خانه > منبر, موضوعات قرآنی > اسباب آمرزش و مغفرت در قرآن

اسباب آمرزش و مغفرت در قرآن

آمرزش و مغفرت الهی چیزی است که هر فرد مسلمان و مومنی به دنبال آنست و همواره در دنیا در تلاش و تکاپوست تا بدین مقصد و مقصود نایل شود. در همین رابطه آیت الله ناصر مکارم شیرازی، از مراجع عظام تقلید برخی از اسباب آمرزش و مغفرت از دیدگاه قرآن کریم را بیان فرموده اند که در ادامه می خوانید.

استغفار

درهاى مغفرت الهى از هر سو، به روى بندگان باز است که برخی از درهای آن، به استناد آیات قرآن، عبارتند از توبه، عمل صالح، جهاد و شهادت، انفاق، قرض الحسنه و پرهیز از گناهان کبیره.

اصل مغفرت، یکی از اصلی ترین  اصول خداشناسی اسلامی است. غفور و رحیم
از اصلی ترین اسمای حسنای خداوند متعال است. حتی خدای سبحان خودش
به بندگانش یاد داده که اینطور دعا
کنند و از خدا بخواهند  :

وَقُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنْتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ (  مؤمنون  – ١١٨)

و بگو: «پروردگارا! مرا ببخش و رحمت کن؛ و تو بهترین رحم کنندگانی!

اما خداوند متعال در عین حال حکیم و عادل است و از روی بی حسابی کاری را اراده نمی نمایند  .

بنابراین برای اینکه مغفرت و رحمتش شامل حال کسی شود یک بهانه می خواهد
و آن بهانه می تواند حُسنی باشد که در بنده اش وجود دارد.

 - بیش از دویست بار موضوع مغفرت و واژه‌های آن در قرآن مطرح شده است. هم خودمان باید استغفار کنیم و هم از اولیای خدا بخواهیم که برای ما استغفار کنند. «یا ابانا استغفر لنا»(یوسف، ۹۷) حتی فرشتگان برای مؤمنان استغفار می‌کنند. «و یستغفرون للذین آمنوا»(غافر، ۷)

-آمرزش و مغفرت الهی چیزی است که هر فرد مسلمان و مومنی به دنبال آنست و همواره در دنیا در تلاش و تکاپوست تا بدین مقصد و مقصود نایل شود.

-در قرآن مجید، امور زیادى به عنوان اسباب مغفرت، و از بین رفتن گناهان معرفى شده است که، به قسمت هائى از آن اشاره مى شود:

۱ ـ توبه: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسى رَبُّکُمْ أَنْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ»؛ اى کسانى که ایمان آورده اید به سوى خدا باز گردید، و توبه خالص کنید، امید است خداوند گناهان شما را ببخشد.(تحریم، آیه ۸٫)

 

گناه جاهلانه

«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوَءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِن قَرِیبٍ فَأُوْلَـئِکَ یَتُوبُ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَکَانَ اللّهُ عَلِیماً حَکِیماً :(نساء/۱۷) در حقیقت، (پذیرش) توبه که (طبق وعده الهى) بر عهده خداوند است، براى کسانى است که کار زشت را از روى نادانى انجام مى‏دهند، سپس به زودى (پیش از معاینه مرگ) توبه مى‏کنند، آنهایند که خداوند توبه‏شان را مى‏پذیرد، و خدا همواره دانا و حکیم است».

در آیة بالا قید« بجهاله »به کار رفته، جهل و جهالت دو معنی دارد: ندانستن، و عدم علم کامل.

بیشتر اوقات کلمه جاهل و جهالت در مورد دوم به کار می‏رود که انسان آگاه و دانا است، ولی آگاهی او نسبت به زشتی کار تأثیری در او نمی‏گذارد، بلکه بسان افراد ناآگاه، کارهای بد را انجام می‏دهد.

امام صادق(علیه السلام) در مورد آیات مربوط به جهالت فرمود: «گناهی است که بنده خدا آن را انجام می‏دهد. اگر چه از حکم آن آگاه می‏باشد، ولی آن‏گاه که تصمیم می‏گیرد عمل خلافی را انجام دهد، در واقع جاهل است».

پرهیز از گناهان کبیره، که موجب آمرزش گناهان صغیره است: «إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ»؛ اگر از گناهان کبیره که از آن نهى شده اید، اجتناب کنید، گناهان صغیره شما را خواهیم بخشید

 

حضرت به جریان یوسف (علیه السلام) و برادرانش اشاره می‏کند که قرآن از یوسف یاد می‏کند که به برادرانش گفت: «هَلْ عَلِمْتُمْ مافَعَلْتُمْ بِیوسُفَ وَ أَخِیه إذ أَنْتُمْ جاهِلُونَ؛(یوسف (۱۲) آیه ۸۹٫) آیا به خاطر دارید ستمی را که بر یوسف و برادر او روا داشتید، در حالی که همگی جاهل بودید»

برادران یوسف همگی زشتی ظلم را درک می‏کردند، ولی به دلیل خود خواهی یا حسادت یا هوی و هوس چنان برخورد کردند که گویی نسبت به زشتی کار خود به کلی ناآگاه بودند».(بحارالأنوار، ج ۶، ص ۳۲٫)

 

بنابراین کار زشتی که از روی هوی و هوس انجام گیرد، پس از ندامت و تحقق توبه، قابل بخشش است، ولی عملی که از روی عناد و لجاجت و تکبر از انسان سر زند، مشمول رحمت بیکران الهی نمی‏گردد. زیرا پشیمانی از شخص لجوج حاصل نمی‏گردد. البته گاهی اتفاق افتاده ‏ که یک نفر لجوج از عناد خود دست برمی‏دارد و در مقابل حق، سر فرود می‏آورد، در این‏ گونه مواقع معلوم می‏شود که عناد او از روی جهالت بوده ‏است.(ترجمه المیزان، ج ۴، ص ۳۹۰)

بنابراین گناهانی که به اراده خودمان انجام می شود و حتی از بدی آن خبر داریم اگر از روی عناد و لجاجت نباشد و به خاطر هوای نفس باشد با توبه بخشیده می شود.

درباره مغفرت الهی و توبه و بازگشت به سوی خداوند متعال، داستانی را از زمان پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) نقل می‌نماییم:

استغفار واقعی
استغفار، یاد خدا و عدم اصرار بر گناهان گذشته؛ در آیه ۱۳۵ سوره آل عمران می خوانیم: «وَ الَّذِینَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَلَمْ یُصِرُّوا عَلَىٰ مَا فَعَلُوا وَهُمْ یَعْلَمُونَ/ و آنها که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند، یا به خود ستم کنند، به یاد خدا می‌افتند؛ و برای گناهان خود، طلب آمرزش می‌کنند -و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟- و بر گناه، اصرار نمی‌ورزند، با اینکه می‌دانند».

مؤمن، مصونیت از گناه ندارد، ولی هرگاه گناهی مرتکب شد، بلافاصله استغفار می‌کند. «اغفر لنا و لاخواننا»

«و من یعمل سوءً أو یظلم نفسه ثمّ یستغفر اللّه یجد اللّه غفوراً رحیما»(نساء، ۱۱۰)
ابن عباس می‌گوید:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بین دو نفر مرد انصارى و ثقفى برادرى و اخوت برقرار کرد، و آن دو از یکدیگر جدا نمى‏شدند، تا آنکه جنگى پیش آمد. آن مرد ثقفى با پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)براى جنگ از مدینه خارج شد، مرد انصارى ماند تا مخارج اهل خود و آن مرد ثقفى را تأمین کند و وسائل زندگانى آنان را تهیه نماید.

روزى مرد انصارى به خانه دوست خود آمد. همسر او را دید که دارد خود را مى‏شوید و موهاى او بر صورتش ریخته بود. هواى نفس بر او غلبه کرد. اجازه نگرفته داخل خانه شد و به آن زن رسید. رفت تا او را ببوسد ولی زن دست خود را بر صورتش نهاد، مرد دست او را بوسید، بعد پشیمان شد و حیا کرد و برگشت.

زن گفت: سبحان اللّه، به امانتى که به تو سپرده شده بود، خیانت کردى و خداى را نافرمانى نمودى! حاجت تو برآورده نشد. انصارى گوید: من از کرده خود پشیمان شدم و از شدت پشیمانى و اندوه از مدینه خارج گردیدم و به کوه‏هاى مدینه پناه بردم و به توبه و انابه پرداختم، تا آن که مرد ثقفى از جنگ برگشت و به خانه آمد و همسرش، او را از جریان امر آگاه ساخت.

مرد ثقفی از خانه خارج شد تا او را پیدا کند. پس از جستجو در میان کوه‌ها، او را یافت در حالى که در سجود بوده و مى‏گفت: گناه من بس عظیم است، چون به برادر خود خیانت کردم. ثقفى به او گفت: فلانى برخیز تا خدمت رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) برویم و گناه خود را براى ایشان توضیح ده. شاید خداوند براى تو فرجى سازد و توبه تو را قبول کند. پس آن دو به سوى مدینه روان شدند و هنگام نماز عصر خدمت رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند. جبریل بر حضرت فرود آمد که خداوند توبه او را قبول کرده است و این آیه را بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خواند:

وَ الَّذِینَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنفُسَهُمْ ذَکَرُواْ اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَ مَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَمْ یُصرُِّواْ عَلىَ‏ مَا فَعَلُواْ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ * أُوْلَئکَ جَزَاؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ جَنَّاتٌ تَجْرِى مِن تحَْتِهَا الْأَنهَْارُ خَلِدِینَ فِیهَا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِین.[ آل عمران، آیات ۱۳۵ و ۱۳۶]

و آنان که چون کار زشتى کنند، یا بر خود ستم روا دارند، خدا را به یاد مى‏آورند و براى گناهانشان آمرزش مى‏خواهند و چه کسى جز خدا گناهان را مى‏آمرزد؟ و بر آنچه مرتکب شده‏اند، با آنکه مى‏دانند [که گناه است‏]، پافشارى نمى‏کنند. * آنان، پاداششان آمرزشى از جانب پروردگارشان، و بوستان‌هایى است که از زیر [درختان‏] آن جویبارها روان است. جاودانه در آن بمانند، و پاداش اهل عمل چه نیکوست.

یکی از اصحاب گفت: اى رسول خدا، این آیه مخصوص این مرد است یا عمومیت دارد و همه را در برمى‏گیرد؟ حضرت فرمود: عمومیت دارد و شامل همه می‌شود.
 توبه دارای دو مرحله است:
۱ – قطع و ترک گناه (پاکسازی).
۲ – تقویت جان با اعمال نیک (بهسازی).
مانند کسی که مبتلای به بیماری تب است که درمان او دارای دو بُعد است:
۱ – خوردن داروی قطع کننده تب.
۲ – خوردن داروهای نیروبخش.
تا آثار و ضایعات بیماری مانند ضعف را از بین ببرد و توبه کننده هم چون مبتلا به بیماری گناه بوده راه درمانش همچنانکه گفتیم دو مرحله دارد:
اوّل: باید داروی ضد گناه یا ترک تمام گناهان را استفاده کند و خودش را از همه معاصی پاک کند (پاکسازی نماید).
دوّم: باید داروی نیروبخش و تقویت جان را با اعمال نیک و خوب جبران کند و جبران گناهان گاهی به مرحله ای می رسد که گناهان سابق را تبدیل به نیکیها و حسنات می کند یعنی نه تنها آثار گناه را از لوح دل می شوید، بلکه آثار درخشان کارهای نیک را جایگزین آن می نماید. به عنوان مثال اگر کسی مدتها پدر و مادرش را می آزارده و اکنون توبه نموده تنها قطع آزار کافی نیست بلکه باید با شیرینی محبتهای بی دریغ خود، تلخیهای دوران آزار را جبران نماید.
امام باقر (ع) فرمود:
چهار خصلت است که اگر کسی دارای آن باشد، هر چند از سر تا قدمش را گناه فراگرفته باشد، خداوند متعال آن گناهان را به نیکی تبدیل می کند:
۱ – راستگوئی. ۲ – حیاء. ۳ – خوش اخلاقی. ۴ – شکر خدا.

۲ ـ ایمان و عمل صالح: «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّد وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ»؛ کسانى که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، و نیز به آنچه بر محمّد صلى الله علیه وآله نازل شده است، ایمان آوردند، آیاتى که حق است و از سوى پروردگارشان مى باشد خداوند گناهان آنها را مى بخشد.(محمّد، آیه ۲٫)
مصداق عمل صالح نماز اول وقت است

وَأَقِمِ الصَّلَاةَ طَرَفَیِ النَّهَارِ وَزُلَفًا مِنَ اللَّیْلِ إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئَاتِ ذَٰلِکَ ذِکْرَىٰ لِلذَّاکِرِینَ (  هود – ١١۴)

در دو طرف روز، و اوایل شب، نماز را برپا دار؛ چرا که حسنات، سیئات (و آثار آنها را) از بین می‌برند؛ این تذکّری است برای کسانی که اهل تذکّرند!

سلمان فارسی می گوید: روزی با پیامبر (ص) زیر درختی نشسته بودیم. حضرت شاخه های خشک درخت را تکان داد، تمام برگ های آن فرو ریخت. سپس رو به من کرد و فرمود: سؤال نکردید چرا من این کار را کردم. گفتم: (جانم به فدایت) بفرمایید منظورتان چه بوده؟

فرمود: هنگامی که مسلمان خوب وضو بگیرد، سپس نمازهای پنجگانه را به جاآورد، گناهان او فرو می ریزد، همان گونه که برگ های این شاخه فرو ریخت. سپس آیه «إِنَّ الْحَسَناتِ یذْهِبْنَ السَّیئاتِ» را تلاوت کرد

۳ ـ  هجرت و جهاد و شهادت: «فَالَّذِینَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أُوذُوا فِی سَبِیلِی وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ»؛ کسانى که هجرت کنند و از خانه و وطن خود رانده شوند، و در راه من آزار بینند و پیکار کنند، و مقتول گردند گناهانشان را مى بخشم.( آل عمران، آیه ۱۹۵٫)

۴ ـ انفاق مخفى: «إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمّا هِیَ وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُۆْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئاتِکُمْ»؛ اگر انفاق هاى خود را در راه خدا آشکار سازید، خوب است، و اگر آن را پنهان دارید، و به فقرا بدهید، به سود شما است و از گناهانتان مى بخشد.(بقره، آیه ۲۷۱٫)

بنابراین کار زشتی که از روی هوی و هوس انجام گیرد، پس از ندامت و تحقق توبه، قابل بخشش است، ولی عملی که از روی عناد و لجاجت و تکبر از انسان سر زند، مشمول رحمت بیکران الهی نمی‏گردد. زیرا پشیمانی از شخص لجوج حاصل نمی‏گردد. البته گاهی اتفاق افتاده ‏ که یک نفر لجوج از عناد خود دست برمی‏دارد و در مقابل حق، سر فرود می‏آورد، در این‏ گونه مواقع معلوم می‏شود که عناد او از روی جهالت بوده ‏است

۵ ـ دادن قرض الحسنة: «إِنْ تُقْرِضُوا اللّهَ قَرْضاً حَسَناً یُضاعِفْهُ لَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ»؛اگر به خداوند قرض الحسنه دهید، آن را براى شما مضاعف مى کند و شما را مى آمرزد.( تغابن، آیه ۱۷٫)

۶ ـ پرهیز از گناهان کبیره، که موجب آمرزش گناهان صغیره است: «إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ»؛ اگر از گناهان کبیره که از آن نهى شده اید، اجتناب کنید، گناهان صغیره شما را خواهیم بخشید.(نساء، آیه ۳۱٫)

۷- عفو و گذشت از مردم
وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیم.
النور، آیه ۲۲

۸-دعای اولیاء خدا برای انسان

قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا کُنَّا خاطِئینَ * قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبىّ‏ِ  إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیم.[یوسف، آیه ۹۷و۹۸]

گفتند: «اى پدر، براى گناهان ما آمرزش خواه که ما خطاکار بودیم.» * یعقوب (علیه السلام) گفت: «به زودى از پروردگارم براى شما آمرزش مى‏خواهم، که او همانا آمرزنده مهربان است.

پی نوشت ها:

(۱). سوره تحریم، آیه ۸٫

(۲). سوره محمّد، آیه ۲٫

(۳). سوره انفال، آیه ۲۹٫

(۴). سوره آل عمران، آیه ۱۹۵٫

(۵). سوره بقره، آیه ۲۷۱٫

(۶). سوره تغابن، آیه ۱۷٫

(۷). سوره نساء، آیه ۳۱٫

فرآوری: محمدی


https://article.tebyan.net/257659/%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%88-%D9%85%D8%BA%D9%81%D8%B1%D8%AA-
%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-
بخش قرآن تبیان

پرورش احساس

از آنچه گفتیم، واضح شد که مغفرت خداوند متعال، بسیار وسیع بوده و اگر از بزرگترین گناهان نیز توبه‌ی واقعی صورت پذیرد، امید به عفو و مغفرت خداوند هرگز قطع نمی‌گردد. اما نکته‌ای که قابل توجه می‌باشد آن است که در صورت تداوم گناهان، به مرور قلب افراد دچار بیماری شده و دیگر به سوی خداوند رو نکرده و حتی درخواست بخشش و مغفرت نیز نمی‌نمایند، بلکه تدریجاً نفاق در قلب‌هایشان جانشین ایمان گردیده و راه هرگونه بازگشت را بر خود می‌بندند. در این زمینه، حکایتی شنیدنی از صدر اسلام را خدمتتان نقل می‌کنیم:

بعد از غزوه بنى المصطلق[۳۵]، دو نفر از مسلمانان، یکى از طایفه انصار و دیگرى از مهاجران به هنگام گرفتن آب از چاه با هم اختلاف پیدا کردند. یکى قبیله انصار را به یارى خود طلبید، و دیگرى مهاجران را. یک نفر از مهاجران به یارى دوستش آمد و «عبد اللَّه بن اُبَى» که از سرکرده‏هاى معروف منافقان بود به یارى مرد انصارى شتافت و مشاجره لفظى شدیدى در میان آن دو درگرفت.

عبد اللَّه بن اُبى سخت خشمگین شد و در حالى که جمعى از قومش نزد او بودند گفت: ما این گروه مهاجران را پناه دادیم و کمک کردیم اما کار ما شبیه ضرب المثل معروفى است که مى‏گوید: سَمِّنْ‏ کلْبَک‏ یأْکُلْک‏! (سگت را فربه کن تا تو را بخورد!) و اللَّه لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ.[۳۶] «به خدا سوگند اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون خواهند کرد.» و منظورش از عزیزان، خود و اتباعش بود و از ذلیلان مهاجران.

سپس رو به اطرافیانش کرد و گفت: این نتیجه کارى است که شما به سر خودتان آوردید. این گروه را در شهر خود جاى دادید و اموالتان را با آن‌ها قسمت کردید. اگر باقیمانده غذاى خودتان را به مثل این مرد (اشاره به مرد مهاجرى که طرف دعوى بود) نمى‏دادید، بر گردن شما سوار نمى‏شدند، بلکه از سرزمین شما مى‏رفتند و به قبائل خود ملحق مى‏شدند!

در اینجا زید بن ارقم که در آن وقت جوانى نوخاسته بود، رو به عبد اللَّه بن اُبى کرد و گفت: به خدا سوگند ذلیل و قلیل تویى! و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در عزت الهى و محبت مسلمین است و به خدا قسم من بعد از این تو را دوست ندارم. عبد اللَّه صدا زد: خاموش باش. تو باید بازى کنى اى کودک! زید بن ارقم خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و ماجرا را نقل کرد.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کسى را به سراغ عبد اللَّه فرستاد و فرمود: این چیست که براى من نقل کرده‏اند؟ عبد اللَّه گفت: به خدایى که کتاب آسمانى بر تو نازل کرده من چیزى نگفتم! و زید دروغ مى‏گوید.

جمعى از انصار که حاضر بودند عرض کردند: اى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)  عبد اللَّه بزرگ ما است. سخن کودکى از کودکان انصار را بر ضد او نپذیر. پیامبر عذر آن‌ها را پذیرفت. در این هنگام طائفه انصار، زید بن ارقم را ملامت کردند.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور حرکت داد. یکى از بزرگان انصار به نام اسید، خدمت ایشان آمد و عرض کرد: اى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)! در ساعت نامناسبى حرکت کردى! فرمود: بله! آیا نشنیدى رفیقتان عبد اللَّه چه گفت؟ او گفته است هر گاه به مدینه بازگردد، عزیزان، ذلیلان را خارج خواهند کرد.

اسید عرض کرد: تو اى رسول خدا! اگر اراده کنى او را بیرون خواهى راند. و اللَّه تو عزیزى و او ذلیل است، سپس عرض کرد: یا رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم)  با او مدارا کنید.

 سخنان عبد اللَّه بن اُبى به گوش فرزندش رسید. خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: شنیده‏ام مى‏خواهید پدرم را به قتل برسانید. اگر چنین است به خود من دستور دهید سرش را جدا کرده براى شما مى‏آورم! زیرا مردم مى‏دانند کسى نسبت به پدر و مادرش از من نیکوکارتر نیست. از این مى‏ترسم دیگرى او را به قتل برساند و من نتوانم بعد از آن به قاتل پدرم نگاه کنم و خداى ناکرده او را به قتل برسانم و مؤمنى را کشته باشم و به دوزخ بروم!

پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مسأله کشتن پدرت مطرح نیست. مادامى که او با ما است با او مدارا و نیکى کن.

سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد تمام آن روز و تمام شب را لشکریان به راه ادامه دهند. فردا هنگامى که آفتاب برآمد دستور توقف داد. لشکریان به قدرى خسته شده بودند که همین که سر به زمین گذاشتند به خواب عمیقى فرو رفتند (و هدف پیغمبر این بود که مردم ماجراى دیروز و حرف عبد اللَّه ابى را فراموش کنند.)

سرانجام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد مدینه شد. زید بن ارقم مى‏گوید: من از شدت اندوه و شرم در خانه ماندم و بیرون نیامدم. در این هنگام، سوره منافقین نازل شد و زید را تصدیق و عبد اللَّه را تکذیب کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گوش زید را گرفت و فرمود: اى جوان! خداوند سخن تو را تصدیق کرد. همچنین آنچه را به گوش شنیده بودى و در قلب حفظ نموده بودى، خداوند آیاتى از قرآن را درباره آنچه تو گفته بودى نازل کرد.

در این هنگام «عبد اللَّه بن اُبى» نزدیک مدینه رسیده بود. وقتى خواست وارد شهر شود، پسرش آمد و راه را بر پدر بست و گفت: واى بر تو چه مى‏کنى؟ پسرش گفت: به خدا سوگند جز به اجازه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمى‏توانى وارد مدینه شوى و امروز می‌فهمى عزیز و ذلیل کیست؟!!

«عبد اللَّه» شکایت پسرش را خدمت رسول خدا فرستاد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)  به پسرش پیغام داد که بگذار پدرت داخل شهر شود. فرزندش گفت: حالا که اجازه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد مانعى ندارد.

عبد اللَّه وارد شهر شد اما چند روزى بیشتر نگذشت که بیمار گشت و از دنیا رفت! (و شاید دق مرگ شد.)

نکته دیگر این است که هنگامى که این آیات نازل شد و دروغ عبد اللَّه ظاهر گشت، بعضى به او گفتند: آیات شدیدى درباره تو نازل شده. خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برو تا براى تو استغفار کند. عبد اللَّه سرش را تکان داد گفت: به من گفتید ایمان بیاور آوردم. گفتید: زکات بده دادم. چیزى باقى نمانده که بگوئید براى محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) سجده کن! و در اینجا آیه «وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُون»[۳۷] نازل گردید.[۳۸]

[۳۷] المنافقون، آیه ۵

[۳۸] ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج‏۲۴، ص: ۱۵۶

( توبه آهنگر )

در کتاب انوار المجالس صفحه سیصدو چهارده نقل می کند از حسن بصری (و در چند کتاب دیگر دیدم از مرحوم شیخ بهائی نقل می کنند) که گفت:
یک روز در بازار آهنگران بغداد می گذشتم که ناگهان چشمم افتاد به آهنگری که دستش را داخل کوره حدادی می کند و آهن گداخته شده قرمز را می گرفت بدون آنکه ابداً احساس سوزشی کند روی سن دان می گذاشت و با پُتک روی آن می زد و به هر نوع که می خواست در می آورد ومی ساخت. چون مشاهده این کار شگفت انگیز بود مرا وادار به پرسش از او کرد رفتم جلو سلام کردم جواب داد بعد پرسیدم آقا مگر آتش کوره و آهن گداخته بشما آسیبی نمی رساند؟
آن مرد گفت: نه.
گفتم چطور؟
گفت : یک ایّامی در حاینجا خشک سالی و قحطی شد ولی من همه چیز در انبار داشتم. یکروز یک زن وجیه و خوش سیمائی نزد من آمد و گفت ای مرد من کودکانی یتیم و خردسال دارم و احتیاج به آذوقه و مقداری گندم دارم خواهشمندم برای رضای خدا کمکی بکن و بچه های یتیم مرا از گرسنگی و هلاکت نجات بده منهم چون بهمان یک نظر فریفته جمالش شده بودم، در مقابل خواسته اش گفتم: اگر گندم می خواهی باید ساعتی با من باشی تا خواسته ات را برآورده کنم.
آن زن از این پیشنهاد ناراحت و روترش کرده و رفت.
روز دوم باز آن زن نزدم آمد، در حالیکه اشک میریخت، سخن روز قبل را تکرار نمود، من هم حرفهای روز گذشته را برای او تکرار کردم، دوباره بادست خالی برگشت، دوباره روز سوّم دیدم آمد و خیلی التماس می کند که بچه هایم دارند می میرند بیا و آنها را از گرسنگی و مرگ نجات بده من حرفم را تکرار کردم و دیدم آن زن بطرف من می آید و پیداست که از گرسنگی بی طاقت شده.
خلاصه وقتی که نزدیک می شد به من گفت: ای مرد من و بچه هایم گرسنه هستیم بیا و رحمی کن و گندمی در اختیار ما بگذار؟ من گفتم:ای زن بیخودی وقت من و خودت را نگیر همان که بهت گفتم بیا با من باش تا بتو گندم دهم.
در این موقع زن به گریه افتاد و زیاد اشک ریخت و گفت: من هرگز از این کارهای حرام نکردم و چون دیگر طاقت نمانده و کار از دست رفته و سه روز است که خود و بچه هایم غذائی نخورده ام بآنچه که میگوئی ناچاراً حاضرم ولی بیک شرط گفتم به چه شرطی؟ گفت: بشرط اینکه مرا بجایی ببری که هیچ کس ما را نبیند.
مرد آهنگر گفت: قبول کردم و خانه را خلوت کردم آنگاه زن را بنزد خود طلبیدم. همینکه خواستم از او بهره ای بردارم. دیدم آن زن دارد می لرزد و خطاب بمن گفت: ای مرد! چرا دروغ گفتی و خلاف شرطت عمل کردی؟ گفتم کدام شرط؟
گفت: مگر بنا نبود مرا بجای خلوت ببری تا کسی ما را نبیند؟
گفتم: آری مگر اینجا خلوت نیست؟
گفت: چطوری اینجا خلوت است بآنکه پنج نفر مواظب ما هستند و مارا دارند می بینند اول خداوند عالم و غیر از او دو ملکی که بر تو موکلند و دو ملکی که بر من موکلند همه شان حاضراندو ما را مشاهده می کنند با این حال تو خیال میکنی اینجا کسی نیست که ما را ببیند؟ بعداً گفت: ای مرد بیا و از خدا بترس و آتش شهوت خود را بر من سرد کن تا منهم از خدای خود بخواهم حرارت آتش را از تو بردارد و آتش را بر تو سرد کند.
من از این سخن متنبه شدم و با خود گفتم این زن با چنین فشار زندگی و شدت گرسنگی اینطور از خدا می ترسید ولی تو که این همه مورد نعمتهای الهی قرار گرفته ای از او (خدا) نمی ترسی؟ فوراً توبه کردم و از آن زن دست کشیدم و گندمی را که میخواست باو دادم و مرخصش کردم. زن چون این گذشت را از من دید و جریان را بر وفق عفت خود دید سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت ای خدا همینطور که این مرد حرارت شهوتش را بر خود سرد نمود، تو هم حرارت آتش دنیا و آخرت را بر او سرد کن از همان لحظه که آن زن این دعا را در حقم کرد حرارت آتش بر من بی اثر شد.
الهی بی پناهان را پناهی
بسوی خسته حالان کن نگاهی
چه کم گردد ز سلطانی گرنوازد
گدائی را ز رحمت گاهگاهی
مرا شرح پریشانی چه حاجت
که بر حال پریشانم گواهی
الهی تکیه بر لطف تو کردم
که جز لطفت ندارم تکیه گاهی
دل سرگشته ام را رهنما باش
که دل بی رهنما افتد بچاهی
نهاده سر بخاک آستانت
گدائی، دردمندی، عذرخواهی
امید لطف و بخشش از تو دارد
اسیری شرمساری رو سیاهی
تهیدستی که با اشک ندامت
زپا افتاده از بار گناهی
گرفتم دامن بخشنده ای را
که بخشد از کرم کوهی بکاهی

داستان های الهی

خدا دوست کسى است که دوستش بدارد
خداوند تعالى به داود علیه السلام وحى فرمود: اى داود! به بندگان زمینى من بگو: من دوست کسى هستم که دوستم بدارد و همنشین کسى هستم که با من همنشینى کند و همدم کسى هستم که با یاد و نام من انس گیرد و همراه کسى هستم که با من همراه شود، کسى را بر مى گزینم که مرا برگزیند و فرمانبردار کسى هستم که فرمانبردار من باشد. هر کس مرا قلباً دوست بدارد و من بدان یقین حاصل کنم ، او را به خودم بپذیرم و چنان دوستش بدارم که هیچ یک از بندگانم بر او پیشى نگیرد. هر کس براستى مرا بجوید بیابد و هر کس جز مرا بجوید مرا نیابد. پس – اى زمینیان ! – رها کنید آن فریبها و اباطیل دنیا را و به کرامت و مصاحبت و همنشینى و همدمى با من بشتابید و به من خوگیرید تا به شما خوگیرم و به دوست داشتن شما بشتابم .(۵)
رأ فت بى پایان خداوند
رسول خدا صلى الله علیه و آله از پروردگارش خواست تا این که روز قیامت امتش را در حضور جمع فرشتگان ، پیامبران و امتهاى دیگر بازجویى نکند تا عیب هایشان نزد آنان ظاهر نگردد. و تقاضا نمود که آنها را طورى بازجویى و محاسبه کن که فقط من و تو آگاه شویم . خداوند فرمود: اى حبیبم ! من به بندگان خود، از تو رؤ ف ترم . پس هرگاه تو نخواهى که عیوب آنها در نزد دیگران ظاهر شود، من حتى دوست ندارم که پیش تو نیز عیبهاى آنان فاش شود. بلکه تنها خودم آنها را بازجوئى مى کنم به طورى که غیر من کسى بر گناهان آنها آگاهى نیابد.(۶)
از عشق خدا چندان گریست که نابینا شد
رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرمود: شعیب علیه السلام از عشق خداى عزّوجلّ چندان گریست که نابینا شد، امّا خداوند بینایى او را برگرداند. او باز گریست چنانکه که باز بینایى اش را از دست داد. دو مرتبه خداوند بینایى اش را به او بازگرداند.
شعیب باز هم آنقدر گریست که چشمانش کور شد و بار دیگر خدا بینایش کرد. مرتبه چهارم ، خداوند به او وحى فرمود: اى شعیب ! تا کى به این وضع ادامه خواهى داد؟ اگر از بیم آتش مى گریى تو را امان دادم و اگر به شوق بهشت است آن را ارزانیت داشتم . شعیب عرض کرد: معبودا! و سرورا! تو مى دانى که گریه من نه از بیم دوزخ توست و نه به شوق بهشتت ، بلکه عشق و محبت تو با قلب من گِره خورده است ، پس ، صبورى نتوانم ، مگر آنکه تو را ببینم . خداى جلّجلاله به او وحى فرمود: اگر اینچنین است ، پس بدین سبب همسخنم موسى بن عمران را خدمتگزار تو خواهم کرد.(۷)
از عشق به خداى عالم بدن هایشان لاغر و … حضرت عیسى علیه السلام از سه نفرگذشت که بدن هایشان لاغر و رنگ هاى آنان دگرگون شده بود، حضرت به آنها فرمود:براى شما چه روى داده (که به این حال افتاده اید؟). آنها گفتند: به خاطر ترس از آتش(جهنّم ). حضرت عیسى علیه السلام فرمود: بر خداست که ایمنى دهد کسى را که بترسد.حضرت از آنها گذشت ، بر سه نفر دیگر رسید که لاغرى و رنگ پریدگى آنان بیشتربود. فرمود: شما را چه روى داده ؟ گفتند: اشتیاق بهشت ما را به اینحال در آورده است . فرمود: بر خدا است که امیدواران را به امیدشان برساند. پس از آنبر سه نفر دیگر گذشت که دگرگونى احوالشان بیشتر از قبلى ها بود، ولکن نورىدر چهره هاى آنان دیده مى شد. فرمود: شما را چه روى داده که حالتان چنین است ؟ گفتند:خداوند را دوست مى داریم و به وى محبت داریم . حضرت فرمود: شمائید مقرّبین ، شمائیدمقرّبین و شمائید که تقرّب و نزدیکیتان به خدا بیشتر است .(۸)
مرا دوست بدار و محبوب بندگانم گردان
O امام باقر علیه السلام فرمود: خداى تعالى به موسى علیه السلام وحى فرمود: مرا دوست بدار و محبوب بندگانم گردان . موسى علیه السلام عرض کرد: پروردگارا! تو مى دانى که احدى را بیشتر از تو دوست نمى دارم ، امّا پروردگارا! با دلهاى بندگان چه کنم ؟ خداى تعالى به او وحى فرمود: نعمتها و نیکیهایم را به آنان یادآور شو؛ زیرا که آنان جز خوبى از من ندیده و به یاد ندارند.(۹)
O و همچنین از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله نقل شده که فرمود: خداى عزّوجلّ به داود علیه السلام فرمود: مرا دوست بدار و نزد خلقم نیز محبوب گردان . عرض کرد: پروردگارا! من که دوستت دارم امّا چگونه تو را نزد بندگانت محبوب گردانم ؟ خداى عزّوجلّ فرمود: نعمتهایى را که به آنان داده ام گوشزدشان کن که اگر خوبیهایم را یاد آورشان شوى مرا دوست خواهند داشت .(۱۰)
سخن گنجشک ، حضرت سلیمان (ع ) را متاءثّر نمود
روایت شده که : حضرت سلیمان علیه السلام گنجشکى را دید که به همسرش مى گوید: چرا از من دورى مى کنى و حال آنکه اگر بخواهم کاخ سلیمان را به نوکم گرفته و به دریا مى افکنم . حضرت سلیمان علیه السلام خندید و او را نزد خود فرا خواند و فرمود: آیا تو را یارى این کار هست که مى گویى ؟ گنجشک گفت : مرد گاهى نزد همسرش خود را جلوه مى دهد. (دوست و عاشق بر آنچه مى گوید سرزنش نمى شود.) حضرت سلیمان علیه السلام به گنجشک ماده فرمود: چرا شوهرت را از خود مى رانى ؟ گنجشک ماده گفت : اى پیامبر خدا! او دوست من نیست و صرفاً ادّعاى دوستى مى کند، زیرا غیر من دیگرى را نیز دوست دارد. سخن گنجشک مادّه حضرت سلیمان علیه السلام را متأ ثّر نمود و سخت گریان گشت و چهل روز از مردم کناره گرفت و از خداوند خواست که دلش را پر از مهر خدا کند و مهر دیگران را از دل وى ببرد.(۱۱)

اى یک دله صد دله ، دل یک دله کن

مهر دگران را ز دل خود یله کن

یک لحظه به اخلاص بیا بر در ما
گر کام تو بر نیامد آنوقت گله کن
مهر حضرت ابراهیم (ع ) به خداوند مهربان
در بین فرشتگان گفتگو شد که : خداوند اختیار کرده ابراهیم را به عنوان خلیل و دوست خود و حال آنکه او را از نطفه اى آفریده …
از جانب پروردگار بر فرشتگان وحى شد که : از بین خود رئیسى انتخاب کنند و آنها جبرئیل و میکائیل را انتخاب نمودند (تا حضرت ابراهیم را امتحان کنند).
پس روزى حضرت ابراهیم علیه السلام همه گوسفندان خود را جمع آورى نموده و به آنها نگاه مى کرد. (گوسفندان وى به قدرى زیاد بود که چهار هزار چوپان داشت ).
ناگهان جبرئیل از یک سو با آهنگ دلربایى گفت : (سبوح قدوس ) و میکائیل از سوى دیگر ندا در داد (رب الملائکة والروح ).
(این ندا آنچنان در اعماق جان حضرت ابراهیم علیه السلام اثر گذاشت ) که خطاب به جبرئیل و میکائیل گفت : یک بار دیگر این ندا را در دهید تا مال و جان خود را نثارتان کنم .
به این هنگام فرشتگان آسمانها فریاد برآوردند: (هذا هو الکرم ) (این است کرم و جوانمردى و گذشت در برابر محبوب ).
و ندایى نیز از عرش برخواست : دوست و خلیل موافق دوست است

پیشی گرفتن رحمت خدا بر تقدیر و سرنوشت

در زمان حضرت موسی (ع) یک زن پاک سرشت نزد حضرت موسی (ع) آمد و به او گفت: ای پیامبر خدا برای من دعا کن که خدا به من فرزندی صالح عطا کند تا قلبم را شاد کند. حضرت موسی دعا کرد، ندا آمد: ای موسی آن زن را عقیم آفریدیم.
حضرت موسی به زن گفت: خداوند فرمودند که شما را عقیم آفریده.
زن یکسال بعد آمد و مجددا از حضرت موسی خواست که دعا کند تا خداوند متعال به او فرزند صالح عطا کند. حضرت موسی دوباره دعا کرد. خداوند مجددا فرمود: ما این زن را نازا آفریده ایم.
بعد از یکسال حضرت موسی زن را دید که یک کودک در آغوش دارد. از او پرسید: این فرزند کیست؟ آن زن گفت: فرزند من است. حضرت موسی به خدا عرض کرد: بارالها، چگونه این زن فرزند دارد در حالیکه عقیم است؟؟
خداوند فرمود: موسی هر بار که به او گفتم: عقیم، او مرا رحیم خواند. پس رحمت من بر تقدیر و سرنوشت پیشی گرفت و به او فرزند عطا کردم. (سبحانک ربی أرحمک)، پاک و منزه است پروردگار رحیم و مهربان، تنها اوست که به ندای ما گوش می دهد.
هیچگاه نا امید مشو و همیشه دست به دعا باش.


8 × = شانزده