسوهن فما لکم علیهن من عدة تعتدونها فمتعوهن و سرحوهن سراحا جمیلا (۴۹)

 

ترجمه :

 

49 – اى کسانى که ایمان آورده اید هنگامى که زنان با ایمان را ازدواج کردید و قبل از همبستر شدن طلاق دادید عدهاى براى شما بر آنها نیست که بخواهید حساب آنرا نگاه دارید، آنها را با هدیه مناسبى بهره مند سازید و به طرز شایسته اى آنها را رها کنید.

تفسیر:

گوشه اى از احکام طلاق ، و جدائى شایسته

قسمتهاى مختلف آیات این سوره (احزاب ) به صورت مجموعه هاى گوناگونى است که بعضى خطاب به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و بعضى خطاب به همه مؤ منان مى باشد، لذا گاهى (یا ایها النبى )مى گوید و گاه (یا ایها الذین آمنوا) و دستورات لازمى به موازات با یکدیگر در این آیات آمده است که نشان مى دهد هم شخص پیامبر در این برنامه ها مورد نظر بوده است و هم عموم مؤ منان .

آیه مورد بحث یکى از این خطابها است که روى سخن در آن به همه اهل ایمان است ، در حالى که در آیات قبل روى سخن ظاهرا به شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود، و در آیات آینده بار دیگر نوبت خطاب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرا مى رسد، و به اصطلاح (لف و نشر مرتب ) را در قسمتى از این سوره تشکیل مى دهد.

مى فرماید: اى کسانى که ایمان آورده اید هنگامى که با زنان با ایمان

ازدواج کردید، سپس قبل از آمیزش آنها را طلاق دادید عده اى براى شما بر آنها نیست که حساب آنها را نگاه دارید (یا ایها الذین آمنوا اذا نکحتم المؤ منات ثم طلقتموهن من قبل ان تمسوهن فما لکم علیهن من عدة تعتدونها).

در اینجا خداوند استثنائى براى حکم عده زنان مطلقه بیان فرموده که که اگر طلاق قبل از دخول واقع شود نگاه داشتن عده لازم نیست ، و از این تعبیر به دست مى آید که قبل از این آیه حکم عده بیان شده بوده است .

تعبیر به (مؤ منات ) دلیل بر این نیست که ازدواج با غیر زنان مسلمان به کلى ممنوع است ، بلکه ممکن است اشاره به اولویت آنها بوده باشد، بنابراین با روایت و فتاواى مشهور فقها که ازدواج موقت با زنان کتابیه را مجاز مى شمرد منافاتى ندارد.

ضمنا از تعبیر (لکم ) و همچنین جمله (تعتدونها) (عده را محاسبه کنید) استفاده مى شود که عده نگهداشتن زن یکنوع حق براى مرد محسوب مى شود، و باید چنین باشد، زیرا امکان دارد در واقع زن باردار باشد و ترک عده و ازدواج با مرد دیگر سبب مى شود که وضع فرزند نامشخص گردد و حق مرد در این زمینه پایمال شود، گذشته از اینکه نگهداشتن عده فرصتى به مرد و زن مى دهد که اگر تحت تاثیر هیجانات عادى حاضر به طلاق شده باشند مجالى براى تجدید نظر و بازگشت پیدا کنند، و این حقى است هم براى زن و هم براى مرد.

و اما اینکه بعضى ایراد کرده اند که اگر عده حق مرد باشد باید بتوان آن را اسقاط نمود درست نیست ، زیرا در فقه حقوق زیادى داریم که قابل اسقاط نیست ، مانند حقى که بازماندگان میت در اموال او دارند، و یا حقى که فقراء در زکات دارند که هیچیک را نمى توان با اسقاط کردن ساقط نمود.

سپس به حکم دیگرى از احکام (زنانى که قبل از آمیزش جنسى طلاق گرفته اند)

مى پردازد که در سوره بقره نیز به آن اشاره شده است ، مى فرماید: (آنها را (با هدیه مناسبى ) بهره مند سازید) (فمتعوهن ).

بدون شک پرداختن هدیه مناسب به زن در جائى واجب است که مهرى براى او تعیین نشده باشد، همانگونه که در آیه ۲۳۶ سوره بقره آمده است (لاجناح علیکم ان طلقتم النساء ما لم تمسوهن او تفرضوا لهن فریضة و متعوهن ): (گناهى بر شما نیست اگر زنان را قبل از آمیزش یا تعیین مهر (به عللى ) طلاق دهید، ولى در این موقع آنها را (با هدیه اى مناسب ) بهره مند سازید.

بنابراین آیه مورد بحث گرچه مطلق است و مواردى را که مهر تعیین شده یا نشده هر دو را شامل مى شود، ولى بقرینه آیه سوره بقره آیه مورد بحث را محدود به موردى مى کنیم که مهرى تعیین نشده باشد، زیرا در صورت تعیین مهر و عدم دخول پرداختن نصف مهر واجب است (همانگونه که در آیه ۲۳۷ سوره بقره آمده ).

این احتمال را نیز بعضى از مفسران و فقها داده اند که حکم (پرداختن هدیه اى مناسب ) در آیه مورد بحث عام است ، حتى مواردى را که مهر در آن تعیین شده شامل مى شود، منتهى در این موارد جنبه استحبابى دارد، و در مواردى که مهر تعیین نشده جنبه وجوبى .

در بعضى از آیات و روایات نیز اشارهاى به این معنى دیده مى شود.

در اینکه مقدار این (هدیه ) چه اندازه باید باشد؟ قرآن مجید در سوره

بقره آن را اجمالا بیان کرده و فرموده است : متاعا بالمعروف : (هدیه اى مناسب و متعارف ) (بقره – ۲۳۶) و باز در همان آیه مى گوید: على الموسع قدره و على المقتر قدره : (آن کس که توانائى دارد به اندازه توانائیش و آن کس که تنگدست است به اندازه خودش ).

بنابراین اگر در روایات اسلامى مواردى از قبیل خانه ، خادم ، لباس ، و مانند آن ذکر شده بیان مصداقهائى از این کلى است که بر حسب امکانات شوهر و شؤ ون زن تفاوت مى کند.

آخرین حکم آیه مورد بحث این است که زنان مطلقه را به طرز شایسته اى رها کنید و به صورت صحیحى از آنها جدا شوید (و سرحوهن سراحا جمیلا)

(سراح جمیل ) به معنى رها ساختن تواءم با محبت و احترام ، و ترک هر گونه خشونت و ظلم و ستم و بى احترامى است ، خلاصه همانگونه که در آیه ۲۹ سوره بقره آمده است یا باید همسر را به طور شایسته نگاهداشت ، و یا با نیکى و احترام رها کرد فامساک بمعروف او تسریح باحسان .

هم ادامه زوجیت باید تواءم با معیارهاى انسانى باشد، و هم جدا شدن ، نه اینکه هر گاه شوهر تصمیم بر جدائى گرفت هر گونه بى مهرى ، ظلم ، بدگوئى و خشونت را در مورد همسرش مجاز بشمرد که این رفتار قطعا غیر اسلامى است .

بعضى از مفسران (سراح جمیل ) را به معنى انجام طلاق طبق سنت اسلامى گرفته اند، و در روایتى که در تفسیر (على بن ابراهیم ) و (عیون الاخبار) آمده نیز این معنى منعکس است ، ولى مسلم است که(سراح جمیل ) محدود در این معنى نیست هر چند یکى از مصادیق روشن آن همین است بعضى دیگر از مفسران سراح جمیل را در اینجا به معنى اجازه خروج از منزل و نقل مکان دانسته اند، زیرا زن در اینجا موظف به نگاهدارى عده نیست ، بنابراین باید او را رها کرد که هر کجا مایل است برود.

ولى با توجه به اینکه تعبیر به (سراح جمیل ) یا مانند آن در آیات دیگر قرآن حتى در مورد زنانى که باید عده نگاهدارند وارد شده معنى فوق بعید به نظر مى رسد.

درباره اصل معنى (سراح ) و ریشه لغوى آن ، و اینکه چرا در اطلاقات متعارف به معنى رها ساختن به کار مى رود، شرحى در ذیل آیه ۲۸ همین سوره (احزاب ) داشتیم .

آیه و ترجمه

 

یاءیها النبى إ نا اءحللنا لک اءزوجک التى ءاتیت اءجورهن و ما ملکت یمینک مما اءفاء الله علیک و بنات عمک و بنات عمتک و بنات خالک و بنات خلتک التى هاجرن معک و امراءة مؤ منة إ ن وهبت نفسها للنبى إ ن اءراد النبى اءن یستنکحها خالصة لک من دون المؤ منین قد علمنا ما فرضنا علیهم فى اءزوجهم و ما ملکت اءیمنهم لکیلا یکون علیک حرج و کان الله غفورا رحیما (۵۰)

 

ترجمه :

 

50 – اى پیامبر! ما همسران تو را که مهرشان را پرداخته اى براى تو حلال کردیم ، و همچنین کنیزانى که از طریق غنائمى که خدا به تو بخشیده است مالک شده اى و دختران عموى تو، و دختران عمه ها، و دختران دائى تو و دختران خاله ها که با تو مهاجرت کردند، هر گاه زن با ایمانى خود را به پیامبر ببخشد (و مهرى براى خود قائل نشود) چنانچه پیامبر بخواهد مى تواند با او ازدواج کند اما چنین ازدواجى تنها براى تو مجاز است نه سایر مؤ منان ، ما مى دانیم براى آنها در مورد همسرانشان و کنیزانشان چه حکمى مقرر داشته ایم (و مصالح آنها چه ایجاب مى کند) این به خاطر آن است که مشکلى (در اداى رسالت ) بر تو نبوده باشد، و خداوند آمرزنده و مهربان است .

تفسیر:

با این زنان میتوانى ازدواج کنى

گفتیم بخشهائى از آیات این سوره ، وظائف پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مؤ منان را به صورت لف و نشر مرتب تعقیب مى کند، لذا بعد از ذکر پاره اى از احکام مربوط به طلاق دادن زنان در آیه قبل ، در اینجا روى سخن را به شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده ، و موارد هفتگانه اى را که ازدواج با آنها براى پیامبر مجاز بوده شرح مى دهد:

۱ – نخست مى گوید: (اى پیامبر! ما همسران تو را که مهر آنها را پرداخته اى براى تو حلال کردیم ) (یا ایها النبى انا احللنا لک ازواجک اللاتى آتیت اجورهن ).

منظور از این زنان به قرینه جمله هاى بعد زنانى هستند که با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رابطه خویشاوندى نداشتند و با او ازدواج کردند و شاید مساله پرداختن مهریه نیز به خاطر همین باشد، زیرا مرسوم بوده است که به هنگام ازدواج با غیر خویشاوندان مهریه را نقدا پرداخت مى کردند، بعلاوه تعجیل در پرداختن مهر، مخصوصا در موردى که همسر نیاز به آن داشته باشد، بهتر است ، ولى به هر حال این کار جزء واجبات نیست ، و با توافق طرفین ممکن است مهر به صورت ذمه در عهده زوج کلا یا بعضا بماند.

۲ – (کنیز انى را که از طریق غنائم و انفال خدا به تو بخشیده است ) (و ما ملکلت یمنیک مما افاء الله علیک ).

(افاء الله ) از ماده (فى ء) (بر وزن شى ء) به اموالى گفته مى شود که بدون مشقت به دست مى آید، لذا به غنائم جنگى و همچنین انفال (ثروتهاى طبیعى که متعلق به حکومت اسلامى است و مالک مشخص ندارد) اطلاق مى شود.

(راغب ) در (مفردات ) مى گوید:(فى ء) به معنى بازگشت و رجوع

به حالت نیک است ، و اگر به (سایه ) فى ء گفته مى شود به خاطر این است که حالت برگشت دارد سپس مى افزاید به اموال بى دردسر نیز فى ء مى گویند، چون با تمام حسنى که دارد باز هم مثل سایه عارضى و از بین رفتنى است ! درست است که در غنائم جنگى گاهى دردسر فراوان است ولى از آنجا که باز با مقایسه به اموال دیگر درد سر کمترى دارد، و گاه اموال هنگفتى در یک حمله به دست مى آید، (فى ء) به آن اطلاق شده است .

در اینکه آیا این حکم در مورد کدامیک از همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مصداق داشته ؟ بعضى از مفسران گفته اند: یکى از زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به نام (ماریه قبطیه ) از غنائم و دو همسر دیگر بنام (صفیه ) و (جویریه ) از انفال بود که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آنها را از قید بردگى آزاد کرد و به همسرى خود پذیرفت ، و این خود جزئى از برنامه کلى اسلام براى آزادى تدریجى بردگان و باز گرداندن شخصیت انسانى به آنها بوده است .

۳ – (دختران عموى تو و دختران عمه ها و دختران دائى تو و دختران خاله هائى که با تو مهاجرت کرده اند اینها نیز بر تو حلالند) (و بنات عمک و بنات عماتک و بنات خالک و بنات خالاتک اللاتى هاجرن معک ).

به این ترتیب از میان تمام بستگان تنها ازدواج با دختر عموها و عمه ها و دختر دائیها و دختر خاله ها با قید اینکه با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مهاجرت کرده باشند مجاز و مشروع بوده است .

انحصار در این چهار گروه روشن است ، ولى قید مهاجرت بخاطر آنست که در آن روز هجرت دلیل بر ایمان بوده ، و عدم مهاجرت دلیل بر کفر و یا به خاطر این است که هجرت امتیاز بیشترى به آنها مى دهد و هدف در آیه بیان زنان با شخصیت و با فضیلت است که مناسب همسرى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى باشند.

در اینکه آیا این مورد چهارگانه که به صورت حکم کلى در آیه ذکر

شده مصداق خارجى در میان همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داشته یا نه ؟ تنها موردى را که براى آن مى توان ذکر کرد ازدواج پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با (زینب بنت جحش ) است که داستان پر ماجراى او در همین سوره گذشت زیرا زینب دختر عمه پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود، و جحش همسر عمه او محسوب مى شد.

۴ – (هر گاه زن با ایمانى خود را به پیامبر ببخشد (و هیچگونه مهرى براى خود قائل نشود) اگر پیامبر بخواهد مى تواند با او ازدواج کند) (و امراءة مؤ منة ان وهبت نفسها للنبى ان اراد النبى ان یستنکحها).

(اما چنین ازدواجى تنها براى تو مجاز است نه بر سایر مؤ منان ) (خالصة لک من دون المؤ منین ).

(ما مى دانیم براى آنها در مورد همسران و کنیزانشان چه حکمى مقرر داریم و مصالح آنها چه ایجاب مى کرده است )؟ (قد علمنا ما فرضنا علیهم فى ازواجهم و ما ملکت ایمانهم ).

بنابراین اگر در مسائل مربوط به ازدواج براى آنها در بعضى موارد محدودیتى قائل شده ایم روى مصالحى بوده است که در زندگى آنها و تو حاکم بوده ، و هیچیک از این احکام و مقررات بى حساب نیست .

سپس مى افزاید: این به خاطر آنست که مشکل و حرجى (در اداى رسالت ) بر تو نبوده باشد و بتوانى در انجام این وظیفه مسؤ لیتهاى خود را ادا کنى

(لکیلا یکون علیک حرج ).

(و خداوند آمرزنده و رحیم است ) (و کان الله غفورا رحیما).

در مورد گروه اخیر (زنان بدون مهر) به نکات زیر باید توجه داشت :

۱ – بدون شک اجازه گرفتن همسر بدون مهر از مختصات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود و آیه نیز صراحت در این مساله دارد، و به همین جهت از مسلمات فقه اسلام است ، بنابراین هیچکس حق ندارد همسرى را بدون مهر (کم باشد یا زیاد) ازدواج کند، حتى اگر نام مهر به هنگام اجراى صیغه عقد برده نشود، و قرینه تعیین کننده اى نیز در کار نباشد، باید (مهر المثل ) پرداخت ، منظور از (مهر المثل ) مهریه اى است که زنانى با شرائط و خصوصیات او معمولا براى خود قرار مى دهند.

۲ – در اینکه آیا این حکم کلى در مورد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مصداقى پیدا کرده یا نه ؟ در میان مفسران گفتگو است .

بعضى همچون ابن عباس و برخى دیگر از مفسران معتقدند که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با هیچ زنى به این کیفیت ازدواج نکرد، بنابر این حکم بالا فقط یک اجازه کلى براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود که هرگز عملا مورد استفاده قرار نگرفت .

در حالى که بعضى دیگر نام سه یا چهار زن از همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را برده اند که بدون مهر به ازدواج آن حضرت در آمدند، (میمونه ) دختر حارث و (زینب ) دختر خزیمه که از طایفه انصار بود، و زنى از بنى اسد به نام (ام شریک ) دختر جابر و (خوله ) دختر حکیم بوده است .

از جمله در بعضى از روایات آمده است هنگامى که (خوله ) خود را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بخشید صداى اعتراض ‍ (عایشه ) بلند شد و گفت : ما بال

النساء یبذلن انفسهن بلا مهر؟!: (چرا بعضى از زنان بدون مهر خود را در اختیار ازدواج مى گذارند)؟! و در این هنگام آیه فوق نازل شد، ولى (عایشه ) رو به سوى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرد و گفت : (من مى بینم خداوند مقصود تو را به سرعت انجام مى دهد) (و این یکنوع تعریض بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود) اما پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: و انک ان اطعت الله سارع فى هواک !: (تو نیز اگر اطاعت خدا کنى مقصودت را به سرعت انجام مى دهد)!.

بدون شک اینگونه زنان تنها خواهان کسب افتخار معنوى بودند که از طریق ازدواج با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى آنها حاصل مى شد، لذا بدون هیچگونه مهرى آماده همسرى با او شدند، ولى همانگونه که گفتیم وجود چنین مصداقى براى حکم بالا از نظر تاریخى مسلم نیست ، آنچه مسلم است اینست که خداوند چنین اجازه اى را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داده بود، به خاطر فلسفه اى که بعدا به آن اشاره مى شود.

۳ – از این آیه به خوبى استفاده مى شود که اجراى صیغه ازدواج با لفظ (هبه ) تنها مخصوص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بوده ، و هیچ فرد دیگرى نمى تواند با چنین لفظى عقد ازدواج را اجرا کند، ولى اگر اجراى عقد با لفظ ازدواج و نکاح انجام گیرد جائز است هر چند نامى از مهر برده نشود، زیرا همانگونه که گفتیم در صورت عدم ذکر مهر باید مهر المثل پرداخت (در حقیقت همانند آن است که

تصریح به مهر المثل شده باشد).

۴ – گوشه اى از فلسفه تعدد زوجات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )

جمله اخیر در آیه فوق در واقع اشاره به فلسفه این احکام مخصوص پیامبر گرامى اسلام است ، این جمله مى گوید: پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شرایطى دارد که دیگران ندارند و همین تفاوت سبب تفاوت در احکام شده است .

به تعبیر روشنتر مى گوید: هدف این بوده که قسمتى از محدودیتها و مشکلات از دوش پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از طریق این احکام بر داشته شود.

و این تعبیر لطیفى است که نشان مى دهد ازدواج پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با زنان متعدد و مختلف براى حل یک سلسله مشکلات اجتماعى و سیاسى در زندگى او بوده است .

زیرا مى دانیم هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نداى اسلام را بلند کرد تک و تنها بود، و تا مدتها جز عده محدود و کمى به او ایمان نیاوردند، او بر ضد تمام معتقدات خرافى عصر و محیط خود قیام کرد، و به همه اعلان جنگ داد، طبیعى است که همه اقوام و قبائل آن محیط بر ضد او بسیج شوند.

و باید از تمام وسائل براى شکستن اتحاد نامقدس دشمنان استفاده کند که یکى از آنها ایجاد رابطه خویشاوندى از طریق ازدواج با قبائل مختلف بود، زیرا محکمترین رابطه در میان عرب جاهلى رابطه خویشاوندى محسوب مى شد، و داماد قبیله را همواره از خود مى دانستند، و دفاع از او را لازم ، و تنها گذاشتن او را گناه مى شمردند.

قرائن زیادى در دست داریم که نشان مى دهد ازدواجهاى پیامبر لااقل در بسیارى از موارد جنبه سیاسى داشته است .

و بعضى ازدواجهاى او مانند ازدواج با (زینب )، براى شکستن سنت جاهلى بوده که شرح آن را ذیل آیه ۳۷ همین سوره بیان کردیم .

بعضى دیگر براى کاستن از عداوت ، یا طرح دوستى و جلب محبت اشخاص و یا اقوام متعصب و لجوج بوده است .

روشن است کسى که در سن ۲۵ سالگى که عنفوان جوانى او بوده با زن بیوه چهل ساله اى ازدواج مى کند، و تا ۵۳ سالگى تنها به همین یک زن بیوه قناعت مى نماید و به این ترتیب دوران جوانى خود را پشت سر گذاشته و به سن کهولت مى رسد و بعد به ازدواجهاى متعددى دست مى زند حتما دلیل و فلسفه اى دارد، و با هیچ حسابى آن را نمى توان به انگیزه هاى علاقه جنسى پیوند داد، زیرا با اینکه مساله ازدواج متعدد در میان عرب در آن روز بسیار ساده و عادى بوده و حتى گاهى همسر اول به خواستگارى همسر دوم مى رفته و هیچگونه محدودیتى براى گرفتن همسرى قائل نبودند براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ازدواجهاى متعدد در سنین جوانى نه مانع اجتماعى داشت ، و نه شرائط سنگین مالى ، و نه کمترین نقصى محسوب مى شد.

جالب اینکه در تواریخ آمده است پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تنها با یک زن باکره ازدواج کرد و او عایشه بود، بقیه همسران او همه زنان بیوه بودند که طبعا نمى توانستند از جنبه هاى جنسى چندان تمایل کسى را برانگیزند.

حتى در بعضى از تواریخ مى خوانیم که پیامبر با زنان متعددى ازدواج کرد و جز مراسم عقد انجام نشد، و هرگز آمیزش با آنها نکرد، حتى در مواردى تنها به خواستگارى بعضى از زنان قبائل قناعت کرد.

و آنها به همینقدر خوشحال بودند و مباهات مى کردند که زنى از قبیله آنان به نام همسر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نامیده شده ، و این افتخار براى آنها حاصل گشته است ، و به این ترتیب رابطه و پیوند اجتماعى آنها با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) محکمتر، و در دفاع از او مصممتر مى شدند.

از سوى دیگر با اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مسلما مرد عقیمى نبود ولى فرزندان کمى از او به یادگار ماند، در حالى که اگر این ازدواجها به خاطر جاذبه جنسى این زنان انجام مى شد باید فرزندان بسیارى از او به یادگار مانده باشد.

و نیز قابل توجه است که بعضى از این زنان مانند عایشه هنگامى که به همسرى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آمد بسیار کم سن و سال بود، و سالها گذشت تا توانست یک همسر واقعى براى او باشد، این نشان مى دهد که ازدواج با چنین دخترى انگیزه هاى دیگرى داشته و هدف اصلى همانها بوده است که در بالا اشاره کردیم .

گر چه دشمنان اسلام خواستهاند ازدواجهاى متعدد پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را دستاویز شدیدترین حملات مغرضانه قرار دهند، و از آن افسانه هاى دروغین بسازند، ولى سن بالاى پیامبر به هنگام این ازدواجهاى متعدد از یک سو، و شرائط خاص سنى و قبیله اى این زنان از سوى دیگر، و قرائن مختلفى که در بالا به قسمتى از آن اشاره کردیم از سوى سوم حقیقت را آفتابى مى کندو توطئه هاى مغرضان را فاش مى سازد.

آیه و ترجمه

 

 

ترجى من تشاء منهن و توى إ لیک من تشاء و من ابتغى ممن عزلت فلا جناح علیک ذلک اءدنى اءن تقر اءعینهن و لا یحزن و یرضین بما ءاتیتهن کلهن و الله یعلم ما فى قلوبکم و کان الله علیما حلیما (۵۱)

 

ترجمه :

 

51 – (موعد) هر یک از همسرانت را بخواهى مى توانى بتاخیر اندازى و هر کدام را بخواهى نزد خود جاى دهى ، و هر گاه بعضى از آنها را که بر کنار ساخته اى بخواهى نزد خود جاى دهى گناهى بر تو نیست این حکم الهى براى روشنى چشم آنها و اینکه غمگین نباشند و به آنچه در اختیار همه آنان مى گذارى راضى شوند نزدیکتر است و خدا آنچه را در قلوب شما است مى داند و خداوند از همه اعمال و مصالح بندگان با خبر است و در عین حال حلیم است و در کیفر آنها عجله نمى کند.

شان نزول

در تفسیر آیه ۲۸ و ۲۹ همین سوره و بیان شان نزول آنها گفتیم که جمعى از همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بنابر آنچه مفسران نقل کرده اند – به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کردند که بر نفقه و هزینه زندگى ما بیفزا (زیرا چشمشان به غنائم جنگى افتاده بود، و چنین مى پنداشتند که باید از آن ، بهره زیادى به آنها برسد) آیات مزبور نازل شد و صریحا به آنها گوشزد کرد که اگر دنیا و زینت دنیا را مى خواهند براى همیشه از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) جدا شوند و اگر خدا و پیامبر و روز جزا را خواهانند با زندگى ساده او بسازند.

از این گذشته در چگونگى تقسیم اوقات زندگى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در میان

آنها نیز با هم رقابتهائى داشتند که پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را با آنهمه گرفتارى و اشتغالات مهم در مضیقه قرار مى داد، هر چند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کوشش لازم را در زمینه عدالت در میان آنها رعایت مى کرد ولى باز گفتگوهاى آنها ادامه داشت ، آیه فوق نازل شد و پیامبر را در تقسیم اوقاتش در میان آنها کاملا آزاد گذاشت ، و ضمنا به آنها اعلام کرد که این حکم الهى است تا هیچگونه نگرانى و سوء برداشتى براى آنها حاصل نشود.

تفسیر:

رفع یک مشکل دیگر از زندگى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )

یک رهبر بزرگ الهى همچون پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آن هم در زمانى که در کوره حوادث سخت گرفتار است ، و توطئه هاى خطرناکى از داخل و خارج براى او مى چینند، نمى تواند فکر خود را زیاد مشغول زندگى شخصى و خصوصیش کند، باید در زندگى داخلى خود داراى آرامش نسبى باشد تا بتواند به حل انبوه مشکلاتى که از هر سو او را احاطه کرده است با فراغت خاطر بپردازد.

آشفتگى زندگى شخصى و دل مشغول بودن او به وضع خانوادگى در این لحظات بحرانى و طوفانى سخت خطرناک است .

با اینکه طبق بحثهاى گذشته و مدارکى که در شرح آیه پیش آوردیم ازدواجهاى متعدد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) غالبا جنبه هاى سیاسى و اجتماعى و عاطفى داشته ، و در حقیقت جزئى از برنامه انجام رسالت الهى او بوده ، ولى در عین حال گاه اختلاف میان همسران و رقابتهاى زنانه متداول آنها، طوفانى در درون خانه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) برمى انگیخته ، و فکر او را به خود مشغول مى داشته است .

اینجا است که خداوند یکى دیگر از ویژگیها را براى پیامبرش قائل شده ، و براى همیشه به این ماجراها و کشمکشها پایان داد، و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را از

این نظر آسوده خاطر و فارغ البال کرد.

و چنانکه در آیه مورد بحث مى خوانیم فرمود: (مى توانى (موعد) هر یک از این زنان را بخواهى به تاخیر بیندازى و به وقت دیگرى موکول کنى ، و هر کدام را بخواهى نزد خود جاى دهى ) (ترجى من تشاء منهن و تؤ وى الیک من تشاء).

(ترجى ) از ماده (ارجاء) به معنى تاخیر، و (تؤ وى ) از ماده (ایواء) به معنى کسى را نزد خود جاى دادن است .

مى دانیم یکى از احکام اسلام در مورد همسران متعدد آن است که شوهر اوقات خود را در میان آنها به طور عادلانه تقسیم کند، اگر یک شب نزد یکى از آنها است ، شب دیگر نزد دیگرى باشد تفاوتى در میان زنان از این نظر وجود ندارد، و این موضوع را در کتب فقه اسلامى به عنوان (حق قسم ) تعبیر مى کنند.

یکى از خصایص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) این بود که به خاطر شرائط خاص زندگى طوفانى و بحرانیش مخصوصا در زمانى که در مدینه بود و در هر ماه تقریبا یک جنگ بر او تحمیل مى شد و در همین زمان همسران متعدد داشت ، رعایت حق قسم به حکم آیه فوق از او ساقط بود، و مى توانست هر گونه اوقات خود را تقسیم کند هر چند او با این حال حتى الامکان مساوات و عدالت را – چنانکه در تواریخ اسلامى صریحا آمده است – رعایت مى کرد.

ولى وجود همین حکم الهى آرامشى به همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و محیط زندگى داخلى او مى داد.

سپس مى افزاید: (هر گاه بعضى از آنها را کنار بگذارى بعدا بخواهى او را نزد خود جاى دهى گناهى بر تو نیست ) (و من ابتغیت من عزلت فلا جناح علیک ).

و به این ترتیب نه تنها در آغاز، اختیار با تو است ، در ادامه کار نیز این

تخییر بر قرار است ، و به اصطلاح این تخییر (تخییر استمرارى ) است نه (ابتدائى ) و با این حکم گسترده و وسیع هر گونه بهانه اى از برنامه زندگى تو نسبت به همسرانت قطع خواهد شد، و مى توانى فکر خود را متوجه مسئولیتهاى بزرگ و سنگین رسالت کنى .

و براى اینکه همسران پیامبر نیز بدانند گذشته از افتخارى که از ناحیه همسرى با او کسب مى کنند با تسلیم در برابر این برنامه خاص در مورد تقسیم اوقات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) یک نوع ایثار و فداکارى از خود نشان داده ، و به هیچوجه عیب و ایرادى متوجه آنها نیست ، چرا که در برابر حکم خدا تسلیم شده اند اضافه مى کند:

(این حکم الهى براى روشنى چشم آنها و اینکه غمگین نشوند و همه آنها راضى به آنچه در اختیارشان مى گذارى گردند نزدیکتر است ) (ذلک ادنى ان تقر اعینهن و لا یحزن و یرضین بما آتیتهن کلهن ).

زیرا اولا این یک حکم عمومى در باره همه آنها است و تفاوتى در کار نیست ، و ثانیا حکمى است از ناحیه خدا که براى مصالح مهمى تشریع شده ، بنابراین آنها باید با رضا و رغبت به آن تن دهند و نه تنها نگران نباشند بلکه خشنود گردند.

ولى در عین حال همانگونه که در بالا نیز اشاره کردیم پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) حتى الامکان تساوى را در تقسیم اوقات خود رعایت مى کرد جز در مواردى که شرائط خاصى عدم مساوات را ایجاب مى کرد، و این خود مطلب دیگرى بود که موجب خشنودى آنها مى شد، زیرا مشاهده مى کردند که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با اینکه مخیر است سعى در برقرارى مساوات دارد.

در پایان آیه مطلب را با این جمله ختم مى کند: (خدا آنچه را در قلوب شما است مى داند، و خداوند از همه اعمال و مصالح بندگان با خبر است ، و در عین

حال حلیم است و در کیفر آنها عجله نمى کند) (و الله یعلم ما فى قلوبکم و کان الله علیما حلیما).

آرى خدا مى داند شما در برابر کدامین حکم قلبا رضا و تسلیم دارید، و در برابر کدامین ناخشنود هستید.

او مى داند شما به کدامیک از همسرانتان تمایل بیشتر دارید و به کدام کمتر و حکم خدا را در برخورد با این تمایلات چگونه رعایت مى کنید.

همچنین او مى داند چه کسانى در گوشه و کنار مى نشینند و به اینگونه احکام الهى در مورد شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) خرده گیرى مى کنند و در دل نسبت به آن معترضند و چه کسانى با آغوش باز همه را پذیرا مى شوند.

بنابراین تعبیر قلوبکم تعبیر گسترده اى است که هم پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و همسران او را شامل مى شود و هم همه مؤ منان را که در ارتباط با این احکام از در رضا و تسلیم وارد مى شوند، یا اعتراض و انکار مى کنند هر چند آنرا آشکار نسازند.

نکته :

آیا این حکم در حق همه همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود؟

در فقه اسلامى در باب خصایص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) این مساله مورد بحث واقع شده است که آیا تقسیم اوقات بطور مساوى در میان همسران متعدد همانگونه که بر عموم مسلمانان واجب است بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز واجب بوده یا اینکه پیامبر حکم استثنائى (تخییر) را داشته است ؟

مشهور و معروف در میان فقهاى ما و جمعى از فقهاى اهل سنت این است که او در این حکم مستثنا بوده ، و دلیل آن را آیه فوق مى شمرند که مى گوید: (ترجى من تشاء منهن و تؤ وى الیک من تشاء): (هر کدام را بخواهى به تاخیر مى اندازى و هر یک را بخواهى نزد خود نگاه مى دارى ).

زیرا قرار گرفتن این جمله بعد از بحث در باره همه زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین ایجاب مى کند که ضمیر جمع (هن ) به تمام آنها باز گردد، و این مطلبى است که از طرف فقها و بسیارى از مفسران پذیرفته شده .

ولى بعضى ضمیر فوق را مربوط به خصوص زنانى مى دانند که خود را بدون مهر در اختیار او قرار دادند در حالى که اولا از نظر تاریخى ثابت نیست که آیا این حکم ، موضوع خارجى پیدا کرد یا نه ؟ و بعضى معتقدند که تنها در یک مورد بود که زنى به این صورت به ازدواج پیامبر در آمد، و در هر حال اصل مساله از نظر تاریخى محقق نیست .

ثانیا این تفسیر خلاف ظاهر آیه است و با شان نزولى که براى آیه ذکر کرده اند سازگار نمى باشد، بنابراین باید قبول کرد که حکم مزبور یک حکم عام است .

آیه و ترجمه

 

 

لا یحل لک النساء من بعد و لا اءن تبدل بهن من اءزوج و لو اءعجبک حسنهن إ لا ما ملکت یمینک و کان الله على کل شى ء رقیبا (۵۲)

 

 

 

ترجمه :

 

52 – بعد از این دیگر زنى بر تو حلال نیست و نمى توانى همسرانت را به همسران دیگرى تبدیل کنى (بعضى را طلاق دهى و همسر دیگرى بجاى او برگزینى ) هر چند جمال آنها مورد توجه تو واقع شود، مگر آنچه که به صورت کنیز در ملک تو در آید و خداوند ناظر و مراقب هر چیز است (و به این ترتیب فشار قبائل را در اختیار همسر از آنها، از تو برداشتیم ).

تفسیر:

یک حکم مهم دیگر در ارتباط با همسران پیامبر

در این آیه حکم دیگرى از احکام مربوط به همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بیان شده ، مى فرماید:(بعد از این دیگر زنى بر تو حلال نیست ، و حق ندارى همسرانت را به همسران دیگرى تبدیل کنى ، هر چند جمال آنها مورد توجه تو واقع شود، مگر آنهائى که به صورت کنیز در اختیار تو قرار گیرند، و خداوند ناظر و مراقب بر هر چیز است ) (لا یحل لک النساء من بعد و لا ان تبدل بهن من ازواج و لو اعجبک حسنهن الا ما ملکت یمینک و کان الله على کل شى ء رقیبا).

مفسران و فقهاى اسلام در تفسیر این آیه بحثهاى فراوانى دارند، و روایات مختلفى نیز در این زمینه در منابع اسلامى وارد شده است ، ما قبلا آنچه را که از ظاهر آیه در ارتباط با آیات گذشته و آینده – قطع نظر از گفته هاى مفسران -

به نظر مى رسد ذکر مى کنیم بعد به سراغ مطالب دیگر مى رویم .

 

ظاهر تعبیر (من بعد) این است که بعد از این ، ازدواج مجدد براى تو حرام است ، بنابراین (بعد یا به معنى )بعد زمانى است یعنى بعد از این زمان دیگر همسرى انتخاب مکن ، یا بعد از آنکه همسرانت را طبق فرمان الهى در آیات گذشته مخیر در میان زندگى ساده در خانه تو و یا جدا شدن کردى و آنها با میل و رغبت ترجیح دادند که به همسرى با تو ادامه دهند، دیگر بعد از آنها نباید با زن دیگرى ازدواج کنى . و نیز نمى توانى بعضى از آنها را طلاق داده ، و همسر دیگرى بجاى او برگزینى ، به تعبیر دیگر نه بر تعداد آنها بیفزاى و نه افراد موجود را عوض کن .

نکته ها:

۱ – فلسفه این حکم

این محدودیت براى شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقصى محسوب نمى شود و حکمى است که فلسفه بسیار حساب شده اى دارد زیرا:

طبق شواهدى که از تواریخ استفاده مى شود پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از ناحیه افراد و قبائل مختلف تحت فشار بود که از آنها همسر بگیرد، و هر یک از قبائل مسلمان افتخار مى کردند که زنى از آنها به همسرى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آید، حتى چنانکه گذشت بعضى از زنان بدون هیچگونه مهریه ، حاضر بودند خود را به عنوان (هبه ) در اختیار آن حضرت بگذارند و بى هیچ قید و شرط با او ازدواج کنند.

البته پیوند زناشوئى با این قبائل و اقوام تا حدى براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و اهداف اجتماعى و سیاسى او مشکل گشا بود، ولى طبیعى است اگر از حد بگذرد، خود مشکل آفرین مى شود، و هر قوم و قبیله اى چنین انتظارى را دارد، و اگر پیامبر

(صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بخواهد به انتظارات آنها پاسخ گوید و زنانى را هر چند به صورت عقد، و نه به صورت عروسى ، در اختیار خود گیرد، دردسرهاى فراوانى ایجاد مى شود.

لذا خداوند حکیم با یک قانون محکم جلو این کار را گرفت و او را از هر گونه ازدواج مجدد و یا تبدیل زنان موجود نهى کرد.

در این وسط شاید افرادى بودند که براى رسیدن به مقصود خود به این بهانه متوسل مى شدند که همسران تو غالبا بیوه هستند، و در میان آنها زنان مسنى یافت مى شوند که هیچ بهره اى از جمال ندارند، شایسته است که با زنى صاحب جمال ازدواج کنى ، قرآن مخصوصا روى این مساله نیز تکیه و تاکید مى کند که حتى اگر زنان صاحب جمالى نیز باشند حق ازدواج با آنها نخواهى داشت .

بعلاوه حق شناسى ایجاب مى کرد که بعد از وفادارى همسرانش با او و ترجیح دادن زندگى ساده معنوى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را بر هر چیز دیگر، خداوند براى حفظ مقام آنها چنین دستورى را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بدهد.

و اما در مورد کنیز که مجاز شده به خاطر آنست که مشکل و گرفتارى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از ناحیه زنان آزاد بود، لذا ضرورتى نداشت که این حکم در این مورد محدود شود هر چند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از این استثناء نیز طبق گواهى تاریخ استفاده نکرد.

این چیزى است که از ظاهر آیه به نظر مى رسد.

۲ – روایات مخالف

در روایات متعددى که بعضى از نظر سند ضعیف و بعضى قابل ملاحظه است جمله لا یحل لک النساء من بعد اشاره به زنانى گرفته شده که در آیه ۲۳ و ۲۴ سوره نساء تحریم آن بیان گردیده است (مادر و دختر و خواهر و عمه و خاله و…)

و در ذیل بعضى از این اخبار تصریح شده : (چگونه ممکن است زنانى بر دیگران حلال باشند و بر پیامبر حرام ؟! هیچ زنى بر او جز آنچه بر همه حرام است حرام نبوده است ).

البته بسیار بعید به نظر مى رسد که این آیه ناظر به آیاتى باشد که در سوره نساء آمده است ، ولى مشکل اینجاست که در بعضى از این روایات تصریح شده مراد از من بعد بعد از محرمات سوره نساء است .

بنابراین بهتر این است که از تفسیر این روایات که اخبار آحاد است صرفنظر کنیم و به اصطلاح علم آن را به اهلش یعنى معصومین (علیهم السلام ) واگذاریم چرا که هماهنگ با ظاهر آیه نیست و ما موظف به ظاهر آیه هستیم و اخبار مزبور اخبارى است ظنى .

مطلب دیگر اینکه گروه کثیرى معتقدند که آیه مورد بحث هر گونه ازدواج مجددى را براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تحریم کرده ، ولى بعدا این حکم منسوخ شده ، و مجددا اجازه ازدواج به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داده شده است هر چند پیامبر از آن استفاده نکرد، حتى آیه انا احللنا لک ازواجک اللاتى آتیت اجورهن … را که قبل از آیه مورد بحث نازل شده ناسخ آن مى دانند و معتقدند گر چه در قرآن قبل از آن نوشته شده در نزول بعد از آن بوده است ! و حتى (فاضل مقداد) در (کنز العرفان ) نقل مى کند که فتواى مشهور میان اصحاب همین است این عقیده در عین اینکه با روایات فوق تضاد روشنى دارد با ظاهر آیات نیز سازگار نیست ، زیرا ظاهر آیات نشان مى دهد که آیه (انا احللنا لک ازواجک ) قبل از آیه مورد بحث نازل شده و مساله نسخ احتیاج به دلیل قطعى دارد.

به هر حال ما چیزى مطمئنتر و روشنتر از ظاهر خود آیه در اینجا نداریم

و بر طبق آن هر گونه ازدواج جدید و یا تبدیل همسران براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعد از نزول آیه فوق تحریم شده است و این حکم مصالح مهمى داشته که در بالا به آن اشاره کردیم .

۳ – آیا قبل از ازدواج مى توان به همسر آینده نگاه کرد؟

جمعى از مفسران جمله و لو اعجبک حسنهن را دلیل بر حکم معروفى گرفته اند که در روایات اسلامى نیز به آن اشاره شده ، و آن اینکه : کسى که مى خواهد با زنى ازدواج کند مى تواند قبلا به او نگاه کند، نگاهى که وضع قیافه و اندام او را براى وى مشخص کند.

فلسفه این حکم این است که انسان با بصیرت کامل همسر خود را انتخاب کند، و از ندامت و پشیمانیهاى آینده که پیمان زناشوئى را به خطر مى افکند جلوگیرى شود، چنانکه در حدیثى از پیامبر اسلام آمده است که به یکى از یاران خود که که مى خواست با زنى ازدواج کند فرمود: انظر الیها فانه اجدر ان یدوم بینکما: (قبلا به او نگاه کن که این سبب مى شود مودت و الفت میان شما پایدار شود).

در حدیثى دیگر از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که : در پاسخ این سؤ ال که : (آیا مرد مى تواند به هنگام تصمیم بر ازدواج با زنى او را به دقت بنگرد، و به صورت و پشت سر او نگاه کند)؟ فرمود: نعم لا باس ان ینظر الرجل الى المراءة اذا اراد ان یتزوجها، ینظر الى خلفها و الى وجه ها: (آرى مانعى ندارد هنگامى که مردى بخواهد با زنى ازدواج کند به او نگاه کند و به صورت و پشت سر او بنگرد).

البته احادیث در این زمینه فراوان است ، ولى در بعضى از آنها تصریح شده

که نباید در این هنگام نگاه از روى شهوت ، و به قصد لذت بردن باشد.

این نیز روشن است که این حکم مخصوص مواردى است که انسان به راستى مى خواهد در باره زنى تحقیق کند که اگر شرایط در او جمع بود با او ازدواج کند، اما کسى که هنوز تصمیم بر ازدواج نگرفته ، تنها به احتمال ازدواج ، یا به عنوان جستجوگرى ، نمى تواند به زنان نگاه کند.

البته بعضى در آیه فوق این احتمال را داده اند که اشاره به نگاههائى باشد که بى اختیار و تصادفا به زنى مى افتد، در این صورت آیه دلالتى بر حکم مزبور ندارد و مدرک این حکم تنها روایات خواهد بود، ولى جمله (ولو اعجبک حسنهن ): هر چند زیبائى آنها اعجاب تو را برانگیزد با نگاههاى تصادفى و زود گذر هماهنگ نیست ، بنابراین دلالتش بر حکم فوق بعید به نظر نمى رسد.

آیه و ترجمه

 

یاءیها الذین ءامنوا لا تدخلوا بیوت النبى إ لا اءن یؤ ذن لکم إ لى طعام غیر نظرین إ نئه و لکن إ ذا دعیتم فادخلوا فإ ذا طعمتم فانتشروا و لا مستنسین لحدیث إ ن ذلکم کان یؤ ذى النبى فیستحى منکم و الله لا یستحى من الحق و إ ذا ساءلتموهن متعا فسلوهن من وراء حجاب ذلکم اءطهر لقلوبکم و قلوبهن و ما کان لکم اءن تؤ ذوا رسول الله و لا اءن تنکحوا اءزوجه من بعده اءبدا إ ن ذلکم کان عند الله عظیما (۵۳)

إ ن تبدوا شیا اءو تخفوه فإ ن الله کان بکل شى علیما (۵۴)

 

ترجمه :

 

53 – اى کسانى که ایمان آورده اید! در بیوت پیامبر داخل نشوید مگر به شما اجازه براى صرف غذا داده شود (مشروط بر اینکه قبل از موعد نیائید و) در انتظار وقت غذا ننشینید، اما هنگامى که دعوت شدید داخل شوید و وقتى غذا خوردید پراکنده شوید، و (بعد از صرف غذا) به بحث و صحبت ننشینید، این عمل پیامبر را ناراحت مى کرد ولى او از شما شرم مى کند، اما خداوند از (بیان ) حق شرم ندارد و هنگامى که چیزى از وسائل زندگى (به عنوان عاریت ) از آنها (همسران پیامبر) مى خواهید از پشت پرده بخواهید، این کار دلهاى شما و آنها را پاکتر مى دارد، و شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود در آورید که این کار نزد خدا عظیم است !

۵۴ – اگر چیزى را آشکار کنید یا پنهان دارید خداوند از همه چیز آگاه است .

شان نزول :

در شان نزول این آیه مفسران چنین آورده اند:

هنگامى که رسول خدا با (زینب بنت جحش ) ازدواج کرد، ولیمه نسبتا مفصلى به مردم داد (سابقا گفتیم این احکام مفصل شاید بخاطر آن بوده است که شکستن سنت جاهلیت در زمینه تحریم (همسران مطلقه پسر خوانده ) با قاطعیت هر چه بیشتر صورت گیرد، و بازتاب گسترده اى در محیط داشته باشد، و نیز این سنت جاهلى که ازدواج با (بیوه هاى بردگان آزاد شده ) عیب و ننگ محسوب مى شد از میان برود).

انس که خادم مخصوص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود مى گوید: پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به من دستور داد که اصحابش را به غذا دعوت کنم ، من همه را دعوت کردم ، دسته دسته مى آمدند و غذا مى خوردند و از اطاق خارج مى شدند، تا اینکه عرض کردم اى

پیامبر خدا! کسى باقى نمانده که من او را دعوت نکرده باشم ، فرمود: اکنون که چنین است سفره را جمع کنید، سفره را برداشتند و جمعیت پراکنده شدند، اما سه نفر همچنان در اطاق پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ماندند و مشغول بحث و گفتگو بودند.

هنگامى که سخنان آنها به طول انجامید پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) برخاست ، و من نیز همراه او برخاستم شاید آنها متوجه شوند و پى کار خود بروند، پیامبر بیرون آمد تا به حجره عایشه رسید بار دیگر برگشت من هم در خدمتش آمدم باز دیدم همچنان نشسته اند آیه فوق نازل شد و دستورات لازم را در برخورد با این مسائل به آنها تفهیم کرد.

و نیز از بعضى قرائن استفاده مى شود که گاهى همسایگان و سایر مردم طبق معمول براى عاریت گرفتن اشیائى نزد بعضى از زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى آمدند هر چند آنها طبق سادگى زندگى آن زمان کار خلافى مرتکب نمى شدند ولى براى حفظ حیثیت همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آیه فوق نازل شد و به مؤ منان دستور داد که هرگاه مى خواهند چیزى از آنها بگیرند از پشت پرده بگیرند.

در روایت دیگرى آمده است که بعضى از مخالفان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفتند: چگونه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعضى از زنان بیوه ما را به ازدواج خود در آورده به خدا سوگند هرگاه او چشم از جهان بپوشد ما با همسران او ازدواج خواهیم کرد!!

آیه فوق نازل شد و ازدواج با زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را بعد از او به کلى ممنوع ساخت ، و به این توطئه نیز پایان داد.

تفسیر:

باز روى سخن در این آیه به مؤ منان است و بخشى دیگر از احکام اسلام

مخصوصا آنچه مربوط به آداب معاشرت با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و خانواده نبوت بوده است ضمن جمله هاى کوتاه و گویا و صریح بیان مى کند.

نخست مى گوید: (اى کسانى که ایمان آورده اید! هرگز در اطاقهاى پیامبر سر زده داخل نشوید، مگر اینکه براى صرف غذا به شما اجازه داده شود، آنهم مشروط به اینکه به موقع وارد شوید، نه اینکه از مدتى قبل بیائید و در انتظار وقت غذا بنشینید) (یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبى الا ان یؤ ذن لکم الى طعام غیر ناظرین اناه )

و به این ترتیب یکى از آداب مهم معاشرت را در آن محیطى که این آداب کمتر رعایت مى شد بیان مى کند، گر چه سخن در باره خانه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، ولى مسلما این حکم اختصاص به او ندارد، در هیچ مورد بدون اجازه نباید وارد خانه کسى شد (چنانکه در سوره نور آیه ۲۷ نیز آمده است ) حتى در حالات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که وقتى مى خواست وارد خانه دخترش فاطمه (علیهاالسلام ) شود بیرون در مى ایستاد و اجازه مى گرفت ، و یکروز (جابر بن عبد الله ) با او بود پس از آنکه براى خود اجازه گرفت براى (جابر) نیز اجازه گرفت !.

بعلاوه به هنگامى که دعوت به طعام مى شوند باید وقت شناس باشند و مزاحمت بى موقع براى صاحبخانه فراهم نکنند.

سپس به دومین حکم پرداخته مى گوید: (ولى هنگامى که دعوت شدید وارد شوید، و هنگامى که غذا خوردید پراکنده شوید) (و لکن اذا دعیتم فادخلوا فاذا طعمتم فانتشروا).

این حکم در حقیقت تاکید و تکمیلى بر حکم گذشته است ، نه بى موقع به خانه اى که دعوت شده اید وارد شوید، و نه اجابت دعوت را نادیده بگیرید، و نه پس از صرف غذا براى مدتى طولانى درنگ کنید.

بدیهى است تخلف از این امور موجب زحمت و دردسر براى میزبان است و با اصول اخلاقى سازگار نیست.

در سومین حکم مى فرماید: (پس از صرف غذا مجلس انس و گفتگو در خانه پیامبر (و هیچ میزبان دیگرى ) تشکیل ندهید) (و لا مستانسین لحدیث ).

البته ممکن است میزبان خواهان چنین مجلس انسى باشد در این صورت مستثناست ، سخن از جائى است که تنها دعوت به صرف غذا شده ، نه تشکیل مجلس انس ، در چنین جایى باید پس از صرف غذا مجلس را ترک گفت ، به خصوص اینکه خانه خانه اى همچون بیت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) باشد که کانون انجام بزرگترین رسالتهاى الهى است و باید امور مزاحم ، وقت او را اشغال نکند.

سپس علت این حکم را چنین بیان مى کند: (این کار پیامبر را آزار مى داد، اما او از شما شرم مى کرد، ولى خداوند از بیان حق شرم نمى کند و ابا ندارد) (ان ذلکم کان یؤ ذى النبى فیستحیى منکم و الله لا یستحیى من الحق ).

البته پیامبر خدا نیز از بیان حق در مواردى که جنبه شخصى و خصوصى نداشت هیچ ابا نمى کرد ولى بیان حق اشخاص از ناحیه خودشان زیبا نیست اما از ناحیه کسان دیگر جالب و زیباست ، و مورد آیه نیز از این قبیل است ، اصول اخلاقى ایجاب مى کرد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به دفاع از خود نپردازد، بلکه خداوند به دفاع از او پردازد.

سپس چهارمین حکم را در زمینه (حجاب ) چنین بیان مى دارد: (هنگامى که چیزى از متاع و وسائل زندگى از همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بخواهید از پشت حجاب (پرده ) بخواهید) (و اذا سالتموهن متاعا فاسئلوهن من وراء حجاب ).

گفتیم این امر در میان اعراب و بسیارى مردم دیگر معمول بوده و هست که به هنگام نیاز به بعضى از وسائل زندگى موقتا از همسایه به عاریت مى گیرند، خانه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز از این قانون مستثنا نبوده ، و گاه و بیگاه مى آمدند و چیزى از همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به عاریت مى خواستند، روشن است قرار گرفتن همسران پیامبر در معرض دید مردم (هر چند با حجاب اسلامى باشد) کار خوبى نبود لذا دستور داده شده که از پشت پرده یا پشت در بگیرند.

نکته اى که در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد این است که منظور از حجاب در این آیه پوشش زنان نیست ، بلکه حکمى اضافه بر آن است که مخصوص همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بوده و آن اینکه مردم موظف بودند به خاطر شرائط خاص همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هر گاه مى خواهند چیزى از آنان بگیرند از پشت پرده باشد، و آنها حتى با پوشش اسلامى در برابر مردم در اینگونه موارد ظاهر نشوند، البته این حکم در باره زنان دیگر وارد نشده ، و در آنها تنها رعایت پوشش کافى است .

شاهد این سخن آنکه کلمه (حجاب ) هر چند در استعمالهاى روزمره به معنى پوشش زن به کار مى رود، ولى در لغت چنین مفهومى را ندارد، و نه در تعبیرات فقهاى ما.

(حجاب ) در لغت به معنى چیزى است که در میان دو شى ء حائل مى شود به همین جهت پرده اى که در میان امعاء و قلب و ریه کشیده شده (حجاب حاجز) نامیده شده .

در قرآن مجید نیز این کلمه همه جا به معنى پرده یا حائل به کار رفته است ، مانند آیه ۴۵ سوره اسراء جعلنا بینک و بین الذین لا یؤ منون بالاخرة حجابا مستورا: (ما در میان تو و کسانى که ایمان به آخرت نمى آورند پرده پوشیده اى قرار دادیم ).

در آیه ۳۲ سوره ص نیز مى خوانیم : حتى توارت بالحجاب : (تا موقعى که خورشید در پشت پرده افق پنهان شد).

و در آیه ۵۱ سوره شورى آمده است : و ما کان لبشر ان یکلمه الله الا وحیا او من وراء حجاب : (براى هیچ انسانى ممکن نیست که خداوند با او سخن بگوید مگر از طریق وحى یا از پشت پرده (غیب )).

در کلمات فقها از قدیمترین ایام تاکنون نیز در مورد پوشش زنان معمولا کلمه (ستر) به کار رفته ، و در روایات اسلامى نیز همین تعبیر یا شبیه آن وارد شده است ، و به کار رفتن کلمه (حجاب ) در پوشش زنان اصطلاحى است که بیشتر در عصر ما پیدا شده و اگر در تواریخ و روایات پیدا شود بسیار کم است .

گواه دیگر اینکه در حدیثى از (انس بن مالک ) خادم مخصوص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که مى گوید: من از همه آگاهتر به این آیه حجابم ، هنگامى که زینب با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ازدواج کرد و با او در خانه بود غذائى درست فرمود و مردم را دعوت به میهمانى نمود، اما جمعى پس از صرف غذا همچنان نشسته بودند و سخن مى گفتند، در این هنگام آیه یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبى – تا – من وراء حجاب نازل شد، در این هنگام پرده اى افکنده شد و جمعیت برخاستند.

در روایت دیگرى مى خوانیم که (انس ) مى گوید: ارخى الستر بینى و بینه : (پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پرده را میان من و خود افکند و جمعیت هنگامى که

چنین دیدند برخاستند و متفرق شدند).

بنابر این اسلام به زنان مسلمان دستور پرده نشینى نداده ، و تعبیر (پردگیان ) در مورد زنان و تعبیراتى شبیه به این جنبه اسلامى ندارد، آنچه در باره زن مسلمان لازم است داشتن همان پوشش اسلامى است ، ولى زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به خاطر وجود دشمنان فراوان و عیبجویان مغرض چون ممکن بود در معرض تهمتها قرار گیرند و دستاویزى به دست سیاهدلان بیفتد این دستور خاص به آنها داده شد و یا به تعبیر دیگر به مردم داده شده که به هنگام تقاضاى چیزى از آنها با آنها از پشت پرده تقاضاى خود را مطرح کنند.

مخصوصا تعبیر به (وراء) (پشت ) گواه این معنى است .

لذا قرآن بعد از این دستور فلسفه آن را چنین بیان مى فرماید: (این براى پاکى دلهاى شما و آنان بهتر است ) (ذلک اطهر لقلوبکم و قلوبهن ).

گر چه این نوع تعلیل با حکم استحبابى منافات ندارد ولى ظهور امر در جمله (فاسئلوهن ) در وجوب متزلزل نمى شود چرا که این نوع تعلیل در موارد احکام واجب دیگر نیز احیانا آمده است .

پنجمین حکم را به این صورت بیان مى فرماید: (شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید) (و ما کان لکم ان تؤ ذوا رسول الله ).

گر چه عمل ایذائى در خود این آیه منعکس است و آن بیموقع به خانه پیامبر رفتن و پس از صرف غذا نشستن و مزاحم شدن ، و در روایات شان نزول نیز آمده که بعضى از کوردلان سوگند یاد کرده بودند که بعد از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با همسران او ازدواج کنند، این سخن نیز ایذاء دیگرى بود، ولى به هر حال مفهوم آیه عام است و هر گونه اذیت و آزار را شامل مى شود.

سرانجام ششمین و آخرین حکم را در زمینه حرمت ازدواج با همسران پیامبر بعد از او چنین بیان مى کند: (شما هرگز حق ندارید که همسران او را بعد از او به همسرى خویش در آورید که این کار در نزد خدا عظیم است ) (و لا ان تنکحوا ازواجه من بعده ابدا ان ذلکم کان عند الله عظیما).

در اینجا سؤ الى پیش مى آید که چگونه خداوند همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را که بعضى به هنگام وفات او نسبتا جوان بودند از حق انتخاب همسر محروم ساخته است ؟

پاسخ این سئوال با توجه به فلسفه این تحریم روشن است .

زیرا اولا چنانکه از شان نزول آیه دانستیم ، بعضى به عنوان انتقامجوئى و توهین به ساحت مقدس پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین تصمیمى را گرفته بودند و از این راه مى خواستند ضربه اى بر حیثیت آن حضرت وارد کنند.

ثانیا اگر این مساله مجاز بود جمعى به عنوان اینکه همسر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را بعد از او در اختیار خود گرفته اند ممکن بود این کار را وسیله سوء استفاده قرار دهند، و به این بهانه موقعیت اجتماعى براى خویش دست و پا کنند، و یا به عنوان اینکه آگاهى خاص از درون خانه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و تعلیمات و مکتب او دارند به تحریف اسلام پردازند، و یا منافقین مطالبى را از این طریق در میان مردم نشر دهند که مخالف مقام پیامبر باشد (دقت کنید).

این خطر هنگامى ملموس تر مى شود که بدانیم گروهى خود را براى این کار آماده ساخته بودند بعضى آن را به زبان آورده و بعضى شاید تنها در دل داشتند.

از جمله کسانى را که بعضى از مفسران اهل سنت در اینجا نام برده اند طلحه است .

خداوندى که بر اسرار نهان و آشکار آگاه است براى بر هم زدن این توطئه زشت یک حکم قاطع صادر فرمود و جلو این امور را به کلى گرفت ، و براى تحکیم پایه هاى آن به همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) لقب ام المؤ منین داد تا بدانند ازدواج با آنها همچون ازدواج با مادر خویش است !

با توجه به آنچه گفته شد روشن مى شود که چرا همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) لازم بود از این محرومیت استقبال کنند؟

در طول زندگى انسان گاه مسائل مهمى مطرح مى شود که به خاطر آنها باید فداکارى و از خودگذشتگى نشان داد، و از بعضى از حقوق حقه خود چشم پوشید، به خصوص اینکه همیشه افتخارات بزرگ مسئولیتهاى سنگینى نیز همراه دارد، بدون شک همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) افتخار عظیمى از طریق ازدواجشان با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کسب کردند، داشتن چنین افتخارى نیاز به چنین فداکارى هم دارد.

به همین دلیل زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعد از او در میان امت اسلامى بسیار محترم مى زیستند، و از وضع خود بسیار راضى و خشنود بودند، و آن محرومیت را در برابر این افتخارات ناچیز مى شمردند.

دومین آیه مورد بحث به مردم شدیدا هشدار داده ، مى گوید: (اگر چیزى را آشکار کنید یا پنهان دارید خداوند از همه امور آگاه است ) (ان تبدوا شیئا او تخفوه فان الله کان بکل شى ء علیما).

گمان نکنید خدا از برنامه هاى ایذائى شما نسبت به پیامبرش با خبر نیست ، چه آنها که بر زبان جارى کردند و چه آنها که در دل تصمیم داشتند همه را به خوبى مى داند، و با هر کس متناسب کار و نیتش رفتار مى کند.

نکته ها:

به تناسب بحثى که در آیات فوق در مورد وظائف مسلمانان به هنگام دعوت به میهمانى پیامبر آمده بود. مناسب است گوشهاى از تعلیمات اسلام را در ارتباط با اصل مساله (میهماندارى و حق میهمان و وظائف میزبان ) بیاوریم :

۱ – میهمان نوازى – اسلام اهمیت خاصى براى مساله میهمان نوازى قائل شده تا آنجا که در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : الضیف دلیل الجنة : (میهمان راهنماى راه بهشت است )!.

اهمیت و احترام میهمان به اندازه اى است که در اسلام به عنوان یک هدیه آسمانى تلقى شده ، رسولخدا مى فرماید: اذا اراد الله بقوم خیرا اهدى الیهم هدیة ، قالوا: و ما تلک الهدیة ؟ قال : الضیف ، ینزل برزقه ، و یرتحل بذنوب اهل البیت : (هنگامى که خداوند اراده کند نسبت به جمعیتى نیکى نماید هدیه گرانبهائى براى آنها مى فرستد، عرض کردند اى پیامبر خدا! چه هدیه اى ؟ فرمود: میهمان ، با روزى خویش وارد مى شود، و گناهان خانواده را با خود مى برد) (و بخشوده مى شوند).

جالب اینکه کسى نزد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کرد: پدر و مادرم فداى تو باد، برنامه من این است که وضو را به طور کامل انجام مى دهم نماز را بر پا مى دارم ، زکات را به موقع مى پردازم ، و از میهمان با آغوش باز و به خاطر خدا پذیرائى مى کنم .

فرمود: بخ ! بخ ! بخ ! ما لجهنم علیک سبیل ! ان الله قد براءک من الشح ان کنت کذلک : (آفرین ، آفرین ، آفرین بر تو باد! جهنم راهى به سوى تو ندارد، اگر چنین باشى خداوند تو را از هر گونه بخل پاک ساخته است )!

در این زمینه سخن بسیار است اما براى اختصار به همین مقدار قناعت

مى کنیم .

۲ – رعایت سادگى در پذیرائى – با تمام اهمیتى که میهمان دارد پذیرائیهاى پر تکلف و پر زرق و برق از نظر اسلام نه تنها کار خوبى نیست ، بلکه رسما از آن نهى شده است ، اسلام توصیه مى کند که پذیرائیها ساده باشد، و یک خط جالب عادلانه در میان میهمان و میزبان ترسیم کرده است و آن اینکه : (میزبان از آنچه دارد مضایقه نکند، و میهمان نیز بیش از آن را انتظار نداشته باشد)!

امام صادق (علیه السلام ) مى فرماید: المؤ من لا یحتشم من اخیه ، و ما ادرى ایهما اعجب ؟ الذى یکلف اخاه اذا دخل علیه ان یتکلف له ؟ او المتکلف لاخیه ؟: (افراد با ایمان از برادر مؤ من خود رودرواسى ندارند، و من نمى دانم کدامیک از این دو عجیبتر است ؟ کسى که به هنگام ورود بر برادر خود او را به تکلف مى افکند؟ و یا کسى که شخصا به سراغ تکلف براى میهمان مى رود)؟.

(سلمان فارسى ) از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین نقل مى کند که فرمود: ان لا نتکلف للضیف ما لیس ‍ عندنا، و ان نقدم الیه ما حضرنا: (براى میهمان نسبت به آنچه نداریم تکلف نکنیم ، و آنچه موجود است مضایقه ننمائیم ).

۳ – حق میهمان – گفتیم میهمان از نظر اسلام یک هدیه آسمانى ، و فرستاده و رسول خداست ، و باید او را همچون جان گرامى داشت و نهایت احترام را در باره او انجام داد، تا آنجا که امیر مؤ منان على (علیه السلام ) از پیغمبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل مى کند که فرمود: من حق الضیف ان تمشى معه فتخرجه من حریمک الى البر: (از

حقوق میهمان آنست که او را تا در خانه بدرقه کنى ).

و تا آنجا که به تکلف نیانجامد باید وسایل آسایش و راحتى او را فراهم کرد، تا آنجا که در حدیثى داریم یکى از حقوق میهمان این است که حتى خلال را براى او فراهم سازند (قال رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ): ان من حق الضیف ان یعدله الخلال )!.

گاه مى شود میهمانها افرادى کمرو و خجالتى هستند و به همین دلیل دستور داده شده است که از آنها در باره غذا خوردن سؤ ال نکنند، بلکه سفره غذا را آماده سازند، اگر مایل بود بخورد، چنانکه امام صادق (علیه السلام ) مى فرماید: لا تقل لاخیک اذا دخل علیک اکلت الیوم شیئا؟ و لکن قرب الیه ما عندک ، فان الجواد کل الجواد من بذل ما عنده : (هنگامى که برادرت بر تو وارد شود از او سؤ ال نکن آیا امروز غذا خورده اى یا نه ؟ آنچه دارى براى او حاضر کن ، چرا که سخاوتمند واقعى کسى است که از بذل آنچه حاضر دارد مضایقه نکند).

از جمله وظایف میزبان در پیشگاه خدا این است که غذائى را که آماده ساخته است تحقیر نکند چرا که نعمت خدا هر چه باشد عزیز و محترم است ، ولى در میان مترفین و ارباب تکلف معمول است که هر قدر سفره را رنگین کنند مى گویند: چیز ناقابلى بیش نیست و لایق مقام شما نمى باشد! همانگونه که میهمان نیز وظیفه دارد آنرا کوچک نشمرد.

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : هلک امرؤ احتقر لاخیه ما یحضره و هلک امرؤ احتقر من اخیه ما قدم الیه : (میزبانى که آنچه را براى برادرش آماده ساخته کوچک بشمرد هلاک (و گمراه ) شده است ، همچنین میهمانى که آنچه را که نزد او حاضر کرده اند کوچک بشمرد گمراه است )!.

اسلام به قدرى در گرامى داشتن میهمان مو شکاف است که مى گوید به هنگامى که میهمان وارد مى شود به او کمک کنید اما براى رفتن از منزل به او کمک نکنید مبادا تصور شود مایل به رفتن او هستید!.

۴ – وظایف میهمان – همیشه مسئولیتها جنبه متقابل دارد یعنى همانگونه که میزبان وظایف مهمى در برابر میهمان دارد در جهت مقابل نیز میهمان وظایف قابل ملاحظه دارد.

علاوه بر آنچه در احادیث بالا ذکر شد میهمان موظف است آنچه را صاحبخانه در مورد منزلش پیشنهاد مى کند انجام دهد، فى المثل هر جا را براى نشستن پیشنهاد مى کند بپذیرد.

امام صادق مى فرماید: اذا دخل احدکم على اخیه فى رحله فلیقعد حیث یامر صاحب الرحل ، فان صاحب الرحل اعرف بعورة بیته من الداخل علیه : (هنگامى که یکى از شما وارد منزلگاه برادر مسلمانش مى شود هر جا به او پیشنهاد مى کند بنشیند، چرا که صاحب منزل به وضع منزل خود و آن قسمتهائى که نباید آشکار گردد آشناتر است ).

کوتاه سخن اینکه مساله میهمان نوازى و آداب میهمان دارى و وظایف و خصوصیات هر کدام بحث گسترده اى را در آداب معاشرت اسلامى به خود اختصاص داده ، کسانى که توضیح بیشترى در این زمینه مى خواهند به بحار الانوار بابهاى ۸۸ تا ۹۴ از ابواب کتاب العشره از جلد ۱۷، و کتاب محجة البیضاء جلد ۳ باب چهارم (فضیلة الضیافة ) مراجعه کنند.

اما با نهایت تاسف در عصر ما که عصر غلبه مادیگرى بر جهان است این

سنت قدیمى انسانى چنان محدود شده که در بعضى از جوامع غربى تقریبا برچیده شده است ، و شنیده ایم هنگامى که بعضى از آنها به کشورهاى اسلامى مى آیند و گستردگى میهمان دارى و میهمان نوازى را که هنوز در خانواده هاى اصیل این مرز و بوم به صورت گرم و مملو از عواطف برقرار است مى بینند، شگفت زده مى شوند که چگونه ممکن است افرادى بهترین وسائل موجود خانه و باارزشترین غذاهاى خود را براى پذیرائى مهمانهائى که گاهى با آنها ارتباط کمى دارند، و شاید تنها در یک سفر کوتاه آشنا شده اند بگذارند؟!.

ولى توجه به احادیث اسلامى که گوشه اى از آن در بالا آمد دلیل این ایثار و فداکارى را روشن مى سازد و محاسبات معنوى را در این رابطه مشخص مى کند، محاسباتى که براى ماده پرستان فرهنگ نامفهومى است .

آیه و ترجمه

 

 

لا جناح علیهن فى ابائهن و لا اءبنائهن و لا اخوانهن و لا اءبناء اخوانهن و لا اءبناء اءخواتهن و لا نسائهن و لا ما ملکت اءیمانهن و اتقین الله ان الله کان على کل شى ء شهیدا (۵۵)

 

 

ترجمه :

 

55 – بر آنها (همسران پیامبر) گناهى نیست که با پدران ، و فرزندان ، و برادران ، و فرزندان برادران ، و فرزندان خواهران خود، و زنان مسلمان و بردگان خویش (بدون حجاب و پرده تماس بگیرند) و تقواى الهى را پیشه کنید که خداوند بر هر چیزى آگاه است .

شان نزول :

بعضى از مفسران چنین نقل کرده که بعد از نزول آیه حجاب (آیه گذشته ) پدران و فرزندان و بستگان همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) خدمتش عرض کردند اى رسولخدا! ما نیز با آنها از پشت پرده سخن گوئیم ؟ آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت که این حکم شامل شما نمى شود.

تفسیر:

مواردى که از این قانون حجاب مستثنى است

از آنجا که در آیه گذشته حکم مطلقى در باره حجاب در مورد همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده بود و اطلاق این حکم این توهم را به وجود مى آورد که محارم

آنها نیز موظف به اجراى آن هستند و تنها از پشت پرده باید با آنها تماس بگیرند، آیه فوق نازل شد و حکم این مساله را شرح داد.

مى فرماید: (بر همسران پیامبر گناهى نیست که با پدران ، فرزندان ، برادران ، فرزندان برادران ، فرزندان خواهران خود، و زنان مسلمان ، و بردگان خود بدون حجاب تماس داشته باشند) (لا جناح علیهن فى آبائهن و لاابنائهن و لا اخوانهن و لا ابناء اخوانهن و لا ابناء اخواتهن و لا نسائهن و لا ما ملکت ایمانهن ).

و به تعبیر دیگر محارم آنها که منحصر در این شش گروهند مستثنى مى باشد، و اگر گفته شود افراد دیگرى نیز جزء محارم هستند که در این شش گروه نامى از آنها به میان نیامده مانند عموها و دائیها در پاسخ باید گفت :

از آنجا که قرآن فصاحت و بلاغت را در عالیترین شکلش رعایت مى کند و یکى از اصول فصاحت این است که هیچ کلمه اضافى در سخن نباشد لذا در اینجا از ذکر عموها و دائیها خوددارى کرده ، چرا که با ذکر فرزندان برادر، و فرزندان خواهر، محرمیت عموها و دائیها روشن مى شود، زیرا محرمیت همواره دو جانبه است ، همانگونه که فرزند برادر نسبت به انسان محرم است ، او هم نسبت به فرزند برادرش محرم خواهد بود (و مى دانیم چنین زنى عمه محسوب مى شود) و نیز همانگونه که فرزند خواهر بر او محرم است او نیز به فرزند خواهر محرم مى باشد (و مى دانیم چنین زنى خاله حساب مى شود).

هنگامى که عمه و خاله نسبت به پسر برادر و پسر خواهر محرم باشد عمو و دائى نیز نسبت به دختر برادر و دختر خواهر محرم خواهد بود (چرا که میان (عمو) و (عمه )، و نیز (دائى ) و (خاله ) هیچ تفاوتى نیست ) و این یکى از ریزهکاریهاى قرآن است (دقت کنید).

در اینجا سؤ ال دیگرى مطرح مى شود که (پدر شوهر) و (پسر شوهر) نیز جزء محارم زن محسوب مى شود، چرا ذکرى از اینها در اینجا به میان نیامده ؟ در

حالى که در آیه ۳۱ سوره (نور) آنها نیز به عنوان محارم مطرح شده اند.

پاسخ این سؤ ال نیز روشن است ، زیرا در این آیه منحصرا سخن از حکم همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در میان است ، و مى دانیم پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در زمان نزول این آیات نه پدرش در حیات بود، و نه اجدادش و نه فرزند پسرى داشت (باز هم دقت کنید).

عدم ذکر برادران و خواهران (رضاعى ) و مانند آن نیز به خاطر آنست که آنها در حکم برادر و خواهر و سایر محارم محسوب مى شوند و نیاز به ذکر مستقل ندارند.

و در پایان آیه لحن سخن را از (غائب ) به (خطاب ) تغییر داده ، همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته مى گوید: (تقوا را پیشه کنید که خداوند بر هر چیزى آگاه است ، و هیچ چیز بر او مخفى و پنهان نیست ) (و اتقین الله ان الله کان على کل شى ء شهیدا).

چه اینکه حجاب و پرده ، و مانند اینها همه وسائلى براى حفظ از گناه بیش نیست ، ریشه اصلى همان تقوا است که اگر نباشد حتى این وسائل نیز سودى نخواهد بخشید.

ذکر این نکته نیز در اینجا لازم به نظر مى رسد که (نسائهن ) (زنان آنها) اشاره به زنان هم کیش و مسلمان است ، زیرا همانگونه که در تفسیر سوره (نور) گفتیم براى زنان مسلمان شایسته نیست که در برابر زنان غیر مسلمان

بدون پوشش باشند، چرا که آنها ممکن است مطالب را براى شوهرانشان توصیف کنند.

و اما جمله او ما ملکت ایمانهن همانگونه که در تفسیر سوره (نور) نیز گفتیم مفهوم وسیعى دارد هم کنیزان را شامل مى شود و هم غلامان را، اما طبق بعضى از روایات اسلامى اختصاص به کنیزان دارد، و بنابر این ذکر آنها بعد از ذکر زنان به طور کلى ممکن است از این نظر باشد که کنیزان غیر مسلمان را نیز شامل مى شود (دقت کنید).

 

 

ان الله و ملائکته یصلون على النبى یا اءیها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما (۵۶)

ان الذین یؤ ذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنیا و الاخرة و اءعد لهم عذابا مهینا (۵۷)

و الذین یؤ ذون المؤ منین و المؤ منات بغیر ما اکتسبوا فقد احتملوا بهتانا و اثما مبینا (۵۸)

 

ترجمه :

 

56 – خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود مى فرستند، اى کسانى که ایمان آورده اید بر او درود فرستید و سلام گوئید و تسلیم فرمانش ‍ باشید.

۵۷ – آنها که خدا و پیامبرش را ایذاء مى کنند خداوند آنها را از رحمت خود در دنیا و آخرت دور مى سازد، و براى آنان عذاب خوار کننده اى آماده کرده است .

۵۸ – و آنها که مردان و زنان با ایمان را به خاطر کارى که انجام نداده اند آزار مى دهند متحمل بهتان و گناه آشکارى شده اند.

تفسیر:

سلام و درود بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )

به دنبال بحثهائى که در آیات گذشته پیرامون حفظ حرمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و عدم ایذاء او آمده در آیات مورد بحث نخست سخن از علاقه خاص خداوند

و فرشتگان نسبت به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى گوید، و بعد در این زمینه دستور به مؤ منان مى دهد، و سپس عواقب دردناک و شوم آزار دهندگان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را مطرح مى سازد، و در آخرین مرحله گناه بزرگ کسانى را که از طریق تهمت مؤ منان را ایذاء کنند بازگو مى کند.

نخست مى فرماید: (خداوند و فرشتگانش بر پیامبر رحمت و درود مى فرستند) (ان الله و ملائکته یصلون على النبى ).

مقام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آن قدر والا است که آفریدگار عالم هستى و تمام فرشتگانى که تدبیر این جهان به فرمان حق بر عهده آنها گذارده شده است بر او درود مى فرستند، اکنون که چنین است شما نیز با این پیام جهان هستى هماهنگ شوید، (اى کسانى که ایمان آورده اید بر او درود بفرستید و سلام بگوئید و در برابر فرمان او تسلیم باشید) (یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما).

او یک گوهر گرانقدر عالم آفرینش است ، و اگر به لطف الهى در دسترس شما قرار گرفته مبادا ارزانش بشمرید، مبادا ارج و مقام او را در پیشگاه پروردگار و در نزد فرشتگان همه آسمانها فراموش کنید، او یک انسان است و از میان شما برخاسته ولى نه یک انسان عادى ، کسى است که یک جهان در وجودش خلاصه شده است .

در اینجا به نکاتى باید توجه کرد:

۱ – (صلات ) و (صلوات ) که جمع آن است هر گاه به خدا نسبت داده شود به معنى فرستادن رحمت است ، و هر گاه به فرشتگان و مؤ منان منسوب گردد به معنى طلب رحمت مى باشد.

۲ – تعبیر به (یصلون ) به صورت فعل مضارع دلیل بر استمرار است یعنى پیوسته خداوند و فرشتگان رحمت و درود بر او مى فرستند، رحمت و درودى

پیوسته و جاودانى .

۳ – در اینکه میان (صلوا) و (سلموا) چه فرقى است ؟ مفسران بحثهاى مختلفى دارند، آنچه مناسبتر با ریشه لغوى این دو کلمه ، و ظاهر آیه قرآن به نظر مى رسد این است که : (صلوا) امر به طلب رحمت و درود فرستادن بر پیامبر است ، اما (سلموا) یا به معنى تسلیم در برابر فرمانهاى پیامبر گرامى اسلام است چنانکه در آیه ۶۵ سوره نساء آمده ، ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما:(مؤ منان کسانى هستند که به داورى تو تن دهند و حتى در دل از قضاوتت کمترین ناراحتى نداشته باشند و تسلیم مطلق گردند).

چنانکه در روایتى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : (ابو بصیر) از محضرش سؤ ال کرد منظور از(صلات ) بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را فهمیده ایم ، اما معنى تسلیم بر او چیست ؟ امام فرمود:

هو التسلیم له فى الامور: (منظور تسلیم بودن در برابر او در هر کار است ).

و یا به معنى سلام فرستادن بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به عنوان السلام علیک یا رسول الله و مانند آن مى باشد، که محتوایش تقاضاى سلامت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از پیشگاه خدا است .

(ابو حمزه ثمالى ) از یکى از یاران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به نام (کعب ) چنین نقل مى کند:(هنگامى که آیه فوق نازل شد عرض کردیم سلام بر تو را مى دانیم ، ولى صلات بر تو چگونه است ؟ فرمود: بگوئید: اللهم صل على محمد و آل محمد کما صلیت على ابراهیم انک حمید مجید، و بارک على

على محمد و آل محمد کما بارکت على ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید).

از این حدیث هم چگونگى صلاة و درود بر پیامبر روشن مى شود و هم معنى سلام .

گرچه این دو معنى براى سلام کاملا متفاوت به نظر مى رسد، ولى با دقت مى توان آنها را به نقطه واحدى معطوف کرد، و آن تسلیم قولى و عملى در برابر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، زیرا کسى که به او سلام مى فرستد و تقاضاى سلامت او را از خدا مى کند نسبت به او عشق مى ورزد و او را به عنوان پیامبرى واجب الاطاعه مى شناسد.

۴ – قابل توجه اینکه در باره کیفیت صلوات بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در روایات بیشمارى که از طرق اهل سنت و اهل بیت رسیده صریحا آمده است که آل محمد را به هنگام صلوات بر محمد بیفزایید.

در (در المنثور) از صحیح (بخارى ) و (مسلم ) و (ابو داود) و (ترمذى ) و (نسائى ) و (ابن ماجه ) و (ابن مردویه ) و روات دیگرى از (کعب بن عجره ) نقل شده که مردى خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کرد: اما السلام علیک فقد علمنا فکیف الصلاة علیک : (سلام بر تو را ما مى دانیم چگونه است ، اما صلات بر شما باید چگونه باشد)؟ پیامبر فرمود بگو: اللهم صل على محمد و على آل محمد کما صلیت على ابراهیم انک حمید مجید، اللهم بارک على محمد و على آل محمد کما بارکت على ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید.

نامبرده (نویسنده تفسیر در المنثور) علاوه بر حدیث فوق ، هیجده حدیث

دیگر نقل کرده ، که در همگى تصریح شده که (آل محمد) را باید به هنگام صلوات ذکر کرد.

این احادیث را از کتب معروف و مشهور اهل سنت از گروهى از صحابه از جمله (ابن عباس ) و (طلحه ) و(ابو سعید خدرى ) و (ابو هریره ) و (ابو مسعود انصارى ) و (بریده ) و (ابن مسعود) و (کعب بن عجره ) و امیر مؤ منان على (علیه السلام ) نقل کرده است .

در صحیح (بخارى ) که معروفترین منابع حدیث برادران اهل سنت است روایات متعددى در این زمینه نقل شده که علاقمندان توضیح بیشتر میتوانند به متن خود کتاب مراجعه کنند.

در صحیح مسلم نیز دو روایت در این زمینه آمده است .

عجب اینکه در همین کتاب با اینکه در این دو حدیث چند بار (محمد و آل محمد) با هم ذکر شده ، باز عنوانى را که براى باب انتخاب کرده باب الصلاة على النبى صلى الله علیه و سلم (بدون ذکر آل ) است !!

این نکته نیز قابل توجه است که در بعضى از روایات اهل سنت و بسیارى از روایات شیعه حتى کلمه(على ) میان (محمد) و (آل محمد) جدائى نمى افکند بلکه کیفیت صلاة به این صورت است اللهم صل على محمد و آل محمد.

این بحث را با حدیث دیگرى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پایان مى دهیم :

(ابن حجر) در (صواعق ) چنین نقل مى کند که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: لا تصلوا على الصلاة البتراء فقالوا و ما الصلاة البتراء؟ قال تقولون :

اللهم صل على محمد، و تمسکون ، بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد:

(هرگز بر من صلوات ناقص نفرستید! عرض کردند: صلوات ناقص چیست ؟ فرمود: اینکه فقط بگوئید (اللهم صل على محمد) و ادامه ندهید، بلکه بگوئید: اللهم صل على محمد و آل محمد).

و به خاطر همین روایات است که جمعى از فقهاى بزرگ اهل سنت اضافه آل محمد را بر نام آن حضرت در تشهد نماز واجب مى شمرند.

۵ – آیا فرستادن صلوات بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) واجب است یا نه ؟ و اگر واجب است در کجا واجب است ؟ این سؤ ال است که فقها به آن پاسخ مى گویند:

تمام فقهاى اهل بیت آنرا در تشهد اول و دوم نماز واجب مى دانند، و در غیر آن مستحب ، و علاوه بر احادیثى که از طرق اهل بیت در این زمینه رسیده در کتب اهل سنت نیز روایاتى که دال بر وجوب است کم نیست .

از جمله در روایت معروفى ، عایشه مى گوید: سمعت رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) یقول : لا یقبل صلاة الا بطهور، و بالصلاة على : (نماز بدون طهارت و درود بر من قبول نخواهد شد).

از فقهاى اهل سنت (شافعى ) آنرا در تشهد دوم واجب مى داند، و (احمد) در یکى از دو روایت که از او نقل شده ، و جمعى دیگر از فقهاء، ولى بعضى مانند (ابو حنیفه ) آنرا واجب نشمرده اند.

جالب اینکه (شافعى ) همین فتوا را در شعر معروفش صریحا آورده است ، در آنجا که مى گوید:

 

یا اهل بیت رسول الله حبکم

 

 

فرض من الله فى القرآن انزله

 

 

کفاکم من عظیم القدر انکم

 

 

من لم یصل علیکم لا صلاة له

(اى اهل بیت رسول الله محبت شما از سوى خداوند در قرآن واجب شده است )

(در عظمت مقام شما همین بس که – هر کس بر شما صلوات نفرستد نمازش باطل است ).

آیه بعد در حقیقت نقطه مقابل آیه گذشته را بیان مى کند، مى گوید: (کسانى که خدا و پیامبرش را ایذاء مى کنند خداوند آنها را در دنیا و آخرت از رحمت خود دور مى سازد و براى آنان عذاب خوار کننده اى آماده کرده است ) (ان الذین یؤ ذون الله و رسوله لعنهم فى الدنیا و الاخرة و اعدلهم عذابا مهینا).

در اینکه منظور از (ایذاء پروردگار) چیست ؟ بعضى گفته اند همان کفر و الحاد است که خدا را به خشم مى آورد، چرا که آزار در مورد خداوند جز ایجاد خشم مفهوم دیگرى نمیتواند داشته باشد.

این احتمال نیز وجود دارد که ایذاء خداوند همان ایذاء پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مؤ منان است ، و ذکر خداوند براى اهمیت و تاکید مطلب است .

و اما ایذاء پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مفهوم وسیعى دارد، و هر گونه کارى که او را آزار دهد شامل مى شود، اعم از کفر و الحاد و مخالفت دستورات خداوند، همچنین

نسبتهاى ناروا و تهمت ، و یا ایجاد مزاحمت به هنگامى که آنها را دعوت به خانه خود مى کند همانگونه که در آیه ۵۳ همین سوره گذشت (ان ذلکم کان یؤ ذى النبى ): (این کار شما پیامبر را آزار مى دهد).

و یا موضوعى که در آیه ۶۱ سوره توبه آمده که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به خاطر انعطافى که در برابر سخنان مردم نشان مى داد به خوشباورى و ساده دلى متهم مى ساختند: (و منهم الذین یؤ ذون النبى و یقولون هو اذن ): (گروهى از آنها پیامبر را آزار مى دهند و مى گویند: او آدم خوشباورى است که گوش به حرف هر کس مى دهد و مانند اینها).

حتى از روایاتى که در ذیل آیه وارد شده چنین استفاده مى شود که آزار خاندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مخصوصا على (علیه السلام ) و دخترش فاطمه زهرا (علیهاالسلام ) نیز مشمول همین آیه بوده است ، در صحیح (بخارى ) جزء پنجم چنین آمده است که : رسول خدا فرمود: (فاطمة بضعة منى فمن اغضبها اغضبنى ) (فاطمه پاره تن من است هر کس او را به خشم در آورد مرا به خشم در آورده است ).

همین حدیث در صحیح (مسلم ) به این صورت آمده : (ان فاطمة بضعة منى یؤ ذینى ما آذاها): (فاطمه پاره اى از تن من است هر چه او را آزار دهد مرا مى آزارد).

شبیه همین معنى در باره على (علیه السلام ) از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده است .

و اما (لعن ) در آیه فوق چنانکه سابقا هم گفتیم به معنى دورى از رحمت خداست ، و این درست نقطه مقابل رحمت و صلوات است که در آیه قبل

آمده بود.

در حقیقت لعن و طرد از رحمت آنهم از سوى خداوندى که رحمتش گسترده و بى پایان است بدترین نوع عذاب محسوب مى شود، به خصوص که این طرد از رحمت هم در دنیا باشد و هم در آخرت (چنانکه در آیه مورد بحث اینگونه است ).

و شاید به همین جهت مساله (لعن ) قبل از (عذاب مهین ) ذکر شده .

تعبیر به (اعد) (آماده کرده است ) دلیل بر تاکید و اهمیت این عذاب است

 

آخرین آیه مورد بحث از ایذاء مؤ منان سخن مى گوید و براى آن بعد از ایذاء خدا و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اهمیت فوق العاده اى قائل مى شود، مى فرماید: (کسانى که مردان و زنان با ایمان را به خاطر کارى که انجام نداده اند آزار مى دهند، محتمل بهتان و گناه آشکارى شده اند) (و الذین یؤ ذون المؤ منین و المؤ منات بغیر ما اکتسبوا فقد احتملوا بهتانا و اثما مبینا).

چرا که مؤ من از طریق ایمان پیوندى با خدا و پیامبرش دارد، و به همین دلیل در اینجا در ردیف خدا و پیامبرش قرار گرفته .

تعبیر (بغیر ما اکتسبوا) اشاره به این است که آنها مرتکب گناهى نشده اند که موجب ایذاء و آزار باشد، و از اینجا روشن مى شود که هرگاه گناهى از آنان سر زند که مستوجب حد و قصاص و تعزیر باشد اجراى این امور در حق آنها اشکالى ندارد، و همچنین امر به معروف و نهى از منکر مشمول این سخن نیست .

مقدم داشتن (بهتان ) بر (اثم مبین ) به خاطر اهمیت آنست ، چرا که بهتان از بزرگترین ایذاءها محسوب مى شود، و جراحت حاصل از آن حتى از جراحات نیزه و خنجر سختتر است ، آن گونه که شاعر عرب نیز گفته :

 

 

جراحات السنان لها التیام

 

 

و لا یلتام ما جرح اللسان

(زخمهاى نیزه التیام مى یابد اما زخم زبان التیام پذیر نیست

در روایات اسلامى نیز اهمیت فوق العاده اى به این مطلب داده شده است ، در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم خداوند عز و جل مى فرماید: لیاذن بحرب منى من آذا عبدى المؤ من !: (آنکس که بنده مؤ من مرا بیازارد اعلان جنگ با من مى دهد)!.

بعضى از مفسران گفته اند که از لحن آیه استفاده مى شود گروهى در مدینه بوده اند که براى افراد با ایمان شایعه پراکنى مى کردند، و نسبتهاى ناروا به آنها مى دادند (و حتى پیامبر خدا از زبان این موذیان در امان نبود) همان گروهى که در جوامع دیگر و مخصوصا در جوامع امروز نیز کم نیستند و کار آنها توطئه بر ضد نیکان و پاکان ، و ساختن و پرداختن دروغها و تهمتهاست .

قرآن شدیدا آنها را مورد سختترین حملات خود قرار داده و اعمال آنان را بهتان و گناه آشکار معرفى کرده است .

شاهد این سخن در آیات بعد نیز خواهد آمد.

در حدیث دیگر که (امام على بن موسى الرضا) از جدش پیامبر نقل کرده چنین آمده است من بهت مؤ منا او مؤ منة او قال فیه ما لیس فیه اقامه الله تعالى یوم القیامه على تل من نار حتى یخرج مما قاله فیه !: (کسى که مرد یا زن مسلمانى را بهتان زند یا در باره او سخنى بگوید که در او نیست خداوند او را در قیامت روى تلى از آتش قرار مى دهد تا از عهده آنچه گفته برآید)!.

آیه و ترجمه

 

 

یا اءیها النبى قل لازواجک و بناتک و نساء المؤ منین یدنین علیهن من جلبیبهن ذلک اءدنى اءن یعرفن فلا یؤ ذین و کان الله غفورا رحیما (۵۹)

لئن لم ینته المنافقون و الذین فى قلوبهم مرض و المرجفون فى المدینة لنغرینک بهم ثم لا یجاورونک فیها الا قلیلا (۶۰)

ملعونین اءینما ثقفوا اءخذوا و قتلوا تقتیلا (۶۱)

سنة الله فى الذین خلوا من قبل و لن تجد لسنة الله تبدیلا (۶۲)

 

 

 

ترجمه :

 

59 – اى پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤ منان بگو جلبابها (روسرى هاى بلند) خود را بر خویش فرو افکنند، این کار براى اینکه (از کنیزان و آلودگان ) شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است و (اگر تاکنون خطا و کوتاهى از آنها سر زده ) خداوند همواره غفور و رحیم است .

۶۰ – اگر منافقین و آنها که در دلهایشان بیمارى است ، و (همچنین ) آنها که اخبار دروغ

و شایعات بى اساس در مدینه پخش مى کنند دست از کار خود بر ندارند تو را بر ضد آنان مى شورانیم سپس جز مدت کوتاهى نمى توانند در کنار تو در این شهر بمانند.

۶۱ – و از همه جا طرد مى شوند، و هر جا یافته شوند گرفته خواهند شد و به قتل خواهند رسید.

۶۲ – این سنت خداوند در اقوام پیشین است و براى سنت الهى هیچگونه تغییرى نخواهى یافت .

شان نزول :

در تفسیر على بن ابراهیم در شان نزول آیه نخست چنین آمده است : آن ایام زنان مسلمان به مسجد مى رفتند و پشت سر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نماز مى گذاردند، هنگام شب موقعى که براى نماز مغرب و عشا مى رفتند بعضى از جوانان هرزه و اوباش بر سر راه آنها مى نشستند و با مزاح و سخنان ناروا آنها را آزار مى دادند و مزاحم آنان مى شدند، آیه فوق نازل شد و به آنها دستور داد حجاب خود را بطور کامل رعایت کنند تا به خوبى شناخته شوند و کسى بهانه مزاحمت پیدا نکند.

در همان کتاب در شان نزول آیه دوم چنین مى خوانیم : گروهى از منافقین در مدینه بودند و انواع شایعات را پیرامون پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به هنگامى که به بعضى از غزوات مى رفت در میان مردم منتشر مى ساختند، گاه مى گفتند: پیامبر کشته شده ، و گاه مى گفتند: اسیر شده ، مسلمانانى که توانائى جنگ را نداشتند و در مدینه مانده بودند سخت ناراحت مى شدند، شکایت نزد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آوردند، این آیه نازل شد و سخت این شایعه پراکنان را تهدید کرد.

تفسیر:

اخطار شدید به مزاحمان و شایعه پراکنان !

به دنبال نهى از ایذاء رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مؤ منان در آیات گذشته ، در اینجا روى یکى از موارد ایذاء تکیه کرده و براى پیشگیرى از آن از دو طریق اقدام مى کند:

نخست به زنان با ایمان دستور مى دهد که هر گونه بهانه و مستمسکى را از دست مفسده جویان بگیرند، سپس با شدیدترین تهدیدى که در آیات قرآن کم نظیر است منافقان و مزاحمان و شایعه پراکنان را مورد حمله قرار مى دهد.

در قسمت اول مى گوید: (اى پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤ منین بگو روسریهاى بلند خود را بر خویش فرو افکنند تا شناخته نشوند و مورد آزار قرار نگیرند) (یا ایها النبى قل لازواجک و بناتک و نساء المؤ منین یدنین علیهن من جلابیبهن ذلک ادنى ان یعرفن فلا یؤ ذین ).

در اینکه منظور از شناخته شدن چیست ؟ دو نظر در میان مفسران وجود دارد که منافاتى با هم ندارند.

نخست اینکه در آن زمان معمول بوده است که کنیزان بدون پوشیدن سر و گردن از منزل بیرون مى آمدند، و از آنجا که از نظر اخلاقى وضع خوبى نداشتند گاهى بعضى از جوانان هرزه مزاحم آنها مى شدند، در اینجا به زنان آزاد مسلمان دستور داده شد که حجاب اسلامى را کاملا رعایت کنند تا از کنیزان شناخته شوند و بهانه اى براى مزاحمت به دست هرزگان ندهند.

بدیهى است مفهوم این سخن آن نیست که اوباش حق داشتند مزاحم کنیزان شوند، بلکه منظور این است که بهانه را از دست افراد فاسد بگیرند.

دیگر اینکه هدف این است که زنان مسلمان در پوشیدن حجاب سهل انگار

و بى اعتنا نباشند مثل بعضى از زنان بى بند و بار که در عین داشتن حجاب آنچنان بى پروا و لاابالى هستند که غالبا قسمتهائى از بدنهاى آنان نمایان است و همین معنى توجه افراد هرزه را به آنها جلب مى کند.

در اینکه منظور از (جلبات ) چیست مفسران و ارباب لغت چند معنى براى آن ذکر کرده اند:

۱ – ملحفه (چادر) و پارچه بزرگى که از روسرى بلندتر است و سر و گردن و سینه ها را مى پوشاند.

۲ – مقنعه و خمار (روسرى ).

۳ – پیراهن گشاد.

گرچه این معانى با هم متفاوتند ولى قدر مشترک همه آنها این است که بدن را به وسیله آن بپوشاند (ضمنا باید توجه داشت (جلباب ) به کسر و فتح جیم هر دو قرائت مى شود).

اما بیشتر به نظر مى رسد که منظور پوششى است که از روسرى بزرگتر و از چادر کوچکتر است چنانکه نویسنده (لسان العرب ) روى آن تکیه کرده است .

و منظور از (یدنین ) (نزدیک کنند) این است که زنان (جلباب ) را به بدن خویش نزدیک سازند تا درست آنها را محفوظ دارد، نه اینکه آن را آزاد بگذارند به طورى که گاه و بیگاه کنار رود و بدن آشکار گردد، و به تعبیر ساده خودمان لباس خود را جمع و جور کنند.

اما اینکه بعضى خواسته اند از این جمله استفاده کنند که صورت را نیز باید پوشانید هیچ دلالتى بر این معنى ندارد و کمتر کسى از مفسران پوشاندن

صورت را در مفهوم آیه داخل دانسته است .

به هر حال از این آیه استفاده مى شود که حکم (حجاب و پوشش ) براى آزاد زنان قبل از این زمان نازل شده بود، ولى بعضى روى ساده اندیشى درست مراقب آن نبودند آیه فوق تاکید مى کند که در رعایت آن دقیق باشند.

و از آنجا که نزول این حکم ، جمعى از زنان با ایمان را نسبت به گذشته پریشان مى ساخت ، در پایان آیه مى افزاید: (خداوند همواره غفور و رحیم است ) (و کان الله غفورا رحیما).

هر گاه از شما تاکنون در این امر کوتاهى شده چون بر اثر جهل و نادانى بوده است خداوند شما را خواهد بخشید، توبه کنید و به سوى او باز گردید، و وظیفه عفت و پوشش را به خوبى انجام دهید.

به دنبال دستورى که در آیه پیش به زنان با ایمان داده شد به بعد دیگر این مساله یعنى فعالیتهاى موذیانه اراذل و اوباش پرداخته مى گوید: (اگر منافقان و کسانى که در قلبشان بیمارى است و نیز کسانى که اخبار دروغ در مدینه پخش مى کنند دست از کارشان بر ندارند ما تو را بر ضد آنان مى شورانیم ، و بر آنها مسلط خواهیم ساخت ، سپس جز مدت کوتاهى نمى توانند در کنار تو در این شهر بمانند)! (لئن لم ینته المنافقون و الذینهم فى قلوبهم مرض و المرجفون فى المدینه لنغرینک بهم ثم لا یجاورونک فیها الا قلیلا).

(مرجفون ) از ماده (ارجاف ) به معنى اشاعه اباطیل به منظور غمگین

ساختن دیگران است ، و اصل (ارجاف ) به معنى اضطراب و تزلزل است و از آنجا که شایعات باطل ایجاد اضطراب عمومى مى کند این واژه به آن اطلاق شده است .

(نغرینک ) از ماده (اغراء) به معنى دعوت به انجام کار یاد گرفتن چیزى تواءم با تشویق و تحریض است .

از لحن آیه چنین استفاده مى شود که سه گروه در مدینه مشغول خرابکارى بودند، هر کدام به نحوى اغراض شوم خود را پیاده مى کردند، و این به صورت یک برنامه و جریان در آمده بود و جنبه شخصى و فردى نداشت .

نخست (منافقین ) بودند که با توطئه هاى ضد اسلامى براى براندازى اسلام مى کوشیدند.

دوم اراذل و اوباش که قرآن از آنها تعبیر به بیماردلان کرده (الذین فى قلوبهم مرض ) همانگونه که این تعبیر در آیه ۳۲ همین سوره احزاب در مورد افراد هوسباز و شهوتران نیز آمده است فلا تخضعن بالقول فیطمع الذى فى قلبه مرض : (اى همسران پیامبر هنگامى که سخن مى گوئید با نرمش سخن مگوئید مبادا بیماردلان در شما طمع کنند).

گروه سوم کسانى بودند که پخش شایعات در مدینه مخصوصا به هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ارتش اسلام به غزوات مى رفتند به تضعیف روحیه بازماندگان مى پرداختند، و خبرهاى دروغین از شکست پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مؤ منین مى دادند، و به گفته بعضى از مفسران این گروه همان یهود بودند.

و به این ترتیب هر سه گروه را قرآن مورد تهدید شدید قرار داده است .

این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که برنامه هاى تخریبى سه گانه فوق همگى کار منافقان بوده و جدا ساختن آنها از یکدیگر جداسازى اوصاف است نه اشخاص .

به هر حال قرآن مى گوید: اگر اینها به اعمال زشت و ننگین خود ادامه دهند دستور حمله عمومى و یورش به آنها را صادر خواهیم کرد، تا با یک حرکت مردمى مؤ منان ، همه را از مدینه ریشه کن سازیم ، و آنها نتوانند دیگر در این شهر بمانند.

و هنگامى که از این شهر رانده شدند و از تحت حمایت حکومت اسلامى طرد گشتند (هر کجا یافته شوند گرفته خواهند شد و به قتل خواهند رسید)! (ملعونین اینما ثقفوا اخذوا و قتلوا تقتیلا).

(ثقفوا) از ماده (ثقف ) و (ثقافت ) به معنى دست یافتن بر چیزى با دقت و مهارت است ، و اگر به علم و فرهنگ ، ثقافت گفته مى شود نیز به همین جهت است .

اشاره به اینکه بعد از این حمله عمومى در هیچ جا در امان نخواهند بود، و آنها را با دقت جستجو و پیدا مى کنند و به دیار عدم فرستاده مى شوند.

در اینکه آیا منظور از این آیه این است که آنها را در بیرون مدینه جستجو مى کنند و به قتل مى رسانند؟ یا اگر در داخل مدینه بعد از حکم تبعید عمومى بمانند گرفتار چنین سرنوشتى مى شوند؟ دو احتمال وجود دارد، و در عین حال منافاتى بین این دو نیست ، به این معنى که پس از سلب مصونیت از این توطئه – گران بیمار دل شایعه ساز و مخرب و حکم اخراج آنها از مدینه ، چه آنجا بمانند و چه بیرون روند از دست مسلمانان شجاع و جان بر کف در امان نخواهند بود!

سپس در آخرین آیه مورد بحث مى افزاید این دستور تازه اى نیست ، (این سنتى است الهى و همیشگى که در اقوام پیشین بوده است ) که هر گاه گروههاى خرابکار بى شرمى و توطئه را از حد بگذرانند فرمان حمله عمومى به آنها صادر

مى شود (سنة الله فى الذین خلوا من قبل ).

و چون این حکم یک سنت الهى است هرگز دگرگون نخواهد شد چرا که (براى سنت خداوند تبدیل و تغییرى نمى یابى ) (و لن تجد لسنة الله تبدیلا).

این تعبیر در حقیقت جدى بودن این تهدید را مشخص مى کند که بدانند مطلب کاملا قطعى و ریشه دار است و تغییر و تبدیل در آن راه ندارد، یا باید به اعمال ننگین خود پایان دهند و یا در انتظار چنین سرنوشت دردناکى باشند.

نکته ها:

۱ – از خود شروع کن !

در دستورى که در آیات مورد بحث در زمینه رعایت حجاب اسلامى به طور کامل آمده است و به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى فرماید: این دستور را ابلاغ کن ، نخست همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مطرح شده اند، سپس دختران او، و بعد زنان با ایمان ، اشاره به اینکه هر گونه اصلاحى را باید از خود و خانواده خود شروع کنى و این برنامه اى است براى همه اصلاحگران بشرى .

و در میان همسران و دختران نخست همسران را عنوان مى کند، چرا که آنها به مرد نزدیکترند، زیرا دختران همسر مى گیرند و به خانه هاى همسران خود منتقل مى شوند.

۲ – پیشگیرى از دو راه

مفاسد اجتماعى چون غالبا تک علتى نیست باید مبارزه با آن را از همه جوانب شروع کرد، و جالب اینکه در آیات فوق براى جلوگیرى از مزاحمتهاى افراد هرزه ، نخست به زنان با ایمان دستور مى دهد که بهانه اى به دست آنها ندهند، سپس مزاحمین را با شدیدترین تهدید بر سر جاى خود مى نشاند.

و این نیز برنامه اى است براى همیشه و همگان ، هم دوست را باید اصلاح کرد، و هم دشمن را با قدرت بر سر جاى خود نشانید.

۳ – موضع نیرومند مسلمین

از تهدیدهاى شدید و پر قدرت آیات فوق به خوبى استفاده مى شود که بعد از خاتمه یافتن ماجراى (بنى قریظه ) و ریشه کن شدن این گروه از دشمنان خطرناک داخلى موقعیت مسلمانان در مدینه کاملا تثبیت شد، تنها مخالفتها از ناحیه منافقانى انجام مى گرفت که به صورت ناشناس در صفوف مسلمین بودند، و یا جمعى از اوباش و هرزگان ، و شایعه پراکنان ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز از موضع قدرت با آنها برخورد کرد، و به آنان شدیدا اخطار نمود که اگر دست از سمپاشیها و توطئه ها بر ندارند با یک هجوم و حمله حسابشان یکسره خواهد شد، و همین برخورد قاطعانه و کاملا جدى و حساب شده اثر خود را کرد.

۴ – ریشه کن کردن ماده فساد

آیا آنچه در آیات فوق براى ریشه کن کردن مفاسدى همچون توطئه هاى منافقان و مزاحمت مستمر نسبت به نوامیس مسلمانان و مفسده جوئى شایعه پراکنان آمده است در سایر اعصار و قرون و براى حکومتهاى اسلامى نیز مجاز است ؟

کمتر کسى از مفسران در این زمینه بحثى به میان آورده است ، ولى به نظر مى رسد که این حکم مانند سایر احکام اسلامى اختصاص ‍ به زمان و مکان و اشخاصى نداشته باشد.

اگر به راستى سمپاشى و توطئه از حد بگذرد و به صورت یک جریان در آید، و جامعه اسلامى را با خطرات جدى روبرو سازد چه مانعى دارد که حکومت

اسلامى دستور آیات فوق را که به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داده شده است به اجرا در آورد، و مردم را براى در هم کوبیدن ریشه هاى فساد بسیج کند؟!،

ولى بدون شک این گونه کارها و مانند آن ، به خصوص اینکه آن را یک سنت تغییر ناپذیر معرفى مى کند، بطور خودسرانه مجاز نیست ، و تنها باید به اذن ولى امر مسلمین و حکام شرع صورت گیرد.

۵ – سنتهاى تغییر ناپذیر الهى

در آیات فوق خواندیم که قرآن یکى از سنتهاى تغییر ناپذیر الهى را مساله ریشه کن کردن توطئه گران با یک حمله عمومى ذکر مى کند که در امتهاى پیشین نیز بوده است .

نظیر این تعبیر در مورد دیگرى از قرآن نیز آمده است .

از جمله در همین سوره احزاب آیه ۳۸ بعد از آنکه اجازه شکستن سنت غلط جاهلى را در مورد تحریم همسر مطلقه پسر خوانده صادر مى کند، مى فرماید: براى پیامبر گناه و جرمى نیست که اوامر الهى را هر چه باشد اجرا کند، سپس مى افزاید: (سنة الله فى الذین خلوا من قبل و کان امر الله قدرا مقدورا: (در این سنت پروردگار است که در اقوام پیشین و انبیاء سلف نیز بوده است و فرمان خدا بر اساس معیارهاى ثابت و تغییرناپذیرى بوده است ).

در سوره فاطر آیه ۴۳ بعد از آنکه اقوام کافر و مجرم را تهدید به هلاکت مى کند مى فرماید: فهل ینظرون الا سنة الاولین فلن تجد لسنة الله تبدیلا و لن تجد لسنة الله تحویلا: (آیا آنها انتظار همان سرنوشت شومى را مى کشند که اقوام نخستین را در برگرفت ؟ اما هرگز براى سنت الهى تبدیلى نمى یابى و هیچگاه براى سنت الهى دگرگونى نمى بینى بر سر اینان همان فرود مى آید که بر سر آنان آمد)!.

در آیه ۸۵ سوره غافر بعد از آنکه تصریح مى کند که ایمان آوردن کفار لجوج از اقوام پیشین به هنگام مشاهده عذاب استیصال مفید واقع نشد، اضافه مى کند: سنة الله التى قد خلت فى عباده و خسر هنالک الکافرون : (این سنت الهى است که در گذشته نیز در بندگانش اجرا مى شد، و در آنجا کافران گرفتار زیان و خسران شدند).

و در سوره فتح آیه ۲۳ بعد از آنکه پیروزى مؤ منان و شکست کفار و عدم وجود یار و یاور براى آنها را در جنگها مطرح مى کند مى افزاید: سنة الله التى قد خلت من قبل و لن تجد لسنة الله تبدیلا: (این سنت پروردگار است که در گذشته نیز بوده ، و هرگز سنت الهى تغییر نمى پذیرد.

و نیز در سوره اسراء آیه ۷۷ هنگامى که توطئه تبعید یا نابودى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را بیان مى فرماید اضافه مى کند: (اگر آنها این کار خود را عملى مى کردند بعد از تو جز مدت کوتاهى باقى نمى ماندند): سنة من ارسلنا قبلک من رسلنا و لا تجد لسنتنا تحویلا: (این سنت پیامبرانى است که قبل از تو فرستادیم و هرگز دگرگونى در سنت نمى بینى ).

از مجموع این آیات به خوبى استفاده مى شود که منظور از (سنت ) در اینگونه موارد قوانین ثابت و اساسى (تکوینى ) یا (تشریعى ) الهى است که هرگز دگرگونى در آن روى نمى دهد، و به تعبیر دیگر خداوند در عالم تکوین و تشریع اصول و قوانینى دارد که همانند قوانین اساسى مرسوم در میان مردم جهان دستخوش دگرگونى و تغییر نمى شود، این قوانین هم بر اقوام گذشته حاکم بوده است ، و هم بر اقوام امروز و آینده حکومت خواهد کرد.

یارى پیامبران ، شکست کفار، لزوم عمل به فرمانهاى الهى هر چند ناخوشایند محیط باشد، عدم فایده توبه به هنگام نزول عذاب الهى ، و مانند اینها جزء این سنتهاى جاودانى مى باشد.

این تعبیرات از یکسو به همه رهروان راه حق دلگرمى و آرامش مى بخشد و از سوى دیگر انسجام و وحدت دعوت انبیاء و یکپارچگى قوانین حاکم بر نظام آفرینش و نظام زندگى انسانها را روشن مى سازد، و در حقیقت شاخه اى است از شاخه هاى توحید.

آیه و ترجمه

 

 

یسلک الناس عن الساعة قل انما علمها عند الله و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا (۶۳)

ان الله لعن الکافرین و اءعد لهم سعیرا (۶۴)

خالدین فیها اءبدا لا یجدون ولیا و لا نصیرا (۶۵)

یوم تقلب وجوههم فى النار یقولون یالیتنا اءطعنا الله و اءطعنا الرسولا (۶۶)

و قالوا ربنا انا اءطعنا سادتنا و کبراءنا فاءضلونا السبیلا (۶۷)

ربنا اتهم ضعفین من العذاب و العنهم لعنا کبیرا (۶۸)

 

 

 

ترجمه :

 

63 – مردم از تو در باره (زمان قیام ) قیامت سؤ ال مى کنند، بگو علم آن تنها نزد خدا است ، و چه مى دانى شاید قیامت نزدیک باشد؟!

۶۴ – خداوند کافران را لعن کرده (و از رحمت خود دور داشته ) و براى آنها آتش سوزاننده اى آماده نموده است .

۶۵ – همواره در آن تا ابد خواهند ماند، و ولى و یاورى نخواهند یافت .

۶۶ – در آن روز که صورتهاى آنها در آتش (دوزخ ) دگرگون خواهد شد (از کار خود پشیمان مى شوند و) مى گویند اى کاش خدا و پیامبر را اطاعت کرده بودیم .

۶۷ – و مى گویند: پروردگارا! ما از رؤ سا و بزرگان خود اطاعت کردیم و ما را گمراه ساختند.

۶۸ – پروردگارا! آنها را از عذاب ، دو چندان ده ، و آنها را لعن بزرگى فرما.

تفسیر:

مى پرسند: قیامت کى بر پا مى شود؟!

آیات گذشته سخن از توطئه هاى منافقان و اشرار مى گفت ، در آیات مورد بحث اشاره به یکى دیگر از برنامه هاى مخرب آنها شده است که گاه به عنوان استهزاء و یا به منظور ایجاد شک و تردید در قلوب ساده دلان این سؤ ال را مطرح مى کردند که قیامت با آنهمه اوصافى که محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از آن خبر مى دهد کى بر پا مى شود؟

مى فرماید: (مردم از تو پیرامون زمان قیام قیامت سؤ ال مى کنند) (یسئلک الناس عن الساعة ).

این احتمال نیز وجود دارد که بعضى از مؤ منان نیز روى حس کنجکاوى و یا براى دریافت اطلاعات بیشتر چنین سؤ الى را از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مطرح کرده باشند، اما با توجه به آیاتى که بعد از این آیه مى آید معلوم مى شود که تفسیر اول به معنى آیه نزدیکتر است .

شاهد این سخن آیه دیگرى است که در همین زمینه در سوره شورى آمده است و ما یدریک لعل الساعة قریب – یستعجل بها الذین لا یؤ منون بها و الذین آمنوا مشفقون منها و یعلمون انها الحق : (تو نمى دانى شاید قیامت نزدیک باشد اما کسانى که به آن ایمان ندارند براى آن عجله مى کنند، ولى مؤ منان از آن بیمناکند و مى دانند حق است ) (شورى آیه ۱۷ و ۱۸).

سپس در آیه مورد بحث به آنها چنین پاسخ مى گوید: (بگو اى پیامبر!؟ آگاهى بر این موضوع تنها نزد خداست و هیچکس جز او از این موضوع آگاه نیست ) (قل انما علمها عند الله ).

حتى پیامبران مرسل و فرشتگان مقرب نیز از آن بیخبرند.

و به دنبال آن مى افزاید: (چه میدانى ؟ شاید قیام قیامت نزدیک باشد) (و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا).

بنابر این همیشه براى استقبال از قیام قیامت باید آماده بود و اصولا فلسفه مخفى بودنش همین است که هیچکس خویش را در امان نبیند و قیامت را دور نپندارد، و خود را از عذاب و مجازات الهى بر کنار نداند.

سپس به تهدید کافران و گوشه اى از مجازات دردناک آنها پرداخته ، مى فرماید: خداوند کافران را از رحمت خود دور ساخته و براى آنان آتش سوزاننده اى فراهم کرده است ) (ان الله لعن الکافرین و اعدلهم سعیرا).

(آنها جاودانه در این آتش سوزان خواهند ماند و سرپرست و یاورى نخواهند یافت ) (خالدین فیها ابدا لا یجدون ولیا و لا نصیرا).

تفاوت میان (ولى ) و (نصیر) در اینجاست که (ولى ) انجام تمام کار را بر عهده مى گیرد ولى (نصیر) کسى است که انسان را کمک مى دهد تا به مقصود خود برسد، اما این کافران در قیامت نه ولییى دارند و نه نصیرى .

سپس قسمت دیگرى از عذاب دردناک آنها را در قیامت بیان کرده مى فرماید: (روزى را به خاطر بیاور که صورتهاى آنها در آتش ‍ دوزخ دگرگون مى شود) (یوم تقلب وجوههم فى النار).

این دگرگونى یا از نظر رنگ چهره ها است که گاه سرخ و کبود مى شود و گاه زرد و پژمرده ، و یا از نظر قرار گرفتن بر شعله هاى آتش ‍ است که گاه این سمت صورت آنها بر آتش قرار مى گیرد، و گاه سمت دیگر (نعوذ بالله ) اینجاست که فریادهاى حسرت بارشان بلند مى شود و (مى گویند: اى کاش ما خدا و پیامبرش را اطاعت کرده بودیم ) (یقولون یا لیتنا اطعنا الله و اطعنا الرسولا).

که اگر اطاعت میکردیم چنین سرنوشت دردناکى در انتظار ما نبود.

(و مى گویند پروردگارا! ما رؤ سا و بزرگترهاى خود را اطاعت کردیم و آنها ما را گمراه ساختند) (و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و کبرائنا فاضلونا السبیلا).

(ساده ) جمع (سید) به معنى مالک بزرگى است که تدبیر شهرهاى مهم و یا کشورى را بر عهده دارد و(کبراء) جمع (کبیر) به معنى افراد بزرگ است خواه از نظر سن ، یا علم ، یا موقعیت اجتماعى ، و یا مانند آن .

به این ترتیب (ساده ) اشاره به رؤ ساى بزرگ محیط است و (کبراء) کسانى هستند که زیر نظر آنها به اداره امور مى پردازند، و معاون و مشاور آنها محسوب مى شوند، در حقیقت اطاعت ساده را به جاى اطاعت خدا قرار دادیم و اطاعت کبراء را بجاى اطاعت پیامبران ، و لذا گرفتار انواع انحرافات و انواع بدبختیها شدیم .

بدیهى است معیار (سیادت ) و (بزرگى ) در میان آنها همان معیارهاى زور و قلدرى و مال و ثروت نامشروع و مکر و فریب بود، و انتخاب این دو تعبیر در اینجا شاید براى اینست که تا حدى عذر خود را موجه جلوه دهند و بگو ما تحت تاثیر عظمت ظاهرى آنها قرار گرفته بودیم .

در اینجا این دوزخیان گمراه به هیجان مى آیند و مجازات شدید گمراه کنندگان خود را از خدا مى خواهند و مى گویند: (پروردگارا! آنها را دو چندان عذاب کن ) (عذابى بر گمراهیشان و عذابى بر گمراه کردن ما!) (ربنا آتهم ضعفین من العذاب ).

(و آنها را لعن کن لعن بزرگى )! (و العنهم لعنا کبیرا)

مسلما آنها مستحق عذاب و لعن هستند ولى (عذاب مضاعف ) و (لعن کبیر) بخاطر تلاش و کوششى است که براى گمراه کردن دیگران داشته اند.

جالب اینکه در سوره اعراف هنگامى که این پیروان گمراه تقاضاى عذاب مضاعف براى پیشوایان و سردمداران خود مى کنند گفته مى شود لکل ضعف و لکن لا تعلمون : (هم براى آنها عذاب مضاعف است و هم براى شما، ولى نمى دانید) (سوره اعراف آیه ۳۸).

مضاعف بودن عذاب ائمه کفر و ضلال روشن است ، اما مضاعف بودن مجازات این پیروان گمراه چرا؟!

دلیلش این است که یک عذاب بخاطر گمراهى دارند، و عذاب دیگرى بخاطر تقویت و کمک ظالمان ، زیرا ظالمان به تنهائى نمى توانند کارى از پیش ببرند، بلکه یاران آنها آتش بیاران معرکه و گرم کنندگان تنور داغ ظلم و کفرشانند، هر چند بدون شک باز در مقایسه با یکدیگر عذاب پیشوایان سختتر و دردناکتر است .

در تفسیر آیه ۳۰ همین سوره بحث مشروحترى در این زمینه داشته ایم .

آیه و ترجمه

 

 

یا اءیها الذین امنوا لا تکونوا کالذین اذوا موسى فبراءه الله مما قالوا و کان عند الله وجیها (۶۹)

یا اءیها الذین امنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا (۷۰)

یصلح لکم اءعمالکم و یغفر لکم ذنوبکم و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزا عظیما (۷۱)

 

 

 

ترجمه :

 

69 – اى کسانى که ایمان آورده اید همانند کسانى نباشید که موسى را آزار دادند و خداوند او را از آنچه در حق او مى گفتند مبرا ساخت ، و او نزد خداوند آبرومند (و گرانقدر) بود.

۷۰ – اى کسانى که ایمان آورده اید از خدا بپرهیزید و سخن حق و درست بگوئید.

۷۱ – تا خدا اعمال شما را اصلاح کند و گناهانتان را بیامرزد، و هر کس اطاعت خدا و رسولش کند به رستگارى (و پیروزى ) عظیمى نائل شده است .

تفسیر:

چه نسبتهاى ناروا به موسى (علیه السلام ) دادند؟

به دنبال بحثهائى که پیرامون احترام مقام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ترک هر گونه ایذاء نسبت به آن حضرت در آیات گذشته آمد، در اینجا روى سخن را به مؤ منان کرده مى گوید: (اى کسانى که ایمان آورده اید مانند کسانى نباشید که (موسى ) را اذیت و آزار کردند، اما خدا او را از همه نسبتهاى ناروا مبرا و پاک نمود، و او در پیشگاه خدا آبرومند و بزرگ منزلت بود) (یا ایها الذین آمنوا لاتکونوا کالذین آذوا موسى فبراءه الله مما قالوا و کان عند الله وجیها).

انتخاب موسى از میان تمام پیامبرانى که مورد ایذاء قرار گرفتند بخاطر آن است که موذیان بنى اسرائیل بیش از هر پیامبرى او را آزار دادند، بعلاوه آزارهائى بود که بعضا شباهت به ایذاء منافقان نسبت به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اسلام داشت .

در اینکه منظور از ایذاء موسى (علیه السلام ) در اینجا چیست ؟ و چرا قرآن آن را به صورت سربسته بیان کرده ؟ در میان مفسران گفتگو است ، و احتمالات گوناگونى در تفسیر آیه داده اند از جمله :

۱ – طبق روایتى موسى (علیه السلام ) و هارون (علیه السلام ) بر فراز کوه رفتند و هارون بدرود حیات گفت ، شایعه پراکنان بنى اسرائیل مرگ او را به موسى (علیه السلام ) نسبت دادند، خداوند حقیقت امر را روشن ساخت و مشت شایعه سازان را باز کرد.

۲ – چنانکه مشروحا در ذیل آیات اخیر سوره (قصص ) آوردیم (قارون ) حیله گر براى اینکه تسلیم قانون زکات نشود، و حقوق مستمندان را نپردازد، توطئه اى چید که زن بدکاره اى در میان جمعیت برخیزد و موسى (علیه السلام ) را متهم به روابط نامشروع با خود کند که به لطف الهى نه تنها این توطئه مؤ ثر نیفتاد بلکه همان زن به پاکى موسى (علیه السلام ) و توطئه قارون گواهى داد.

۳ – گروهى از دشمنان موسى (علیه السلام ) او را متهم به سحر و جنون و دروغ بستن بر خدا کردند، اما خداوند به وسیله معجزات با هرات او را از این نسبتهاى ناروا مبرا ساخت .

۴ – جمعى از جهال بنى اسرائیل او را متهم به داشتن پاره اى از عیوب جسمانى مانند برص و غیر آن کردند، زیرا او به هنگامى که مى خواست غسل کند و خود را شستشو دهد هرگز در برابر دیگرى برهنه نمى شد، اما روزى هنگامى که مى خواست در گوشه اى دور از جمعیت غسل کند لباس خود را بر قطعه سنگى گذاشت اما سنگ به حرکت درآمد و لباس موسى را با خود برد، و بنى اسرائیل بدن او را دیدند که هیچ عیب و نقصى نداشت !

۵ – بهانه جوئیهاى بنى اسرائیل یکى دیگر از عوامل آزار موسى (علیه السلام ) بود گاه تقاضا مى کردند خدا را به آنها نشان دهد، گاه مى گفتند غذاى یکنواخت (من و سلوى ) براى ما مناسب نیست ، و گاه مى گفتند ما حاضر نیستیم وارد بیت المقدس شویم و با (عمالقه ) بجنگیم ، تو و پروردگارت بروید و آنجا را فتح کنید تا ما وارد شویم ؟

اما آنچه نزدیکتر به معنى آیه است اینست که آیه شریفه یک حکم کلى و جامع را بیان مى کند، زیرا بنى اسرائیل از جنبه هاى مختلف موسى (علیه السلام ) را ایذاء کردند، ایذاءهائى که بى شباهت به آزار بعضى از مردم مدینه نسبت به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نبود، و مانند پخش شایعات و نقل اکاذیب و نسبت ناروائى که به همسر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دادند که شرح آن در تفسیر سوره نور (جلد ۱۴ ذیل آیات ۱۱ تا ۲۰) گذشت و خرده گیریهائى که در مورد ازدواج پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با زینب داشتند و مزاحمتهائى که در خانه او و یا به هنگام صدا زدن نامؤ دبانه نسبت به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ایجاد مى کردند.

و اما نسبت دادن سحر و جنون و مانند اینها و یا عیوب بدنى هر چند در مورد موسى بوده ، اما تناسبى با خطاب یا ایها الذین آمنوا در مورد پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ندارد، زیرا نه موسى (علیه السلام ) و نه پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را مؤ منان متهم به (سحر) و (جنون ) نکردند، و همچنین اتهام به عیوب بدنى به فرض که در مورد موسى (علیه السلام ) بوده و خداوند او را مبرا ساخت در مورد پیامبر اسلام مصداقى در تاریخ نداشته است .

به هر حال از این آیه مى توان استفاده کرد که هر گاه کسى در پیشگاه خدا وجیه و صاحب قدر و منزلت باشد خدا به دفاع از او در برابر افراد موذى که نسبتهاى ناروا به او مى دهند مى پردازد، تو پاک باش و وجاهت خود را در پیشگاه خدا حفظ کن ، او نیز به موقع پاکى تو را برملا مى سازد هر چند بدخواهان در متهم ساختن تو بکوشند.

نظیر این معنى را در داستان یوسف صدیق پاکدامن مى خوانیم که چگونه خدا او را از تهمت بزرگ و خطرناک همسر عزیز مصر مبرا ساخت .

و همچنین در مورد مریم مادر عیسى (علیهم السلام ) که نوزاد شیرخوارش به پاکى او گواهى داد و زبان بدخواهان بنى اسرائیل را که سعى در متهم ساختن او داشتند بست .

ذکر این نکته نیز لازم به نظر مى رسد که این خطاب مخصوص مؤ منان زمان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نبود، ممکن است کسانى بعد از او قدم به عرصه وجود بگذارند اما کارى کنند که روح مقدسش آزرده شود، آئین او را کوچک بشمرند، زحمات او را بر باد دهند، مواریث او را به فراموشى بسپارند آنها نیز مشمول این آیه خواهند بود.

لذا در بعضى از روایات که از طرق اهل بیت (علیهم السلام ) وارد شده مى خوانیم : آنها که على (علیه السلام ) و فرزندان او را آزار دادند مشمول این آیه اند.

آخرین سخن در تفسیر آیه اینکه با توجه به حالات پیامبران بزرگ که از زخم زبان جاهلان و منافقان در امان نبودند نباید انتظار داشت که افراد پاک و مؤ من هرگز گرفتار اینگونه اشخاص نشوند، چنانکه امام صادق (علیه السلام ) مى گوید: ان رضا الناس لا یملک و السنتهم لا تضبط: (خوشنودى همه مردم را نمى شود به دست آورد، و زبان مردم را نمى توان بست )… امام در پایان این حدیث مى افزاید: (آیا موسى را متهم به عیوبى نکردند؟ و آزار ندادند؟ تا اینکه خداوند او را تبرئه کرد).

سخن حق بگوئید تا اعمالتان اصلاح شود آیه بعد به دنبال بحثهائى که درباره شایعه پراکنان و موذیان بد زبان گذشت دستورى صادر مى کند که در حقیقت درمان این درد بزرگ اجتماعى است ، مى گوید: (اى کسانى که ایمان آورده اید تقواى الهى پیشه کنید، و سخن حق و درست بگوئید) (یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا).

قول (سدید) از ماده (سد) به معنى (محکم و استوار) و خلل ناپذیر و موافق حق و واقع است ، سخنى است که همچون یک سد محکم جلو امواج فساد و باطل را مى گیرد، و اگر بعضى از مفسران آنرا به معنى (صواب ) و بعضى به معنى (خالص ‍ بودن از کذب و لغو) یا (هماهنگ بودن ظاهر و باطن ) و یا (صلاح و رشاد) و مانند آن تفسیر کرده اند همه به معنى جامع فوق برمى گردد.

آیه بعد نتیجه (قول سدید) و سخن حق را چنین بیان مى فرماید: (خداوند به خاطر تقوا و گفتار حق اعمال شما را اصلاح مى کند و گناهان شما را مى بخشد) (یصلح لکم اعمالکم و یغفر لکم ذنوبکم ).

در حقیقت تقوا پایه اصلاح زبان و سرچشمه گفتار حق است ، و گفتار حق یکى از عوامل مؤ ثر اصلاح اعمال ، و اصلاح اعمال سبب آمرزش گناهان است ، چرا که ان الحسنات یذهبن السیئات (اعمال نیک گناهان را از بین مى برند) (سوره هود آیه ۱۱۴).

علماى اخلاق گفته اند: زبان پر برکتترین عضو بدن ، و مؤ ثرترین وسیله طاعت و هدایت و اصلاح است ، و در عین حال خطرناکترین و پر گناهترین عضو بدن محسوب مى شود، تا آنجا که حدود سى گناه کبیره از همین عضو کوچک صادر مى گردد.

در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : لایستقیم ایمان عبد حتى یستقیم قلبه و لا یستقیم قلبه حتى یستقیم لسانه : (ایمان هیچ بنده اى از بندگان خدا به راستى نمى گراید مگر اینکه قلبش مستقیم گردد، و قلبش مستقیم نمى شود مگر اینکه زبانش درست شود).

جالب اینکه در حدیث دیگرى از امام سجاد (علیه السلام ) آمده است که (زبان هر انسانى همه روز صبح از اعضاى دیگر احوالپرسى مى کند) و مى گوید: کیف اصبحتم ؟! چگونه صبح کردید؟

همه آنها در پاسخ این اظهار محبت زبان مى گویند: بخیر ان ترکتنا: (حال ما خوب است اگر تو بگذارى )!

سپس اضافه مى کنند: تو را به خدا سوگند ما را رعایت کن ، انما نثاب بک و نعاقب بک : (ما به وسیله تو ثواب مى بینیم و یا مجازات مى شویم ).

در این زمینه روایات بسیار است که همگى حاکى از اهمیت فوق العاده نقش زبان و اصلاح آن در اصلاح اخلاق و تهذیب نفوس ‍ انسانى است و به همین دلیل در حدیثى مى خوانیم : ما جلس رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) على هذا المنبر قط الا تلا هذه الایة : یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا: (هرگز پیامبر بر منبرش ننشست مگر اینکه این آیه را تلاوت فرمود: اى کسانى که ایمان آورده اید تقواى الهى را پیشه کنید و سخن حق و درست بگوئید).

در پایان آیه مى افزاید: (هر کس خدا و پیامبرش را اطاعت کند به فوز عظیمى نائل شده است ) (و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزا عظیما).

چه رستگارى و پیروزى از این برتر و بالاتر که اعمال انسان پاک گردد، و گناهانش بخشوده شود و در پیشگاه خدا رو سفید گردد؟!

آیه و ترجمه

 

 

إ نا عرضنا الا مانة على السموت و الا رض و الجبال فاءبین اءن یحملنها و اءشفقن منها و حملها الانسن إ نه کان ظلوما جهولا (۷۲)

لیعذب الله المنفقین و المنفقت و المشرکین و المشرکت و یتوب الله على المؤ منین و المؤ منت و کان الله غفورا رحیما (۷۳)

 

 

 

ترجمه :

 

72 – ما امانت (تعهدتکلیف ، مسئولیت و ولایت الهیه ) را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم آنها از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند، اما انسان آنرا بر دوش کشید!، او بسیار ظالم و جاهل بود (قدر این مقام عظیم را نشناخت و به خود ستم کرد).

۷۳ – هدف این بود که مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک (صفوفشان از مؤ منان مشخص گردد و آنها) را عذاب کند و خدا رحمت خود را بر مردان و زنان با ایمان بفرستد خداوند همواره غفور و رحیم است .

تفسیر:

حمل امانت الهى بزرگترین افتخار بشر

این دو آیه که آخرین آیات سوره احزاب است مسائل مهمى را که در این سوره در زمینه ایمان ، عمل صالح ، جهاد، ایثار، عفت ، ادب ، و اخلاق آمده است تکمیل مى کند، و نشان مى دهد که انسان چگونه داراى موقعیت بسیار ممتازى است که مى تواند حامل رسالت عظیم الهى باشد، و اگر به ارزشهاى وجودى خود جاهل گردد چگونه بر خویشتن ظلم و ستم کرده و به اسفل السافلین سقوط مى کند!

نخست بزرگترین و مهمترین امتیاز انسان را بر تمام جهان خلقت بیان فرموده ، مى گوید: (ما امانت خود را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم ) (انا عرضنا الامانه على السموات و الارض و الجبال ).

(اما این موجودات عظیم و بزرگ عالم خلقت از حمل این امانت ابا کردند و اظهار ناتوانى نمودند و از این کار هراس داشتند)! (فابین ان یحملنها و اشفقن منها).

بدیهى است ابا کردن آنها از سر استکبار نبود آنچنانکه در مورد شیطان و خوددارى او از سجده براى آدم مى خوانیم : (ابى و استکبر) (سوره بقره آیه ۲۴): بلکه ابا کردن آنها تؤ ام با اشفاق یعنى ترس و هراس آمیخته با توجه و خضوع بود.

ولى در این میان انسان این اعجوبه عالم آفرینش جلو آمد (و این امانت را بر دوش کشید)! (و حملها الانسان ).

ولى افسوس که (از همان آغاز بر خویشتن ستم کرد، و قدر خود را نشناخت و آنچه شایسته حمل این امانت بود انجام نداد) (انه کان ظلوما جهولا).

مفسران بزرگ اسلام پیرامون این آیه سخن بسیار گفته اند، و براى شکافتن حقیقت معنى (امانت ) تلاش بسیار کرده اند، و نظرات گوناگونى ابراز داشته اند که بهترین آنها را با جستجوى قرائنى که در خود آیه نهفته است بر مى گزینیم .

اساسا در این آیه پر محتوا روى پنج نقطه باید تکیه کرد:

۱ – منظور از (امانت ) امانت الهى چیست ؟

۲ – عرضه داشتن آنها بر آسمان و زمین و کوهها چه معنى دارد؟

۳ – چرا و چگونه این موجودات از حمل این امانت ابا کردند؟

۴ – چگونه انسان حامل این بار امانت شد؟

۵ – چرا و چگونه او (ظلوم ) و (جهول ) بود؟!

در مورد (امانت ) تفسیرهاى مختلفى ذکر شده از جمله :

منظور از امانت (ولایت الهیه ) و کمال صفت عبودیت است که از طریق معرفت و عمل صالح حاصل مى شود.

منظور صفت (اختیار و آزادى اراده ) است که انسان را از سایر موجودات ممتاز مى کند.

مقصود (عقل ) است که ملاک تکلیف و مناط ثواب و عقاب است .

منظور (اعضاء پیکر انسان ) است : چشم امانت الهى است که باید آنرا حفظ کرد و در طریق گناه مصرف ننمود، گوش و دست و پا و زبان هر کدام امانتهاى دیگرى هستند که حفظ آنها واجب است .

منظور (امانتهائى است که مردم از یکدیگر مى گیرند) و وفاى به عهدهاست .

مقصود (معرفت الله ) است .

منظور (واجبات و تکالیف الهى ) همچون نماز و روزه و حج است .

اما با کمى دقت روشن مى شود که این تفسیرهاى مختلف با هم متضاد نیستند بلکه بعضى را مى توان در بعضى دیگر ادغام کرد، بعضى به گوشه اى از مطلب نظر افکنده و بعضى به تمام .

براى به دست آوردن پاسخ جامع ، باید نظرى به انسان بیفکنیم ببینیم او چه دارد که آسمانها و زمینها و کوهها فاقد آنند؟!

انسان موجودى است با استعداد فوق العاده که مى تواند با استفاده از آن مصداق اتم (خلیفة الله ) شود، مى تواند با کسب معرفت و تهذیب نفس و کمالات به اوج افتخار برسد، و از فرشتگان آسمان هم بگذرد.

این استعداد تواءم است با آزادى اراده و اختیار یعنى این راه را که از صفر شروع کرده و به سوى بى نهایت مى رود با پاى خود و با اختیار خویش طى مى کند.

آسمان و زمین و کوهها داراى نوعى معرفت الهى هستند، ذکر و تسبیح خدا را نیز مى گویند، در برابر عظمت او خاضع و ساجدند ولى همه اینها به صورت ذاتى و تکوینى و اجبارى است ، و به همین دلیل تکاملى در آن وجود ندارد.

تنها موجودى که قوس صعودى و نزولیش بى انتها است و به طور نامحدود قادر به پرواز به سوى قله تکامل است ، و تمام این کارها را با اراده و اختیار انجام مى دهد انسان است ، و این است همان امانت الهى که همه موجودات از حمل آن سر باز زدند و انسان به میدان آمد و یک تنه آن را بر دوش کشید! لذا در آیه بعد مى بینیم انسانها را به سه گروه تقسیم مى کند، مؤ منان ، کفار، و منافقان .

بنابراین در یک جمله کوتاه و مختصر باید گفت : امانت الهى همان قابلیت تکامل به صورت نامحدود، آمیخته با اراده و اختیار، و رسیدن به مقام انسان کامل و بنده خاص خدا و پذیرش ولایت الهیه است .

اما چرا از این امر تعبیر به (امانت ) شده با اینکه هستى ما، و همه چیز ما، امانت خداست ؟

این به خاطر اهمیت این امتیاز بزرگ انسانها است و گرنه باقى مواهب نیز امانتهاى الهى هستند، ولى در برابر آن اهمیت کمترى دارند.

در اینجا مى توان با تعبیر دیگرى از این امانت یاد کرد و گفت امانت الهى همان (تعهد و قبول مسئولیت )است .

بنابراین آنها که امانت را صفت اختیار و آزادى اراده دانستند به گوشه اى از این امانت بزرگ اشاره کرده اند، همانگونه آنها که آن را تفسیر به (عقل ) یا (اعضاء پیکر) و یا (امانتهاى مردم نسبت به یکدیگر) و یا(فرائض و واجبات ) و یا (تکالیف به طور کلى ) تفسیر نموده اند هر کدام دست به سوى شاخه اى از این درخت بزرگ پربار دراز کرده ، و میوهاى چیده اند.

اما منظور از عرضه کردن این امانت به آسمانها و زمین چیست ؟

آیا منظور این است که خداوند سهمى از عقل و شعور به آنها بخشید، سپس حمل این امانت بزرگ را به آنها پیشنهاد کرد؟

و یا اینکه منظور از عرضه کردن همان مقایسه نمودن است ؟ یعنى هنگامى که این امانت با استعداد آنها مقایسه شد آنها به زبان حال و استعداد عدم شایستگى خویش را براى پذیرش این امانت بزرگ اعلام کردند.

البته معنى دوم مناسبتر به نظر مى رسد، به این ترتیب آسمانها و زمین و کوهها همه با زبان حال فریاد کشیدند که حمل این امانت از عهده ما خارج است .

و از اینجا پاسخ سؤ ال سوم نیز روشن شد که چرا و چگونه این موجودات از حمل این امانت بزرگ ابا کردند و ترس آمیخته با احترام نشان دادند.

و از همینجا کیفیت حمل این امانت الهى از ناحیه انسان روشن مى شود، چرا که انسان آنچنان آفریده شده بود که مى توانست تعهد و مسئولیت را بر دوش کشد و ولایت الهیه را پذیرا گردد، و در جاده عبودیت و کمال به سوى معبود لا یزال سیر کند، و این راه را با پاى خود و با استمداد از پروردگارش بسپرد.

اما اینکه در روایات متعددى که از طرق اهل بیت (علیهم السلام ) رسیده این امانت الهى به (قبول ولایت امیر مؤ منان على (علیه السلام ) و فرزندش ) تفسیر شده ، بخاطر آنست که ولایت پیامبران و امامان شعاعى نیرومند از آن ولایت کلیه الهیه است ، و رسیدن به مقام عبودیت و طى طریق تکامل جز با قبول ولایت اولیاء الله امکان پذیر نیست .

در حدیثى از امام على بن موسى الرضا مى خوانیم که : هنگامى که از تفسیر آیه (عرض امانت ) سؤ ال کردند فرمود: الامانة الولایة ، من ادعاها بغیر حق کفر (امانت همان ولایت است که هر کس به ناحق ادعا کند از زمره مسلمانان بیرون مى رود).

در حدیثى دیگر از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم هنگامى که از تفسیر این آیه سؤ ال شد فرمود: الامانة الولایة ، و الانسان هو ابو الشرور المنافق : (امانت همان ولایت است و انسانى که توصیف به ظلوم و جهول شده کسى است که صاحب گناهان بسیار و منافق است ).

نکته دیگرى که اشاره به آن در اینجا لازم به نظر مى رسد این است که :

در ذیل آیه (۱۷۲ سوره اعراف ) در مورد عالم ذر گفتیم چنین به نظر مى رسد که گرفتن پیمان الهى بر توحید از طریق فطرت و استعداد و نهاد آدمى بوده و عالم ذر نیز همین عالم استعداد و فطرت است .

در مورد پذیرش امانت الهى نیز باید گفت که این پذیرش یک پذیرش قرار دادى و تشریفاتى نبوده ، بلکه پذیرشى است تکوینى بر حسب عالم استعداد.

تنها سؤ الى که باقى مى ماند مساله (ظلوم ) و (جهول ) بودن انسان است .

آیا توصیف انسان به این دو وصف که ظاهر آن نکوهش و مذمت او است بخاطر پذیرش این امانت بوده ؟!

مسلما پاسخ این سؤ ال منفى است ، چرا که پذیرش این امانت بزرگترین افتخار و امتیاز انسان است ، چگونه ممکن است بخاطر قبول چنین مقام بلندى او را مذمت کرد؟

یا اینکه این توصیفها به خاطر فراموش کارى غالب انسانها و ظلم کردن بر خودشان و عدم آگاهى از قدر و منزلت آدمى است ، همان کارى که از آغاز در نسل آدم به وسیله قابیل و خط قابلیان شروع شد و هم اکنون نیز ادامه دارد.

انسانى که او را از (کنگره عرش مى زنند صفیر)، بنى آدمى که تاج (کرمنا) بر سرشان نهاده شده انسانهائى که به مقتضاى انى جاعل فى الارض خلیفه نماینده خدا در زمین هستند، بشرى که معلم فرشتگان بود و مسجود ملائک آسمان شد، چقدر باید (ظلوم ) و (جهول ) باشد که این ارزشهاى بزرگ و والا را به دست فراموشى بسپارد، و خود را در این خاکدان اسیر سازد، و در صف شیاطین قرار گیرد، و به اسفل السافلین سقوط کند؟!

آرى پذیرش این خط انحرافى که متاسفانه رهروان بسیارى از آغاز داشته و دارد بهترین دلیل بر ظلوم و جهول بودن انسان است ، و لذا حتى خود آدم که در آغاز این سلسله قرار داشت و از مقام عصمت برخوردار بود اعتراف مى کند که بر خویشتن ستم کرده است ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین (سوره اعراف آیه ۲۳).

در حقیقت همان ترک اولى که از او سر زد ناشى از فراموش کردن گوشه اى از عظمت این امانت بزرگ بود!

و به هر حال باید اعتراف کرد که انسان به ظاهر کوچک و ضعیف اعجوبه جهان خلقت است که توانسته است بار امانتى را بر دوش ‍ کشد که آسمانها و زمینها از حمل آن عاجز شده اند، اگر مقام خود را فراموش نکند.

آیه بعد در حقیقت بیان علت عرضه این امانت به انسان است ، بیان این واقعیت است که افراد انسان بعد از حمل این امانت بزرگ الهى به سه گروه تقسیم شدند: منافقان ، مشرکان و مؤ منان ، مى فرماید: (هدف این بوده است که خداوند، مردان منافق و زنان منافق ، و مردان مشرک و زنان مشرک را عذاب کند و کیفر دهد، و نیز خداوند بر مردان با ایمان و زنان با ایمان رحمت فرستد و خداوند همواره غفور و رحیم است) (لیعذب الله المنافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات و یتوب الله على المؤ منین و المؤ منات و کان الله غفورا رحیما).

در اینکه (لام ) در (لیعذب ) از نظر ادبیات عرب ، کدام لام است دو احتمال وجود دارد:

نخست اینکه (لام غایت ) است که براى بیان سرانجام چیزى ذکر مى شود بنابراین مفهوم آیه چنین است : (سرانجام حمل این امانت این شد که گروهى راه نفاق بپویند و گروهى راه شرک و به خاطر خیانت در این امانت الهى به عذاب او گرفتار شوند و گروهى اهل ایمان به خاطر اداى این امانت و قیام به وظیفه

خود در برابر آن ، مشمول رحمتش گردند.

دیگر اینکه (لام علت ) است ، و جمله اى در تقدیر مى باشد، بنابراین تفسیر آیه چنین است : (هدف از عرض امانت این بوده که همه انسانها در بوته آزمایش قرار گیرند، و هر کس باطن خود را ظاهر کند و بر طبق استحقاق خود کیفر و پاداش بیند).

در اینجا به چند نکته باید توجه داشت :

۱ – مقدم داشتن اهل نفاق ، بر مشرکان به خاطر آن است که منافق وانمود مى کند که امانتدار است در حالى که خائن است ، ولى مشرک ، خیانتش برملا است ، لذا منافق استحقاق بیشترى براى عذاب دارد.

۲ – مقدم داشتن این دو گروه بر مؤ منان ممکن است به خاطر این باشد که آخر آیه گذشته با (ظلوم ) و(جهول ) پایان یافت ، و ظلوم و جهول متناسب با منافق و مشرک است منافق ، (ظالم ) است و مشرک جهول .

۳ – کلمه (الله ) یک بار در مورد عذاب منافقان و مشرکان آمده ، یک بار درباره پاداش مؤ منان ، این به خاطر آنست که دو گروه اول یک سرنوشت دارند و حساب مؤ منان از آنها جدا است .

۴ – تعبیر به توبه (بجاى پاداش ) در مورد مؤ منان ممکن است از این جهت باشد که بیشترین ترس مؤ منان از لغزشهائى است که احیانا از آنها سر زده لذا به آنها اطمینان و آرامش مى دهد که لغزشهایشان را مشمول عفو مى گرداند.

یا به خاطر این است که توبه خداوند بر بندگان بازگشت او به رحمت

است ، و مى دانیم در واژه رحمت همه مواهب و پاداشها نهفته است .

۵ – توصیف پروردگار به (غفور) و (رحیم )، ممکن است در مقابل (ظلوم ) و (جهول ) باشد، و یا به تناسب ذکر توبه در مورد مردان و زنان با ایمان .

اکنون که به فضل پروردگار به پایان سوره احزاب مى رسیم ذکر این نکته را لازم مى دانیم که هماهنگى آغاز و انجام این سوره قابل دقت و توجه است چرا که این سوره (سوره احزاب ) با مخاطب ساختن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به تقواى الهى و نهى از اطاعت کافران و منافقان و تکیه بر علیم و حکیم بودن خداوند شروع شد، و با ذکر بزرگترین مساله زندگانى بشر یعنى حمل امانت الهى ، و سپس تقسیم انسانها به سه گروه منافقان و کافران و مؤ منان و تکیه بر غفور و رحیم بودن خداوند پایان مى گیرد.

و در میان این دو بحث ، بحثهاى فراوانى پیرامون این سه گروه و طرز رفتار آنها با این امانت الهى مطرح گردید که همه مکمل یکدیگر و روشنگر یکدیگر بودند.

پروردگارا! ما را از کسانى قرار ده که (مخلصانه ) امانت تو را پذیرا شدند، و (عاشقانه ) از آن پاسدارى کردند و به وظائف خویش در برابر آن قیام نمودند.

خداوندا! ما را از مؤ منانى قرار ده که مشمول غفران و رحمت تو شده اند نه از منافقان و مشرکانى که به خاطر (ظلوم ) و (جهول ) بودنشان مستحق عذاب گشتند.

خداوندا! در این عصر و زمان که (احزاب ) کفر بار دیگر گرداگرد مدینه (اسلام ) را گرفته اند، طوفان سهمگین خشم و غضبت را بر آنها بفرست ، و کاخهایشان را بر سرشان ویران کن ، و به ما آن استقامت و پایمردى عطا فرما که در این لحظات حساس همچون کوه بایستیم و از مدینه اسلام پاسدارى کنیم – آمین یا رب العالمین .

 

 

 

 

 

 


هشت − = 2