۱- مطرود پیامبر صلی الله علیه و آله

پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله گروههائی راموردلعن قرار داد؛ تااینکه فرمود:

خدا لعنت کند کسانی را که والدین خود رادرمعرض لعن و نفرین قرار می دهند، مردی از آن جناب پرسید: یارسول الله! آیا کسی یافت می شود که پدر و مادر خود را لعنت کند؟! پیامبر پاسخ داد بلی، اینها کسانی هستند که پدر و مادر دیگران را لعنت می کنند و آنان نیز متقابلا والدین آنهارا لعن می کنند.[۱]

۲- دور شدن از عدالت

شخصی از امام جعفر صادق علیه السلام سؤال کرد: پیش نمازی است که تمام شرائط امامت را داراست، جز اینکه با پدر و مادرش رفتاری تند دارد، وبا سخنان درشت آنان را می رنجاند؛ آیا به این پیش نماز اقتداء بکنم یا نه؟ پیشوای ششم علیه السلام فرمود: «تا زمانی که او با پدر و مادرش رفتاری ناشایست دارد و والدین خود را ناراحت می کند، در پشت سر او نماز نخوان.»[۲]

۳- محرومیت از الطاف خداوندی

امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامی که یعقوب برای ملاقات فرزندش یوسف علیه السلام، وارد مصر گردید، یوسف به استقبال پدر بزرگوارش آمد.

یعقوب علیه السلام با دیدن یوسف فوراً از اسب پیاده شد ولی جناب یوسف به خاطر رعایت مقام سلطنت ظاهری، برای احترام پدر از مرکب پیاده نشد، و همان طوری که سوار اسب بود، دست بر گردن پدر در آورد. حضرت یوسف علیه السلام هنوز از خوش آمد گویی با یعقوب علیه السلام فارغ نشده بود که جبرئیل نازل شده و به یوسف فرمود: دست خود را باز کن.

یوسف کف دست خود را گشود، نور روشنی از دستش به سوی آسمان بالا رفت. یوسف علیه السلام پرسید: این چه نوری بود که از کف دست من خارج شد؟! جبرئیل فرمود:

«نُزِعَتِ النُّبُوَّةُ مِنْ عَقِبِک عُقُوبَةً لِمَا لَمْ تَنْزِلْ إِلَی الشَّیخِ یعْقُوبَ فَلا یکونُ مِنْ عَقِبِک نَبِی؛[۳]

نور نبوّت از صلب تو بیرون رفت و دیگر پیامبری از نسل تو به وجود نخواهد آمد. به سبب آن که کمال احترام را در مورد پدر پیرت رعایت نکردی، پس کسی از فرزندانت پیامبر نخواهد شد.

 

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس آخر، کجا شد مهر فرزندی

۴- گرفتاری در دنیا

در بنی اسرائیل عابدی بود که او را جریح می گفتند که پیوسته در صومعه خود عبادت می کرد. روزی در حالی که مشغول عبادت بود، مادرش به نزد او آمد و او را صدا زد وی جواب نگفت. مادرش رفته و دوباره آمد و او را صدا زد، باز هم وی به عبادت مستحبی مشغول بود و توجهی به مادر نکرد.

مادرش بار سوم که آمد و با بی توجهی پسرِ عابدش مواجه گشت، قلبش شکست و با حالتی مضطرب رو به آسمان کرده و عرضه داشت: «ای خدای بنی اسرائیل! او را یاری نکن!» روز بعد زن بدکاری که درد زایمان گرفته بود در کنار صومعه جریح عابد وضع حمل کرد و ادعا نمود که این فرزند متعلق به جریح عابد است. فوراًاین شایعه در میان بنی اسرائیل پخش شد و همه ناراحت شده و زبان به اعتراض گشودند: «آن کسی که مردم را از زنا و اعمال ناشایست منع می کرد، خود مرتکب این اعمال می شود.» پادشاه دستور داد که این عابد را به اتهام زنا به دار آویزند. هنگامی که وی را برای دار آویختن آوردند، مادرش خبر دار شده وبا داد وناله واستغاثه به میان جمعیت آمده وفریاد «وای فرزندم» سر داد. جریح گفت: ای مادر! آرام باش که این گرفتاری من دراثر نفرین تو پیش آمده است.

آنگاه مهلت خواست تا حقیقت را روشن سازد. او بعد از جلب رضایت مادر، از خداوند متعال خواست که آن نوزاد رابه سخن آورد و او به اذن خداوند متعال پدرش را- که یک شبان بود- معرفی نمود و عابد از اتهام تبرئه شد. بعد از این ماجرا جریح سوگند یاد کرد که دیگر به مادرش بی احترامی ننموده و لحظه ای از او جدا نشود.[۴]

در ادامه روایت آمده است: اگر جریح به احکام دین آگاه بود می دانست که اجابت و توجه به مادرش از نماز مستحبی افضل است.[۵]

۵- عذاب وجدان

امام هادی علیه السلام فرمود: «نافرمانی و آزار پدر و مادر موجب فقر و ناداری و ذلّت و خواری می شود.»[۶]

در تأیید این سخن شنیدن داستانی شگفت انگیز خالی از لطف نیست.

میرزا مهدی فرزند ارشد شیخ فضل الله نوری قدس سره در قضیه مشروطه با شیوه پدر بزرگوارش مخالفت کرده و از راه و روش روشن فکران غرب زده رامی پیمود. هنگامی که مشروطه خواهان، شیخ فضل الله قدس سره را برای اعدام به میدان توپخانه آوردند، میرزا مهدی، هم نوا با دشمنانِ دین و روحانیت، در زیر پای دار پدر کف زده واز همه بیشتر اظهار شادی و خرسندی می نمود.

فرخ دین پارسا یکی از صاحب منصبان ژاندارمری که در میدان توپخانه جهت انتظامات حضور داشته، دراین مورد می گوید: «طناب دار، آرام آرام، شیخ فضل الله را بالا برد و او در بالای دار قرار گرفت، او در همان لحظه آخراز بالای دار نگاه تند و سرزنش آمیزی به پسرش انداخت، سپس گردش طناب شیخ رابه طرف قبله چرخانیده و او با مختصر حرکتی جان داد.

پسر ناخلف با همین نگاه، منقلب شد و همان دم آثار پشیمانی و پریشانی در چهره میرزا مهدی ظاهر شد؛ او سرگردان و حیران به اطراف می نگریست، از آن میان، سید یعقوب توجهش را جلب کرد به طرف او رفت و خواست به او سخنی بگوید؛ امّا سید یعقوب به او اعتناء نکرد و از نزد او دور شد.[۷] وجدان خفته این پسر نادان براثر فشار روحی و غلبه عواطف و احساسات بیدار شد؛ امّا چه فایده که کار از کار گذشته بود و پدر مهربان و دلسوز با دلی پر از غم از دستش رفته بود. و به قول شهریار تبریزی:

 

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟

۶- خشم الهی

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: مجازات سه گروه گنه کار در این دنیا قبل از جزای جهان آخرت خواهد بود.

۱- نافرمانی به والدین ۲- ستم بر مردم ۳- بدی در مقابل احسان.[۸]..

۷- کوتاه شدن عمر

یکی دیگر از عواقب شوم ناسپاسی در حق والدین کوتاهی عمر انسان است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «برای خداوند متعال دو فرشته می باشد که با هم مناجات و راز و نیاز می کنند. ذکر اولی همواره این است که: خداوندا! فرزندان صالح و وظیفه شناس را به عصمت و پاکی خودت از تمام خطرات مصون دار. دومی نیز پیوسته با خداوند چنین راز و نیاز می کند: پروردگارا! فرزندان ناسپاس و عاق والدین را با خشم و غضب خودت هلاک و نابود ساز.»[۹]..

نقل داستان عبرت آموز منتصر عباسی در این جا مناسب می نماید:

متوکل، سفّاک ترین و خونخوارترین خلیفه عباسی و کینه توزترین آنان نسبت به خاندان رسالت بود. او همواره دوستداران علی علیه السلام را به سختی شکنجه می داد و مقام ولایت امیر المؤمنین علی علیه السلام و همسرش فاطمه زهرا علیها السلام جسارت و توهین می کرد. خیانت و گستاخی وی در این زمینه به حدی رسیده بود که فرزندش منتصر بر او خشمناک شد و کینه وی را به دل گرفت و با عالم و دانشمندی درباره قتل پدرش مشورت کرد. وی گفت، هر چند کشتن چنین شخصی واجب است امّا کسی که پدرش را بکشد، عمرش کوتاه می شود.

منتصر در اثر غیرت و تعصب دینی در شب چهارشنبه سوم شوال، سال ۲۴۷ ه. ق، متوکل عباسی، پدر فاسق خود را کشت و خود به خلافت رسید. امّا به علت مکافات قتل پدر بیش از شش ماه زندگی نکرد و در روز پنج شنبه ۲۵ ربیع الاول سال ۲۴۸ ه. ق، در گذشت.

منتصر بر خلاف پدرش نسبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله رئوف و مهربان بود. احسان به آل ابی طالب آزاد کردن زیارت کربلا، برگرداندن فدک و به اولاد حسنین علیهما السلام، عدم تعرض به شیعیان علی علیه السلام و فرستادن اموالی برای علویان در مدینه، بخشی از خدمات منتصر عباسی به اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود.[۱۰] از محمد بن سهل حکایت شده که: در ایام خلافت منتصر، فرشی را در دربار او دیدم که صورت های سلاطین در آن نقش بسته و جملاتی با زبان فارسی در آن نوشته بودند. من که خط فارسی را خوب می خواندم، دیدم در کنار یکی از آن عکس ها که تصویر پادشاهی را نشان می داد، نوشته است: این صورت شیرویه قاتل پدرش کسری است که فقط شش ماه زنده ماند و سلطنت کرد.

هنگامی که منتصر از این ماجرا آگاه شد، رخسارش دگرگون شده و از مجلس خلافت به اندرون رفت.[۱۱]

۸- محرومیت از حقوق اجتماعی

با این که در دین اسلام به تمام ارزش های دینی و اخلاقی اهمیت خاصی داده شده است و اظهار عشق و علاقه و محبت به دیگران از اصول مسلم آن است، امّا گاهی برای تأدیب افراد خطاکار و تبهکار، به اهل ایمان دستور آمده است که برخی از این ارزش ها را در مورد خطاکاران رعایت نکنند و به آنان اظهار لطف و محبت ننمایند، تا آنان متنبه شده و از عمل زشت خود دست بردارند. در حقیقت روح محبت، عطوفت و مهر ورزی در دین اسلام شامل برخی از افراد تبهکار و اهل معصیت و نفاق نمی شود و در مورد آنان شدت عمل لازم است و این یکی دیگر از امتیازهای فرهنگ متعالی اسلام است، که اعتدال و میانه روی را در سرلوحه برنامه های خود دارد.

با توجه به این نکته در مورد کسانی که به والدین خود اهانت می کنند، دستورات باز دارنده ای آمده است. که از جمله آن ها محرومیت از حقوق اجتماعی است. در حالی که در مورد سلام گفتن به دیگران سفارش های مکرری از حضرات معصومین علیهم السلام به ما رسیده، امّا با این حال پیشوای ششم می فرماید: به چند گروه سلام ندهید: ۱- کافران ۲- شراب خواران ۳- قماربازان و شطرنج بازان ۴- اهل ساز و آواز و رقص و موسیقی ۵- کسانی که به مادرانشان دشنام می دهند ۶- شاعران و گویندگان بد دهن و هرزه.[۱۲] امام صادق علیه السلام عملًا نیز کسانی را که به مادر اهانت کرده و دشنام می دادند تنبیه کرده و از هم سخن شدن با وی پرهیز می نمود. عمرو بن نعمان جعفی می گوید: حضرت امام صادق علیه السلام دوستی داشت که آن حضرت را به هر جا که می رفت رها نمی کردو از او جدا نمی شد.

روزی در بازار کفاش ها همراه حضرت راه می رفت، و دنبالش غلام او که از اهل سند بود می آمد، ناگاه آن مرد به پشت سر خود متوجه شده و غلام را خواست و او را ندید و تا سه مرتبه برگشت و او را ندید، بار چهارم که او را دید گفت: «ای مادر فلان! کجا بودی؟» حضرت صادق علیه السلام دست خود را بلند کرده و به پیشانی خود زد و فرمود: «سبحان الله! به مادرش نسبت ناروا می دهی؟ من خیال می کردم که تو شخصی متدین و با تقوا هستی ولی اکنون می بینم که ورع و پارسائی نداری؟» عرض کرد: «قربانت گردم مادرش زنی است از اهل سند و مشرک است!» فرمود: «مگر نمی دانی که هر ملتی برای خود ازدواجی دارند، از من دور شو.» عمرو بن نعمان در ادامه می گوید: دیگر او را ندیدم که با آن حضرت همراه و هم سخن شود. برود تا آن گاه که مرگ میان آن ها جدائی انداخت.[۱۳]

پی نوشت ها

[۱] انّ رسول الله ص لعن جماعة إلى أن قال و من لعن أبویه فقال رجل یا رسول الله أیوجد رجل یلعن أبویه فقال نعم یلعن آباء الرجال و أمهاتهم فیلعنون أبویه.( بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۴۷).

[۲] من لا یحضره الفقیه، ج ۱، ص ۳۷۹٫

[۳] الکافى، ج ۲، ص ۳۰۹٫

[۴] قصص الانبیاء، قطب الدین راوندى، ص ۱۸۱٫

[۵] نضد القواعد الفقهیه، ص ۲۸۸٫

[۶] مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص ۱۹۵٫

[۷] داستان دوستان، ج ۲، ص ۲۸٫

[۸] بحار الانوار، ج ۷۱، ص ۷۴٫

[۹] مستدرک الوسائل، ج ۲، ص ۶۲۷٫

[۱۰] تتمة المنتهى، ص ۳۳۰٫

[۱۱] تتمة المنتهى، ص ۳۲۹٫

[۱۲] خصال، ج ۱، ص ۳۳۰٫

[۱۳] الکافى، کتاب الایمان و الکفر، باب البذاء، حدیث ۵٫